|
|
|
|
|
زمانی که آن به ناگهان در ضمیر ناخود آگاهت منفجر شود , آن برای تو آشکار می شود . یک ملودی شنیده خواهد شد . آن ملودی همان معناست ـ ـ البته نه آن معنایی که از نخستین بار که آن را خواندی , دریافته ای . و شخص هرگز نمی داند که آن چه زمانی روی خواهد داد . این طبیعی است که یک انسان مذهبی عجیب به نظر برسد , زیرا او کاملاْ با شیوه ای متفاوت زندگی می کند . او در واقع جدا زندگی می کند . او همچون بیگانه شروع به خارج شدن از اینجا می کند .او برای این جهان معمولی , عجیب می شود . زیرا او اینجاست با این حال اینجا نیست . او اینجا زندگی می کند , اما لمس ناشده و نا آلوده , او اینجا زندگی می کند و طوری زندگی می کند که آلوده نشود . او از دنیا کناره نمی گیرد . او در دنیای معمولی می زید , البته با شیوه ای فوق العاده . و سپس ناگهان در نیمه های شب , کاهن معبد صدایی شنید و نوری دید . خب او شروع به دویدن کرد : چه اتفاقی افتاده است ؟ ا. دید که ای کیو آنجا نشسته ـ ـ او بودای چوبی را آتش زده بود . او مبهوت ماند . گفت : تو دیوانه ای یا چی هستی ؟ چکار کردی ؟ این توهین به مقدسات است . گناهی بزرگتر از این وجود ندارد . تو بودای مرا آتش زده ای ! و ای کیو چوبی برداشته بود و داشت به خاکستر آتش سیخ می زد ! و کاهن گفت : حالا چکار داری می کنی و سعی داری چکار کنی ؟ ای کیو گفت : من سعی می کنم استخوانهای بودا را پیدا کنم . و کاهن گفت : تو باید واقعاْ دیوانه شده باشی ـ ـ چگونه می توانی در بودای چوبی , استخوان پیدا کنی ؟ و ای کیو خندید و گفت : شب طولانی و خیلی سرد است و تو بوداهای چوبی زیادی داری ـ ـ چرا چند تا دیگه نمیاری ؟ تو می توانی خودت را با آنها گرم کنی . کتاب " جدی نگیر " - سخنان اشو - فصل اول - صفحات ۱۱و۱۲و۱۳ - |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 22:18 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 0:57 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
تو فقط چیزی را می شناسی که در زبانت وجود داشته باشد , تو فقط چیزی را می شناسی که بتوانی در موردش به روشنی بیندیشی . اگر دنیای ناشناخته ی قلب , جهان ناشناخته ی احساسات , شور و هیجانات , وجد و جذبه را رها کنی , پس به طور طبیعی از خدا دور خواهی شد . و سپس اگر بگویی که خدا مرده است , کاملاْ درست به نظر خواهد رسید . نه این که خدا مرده باشد ـ ـ فقط برای تو مرده است . زنده بودن در برابر خدا , حرکت به سمت شعر است . شعر پل رنگین کمان بین انسان و خداست . بین انسان به مثابه ذهن و خدا به مثابه راز . این آغاز است , دروازه , آستانه . این بسیار پر معنی است ـ ـ هرچند که بسیاری از معابد با این روش ساخته نشده اند . مردم از این روش اجتناب کرده اند . آنها بسیار اخلاق گرا و احمق اند . اما این سخنان کتب مقدس باستانی بسیار پر معنی و مهم است که می گوید فقط عشق می تواند در آستانه باشد , زیرا فقط عشق می تواند شعر زنده ی تو را بیافریند . منظور انتقال آن چیزی است که با زبان عادی قابل انتقال نباشد . کاربرد شعر مانند وسیله ی نقلیه است , به خاطر بسپار . به زبان ادبیات فکر نکن : به زبان وجد فکر کن . و گاهی اوقات وجد می تواند با واژه هایی کوچک بیان شود . یک روزی کتابی از ویلیام ساموئل می خواندم . او نوشته است : " روزی در حومه ی شهر در روی تپه ای نشسته بودم و به معمای ارتباط فکر می کردم . من شاهد خوشحالی پدر و پسر ۵ ساله اش بودم که ساعتها در میان الوار گم شده بود . من می دانستم که پسر پیدا خواهد شد ـ ـ و می دانستم می دانستم ـ ـ اما با وجود دانستن قطعی , قادر نبودم ترس پدر را کاهش دهم یا بیاورمش بالای تپه تا حقیقتی را که دیده ام دریابد . بنابر این هم تعجب کرده بودم , هم درباره ی این ناتوانی در ارتباط , آن هم زمانی که انجام دادنش مهم به نظر می رسید , با خودم کلنجار می رفتم ـ ـ دیدم که پدر و پسر همدیگر را پیدا کردند . آه چه به هم پیوستگی ای ! یک پسر بچه ی کثیف و پابرهنه از میان الوار بیرون آمد در حالی که با تمام وجود فریاد می زد : بابا ! بابا ! . و من پدرش را دیدم , بی شرمندگی های های گریه می کرد , بچه را از روی زمین ربود و در بازوانش گذاشت . تمام آن چیزی که توانست بگوید این بود : آله لو یا ستایش پروردگارا ! ـ ـ دوباره و دوباره " آله لو یا ستایش پروردگارا " ! " لحظاتی وجود دارند که سکوت بیشتر از کلمات سخن می گوید . تمام خنده ها , تمام اشکها , تمام حرکات , سکوتها , آنها به زبان دوم مربوط می شوند ـ ـ زبان شعر . بعضی خطوط کتب مقدس یا هر کتاب دیگری , باید آن قدر خوانده شوند تا ناگهان معنای آنها درک شود . آن مانند یک بارش است . این کل راز مانتراهاست . مانترا عصاره ی شعر است , اصل شعر است . فقط با خواندن , قابل درک نیست . نه این که تو آن را عقلانی نفهمی ـ ـ آن ساده است , معنایش آشکار است ـ ـ اما معنای ظاهری , معنای واقعی نیست . معنای ظاهری از زبان اول می آید , و معنای اصلی پنهان می ماند . کتاب " جدی نگیر " - سخنان اشو - فصل اول - صفحات ۷و۸و۹و۱۰ - |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 16:42 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
علم و مذهب کاملاْ متضاد یکدیگرند . آنها به بعدهای متفاوت هستی تعلق دارند . آنها هیچ نقطه ی اشتراکی در زمینهایشان ندارند . آنها هرگز همدیگر را ملاقات نمی کنند . آنها خطوط متقاطع نیستند که در جایی به هم برسند و همدیگر را قطع کنند . و ذهن مدرن برای علم و دانش تربیت شده و به همین جهت , مذهب تقریباْ تاریخ مصرفش گذشته است . به نظر می رسد که آینده ای برای مذهب وجود ندارد . زیگموند فروید این گونه اظهار نظر کرده که آینده ای برای توهمی که مذهب نامندش , وجود ندارد . اما اگر آینده ای برای مذهب وجود نداشته باشد , برای انسان هم آینده ای نخواهد بود . علم دارد انسانیت را نابود می کند ـ ـ زیرا انسانیت فقط در میان شعر و استعاره می تواند زندگی کند . تمام اهمیت زندگی در درون قلب جمع شده است . انسان نمی تواند تنها با ذهن زندگی کند . انسان نمی تواند تنها با محاسبه و ریاضیات زندگی کند . ریاضیات می تواند خدمت کند اما نمی تواند استاد باشد . سر فقط می تواند خادم باشد و به عنوان خادم بسیار کاربرد دارد , اما زمانی که ادعای استادی کند , خطرناک و مخرب است . زبان علم در دنیای وقایع مسلم زندگی می کند . اشیاء هستند همان گونه که هستند . این , این است , نه آن . این آب است نه بخارو یخ . اینجا , اینجاست نه آنجا . یک , یک است . ۲ مساوی ۲. مرگ , مرگ است . این دنیای وقایع مسلم است . تیره و مرده , کهنه و بی روح . در حقیقت , زندگی در جهان وقایع مسلم , بی معنی است ـ ـ از کجا معنا خواهد آمد ؟ از کجا ارزش خواهد آمد ؟ آن گاه یک گل رز , زیبا نخواهد بود . آن فقط پدیده ای مربوط به گیاه شناسی خواهد بود . آن گاه عشق , شکوهمند نخواهد بود . آن فقط پدیده ای بیولوژیک خواهد بود . چگونه یک شخص می تواند فقط در مسلمات زندگی کند ؟ زندگی کردن در وقایع مسلم . زندگی بی معنی می شود . اتفاقی نیست که اذهان فلسفه ی مدرن مدام درباره ی معنا حرف می زنند . ما تصمیم گرفته ایم که در یک زبان زندگی کنیم و به خاطر همین است که این وضعیت را بوجود آورده ایم . زبان نثر . وگرنه , تو چگونه می توانی از رازها دوری کنی ؟ او که هرگز ماه کامل را ندیده است . او که هرگز زیبایی و درخشش چشمان انسان را ندیده است . او که هرگز نگریسته است . او که اهمیت اشکها را درک نمی کند . او که یک ربات است . او انسان نیست . او نا انسان است . او فقط یک ماشین است . او کار می کند , او تحصیل می کند و او می میرد . او بارها تولید مثل می کند و سپس میمیرد . اما بیهوده ـ ـ او نمی تواند بگوید که چرا در مکان ( پله ی ) نخست زندگی می کند . کتاب "جدی نگیر " - سخنان اشو - فصل اول - صفحات ۴و۵و۶ - مترجم : حامد مهری - |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 19:29 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
A rest on the way back My self of long ago When asked , he answered Our mind -- All the sins committed مذهب غیر منطقی است . دلیل و علت نمی تواند شامل آن باشد . دلیل بسیار کوچک است . آن را فقط به صورت غیر منطقی می توان درک کرد . و آن با همدلی عمیق و عشق ممکن است . نثر در زندگی روزمره لازم است , در فروشگاه . اما هر جا حرفی از قلب زده شده , نثر ناکافی بوده است. 11 april 1978 am in buddha hall کتاب "جدی نگیر " - سخنان اشو - فصل اول - صفحات ۱و۲و۳ - مترجم : حامد مهری - |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 21:15 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 0:55 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
- چرا نگران بقیه دنیا هستی؟ بگذار دنیا خودش نگران خودش باشد .
اگر تو جاهل باشی - برای بقیه دنیا چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ تو رنج می آفرینی . نه این که دانسته چنین کنی - تو خودت رنج هستی - پس هر کاری انجام دهی تخم های رنج را در همه جا می کاری . امیدهای تو بی معنی هستند . این وجود توست که اهمیت دارد . شاید فکر کنی که به دیگران کمک می کنی - تو مانع آنان می شوی . شاید فکر کنی که دیگران را دوست داری - شاید فقط آنان را بکشی و به قتل برسانی . شاید فکر کنی که به دیگران درس می دهی - ولی شاید به آنان کمک می کنی تا ابد جاهل بمانند . زیرا آنچه تو آرزو می کنی - آنچه می پنداری و آنچه امید داری مهم نیست - آنچه تو هستی اهمیت دارد . من همه روزه افرادی را می بینم که عاشق همدیگر هستند - ولی همدیگر را می کشند . آنان فکر می کنند که عاشق هستند و می پندارند که برای دیگران زندگی می کنند و بدون دیگری زندگی اشان رنج آور خواهد بود . ولی زندگی با هم نیز برایشان رنج آور است . و آنان هر تلاشی را انجام می دهند - ولی هر کاری بکنند به خطا می رود . انجام دادن اهمیت چندانی ندارد - آن وجود که کارو عمل از او سر می زند و بیرون می آید مهم است . اگر تو جاهل باشی - تو به دنیا کمک می کنی که جهنم باشد . پیشاپیش جهنم هست - توسط تو آفریده شده . هر جا را که لمس کرده ای جهنم آفریده ای . اگر روشن ضمیر شوی - هر کاری انجام دهی یا اگر هیچ کاری نکنی- فقط بودنت - حضورت به دیگران کمک خواهد کرد تا شکوفا شوند . شاد باشند . مسرور باشند . ولی این نباید مورد توجه تو باشد . نخستین چیز این است که تو روشن ضمیر باشی . پرسیده ای " من مایلم به اشراق برسم " . ولی این اشتیاق به نظر بسیار ناتوان می رسد - زیرا بلا فاصله می گویی ولی ... هروقت " ولی " به میان آمد - خوب بدان که اشتیاق ناتوان است . " ولی برای دنیا چه اتفاقی خواهد افتاد ؟" تو کی هستی ؟ در مورد خودت چه فکر می کنی ؟ آیا دنیا به تو وابسته است ؟ آیا دنیا را تو اداره می کنی ؟ آیا دنیا را تو می چرخانی ؟ آیا تو مسؤول هستی ؟ چرا این همه به خودت اهمیت می دهی ؟ چرا این همه احساس اهمیت می کنی ؟ این احساس بخشی از نفس است و این نگرانی در مورد دیگران هرگز به تو اجازه نخواهد داد که به اوجی والاتر از ادراک برسی . زیرا آن اوج وقتی دست یافتنی می شود که تو تمام نگرانی ها را دور بیندازی . و تو در انباشتن نگرانی ها چنان کار آمد هستی که واقعن شگفت انگیزی . نه تنها نگرانی های خودت را انباشته می کنی بلکه نگرانی های دیگران را نیز انباشته می کنی - گویی مال خودت کافی نیست . تو به فکر کردن در مورد دیگران ادامه می دهی و چه می توانی بکنی ؟ فقط می توانی نگرانی بیشتر و بیشتر ی انباشته کنی و دیوانه شوی . چندی پیش مجله ی لرد واول را مطالعه می کردم . به نظر مردی بسیار خالص و صادق می رسد - زیرا برخی نکات را که می گوید واقعن عالی لست . یکی از نکته ها این است :" تا وقتی که این سه پیرمرد : گاندی - جناح و چرچیل نمیرند هندوستان در خطر خواهد بود . " و این هر سه مرد به هر طریق ممکن کمک می کردند ! نماینده ی خود چرچیل می نویسد که این سه پیر مرد باید به زودی بمیرند - و او امیدوارانه سن آنان را نیز ذکر می کند : گاندی ۷۵ سال - جناح ۶۵ سال و چرچیل ۶۸ سال دارند - زیرا مشکل این سه نفر هستند . ولی آیا می توانی تصور کنی که گاندی خودش را مشکل هندوستان فرض کند ؟ یا جناح یا چرچیل ؟ آنان بهترین تلاش هایشان را برای حل مشکل این سرزمین به خرج دادند ؟ و واول می گوید که این سه مشکل هستند زیرا هر سه لجباز و یکدنده هستند و هر یک از آنها دارای حقیقت مطلق است و دو دیگر مطلقن در اشتباه هستند ! این سه مطلق نمی توانند در جایی با هم ملاقات کنند - دو دیگر فقط در اشتباه هستند . هرکسی می پندارد که او مرکز است و او باید نگران تمام دنیا باشد و دنیا را تغییر بدهد و یک مدینه ی فاضله برپا سازد . تنها کاری که می توانی بکنی فقط این است که خودت را تغییر بدهی . تو نمی توانی دنیا را تغییر بدهی . با تلاش برای تغییر دنیا فقط می توانی شیطنت بیشتری بیافرینی - آشوب بیشتری می توانی برپا کنی - می توانی آسیب برسانی و می توانی سبب حیرت شوی . دنیا پیشاپیش در حیرت هست - می توانی آن را بیشتر حیران کنی و دچار سردرگمی بیشترش کنی . لطفن دنیا را به حال خودش بگذار . فقط یک کار می توانی بکنی و آن این است : می توانی به سکوت درون برسی - سرور درونی - نور درون .اگر به این دست پیدا کنی به دنیا بسیار کمک کرده ای . تنها با تبدیل یک نقطه ی کور به شعله ای از نور - فقط با آوردن یک شخص از تاریکی به روشنایی - بخشی از دنیا را تغییر داده ای . و این بخش تغییر یافته اثرات زنجیر ه ای خودش را خواهد داشت . بودا نمرده است . مسیح نمرده است . آنان نمی توانند بمیرند زیرا واکنشی زنجیره ای به وجود آورده اند - از یک شعله - از یک نور شعله های دیگری بر می افروزند . جانشینی آفریده می شود و آنان به زندگی ادامه می دهند . ولی اگر نور تو موجود نباشد . اگر چراغت بی شعله باشد نمی توانی به کسی کمک کنی . نخستین چیز اساسی این است که تو باید به شعله ی خویش دست پیدا کنی . آن گاه می توانی دیگران را سهیم کنی . آن گاه می توانی شعله ی دیگران را نیز بیفروزی . آن وقت یک سلسله خواهد شد . آن وقت می توانی در بدنت از بین بروی . ولی شعله ات از دستی به دست دیگر می رود . تا ابدیت می گردد و می گردد . بوداها هرگز نمی میرند . اشخاص روشن ضمیرهرگز نمی میرند . زیرا نور آنان یک واکنش زنجیره ای می شود . و انسان های نا روشن ضمیر هرگز زندگی نمی کنند زیرا نمی توانند زنجیره ای بیافرینند . آنان نوری ندارند تا سهیم شوند - شعله ای ندارند تا چراغ دیگری را بیفروزند . لطفن فقط به خودت توجه کن . من می گویم خود خواه باش زیرا این تنها راهی است که بی خود شوی . این تنها راهی است که بتوانی برای دنیا کمک و برکت شوی . نگران دنیا نباش . دنیا مورد توجه تو نباشد . هرچه نگرانی هایت بیشنر باشند - بیشتر فکر می کنی که مسؤو لیت های تو خطیر هستند و هر چه مسؤولیت های تو خطیر تر باشند - احساس بزرگی بیشتری می کنی . چنین نیست . تو فقط دیوانه ای . از دیوانگی کمک کردن به دیگران بیرون بیا . فقط به خودت کمک کن . این تنها کاری است که می تواند انجام شود . و آن گاه خیلی چیزها روی می دهد ... ولی همچون عواقب روی می دهند . زمانی که منبعی از نور شدی چیزها شروع به روی دادن می کنند . بسیاری از آن سهیم می شوند - بسیاری از آن به اشراق می رسند . بسیاری از آن زندگی می گیرند - زندگی بیشتر - زندگی فراوان تر از آن به دست می آورند . ولی تو به این ها فکر نکن . تو آگاهانه نمی توانی هیچ کاری در موردش انجام دهی . تنها یک کار می توان کرد و آن این است : تو هشیار شو . آن وقت همه چیز به دنبال خواهد آمد . مسیح در جایی می گوید : نخست وارد ملکوت الهی شو . نخست ملکوت خداوند را طلب کن - ان وقت همه چیز بر تو افزوده خواهد شد . من نیز همان را تکرار می کنم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 1:32 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا نگرانید که اگر خودتان را بپذیرید نفس پرست شوید ؟
نفس را فراموش کنید . خودتان را بپذیرید . بعدن به نفس خواهیم پرداخت . اول خودتان را به طور کامل بپذیرید . نفس مشکل مهمی نیست . هرچه نفس بزرگتر باشد نابودی آسان تر است . نفس مثل بادکنک است . بزرگ می شود و با یک سوزن می ترکد . بگذارید نفس حضور داشته باشد . نفس مجاز است اما خودتان را بپذیرید . آن گاه تغییر شروع می شود . در حقیقت پذیرش کامل به معنای پذیرش نفس است . با پذیرش شروع کنید . دنیا نیازمند افراد خودخواه هم هست . همه نوع آدمی لازم است . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 13:41 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر می توانید تجربیات خود را به کلام نیاورید . کلمات ظرفیت بیان کامل و روشن آنان را ندارد .
شما نشسته اید ... هنگام غروب است . خورشید رفته و ستاره ها یکی یکی در حال در آمدن هستند . فقط باشید . حتا نگویید : " چه غروب زیبایی " ! . زیرا با برآوردن همین جمله گذشته را وارد حال کرده اید . با گفتن همین عبارت هرچه تجربه ی زیبا از گذشته در ذهن شما وجود داشته وارد حال شده است . چرا باید گذشته را وارد حال کنید ؟ حال به قدری گسترده است و گذشته به قدری باریک که وقتی می توانید به کل آسمان نگاه کنید - چرا تنها باید از شکافی باریک به آن بنگرید ؟ سعی کنید تا می توانید از کلمات استفاده نکنید و اگر مجبور هستید آن ها را با دقت انتخاب کنید زیرا هر کلمه ای تاثیر خاص خودش را دارد . همانند یک شاعر کلمات را انتخاب کنید . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 20:44 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
همه چیز می تواند قربانی فرد باشد. ولی فرد نمی تواند قربانی هر چیزی باشد . فردیت همان شکوفایی هستی است - هیچ چیزی بالاتر از آن نیست .اما هیچ فرهنگی - هیچ اجتماعی - هیچ تمدنی آماده ی پذیرش یک حقیقت ساده نیست . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 13:30 توسط اشو
|
|
||