تبليغاتX
استاد
 

زمانی که آن به ناگهان در ضمیر ناخود آگاهت منفجر شود , آن برای تو آشکار می شود . یک ملودی شنیده خواهد شد . آن ملودی همان معناست ـ ـ  البته نه آن معنایی که از نخستین بار که آن را خواندی , دریافته ای . و شخص هرگز نمی داند که آن چه زمانی روی خواهد داد .
از این رو در شرق , مردم قرآن , بهاگاواد گیتا و داماپدا را حفظ می کنند . هر روز , صبح و عصر آن را از حفظ می خوانند . آنها تا جایی که ممکن است بارها و بارها از حفظ می خوانند . آنها تعداد تکرار را محاسبه نمی کنند . چه نیازی به محاسبه ی آن وجود دارد ؟ اما با هر بار از بر خواندن , چیزی در تو عمیق تر می شود . شیار گودتر می شود . و یک روز ملودی شنیده می شود . وقتی که ملودی را شنیدی , مانترای واقعی را خواهی شناخت . اینک تو به دومین لایه ی پنهان لغزیده ای . شعر واقعی درون آن است . قابل درک نیست : فقط می توان تجربه اش کرد .
این اشعار کوچک ای کیو شبیه مانتراها هستند . سعی نکن آنها را عقلانی درک کنی . بلکه با همدلی و تفاهم و عشقی عمیق با آنها بازی کن . و آهسته آهسته , مثل عطر , مثل ملودی , چیزی در درون تو رخ می دهد و تو قادر خواهی بود که ببینی این مرد چه چیزی را می خواهد انتقال دهد . او می خواهد چیزی را انتقال دهد که قابل انتقال نیست . او جیزی را می خواهد بگوید که گفتنی نیست . و او قادر است که آن را انتقال دهد . این مرد , ای کیو استاد عجیبی بود . اساتید ذن اساتید عجیبی اند .

این طبیعی است که یک انسان مذهبی عجیب به نظر برسد , زیرا او کاملاْ با شیوه ای متفاوت زندگی می کند . او در واقع جدا زندگی می کند . او همچون بیگانه شروع به خارج شدن از اینجا می کند .او برای این جهان معمولی , عجیب می شود . زیرا او اینجاست با این حال اینجا نیست . او اینجا زندگی می کند , اما لمس ناشده و نا آلوده , او اینجا زندگی می کند و طوری زندگی می کند که آلوده نشود . او از دنیا کناره نمی گیرد . او در دنیای معمولی می زید , البته با شیوه ای فوق العاده .
من دو چند داستانی درباره ی ای کیو شنیده ام . قبل از این که ما به اشعارش بپردازیم , بهتر است که طعم او را بچشیم . یکی از داستانها این است :
یک روز تابستانی به کار مشغول بود . شاید علف هرز می چید , ای کیو خیلی خسته شد و داغ کرد . به دالان معبد رفت تا کمی خنک شود . حس خوبی به او دست داد , از این که به معبد آمده و بودا را از زیارتگاه برداشته و به دیرک بیرونی بسته است . ای کیو گفت : تو هم خودت را خنک کن !
بی معنی به نظر می رسد . بستن بودای چوبی به دیرک و گفتن این جمله به بودا : تو هم خودت را خنک کن ! اما نگاه کنید ـ ـ چیز عمیقی در آنجا وجود دارد . برای ای کیو هیچ چیز نمرده است , نه حتی مجسمه ی چوبی بودا . همه چیز زنده است . و او شروع کرد به احساس کردن هر چیزی , مثل همان احساسی که برای خودش بود . او یکی شده بود .
و حالا یکی دیگر , درست برعکس این داستان : یک شب , در یک شب سرد زمستانی , او در معبد مانده بود.

و سپس ناگهان در نیمه های شب , کاهن معبد صدایی شنید و نوری دید . خب او شروع به دویدن کرد : چه اتفاقی افتاده است ؟ ا. دید که ای کیو آنجا نشسته ـ ـ او بودای چوبی را آتش زده بود . او مبهوت ماند . گفت : تو دیوانه ای یا چی هستی ؟ چکار کردی ؟ این توهین به مقدسات است . گناهی بزرگتر از این وجود ندارد . تو بودای مرا آتش زده ای ! و ای کیو چوبی برداشته بود و داشت به خاکستر آتش سیخ می زد ! و کاهن گفت : حالا چکار داری می کنی و سعی داری چکار کنی ؟ ای کیو گفت : من سعی می کنم استخوانهای بودا را پیدا کنم . و کاهن گفت : تو باید واقعاْ دیوانه شده باشی ـ ـ چگونه می توانی در بودای چوبی , استخوان پیدا کنی ؟ و ای کیو خندید و گفت : شب طولانی و خیلی سرد است و تو بوداهای چوبی زیادی داری ـ ـ چرا چند تا دیگه نمیاری ؟ تو می توانی خودت را با آنها گرم کنی .
حالا این مرد ,  مرد عجیبی است . یک بار در روز داغ تایستانی بودای چوبی را به دیرک می بندد و می گوید : تو هم خودت را خنک کن ! و زمانی دیگر بودای چوبی را آتش می زند زیرا شب بسیار سرد است و به کاهن می گوید : به من نگاه کن ـ ـ درون بودا از سرما می لرزد !
در حقیقت هر دوی این داستانها شبیه هم اند . برای انسانی که درک کرده و فهمیده , هیچ تفاوتی وجود ندارد . فاصله ها ناپدید می شوند . اختلافات ناپدید می شوند . تمام مرزها بی معنی می شوند .

کتاب " جدی نگیر " - سخنان اشو - فصل اول - صفحات ۱۱و۱۲و۱۳ -

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 22:18  توسط اشو  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 0:57  توسط اشو  | 

 

تو فقط چیزی را می شناسی که در زبانت وجود داشته باشد , تو فقط چیزی را می شناسی که بتوانی در موردش به روشنی بیندیشی . اگر دنیای ناشناخته ی قلب , جهان ناشناخته ی احساسات , شور و هیجانات , وجد و جذبه را رها کنی , پس به طور طبیعی از خدا دور خواهی شد . و سپس اگر بگویی که خدا مرده است , کاملاْ درست به نظر خواهد رسید . نه این که خدا مرده باشد ـ ـ فقط برای تو مرده است . زنده بودن در برابر خدا , حرکت به سمت شعر است . شعر پل رنگین کمان بین انسان و خداست . بین انسان به مثابه ذهن و خدا به مثابه راز . این آغاز است , دروازه , آستانه .
آیا تا به حال خاجوراهو , کناراک یا دیگر معابد زیبای هند را دیده ای ؟ در کتب مقدس قدیمی گفته شده است که در آستانه ی هر معبد باید مجسمه ای باشد , ساختن مجسمه ای از عشق . این خیلی عجیب است . آن کتب مقدس دقیقاْ نگفته اند چرا , آنها به سادگی به معماران گفته اند که باید باشد . در آستانه ی هر معبد , بالای در , حداقل باید نقش جفتی که در حالت ارگاسم اند , ترسیم شود . در عشقی عمیق , اندام پیچیده شده ی آنها در همدیگر , در جذبه ای متعالی .
چرا بالای در ؟ زیرا مگر آن که بتوانی عشق را بشناسی , تو پل میان انسان و خدا را نمی شناسی . و دروازه یک نماد است : دروازه , آستانه ای است بین دنیای ذهن و دنیای بی ذهنی . عشق پلی است از دنیای ذهن به دنیای بی ذهنی . فقط در اوج عشق است که ما رازهای زندگی را در می یابیم .

این بسیار پر معنی است ـ ـ هرچند که بسیاری از معابد با این روش ساخته نشده اند . مردم از این روش اجتناب کرده اند . آنها بسیار اخلاق گرا و احمق اند . اما این سخنان کتب مقدس باستانی بسیار پر معنی و مهم است که می گوید فقط عشق می تواند در آستانه باشد , زیرا فقط عشق می تواند شعر زنده ی تو را بیافریند . 
اگر تو فقط زبان نوع اول را به کار بری , چیزهای لطیف و حساسی را که در درون توست از بین خواهی برد . تو بیشتر و بیشتر به صخره ها عادت خواهی کرد و کمتر و کمتر از گلها آگاه خواهی بود . اما زبان دومی وجود دارد . این زبان حرفهایی است که نمی توان گفت . بله , شعر زبان سخنانی است که نمی توان گفت . گفتنش ضروری است ـ ـ و شعر زبان آن چیزی است که نمی توان در موردش سخن گفت . تو اگر شعر را نداشته باشی , چگونه آن چه را که نمی توان گفت , خواهی گفت ؟ این زبان آن جیزی است که نمی تواند گفته شود . زبانی که حرف می زنی , سکوت کامل و هیجان و وجد را در خود ندارد .
این اشعار کوچک ای کیو ممکن است خیلی شاعرانه نباشند ـ ـ در حقیقت , بلایث در مورد این دوکاهای ای کیو گفته است : " اشعار کوچک ای کیو ارزش شعری زیادی ندارند , با وجود این , آنها برای ما انسانی را به تصویر می کشند که دارای صداقتی عمیق است .شاید به راستی اشعار احساساتی با شکوهی باشند . " منظور , شعر نیست .

منظور انتقال آن چیزی است که با زبان عادی قابل انتقال نباشد . کاربرد شعر مانند وسیله ی نقلیه است  , به خاطر بسپار . به زبان ادبیات فکر نکن : به زبان وجد فکر کن . و گاهی اوقات وجد می تواند با واژه هایی کوچک بیان شود . یک روزی کتابی از ویلیام ساموئل می خواندم . او نوشته است : " روزی در  حومه ی شهر در روی تپه ای نشسته بودم و به معمای ارتباط فکر می کردم . من شاهد خوشحالی پدر و پسر ۵ ساله اش بودم که ساعتها در میان الوار گم شده بود . من می دانستم که پسر پیدا خواهد شد ـ ـ و می دانستم می دانستم ـ ـ اما با وجود دانستن قطعی , قادر نبودم ترس پدر را کاهش دهم یا بیاورمش بالای تپه تا حقیقتی را که دیده ام دریابد . بنابر این هم تعجب کرده بودم , هم درباره ی این ناتوانی در ارتباط ,  آن هم زمانی که انجام دادنش مهم به نظر می رسید , با خودم کلنجار می رفتم ـ ـ دیدم که پدر و پسر همدیگر را پیدا کردند . آه چه به هم پیوستگی ای ! یک پسر بچه ی کثیف و پابرهنه از میان الوار بیرون آمد در حالی که با تمام وجود فریاد می زد : بابا ! بابا ! . و من پدرش را دیدم , بی شرمندگی های های گریه می کرد , بچه را از روی زمین ربود و در بازوانش گذاشت . تمام آن چیزی که توانست بگوید این بود : آله لو یا ستایش پروردگارا ! ـ ـ دوباره و دوباره " آله لو یا ستایش پروردگارا " ! "
لحظاتی وجود دارند که چیزی گفته می شود که نمی تواند گفته شود . لحظاتی وجود دارند که اشکها بیشتر از کلمات سخن می گویند . لحظاتی وجود دارند که خنده ها بیشتر از کلمات سخن می گویند . لحظاتی وجود دارند که حرکات بیشتر از کلمات سخن می گویند .

لحظاتی وجود دارند که سکوت بیشتر از کلمات سخن می گوید . تمام خنده ها , تمام اشکها , تمام حرکات , سکوتها , آنها به زبان دوم مربوط می شوند  ـ ـ زبان شعر . بعضی خطوط کتب مقدس یا هر کتاب دیگری , باید آن قدر خوانده شوند تا ناگهان معنای آنها درک شود . آن مانند یک بارش است . این کل راز مانتراهاست . مانترا عصاره ی شعر است , اصل شعر است . فقط با خواندن , قابل درک نیست . نه این که تو آن را عقلانی نفهمی  ـ ـ آن ساده است ,  معنایش آشکار است ـ ـ اما معنای ظاهری ,  معنای واقعی نیست . معنای ظاهری از زبان اول می آید , و معنای اصلی پنهان می ماند .
تو با تکرار آن در عشقی عمیق ,  در حالت نیایشی با شکوه , معنای اصلی را درک خواهی کرد .

کتاب " جدی نگیر " - سخنان اشو - فصل اول - صفحات ۷و۸و۹و۱۰ - 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 16:42  توسط اشو  | 

 

علم و مذهب کاملاْ متضاد یکدیگرند . آنها به بعدهای متفاوت هستی تعلق دارند . آنها هیچ نقطه ی اشتراکی در زمینهایشان ندارند . آنها هرگز همدیگر را ملاقات نمی کنند . آنها خطوط متقاطع نیستند که در جایی به هم برسند و همدیگر را قطع کنند . و ذهن مدرن برای علم و دانش تربیت شده و به همین جهت , مذهب تقریباْ تاریخ مصرفش گذشته است . به نظر می رسد که آینده ای برای مذهب وجود ندارد . زیگموند فروید این گونه اظهار نظر کرده که آینده ای برای توهمی که مذهب نامندش , وجود ندارد . اما اگر آینده ای برای مذهب وجود نداشته باشد , برای انسان هم آینده ای نخواهد بود . علم دارد انسانیت را نابود می کند ـ ـ زیرا انسانیت فقط در میان شعر و استعاره می تواند زندگی کند . تمام اهمیت زندگی در درون قلب جمع شده است . انسان نمی تواند تنها با ذهن زندگی کند . انسان نمی تواند تنها با محاسبه و ریاضیات زندگی کند . ریاضیات می تواند خدمت کند اما نمی تواند استاد باشد . سر فقط می تواند خادم باشد و به عنوان خادم بسیار کاربرد دارد , اما زمانی که ادعای استادی کند , خطرناک و مخرب است . زبان علم در دنیای وقایع مسلم زندگی می کند . اشیاء هستند همان گونه که هستند . این , این است , نه آن . این آب است نه بخارو یخ . اینجا , اینجاست نه آنجا . یک , یک است . ۲ مساوی ۲. مرگ , مرگ است . این دنیای وقایع مسلم است . تیره و مرده , کهنه و بی روح .
این غیرممکن است که فقط در جهان وقایع مسلم بشود زندگی کرد , زیرا تو هرگز در آرامش نخواهی بود .

در حقیقت , زندگی در جهان وقایع مسلم , بی معنی است ـ ـ از کجا معنا خواهد آمد ؟ از کجا ارزش خواهد آمد ؟ آن گاه یک گل رز , زیبا نخواهد بود . آن فقط پدیده ای مربوط به گیاه شناسی خواهد بود . آن گاه عشق , شکوهمند نخواهد بود . آن فقط پدیده ای بیولوژیک خواهد بود . چگونه یک شخص می تواند فقط در مسلمات زندگی کند ؟ زندگی کردن در وقایع مسلم . زندگی بی معنی می شود . اتفاقی نیست که اذهان فلسفه ی مدرن مدام درباره ی معنا حرف می زنند . ما تصمیم گرفته ایم که در یک زبان زندگی کنیم و به خاطر همین است که این وضعیت را بوجود آورده ایم . زبان نثر .
این چیز خوبی است که ما این زبان را داریم , زبان وقایع مسلم , زبان نثر . جهان ما بدون آن نمی تواند عمل کند . آن لازم است . اما نمی تواند هدف زندگی باشد . فقط می تواند خدمت کند . ولی ما نمی توانیم آن را زمانی که قلبمان جاری می شود به کار ببریم .
یک انسان مسلماْ فقیر است اگر که بی کفایتی زبان عادی را احساس نکند . و این به سادگی نشان دهنده ی آن است که او هرگز عشق را لمس نکرده است . او هرگز لحظات مراقبه را لمس نکرده است . او وجد را نشناخته است . او فقط یک نعش است . او زندگی می کند و با این حال زندگی نمی کند . حرکت می کند , راه می رود اما تمام ژست ها و حرکاتش خالی و پوچند .
اگر انسان بی کفایتی زبان نثر را درنیابد ـ ـ زبان تجربی . زبان وقایع مسلم , ریاضیات ـ ـ این به سادگی نشان می دهد که او هیچ رازی از زندگی را درک نکرده است , که او واقعاْ زندگی نکرده است .

وگرنه , تو چگونه می توانی از رازها دوری کنی ؟ او که هرگز ماه کامل را ندیده است . او که هرگز زیبایی و درخشش چشمان انسان را ندیده است . او که هرگز نگریسته است . او که اهمیت اشکها را درک نمی کند . او که یک ربات است . او انسان نیست . او نا انسان است . او فقط یک ماشین است . او کار می کند , او تحصیل می کند و او می میرد . او بارها تولید مثل می کند و سپس میمیرد . اما بیهوده ـ ـ او نمی تواند بگوید که چرا در مکان ( پله ی ) نخست زندگی می کند .
این درست است که این نوع از زبان مورد نیاز است , این یک نیاز است , اما ولو این که تمام نیازها برآورده شوند , نیازهای غایی برآورده نمی شوند ـ ـ نیاز به جشن گرفتن , نیاز به شادی , نیاز به حرف زدن با ستاره ها و اقیانوس و دانه ی شن , نیاز به فشردن دستها , نیاز به عاشق شدن , نیاز به رقص و آواز . زبان معمولی نمی تواند نیازهای غایی را برآورد . ونیازهای غایی چیزی هستند که ویژه ی انسانیت است . انسانی که فقط انسان است فاصله ی زیادی با کسی دارد که با نیازهای غایی می زید . در پرسشهایی که به عشق و مرگ و خدا و انسان مربوط می شوند , زبان اول فقط بی کفایت نیست بلکه خطرناک نیز هست . اگر تو زبان نوع اول را برای علاقمندی های غایی به کار بری , کم کم همین زبان خودت آنها را نابود خواهد کرد . این یعنی ما چگونه خدا را نابود کرده ایم , این یعنی ما چگونه تمام زیباییها و معانی را از بین برده ایم . استفاده از زبان غلط و زودتر یا دیرتر در دام زبان غلط خواهی افتاد , زیرا ذهن تو در میان زبان زندگی می کند .

کتاب "جدی نگیر " - سخنان اشو - فصل اول - صفحات ۴و۵و۶ - مترجم : حامد مهری -

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 19:29  توسط اشو  | 

 

A rest on the way back
from the leaky road
to the never-leaking road
if it rains , let it rain
if it blows , let it blow

My self of long ago
in nature non-existent ;
nowhere to go when dead
nothing at all .

When asked , he answered
no question , no answer
then master druma
must have had
nothing in his mind .

Our mind --
without end
without begining
thought it is born , thought it dies --
the essence of emptiness !

All the sins committed
in the three worlds
will fade and disappear
together with myself .

مذهب غیر منطقی است . دلیل و علت نمی تواند شامل آن باشد . دلیل بسیار کوچک است .
مذهب آسمان بی کران وجود است . علت پدیده ی ریز انسانی است . علت شکست خورده است .
فقط با رفتن به ماورای ذهن می توان شروع به فهمیدن آنچه هست , کرد . آن یک تغییر اساسی است .
هیچ فلسفه ای نمی تواند که تغییری اساسی بوجود آورد ـ ـ فقط مذهب است که می تواند .
مذهب , فلسفه نیست . ضد فلسفه است . و ذن خالص ترین شکل از مذهب است .
ذن جوهر و عصاره ی مذهب است . به خاطر همین است که غیرمنطقی و بی معنی است .
اگر تلاش کنی تا آن را با کمک منطق درک کنی , گیج خواهی شد .

آن را فقط به صورت غیر منطقی می توان درک کرد . و آن با همدلی عمیق و عشق ممکن است .
شما نمی توانید به واسطه ی تجربی , علمی و مفاهیم عینی با ذن ارتباط برقرار کنید .
این یک پدیده ی قلبی است . شما باید بیشتر احساسش کنید تا این که در موردش فکر کنید .
شما باید آن باشید تا بشناسیدش . وجود , هشیار است . و هیچ هشیاری دیگری وجود ندارد .
خب حالا چرا مذهب نوعی دیگر از زبان را برمی گزیند ؟
مذهب بوسیله ی مثل ها , شعر , استعاره و افسانه سخن می گوید . آنها راه های غیر مستقیم برای
اشاره کردن به حقیقت می باشند ـ ـ فقط اشاره کردن به حقیقت . نه اشاره ی مستقیم , فقط نجوا ,
نه فریاد زدن . آن در یک رابطه ی عمیق به سمت تو می آید .
این اشعار کوچک استاد ذن , ای کیو  علاقمند به خلق اشعار بزرگ نیست . او واقعاْ یک شاعر نیست .
او عارف است . اما بیشتر از به نثر حرف زدن , او با زبان شعر سخن می گوید ـ ـ به خاطر یک دلیل قطعی . دلیل این است : شعر یک راه غیر مستقیم برای اشاره کردن به چیزهاست . شعر زنانه است .
نثر بسیار ساختاری و منطقی است . شعر اساساْ غیر منطقی است . نثر واضح و روشن است , شعر اما
مبهم است . به خاطر همین است که زیباست و دارای کیفیت می باشد . نثر به طور ساده همان چیزی
را می گوید که می خواهد , شعر اما خیلی چیزها می گوید .

نثر در زندگی روزمره لازم است , در فروشگاه . اما هر جا حرفی از قلب زده شده , نثر ناکافی بوده است.
ـ ـ شخص به شعر بازمی گردد . ۲ زبان در یک زبان وجود دارد . هر زبانی از ۲ زبان تشکیل شده است .
یکی نثر است , دیگری شعر . نثر بیشتر از شعر استفاده می شود و غالب است چرا که نثر فایده رسان 
است . شعر کم کم ناپدید شده است , زیرا هیچ سود و منفعتی در بر ندارد . فقط وقتی لازم است که
تو در عشق باشی . فقط وقتی لازم است که تو از عشق , مرگ , نیایش ,  حقیقت و خدا سخن 
می گویی ـ ـ اما آنها کالا نیستند . آنها در فروشگاه فروخته نمی شوند . خریدنی هم نیستند .
جهان ما آهسته آهسته , خطی ( طولی) می شود . زبان دیگر ,  زبان ژرف تر , معنایش را برای ما از دست داده است . و به خاطر ناپدیدی زبان دوم , زبان شعر , انسان بسیار فقیر شده است ـ ـ زیرا تمام 
ثروت از قلب است . ذهن خیلی فقیر است . ذهن گداست . ذهن در میان جزئیات زندگی می کند .
قلب آغاز اندیشه های عمیق زندگی , عمق هستی و رازهای گیتی است .
این را به خاطر بسپار که ۲ زبان در ۱ زبان وجود دارد . ۲ شیوه برای سخن گفتن . ۲ سطح کاربرد زبانی . زبانی وجود دارد برای حقایق روشن , مفاهیم و قواعد , زبان منطق نظری , عینی ,  اطلاعات , علوم ریاضی . اما این زبان قلب نیست و این زبان عشق نیست و این زبان مذهب نیست .  

11 april 1978 am in buddha hall

کتاب "جدی نگیر " - سخنان اشو - فصل اول - صفحات ۱و۲و۳ - مترجم : حامد مهری -

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 21:15  توسط اشو  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 0:55  توسط اشو  | 

- چرا نگران بقیه دنیا هستی؟ بگذار دنیا خودش نگران خودش باشد .

اگر تو جاهل باشی - برای بقیه دنیا چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ تو رنج می آفرینی .

نه این که دانسته چنین کنی - تو خودت رنج هستی - پس هر کاری انجام دهی تخم های رنج را در همه جا می کاری . امیدهای تو بی معنی هستند .

این وجود توست که اهمیت دارد . شاید فکر کنی که به دیگران کمک می کنی - تو مانع آنان می شوی . شاید فکر کنی که دیگران را دوست داری - شاید فقط آنان را بکشی و به قتل برسانی . شاید فکر کنی که به دیگران درس می دهی - ولی شاید به آنان کمک می کنی تا ابد جاهل بمانند .

زیرا آنچه تو آرزو می کنی - آنچه می پنداری و آنچه امید داری مهم نیست - آنچه تو هستی اهمیت دارد .

من همه روزه افرادی را می بینم که عاشق همدیگر هستند - ولی همدیگر را می کشند . آنان فکر می کنند که عاشق هستند و می پندارند که برای دیگران زندگی می کنند و بدون دیگری زندگی اشان رنج آور خواهد بود . ولی زندگی با هم نیز برایشان رنج آور است . و آنان هر تلاشی را انجام می دهند - ولی هر کاری بکنند به خطا می رود .

انجام دادن اهمیت چندانی ندارد - آن وجود که کارو عمل از او سر می زند و بیرون می آید مهم است .

اگر تو جاهل باشی - تو به دنیا کمک می کنی که جهنم باشد . پیشاپیش جهنم هست - توسط تو آفریده شده . هر جا را که لمس کرده ای جهنم آفریده ای .

اگر روشن ضمیر شوی - هر کاری انجام دهی یا اگر هیچ کاری نکنی- فقط بودنت - حضورت به دیگران کمک خواهد کرد تا شکوفا شوند . شاد باشند . مسرور باشند . ولی این نباید مورد توجه تو باشد . نخستین چیز این است که تو روشن ضمیر باشی .

پرسیده ای " من مایلم به اشراق برسم " . ولی این اشتیاق به نظر بسیار ناتوان می رسد - زیرا بلا فاصله می گویی ولی ...

هروقت " ولی " به میان آمد - خوب بدان که اشتیاق ناتوان است .

" ولی برای دنیا چه اتفاقی خواهد افتاد ؟"

تو کی هستی ؟ در مورد خودت چه فکر می کنی ؟ آیا دنیا به تو وابسته است ؟ آیا دنیا را تو اداره می کنی ؟ آیا دنیا را تو می چرخانی ؟ آیا تو مسؤول هستی ؟ چرا این همه به خودت اهمیت می دهی ؟

چرا این همه احساس اهمیت می کنی ؟

این احساس بخشی از نفس است و این نگرانی در مورد دیگران هرگز به تو اجازه نخواهد داد که به اوجی والاتر از ادراک برسی . زیرا آن اوج وقتی دست یافتنی می شود که تو تمام نگرانی ها را دور بیندازی .

و تو در انباشتن نگرانی ها چنان کار آمد هستی که واقعن شگفت انگیزی .

نه تنها نگرانی های خودت را انباشته می کنی بلکه نگرانی های دیگران را نیز انباشته می کنی - گویی مال خودت کافی نیست . تو به فکر کردن در مورد دیگران ادامه می دهی و چه می توانی بکنی ؟ فقط می توانی نگرانی بیشتر و بیشتر ی انباشته کنی و دیوانه شوی .

چندی پیش مجله ی لرد واول را مطالعه می کردم . به نظر مردی بسیار خالص و صادق می رسد - زیرا برخی نکات را که می گوید واقعن عالی لست . یکی از نکته ها این است :" تا وقتی که این سه پیرمرد : گاندی - جناح و چرچیل نمیرند هندوستان در خطر خواهد بود . " و این هر سه مرد به هر طریق ممکن کمک می کردند ! نماینده ی خود چرچیل می نویسد که این سه پیر مرد باید به زودی بمیرند - و او امیدوارانه سن آنان را نیز ذکر می کند : گاندی ۷۵ سال - جناح ۶۵ سال و چرچیل ۶۸ سال دارند - زیرا مشکل این سه نفر هستند . ولی آیا می توانی تصور کنی که گاندی خودش را مشکل هندوستان فرض کند ؟ یا جناح یا چرچیل ؟

آنان بهترین تلاش هایشان را برای حل مشکل این سرزمین به خرج دادند ؟ و واول می گوید که این سه مشکل هستند زیرا هر سه لجباز و یکدنده هستند و هر یک از آنها دارای حقیقت مطلق است و دو دیگر مطلقن در اشتباه هستند ! این سه مطلق نمی توانند در جایی با هم ملاقات کنند - دو دیگر فقط در اشتباه هستند . هرکسی می پندارد که او مرکز است و او باید نگران تمام دنیا باشد و دنیا را تغییر بدهد و یک مدینه ی فاضله برپا سازد . تنها کاری که می توانی بکنی فقط این است که خودت را تغییر بدهی . تو نمی توانی دنیا را تغییر بدهی . با تلاش برای تغییر دنیا فقط می توانی شیطنت بیشتری بیافرینی - آشوب بیشتری می توانی برپا کنی - می توانی آسیب برسانی و می توانی سبب حیرت شوی . دنیا پیشاپیش در حیرت هست - می توانی آن را بیشتر حیران کنی و دچار سردرگمی بیشترش کنی .

لطفن دنیا را به حال خودش بگذار . فقط یک کار می توانی بکنی و آن این است : می توانی به سکوت درون برسی - سرور درونی - نور درون .اگر به این دست پیدا کنی به دنیا بسیار کمک کرده ای . تنها با تبدیل یک نقطه ی کور به شعله ای از نور - فقط با آوردن یک شخص از تاریکی به روشنایی - بخشی از دنیا را تغییر داده ای . و این بخش تغییر یافته اثرات زنجیر ه ای خودش را خواهد داشت . بودا نمرده است . مسیح نمرده است . آنان نمی توانند بمیرند زیرا واکنشی زنجیره ای به وجود آورده اند  - از یک شعله - از یک نور شعله های دیگری بر می افروزند .

جانشینی آفریده می شود و آنان به زندگی ادامه می دهند .

ولی اگر نور تو موجود نباشد . اگر چراغت بی شعله باشد  نمی توانی به کسی کمک کنی .

نخستین چیز اساسی این است که تو باید به شعله ی خویش دست پیدا کنی . آن گاه می توانی دیگران را سهیم کنی . آن گاه می توانی شعله ی دیگران را نیز بیفروزی . آن وقت یک سلسله خواهد شد . آن وقت می توانی در بدنت از بین بروی . ولی شعله ات از دستی به دست دیگر می رود . تا ابدیت می گردد و می گردد .

بوداها هرگز نمی میرند . اشخاص روشن ضمیرهرگز نمی میرند . زیرا نور آنان یک واکنش زنجیره ای می شود . و انسان های نا روشن ضمیر هرگز زندگی نمی کنند زیرا نمی توانند زنجیره ای بیافرینند . آنان نوری ندارند تا سهیم شوند - شعله ای ندارند تا چراغ دیگری را بیفروزند .

لطفن فقط به خودت توجه کن . من می گویم خود خواه باش زیرا این تنها راهی است که بی خود شوی . این تنها راهی است که بتوانی برای دنیا کمک و برکت شوی .

نگران دنیا نباش . دنیا مورد توجه تو نباشد . هرچه نگرانی هایت بیشنر باشند - بیشتر فکر می کنی که مسؤو لیت های تو خطیر هستند و هر چه مسؤولیت های تو خطیر تر باشند - احساس بزرگی بیشتری می کنی . چنین نیست . تو فقط دیوانه ای . از دیوانگی کمک کردن به دیگران بیرون بیا . فقط به خودت کمک کن . این تنها کاری است که می تواند انجام شود . و آن گاه خیلی چیزها روی می دهد ... ولی همچون عواقب روی می دهند . زمانی که منبعی از نور شدی چیزها شروع به روی دادن می کنند . بسیاری از آن سهیم می شوند - بسیاری از آن به اشراق می رسند . بسیاری از آن زندگی می گیرند - زندگی بیشتر - زندگی فراوان تر از آن به دست می آورند . ولی تو به این ها فکر نکن . تو آگاهانه نمی توانی هیچ کاری در موردش انجام دهی . تنها یک کار می توان کرد و آن این است : تو هشیار شو . آن وقت همه چیز به دنبال خواهد آمد .

مسیح در جایی می گوید : نخست وارد ملکوت الهی شو . نخست ملکوت خداوند را طلب کن - ان وقت همه چیز بر تو افزوده خواهد شد .

من نیز همان را تکرار می کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 1:32  توسط اشو  | 

آیا نگرانید که اگر خودتان را بپذیرید نفس پرست شوید ؟

نفس را فراموش کنید . خودتان را بپذیرید . بعدن به نفس خواهیم پرداخت . اول خودتان را به طور کامل بپذیرید . نفس مشکل مهمی نیست . هرچه نفس بزرگتر باشد نابودی آسان تر است . نفس مثل بادکنک است . بزرگ می شود و با یک سوزن می ترکد . بگذارید نفس حضور داشته باشد . نفس مجاز است اما خودتان را بپذیرید . آن گاه تغییر شروع می شود . در حقیقت پذیرش کامل به معنای پذیرش نفس است . با پذیرش شروع کنید .

دنیا نیازمند افراد خودخواه هم هست . همه نوع آدمی لازم است . 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 13:41  توسط اشو  | 

اگر می توانید تجربیات خود را به کلام نیاورید . کلمات ظرفیت بیان کامل و روشن آنان را ندارد .

شما نشسته اید ... هنگام غروب است . خورشید رفته و ستاره ها یکی یکی در حال در آمدن هستند . فقط باشید . حتا نگویید : " چه غروب زیبایی " ! . زیرا با برآوردن همین جمله گذشته را وارد حال کرده اید . با گفتن همین عبارت هرچه تجربه ی زیبا از گذشته در ذهن شما وجود داشته وارد حال شده است .

چرا باید گذشته را وارد حال کنید ؟ حال به قدری گسترده است و گذشته به قدری باریک که وقتی می توانید به کل آسمان نگاه کنید - چرا تنها باید از شکافی باریک به آن بنگرید ؟

سعی کنید تا می توانید از کلمات استفاده نکنید و اگر مجبور هستید آن ها را با دقت انتخاب کنید زیرا هر کلمه ای تاثیر خاص خودش را دارد .

همانند یک شاعر کلمات را انتخاب کنید .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 20:44  توسط اشو  | 

همه چیز می تواند قربانی فرد باشد. ولی فرد نمی تواند قربانی هر چیزی باشد . فردیت همان شکوفایی هستی است - هیچ چیزی بالاتر از آن نیست .اما هیچ فرهنگی - هیچ اجتماعی - هیچ تمدنی آماده ی پذیرش یک حقیقت ساده نیست .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 13:30  توسط اشو  |