تبليغاتX
استاد
هیچ بودن به معنی خالی بودن نیست . یادت باشد - هیچی فقط یعنی چیزی نبودن . تو یک آگاهی هستی نه یک چیز . و آگاهی را نمی توان به هیچ چیز تنزل داد . آگاهی غیر قابل تنزل است . آگاهی را نمی توان مفعول قرار داد و همیشه فاعل خواهد بود . هرچه عمیق تر وارد شوی خواهی یافت که بیشتر در ورای تو قرار دارد . آگاهی همیشه ماورایی و در فراسو قرار دارد . پس آن را نمی توان با هیچ چیز هم هویت گرفت : بدن - رنگ پوست - نژاد - زبان - کلیسا - فلسفه - نه . با هیچ چیز . تمام این چیز ها استقراضی هستند . به تو گفته اند که تو هندو هستی . پس تو باور کرده ای که هندو هستی . فقط فکر کن : روزی که به دنیا آمدی اگر تو را از آن خانواده دور می کردند و در خانواده ای مسیحی یا بودایی بزرگ می کردند - آیا تو هرگز فکر می کردی که هندو هستی ؟ اگر هر نوزادی از خانواده اش دور شود و توسط کسان دیگری بار بیاید - همیشه فکر می کند که آن مذهبی را دارد که آنان دارند و راه دیگری وجود ندارد . هر چه را به تو بگویند تو باور می کنی . تو همچون یک خلوص زاده شده ای . یک آینه و سپس چیزها بر تو تحمیل شده اند .

انسان مذهبی باید خویشتن را از این بارها آزاد سازد .

راز- محسن خاتمی -osho

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 23:23  توسط اشو  | 

   

خرد یک بیداری است (۲)

تاریخ می گوید که بردگی از میان رفته است . این کاملا چرند است ! بردگی از بین نرفته بلکه فقط از نوع زمخت به نوع لطیف آن تبدیل گشته . آری تو دیگر بر دست و پایت زنجیر آهنی نداری زیرا که زنجیر ها لطیف شده اند : زنجیرها وارد ذهنت شده اند و درونی گشته اند . در بیرون تو از آزادی - دموکراسی - برابری و برادری بهره مند هستی . فقط واژه هایی خالی و ناتوان . و در عمق برادری در هیچ جا وجود ندارد . نمی تواند وجود داشته باشد .

اگر چیز هایی مانند هندوییسم و یا بودیسم وجود داشته باشد - چگونه برادری امکان دارد ؟ اگر ملیت ها - هندی - چینی - ژاپنی ....- وجود داشته باشند چگونه برادری ممکن خواهد بود ؟ غیر ممکن است . انسان پیوسته در جنگ به سر می برد . در هر لحظه تضاد و نزاع وجود دارد . و چگونه ممکن است برابری وجود داشته باشد وقتی از همان ابتدا به تو درس جاه طلبی می دهند ؟ جاه طلبی یعنی تو باید از دیگران بالاتر باشی . جاه طلبی یعنی که تو باید برتری خودت را اثبات کنی و ثابت کنی که دیگران از تو پایین تر هستند و تو باید موفق شوی . اگر خدای تو موفقیت باشد . اگر جاه طلبی آموزش تو باشد برابری چگونه ممکن است ؟ با این اوضاع حتا صحبت در مورد برابری هم بی معنی است . برابری حتا در کشورهای کمونیست هم وجود ندارد . در جایی که جاه طلبی هنوز ناپدید نشده برابری نمی تواند وجود داشته باشد . در روسیه یا چین هنوز طبقات وجود دارند . نام ها عوض شده - برچسب ها تغییر کرده . حالا دیگر طبقه غنی و فقیر وجود ندارد ولی طبقه ی جدیدی برخاسته : طبقه ی حاکم و محکوم . این همان بازی کهنه است و ابدا تفاوتی ندارد . ما به همان بازی ها ادامه می دهیم .

مساله واقعی انسان چگونه یافتن حقیقت نیست . زیرا تا وقتی که تو آزاد نباشی نمی توانی حقیقت را پیدا کنی . حقیقت با آزادی به دست می آید . مسیح گفته است : حقیقت آزاد می کند . این درست است . ولی این تنها نیمی از داستان است که حقیقت انسان را آزاد می سازد . نیمه ی دیگر داستان که به شما گفته نشده به همان اندازه مهم است : حقیقت فقط در آزادی اتفاق می افتد . در واقع حقیقت و آزادی دو روی سکه هستند و با هم روی می دهند . اگر تو آزاد نباشی نمی توانی به حقیقت برسی و اگر به حقیقت دست یابی نمی توانی آزاد نباشی . ولی از کجا باید شروع کرد ؟ اگر با حقیقت شروع کنی قربانی واژه ها - فلسفه ها و متون مقدس خواهی شد . تو در جنگلی از گمان های منطقی زبان شناسانه گم خواهی شد .

از آزادی شروع کن : این پیام من برای شماست . از زندانی که بر تو تحمیل کرده اند بیرون بیا . و اگر تو با زندان همکاری نکنی زندان نمی تواند وجود داشته باشد . تنها اشعه ی امید انسان این است که زندان بدون همکاری تو نمی تواند وجود داشته باشد . ولی تو همکاری می کنی : زندان احساس امنیت می دهد و ایمن است . راحت است . احساس گرما می کنی  و تو خوب آن را از داخل تزیین کرده ای .

در طول اعصار انسان همواره چنین کرده : تزیین دیوارهای سلول زندان . تو پیشاپیش داخل آن را زیبا کرده ای . مانند یک معبد به نظر می رسد ! تو زنجیر هایت را بسیار زیبا رنگ آمیزی کرده ای . زنجیر هایت را با طلا و نقره پوشانده ای . مانند زینت آلات به نظر می رسند . پس به همین سبب همکاری می کنی .

و اگر تو بخواهی خداوند را بشناسی . اگر مایل باشی زندگب را بشناسی و نعمت ها و برکات آن را درک کنی و زیبایی این جهان هستی را ببینی - آزادی نخستین پیش نیاز است . اگر بخواهی این چیز ها را نگاه کنی باید از زندانت بیرون بیایی . باید مخاطره کنی . زیرا زندان به نظر راحت می رسد  و تو مدت های زیاد در آن زیسته ای و به آن عادت کرده ای . تو باید به هوای آزاد بیایی و زیر آسمان و خورشید و ماه بروی . تو باید در معرض باد قرار بگیری .

تو شاید آن قدر در قفست مانده ای که می ترسی بار دیگر بال بگشایی . شاید کاملا فراموش کرده باشی که بال داری و می توانی پرواز کنی . اوضاع انسان چنین است . ولی قبل از این که بتوانیم از دیوار های زندان بیرون بزنیم باید نخست بدانیم که این زندان چگونه ساخته شده و راهکار آن چیست و از چه تشکیل شده است .

اساسی ترین راهکار این است که کشیش و سیاست کار و حکیم هر چیز واقعی را با چیزی غیر واقعی جایگزین کرده اند . این نخستین و اساسی ترین راهکاری است که این زندان و این بردگی بر آن استوار است .

آنان ازدواج را جایگزین عشق ساخته اند . ازدواج چیزی مصنوعی و پلاستیکی است . اگر ازدواج نتیجه عشق باشد خوب است و زیبا . ولی کشیشان ترتیب دیگری داده اند و می گویند : نخست ازدواج کن و سپس عشق بورز .

آنگاه عشق هرگز روی نخواهد داد . آنان مهم ترین بخش تو را که قلبت باشد از کار انداخته اند . پس از ازدواج تو شاید همسرت را دوست بداری - زیرا با هم زندگی کرده اید - درست مانند برادران و خواهران که با هم زندگی می کنند ولی شعری در میان نیست . هیجانی نیست و شعفی وجود ندارد . پس از ازدواج - عشق روی زمینی مسطح حرکت می کند و با قله های شور و شعف آشنایی نخواهد داشت .

 و دقیقا به همین ترتیب آنان هر چیز واقعی را با چیزهایی غیر واقعی جایگزین کرده اند . ازدواج مصنوعی است و ساخته ی انسان . عشق آفرینش خداوند است . عشق اتفاق می افتد ولی ازدواج ساخته می شود . مانند چیز واقعی می نماید ولی چنین نیست . تنها یک تظاهر است . ازدواج فقط تولید نفاق می کند و نه هیچ چیز دیگر . و تو نمی توانی برای مدت های زیاد تظاهر کنی . دیر یا زود تظاهر رنگ می بازد و فرسوده می گردد و آنگاه تو در رنج و عذاب خواهی بود .

راز - محسن خاتمی - osho

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 21:19  توسط اشو  | 

     خرد یک بیداری است (1)

 

انسان یک برده است . او برده زاده نشده - آزاد آفریده شده . او همچون خود آزادی زاده گشته ولی در همه جا خودس را در زنجیر ها می یابد . انسان در زنجیر زندگی می کند و در زنجیر می میرد . این بزرگترین فاجعه ای است که برای بشریت روی داده است .

لحظه ای که کودک زاده می شود - جامعه او را به یک برده تبدیل می کند . جامعه علاقه ای به انسان های آزاد ندارد . جامعه از آزادی وحشت دارد . آزادی به نظر خطرناک می رسد .

یک برده موجودی امن است . و جامعه تنها به بردگان نیاز دارد زیرا آنان را می توان استثمار کرد . کشیش (priest)به بردگان علاقه دارد . سیاست مدار به بردگان علاقه دارد و حکیم (pundit)به بردگان علاقه دارد .

کاری که این سه با بشریت کرده اند باید درک شود . زیرا این داستان قصه ی تو نیز هست . داستان چگونه زندانی شدن توست . مسأله انسان چگونه یافتن خداوند نیست - مسأله این است که چگونه از این زندان که ذهن توست و فرهنگ توست آزاد شوی . نام هایی زیبا برای چیز های زشت .

اگر عمیقاً بنگری و بدون تعصب نگاه کنی تعجب خواهی کرد : ذهن تو ابداً مال خودت نیست . بلکه از بیرون با شرطی شدگی بر تو تحمیل گشته . ذهنی که تو آن را از آن خود می خوانی مال تو نیست . از آن استثمارگران است . آنان به تو حقه زده اند : آنان این ذهن را در تو کار گذاشته اند . و توسط همین ذهن به کنترل کردن تو ادامه می دهند . برای همین است که آنان بسیار مخالف افرادی همچون مسیح - بودا و محمد بوده اند .

چرا آنان مسیح را مصلوب کردند ؟ چرا به سقراط زهر دادند ؟ چرا منصور را به قتل رساندند ؟این ها مردمی معصوم بودند . آنان کسی را آزار نداده بودند . گناه آنان چه بود ؟ گناه آنان این بوده که تلاش می کردند دری را باز کنند که مردم بتوانند از زندان بیرون بیایند . تا بردگی بتواند از جهان محو و نابود گردد .

راز - محسن خاتمی -osho

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 16:3  توسط اشو  | 


زندگی انسانهای معمولی یک تلاش پیوسته برای پرهیز از خویشتن است . همه چنین می کنند . البته به راه های مختلف . هیچ کس نمی تواند در سکوت بنشیند و تنها باشد . خودت را تماشا کن : اگر کاری برای انجام دادن نداشته باشی چقدر بی قراری می کنی . اگر رادیو نباشد . تلویزیون نباشد . روزنامه ای نباشد و کتابی برای خواندن نداشته باشی و کسی نباشد که با تو صحبت کند - فقط فکرش را بکن که چقدر نا آرام و بی قرار خواهی شد . تو تقریبآ وحشت می کنی . گویی که در حال مرگ هستی . تو نیاز به چیزی داری که تو را سرگرم کند . تو باید به نوعی مشغول باشی . تو نمی توانی با خودت باشی . و هر وقت با خودت باشی احساس می کنی که حوصله ات سر رفته است . حالا این عجیب است . اگر دیگری از بودن با تو حوصله اش سر برود احساس آزردگی خواهی کرد ولی تو خودت از دست خودت حوصله ات سر می رود ! و همه مانند هم هستند . هیچ کس در تنهایی احساس خوبی ندارد .

انسان همواره از خویشتن می گریزد . تمامی فعالیت او همین فرار است . در تجارت در پی پول هستی و در سیاست به دنبال قدرت می دوی . نیازی همیشگی برای سرگرم شدن هست : به تماشای مسابقه ی فوتبال می روی یا مسابقات دیگر - به هر حال باید جایی بروی . عضو باشگاهی می شوی و به جمعیتی می پیوندی یا به سینما می روی . همیشه می خواهی چیزی را تماشا کنی ولی هیچگاه در سکوت نمی نشینی . چرا؟ ترس از چیست ؟ زیرا لحظه ای که تو در سکوت بنشینی - نخستین چیزی که شخص احساس می کند یک تنها بودن عظیم است . و از این تنهایی ترس برمی خیزد و درد و تشویش . وقتی برای چند لحظه در سکوت می نشینی ناگهان خواهی دید که تمامی زندگیت فقط توهم و سراب است . تو فقط باور داری که  دوستانی داری - زیرا در وقت مرگ هیچ کس با تو نخواهد بود . تو فقط باورت شده که همسر داری شوهر داری یا فرزندانی داری یا پدر و مادری داری . اینها تمام باورهایی هستند که هرگز به تو اجازه نمی دهند که تو تنها بودن خودت را بشناسی . هر وقت تنها شوی این تنها بودن بالا می زند و به سطح می آید . ناگهان خودت را در این دنیای وسیع و بی نهایت غریبه احساس می کنی . و تو در این جا هستی - هم چون یک ذره غبار کوچک - با وجودی که آگاه هستی ولی بسیار ظریف و کوچکی . بسیار ناتوان و کاملآ تنها . و همین تولید ترس و نگرانی و رنج می کند . تو به کاری پناه می بری و مشغول چیزی می شوی تا تو را از این حقیقت دور نگه دارد .

فقط دو نوع مردم وجود دارند : کسانی که از تنها بودن خود فرار می کنند - اکثریت . نود و نه دهم درصد مردم از خودشان فرار می کنند - و آن یک دهم درصد هم مراقبه کنندگان هستند که می گویند " اگر تنها بودن یک حقیقت است پس حق است : پس فایده ندارد که از آن بگریزم . بهتر است واردش شوم . با آن روبرو شوم و آن را رودررو ببینم که چیست . " مراقبه یعنی با تمام قلب وارد تنهایی شدن . آن را کشف کردن . درباره ی آن تحقیق کردن و جویای آن شدن . تمام مراقبه یعنی همین .

و انسانی که مراقبه می کند انسانی مذهبی است . بقیه فقط دنیا پرست هستند . شاید به کلیسا و معبد و مسجد بروند - این مهم نیست و هیچ معنی نمی دهد که آنان مذهبی باشند : این نیز نوعی سرگرمی و مشغولیت است . مراقبه یعنی این که تو دیگر فرار نمی کنی . با وجودی که آزرده می کند ولی تو از آن نمی گریزی . درد آور است ولی تو فرار نمی کنی . اگر وجود دارد تو باید با آن برخورد کنی و هرچه عمیق تر آن را بکاوی - زیرا واقعیت تو چنین است .

و با شناخت عمیق تنها بودنت - تو انسانی خردمند خواهی شد .

osho 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 23:37  توسط اشو  | 

به طور قطع می پرسید : چرا کسی می بایست یک زندگی پراندوه -پریشان - مشوش - درد آلود و عذاب آور را برگزیند ؟ چرا ؟ چرا کسی می باید یک زندگی غم آلود را انتخاب کند ؟ دلایلی وجود دارد . در پشت این گزینش دلایل عظیمی وجود دارد . چون شما فقط در غم است که می توانید باشید . بودن شما فقط در غم میسر است . در وجد و سرمستی  شما ناپدید می شوید . از میانه برمی خیزید . تنها در درد است که می توانید به مثابه یک موجود هستی داشته باشید . در سعادت به عینه قطره ای گم شده در اقیانوس - گم می شوید . شما می ترسید که خود را از دست بدهید . در هراسید که خود را گم کنید . از همین روست که راه درد و رنج را برگزیده اید . درد و رنج نفس آفرین هستند . هرچه بیشتر رنج ببرید بیشتر احساس بودن می کنید . رنج بردن به شما یک تعریف می دهد . یک معنا . رنج بردن برایتان احساس استحکام و استواری خلق می کند . با رنج بردن احساس می کنید که از کل جدا هستید . به همین سبب است که آن را انتخاب می کنید . هیچ کس غم و عذاب را مستقیما بر نگزیده است . شما به طور غیر مستقیم نفسانی بودن را انتخاب کرده اید . به همین سبب است که رنج بردن را برگزیده اید . بدون رنج بردن نمی توانید موجودی نفسانی باشید . نفس بدون دریایی از رنج پیرامون خود نمی تواند وجود داشته باشد . نفس شبیه جزیره ای است در دریای رنج . شما دارید از نفس خود لذت می برید . شما دارید به طور مستمر آن را تقویت می کنید . آن را آرایش می کنید . و آن را قیمتی تر و قیمتی تر می سازید . این گزینش شماست .

یک بار که ببینید نفس عمیقا با رنج بردن مرتبط است و بدون رنج بردن نمی تواند وجود داشته باشد - آن وقت اگر رنج بردن را نخواهید - نفس را رها می کنید و همه چیز را در مورد زبان نفس فراموش می کنید . زبان نفس رنج بردن و عذاب کشیدن است . و آن گاه چیزها بسیار ساده هستند .

osho

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 19:39  توسط اشو  | 

بدن خود را دوست بدارید . آن گاه آسودگی و وانهادگی را احساس خواهید کرد که هرگز پیش تر احساس نکرده اید . مهر آرام بخش است . زمانی که مهر باشد آسودگی هست . چنان چه به کسی مهر بورزید و میان شما مهر جریان داشته باشد - در کنار مهری که به هم دارید موسیقی وانهادگی نیز جریان پیدا می کند . آن گاه آسودگی می یابید .

زمانی که با کسی آسوده باشید این تنها نشانه ی مهر است . و اگر نتوانید با کسی آسودگی داشته باشید مهر او را در دل ندارید . دیگری دشمن است و همیشه آن جاست . برای همین است که سارتر گفته است : دیگری دوزخ است ! . بله . دوزخ در برابر سارتر است . باید هم چنین باشد . زمانی که میان دو فرد هیچ مهری جریان نداشته باشد  دیگری دوزخ می شود . اما چنان چه مهر در میان باشد  دیگری بهشت می گردد . بنابراین بهشت یا دوزخ بودن دیگری به جریان مهر میان آنان بستگی دارد .

هرگاه عاشقید خاموشی می آید . زبان گم می شود . واژه ها بی معنا می شوند . هم زمان هم چیزهای بسیاری برای گفتن دارید و هم چیزی ندارید که بگویید . سکوت شما را دربر می گیرد و در خاموشی آن مهر شکوفه می کند . شما آسوده می شوید - در عشق نه گذشته ای هست نه آینده ای . تنها پس از مرگ عشق است که گذشته پدید می آید . شما تنها یک عشق مرده را به یاد می آورید . مهر زنده هرگز به یاد نمی آید . چنین مهری جان دارد و شکافی نیست که آن را به یاد شما آورد - برای یاد آوردن آن فضایی نیست . مهر در اکنون است . نه آینده ای دارد نه گذشته ای .

چنان چه کسی را دوست داشته باشید - نیاز ندارید وانمود کنید  . بنابراین می توانید هر چه هستید باشید . می توانید نقاب خود را کنار زده و آرام بمانید . زمانی که عاشق نیستید نیاز دارید بر خود نقاب بزنید . هر لحظه در تنش اید - زیرا که او آن جاست . می بایست وانمود کنید . می بایست گوش به زنگ باشید . می بایست یا مهاجم باشید یا دفاع کننده . این یک جنگ است . جریانی پیکار گرانه . نمی توانید آسوده باشید . نیکبختی مهر کم و بیش نیک بختی وانهادگی است . احساس آسودگی می کنید . می توانید همانی که هستید باشید . به سخنی می توانید همان گونه که هستید - برهنه باشید . نیاز نیست نگران خود باشید . نیاز نیست وانمود کنید . می توانید گشوده و آسیب پذیر باشید . در این گشودگی احساس آسودگی خواهید کرد .

osho

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 21:2  توسط اشو  | 

آری - به تو گفته اند که زندگی روی این زمین مانند تبعید شدن به سیبری است ! و شما زندانیانی بیش نیستید . شما را به اینجا انداخته اند . شما به این زندگی پرت شده اید تا تنبیه شوید .

این بسیار بی معنی است . زندگی زندان و تبعید نیست . بلکه یک مدرسه است . شما اینجایید تا بیاموزید . شما را فرستاده اند تا رشد کنید . شما اینجایید تا بیشتر آگاه شوید و بیشتر هوشیار گردید . این زمین وسیله ی عظیم خداوند است .

این است روی کرد من نسبت به زندگی - زندگی تنبیه نیست بلکه پاداش است .

با دادن این فرصت عظیم برای رشد - دیدن - دانستن - ادراک و بودن - شما پاداش گرفته اید . من زندگی را پدیده ای روحانی می خوانم . در واقع به نظر من زندگی و خداوند مترادف یکدیگرند .

osho

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 22:25  توسط اشو  | 

 

                               Celebrate Yourself        

تمام هدف من از تعلیماتم این بوده است که : خودتان رابپذیرید . خودتان را دوست داشته باشید . به خودتان احترام بگذارید . خودتان را بستایید و وجود خودتان را جشن بگیرید . این تنها راه نیایش به درگاه خداوند و سپاسگذاری  از اوست .

وقتی که شما در اوج لذت و سرور شکوفه می کنید این دعا و نماز به درگاه پروردگار است وبس . این به معنای خودپسندی نیست و غیر اخلاقی هم نیست . در حقیقت همه ی آنها برخاسته از شکوه و خوبی و به دور از هر گونه خودخواهی و خودگرایی هستند .

osho

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 14:52  توسط اشو  | 

                  من سر آغاز خود آگاهی مذهبی

                       کاملا نوینی هستم .

لطفا مرا با گذشته پیوند نزنید . گذشته حتا ارزش به خاطر سپاری ندارد . چه نعمت بزرگی برای بشریت خواهد بود اگر سراسر تاریخ گذشته را به کناری نهیم . همه ی گذشته را به گنجینه ی هزاره ها بسپاریم و به انسان آغازی جدید ببخشیم - آغازی غیر تحمیلی - و دوباره او را آدم و حوا کنیم تا بتواند از صفر شروع کند .انسانی نو ...تمدنی نو ....فرهنگی نو .

osho

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 10:12  توسط اشو  | 

در وصف اُشو مردی که بیش از هر کسی در تاریخ از واژه ها برای بیان مفاهیمی فراتر از واژه مدد گرفت . هرگز زبان واژه ها تا به این حد گویا از سخن گفتن عاجز نبوده است .

اُشو جهش بزرگ بُعدی در آگاهی انسان پس از بوداست . در حقیقت اُشو با احیای دوباره ی تمامی گنجینه ی معنوی بشر گوی سبقت را از بودا ربوده است .

با الهام از او عاشقان راهش  طعم حقیقت ناب را چشیده اند .

kamlesh Pandey

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 17:0  توسط اشو  |