تبليغاتX
استاد
 

پرسش اول
امروز گفتید که راه روشن بینی طولانی و سخت است و نیز آن همینک هست . حالا یا هرگز.
آنچه که همینک هست چگونه می تواند طولانی و سخت باشد ؟

ـ ـ ــ به همین دلیل سخت و طولانی است ـ ـ زیرا تو اینجا و در اکنون نیستی . خیلی دورتر از هم اکنونی . تو باید بیایی . تو باید سفر کنی .
وقتی که می گویم حقیقت دور نیست , منظورم این است که حقیقت هم اکنون هست ـ ـ منظورم این نیست که تو از حقیقت دور نیستی . تو از حقیقت دوری . حقیقت از تو دور نیست . خدا نمی تواند از تو دور باشد . خدا مانند ابدیت حضور دارد نه مانند گذشته یا آینده . خدا به همان سادگی است . خدا چگونه می تواند دور باشد ؟
مکانی برای او وجود ندارد تا دور شود . او در همه جا هست ـ ـ در نفسهایت , در تپش قلبت . اما تو اینجا نیستی .
خدا هیچ جا نرفته است : تو باید از او دور شده باشی .
تو باید این را بفهمی . برای مثال , در شب می خوابی و رویا می بینی ـ ـ در رویا می بینی که به ماه رفته ای . تو اینجا هستی اما رویا تو را به جای دوری برده است . صبح وقتی بیدار می شوی , خود را در ماه پیدا نمی کنی .
تو در پونا خواهی بود . اما در رویا از واقعیت خودت دور می شوی . باید از رویاهایت بازگردی ـ ـ و سفر سخت است زیرا تو در رویاهای بسیاری سرمایه گذاری کرده ای و امیدواری که از آن رویاها چیزی به دست آوری و مدت درازی است که در آن رویاها زندگی می کنی که آنها جزو واقعیت تو شده اند .
شرق این وضعیت ذهنی رویا دیدن را مایا می نامد ـ ـ توهم . و سپس می توانی در توهماتت به جستجوی خدا باشی و او را پیدا نخواهی کرد . باید بیدار شوی و بیدار شدن سخت است زیرا هزار و یک رویا خرد خواهد شد . و تمام شادی تو در این رویاهاست , تمام آن چیزی که موفقیت می نامی , بلند همتی ها , تمام آنها درگیر هستند . کل نفست درگیر است . نفس خرد خواهد شد .
تو اینجا هستی اما نفس به ماه رفته است ـ ـ و نفس فقط می تواند میان رویاها زنده باشد , فقط در میان توهمات . نفس با توهمات تغذیه شده است . باید توهمات بیشتری داشته باشی , باید نفس عالی تری داشته باشی .
چشم پوشی از آن رویاها بسیار سخت است .
در شرق این سانیاس نامیده می شود : ترک رویاها . وقتی که گفت " کناره گیری از جهان " , منظور جهان واقعی نبود ـ ـهمسر , شوهر , بچه ها , خانه , بازار . نه . نه هرگز .
منظور اصلی این جهان رویایی است که تو پیوسته از خودت و واقعیت فرار می کنی . رویاها را ترک کن ! و آن سخت است .
خب بگذار سؤالت را دوباره بخوانم :
امروز گفتید که راه روشن بینی طولانی و سخت است ـ ـ آن هست ـ ـ و نیز آن اینجا و هم اکنون هست ـ ـآن هست . آن چه که هم اکنون هست , چگونه می تواند طولانی و سخت باشد ؟

به همین دلیل . تو هیچ جا نمی روی , تو باید اینجا بیایی ! تو هم اکنون باید جای دیگری باشی . از مرکز درونیت دور شده ای . تو هرگز به خانه نیامده ای . و خدا آنجاست اما تو خدا را پشت سرت جا گذاشته ای . چشمانت به دنبال ستارگان دوردست است . آنها هر گز باز نمی گردند , از ستاره ای به ستاره ی دیگر امیدوار می شوی . ذهن تو آواره است .
بنابراین آن سخت و دشوار است و هم آسان است . تناقض فقط ظاهر ماجرا است . آن با تو سخت است , با خدا آسان است . اگر به خدا فکر کنی , آن بسیار آسان به دست می آید , تو می توانی آسوده باشی . اگر به خودت توکل کنی , آن بسیار سخت می شود .
به همین دلیل است که می گویم اگر بر خودت توکل کنی , اگر بر کوشش توکل کنی ـ ـ شاید هرگز بازنگردی ـ ـ زیرا از طریق کوشش است که دور رفته ای . تو باید تسلیم شوی . در آن تسلیم شدن , فیض نزول می کند .
و چه می توانی تسلیم کنی ؟ چرا از تسلیم شدن می ترسی ؟ تو فقط باید رویاهایت را تسلیم کنی و نه چیز دیگری . فقط حبابهای صابون .
رویاهایت را تسلیم کن و حقیقت اینجاست . به همین دلیل است که می گویم یا حالا یا هرگز ـ ـ زیرا هستی همیشه در اکنون است و ذهن در بعداْ وجود دارد . هستی اینجاست و ذهن همیشه آنجاست , و آنها هرگز با هم دیدار نمی کنند . اینجا و آنجا هرگز با هم دیدار نمی کنند . حالا و بعداْ هرگز با هم دیدار نمی کنند . فقط ژرف به ذهنت بنگر : آن خیلی کم اتفاق می افتد که همزمان با هم برخورد کنند .
کسی در پنج هزار سال قبل می زید . او هنوز بخشی از دوره ی ریگ ودا است . هنوز ریگ ودا می خواند . هنوز مراسم عبادی ودیک را دنبال می کند .
پنج هزار سال گذشته است , اما او نباید اینجا آمده باشد , به اکنون . او آنجا می زید ـ ـ در مرده و در روزگار سپری شده . در خاطره .
چرا خودت را هندو یا مسیحی یا محمدی یا جین می نامی ؟ با نامیدن خودت به این چیزها فقط به گذشته می چسبی . اینها نامهایی هستند که از گذشته می آیند . همینک تو فقط هشیاری هستی . نه هندو نه محمدی نه مسیحی . اگر خودن را درگیر گذشته بکنی , هندو هستی یا برهمن یا سودرا . یا تعداد دیگری از مردم هستند که فکر می کنند خیلی مترقی هستند : کمونیستها , سوسیالیست ها . آنها درگیر آینده هستند , از این رو فکر می کنند که خیلی پیشرفته هستند . اما بودن در گذشته , بودنی بسیار دورتر از حال است , همانند بودن در آینده . فرقی نمی کند . آنها دو نوع ذهنیت در جهان اند . یک : درگیر گذشته , ذهن ارتدکس , و دیگری : درگیر آینده که ذهن انقلابی نامیده می شود ـ ـ اما هر دو ذهن اند . ارتدکس فکر می کند دوران طلایی گذشته است , رام-راجیا گذشته است . و انقلابی , آن که انقلابی نامیده می شود , فکر می کند دوران طلایی در راه است . اتوپیا باید اتفاق افتد . چشمان او در آینده ی دور هستند , اما میان این دو تفاوتی وجود ندارد . آنها مردمی شبیه هم هستند . هر دو از لحظه ی حال اجتناب می کنند . هر دو از لحظه ی خارج می شوند , هر دو واقعیت را انکار می کنند . پس کمونیست یا محمدی , سوسیالیست یا هندو , به نظر من همگی در یک قایق هستند ـ ـ قایق زمان .
چه کسی را مذهبی می نامم ؟ انسانی که در قایق زمان نیست , کسی که زیستن در ابدیت را آغاز کرده است , کسی که در اکنون می زید , کسی که گذشته و آینده ای ندارد . کسی که به سمت ریگ ودا یا das-kapital نمی رود ـ ـ کسی که به سادگی به سمت خودش می رود . کسی که به خورشیدی نگاه می کند که آنجا در افق است . و کسی که به صدای پرندگان گوش می دهد که هم اکنون در حال خواندنند , به درختانی می نگرد که در حال شکوفایی اند . فقط به کیفیت وجود بنگر , اینجا , آن تمامیت , آن مرکزی که من آن را بی مذهبی می نامم .
مذهبی یعنی وجود در واقعیتی بی رویا . رویاها از گذشته یا آینده می آیند . انسان مذهبی , انسانی خالی است . بامبوی تو خالی . او می گذارد تا واقعیت در میان او زنده باشد . با آن جاری می شود . هدفی ندارد , هیچ جا نمی رود , او فقط در اینجا حضور دارد , همچون خدا که فقط اینجا حضور دارد ـ ـ از این رو با هم دیدار می کنند .
به همین دلیل است که می گویم یا حالا یا هرگز . حالا ابدیت است . با " هرگز " زمان را انکار می کنم : به تو می گویم که خدا را در زمان نخواهی یافت .
حال بخشی از زمان نیست که به خاطر سپرده شود . معمولاْ تو باید این گونه اندیشیده باشی که زمان سه قسمت دارد : گذشته , حال , آینده . آن کاملاْ اشتباه است . زمان را درک نکرده ای . زمان دو قسمت است ـ ـ گذشته و آینده . حال بخشی از زمان نیست : حال بخشی از ابدیت است . حال آن چیزی است که ساکن می ماند , آن چیزی که همیشگی است .
آسودگی در آن , مدیتیشن است , یا نیایش نامیده می شود . و دانستن آن جشن گرفتن است . لذتی بی پایان شروع به بارش بر تو می کند .
دعای خیر عظیمی نازل می شود ـ ـ زیرا با گذشته و آینده تمام نگرانی ها ناپدید می شوند , تمام رویاها ناپدید می شوند .
این معنای گفته ی ای کیو است وقتی که می گوید ذهن اصلی تمیز و پاک است , پاک از کلیه ی عقاید . آینه ای بی گرد و خاک . آن به سادگی آینه ای است که هست .

پایان پرسش اول ـ تا ص ۵

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 19:35  توسط اشو  | 

 

ذهن باقی می ماند
همان گونه که متولد شده بود ـ ـ
بدون هیچ نیایشی
بودا می شود .

یک وضعیت بسیار انقلابی : ذهن همان گونه که متولد شده بود , باقی می ماند .
اگر ذهن همچون آینه باقی بماند و هیچ چیز را منعکس نکند , به وسیله ی هیچ چیز شرطی نشود .
محتوایی وجود ندارد ـ ـ ذهن بی محتوا تنها واقعیتی است که ما می توانیم درباره اش یقین داشته باشیم .
به همین دلیل است که اهالی ذن می گویند : به ذهن اصلی نگاه کن .
ذهن اصلی یعنی زمانی که آنجا هیچ تماسی با هیچ چیز در ذهن نباشد . قبل از آغاز شرطی شدنها , قبل از این که به تو گفته شود که کیستی , قبل از این که به تو آموزش داده شود . قبل از این که یاد بگیری .
فقط به اعماق آن برو . اولین لحظه , جایی که محتوایی وجود ندارد ـ ـ بلکه فقط ظرف هست . آینه فقط خلأ را بازتاب می دهد ـ ـ آن واقعی است .
شاهد واقعی است .

ذهن باقی می ماند
همان گونه که متولد شده بود ـ ـ
بدون هیچ نیایشی
بودا می شود .

سپس نیازی به عبادت نیست . نیازی به انجام دادن هیچ کاری نیست . نه روش شناسی , نه تکنیک , هیچکدام مورد نیاز نیستند . فقط به اعماق برو و ذهن اصلی را ببین , ذهن بی محتوا , آینه ای بدون گرد و خاک . ذهنی بدون تفکرات , بدون تیرگیها ـ ـ و تو باید رسیده باشی و تو یک بودا هستی .
فرق بین تو و بودا فقط این است : تو از بودا بیشتری , بودا از تو کمتر است , زیرا بودا فقط ذهنی خالص دارد و تو هزار و یک چیز به آن خلوص افزوده ای . به یاد داشته باش : بودا فقیرتر از تو است , من از تو فقیرترم . تو خیلی از من ثروتمندتری . من فاقد خیلی چیزها هستم . خیلی چیزها را از دست داده ام : بدبختی , بی معنایی , ناکامی , خشم , شهوت , حرص و طمع ـ ـ و هزار و یک چیز دیگر که می توانی بشمری . تو واقعاْ ثروتمندی .
وقتی بودا به روشن بینی رسید , کسی از او پرسید : " چه سودی کرده ای ؟ "
او خندید . گفت : " من سودی نکرده ام , من خیلی از دست داده ام . من تمام نادانی ها , تمام توهمات و رویاها را از دست داده ام . حالا فقط اصلیتم هستم .

یک دروغ بگو
و در دوزخ سقوط کن .
پس چه اتفاقی برای بودا خواهد افتاد ؟
کسی که تدبیر کرده است
که چیزها وجود نداشته باشند .

او می گوید : یک دروغ بگو ـ ـ بودا گفته است : دروغ نگویید . بودا می گوید : دروغ بگو و در دوزخ سقوط خواهی کرد . پس درباره ی خود بودا چه ؟ ای کیو می پرسد , او تمام انواع دروغها را گفته است .
در وهله ی اول , حقیقت نمی تواند گفته شود . پس هرچه درباره اش بگویی دروغ است . و بودا ۴۲ سال حرف زد . روز و بی روز . صبح و عصر . او حرف زد و حرف زد . و او می گوید حقیقت نمی تواند گفته شود ! پس برای ۴۲ سال این مرد چه کرده است ؟ او دیوانه است ؟ حقیقت نمی تواند گفته شود و او گفته است و گفته است ـ ـ همان کاری که من می کنم . می گویم حقیقت نمی تواند گفته شود , هرگز گفته نشده است , هرگز گفته نخواهد شد ـ ـ پس هرچه بگویم , درست نخواهد بود .
ای کیو می پرسد :

یک دروغ بگو
و در دوزخ سقوط کن .
پس چه اتفاقی برای بودا خواهد افتاد ؟
کسی که تدبیر کرده است
که چیزها وجود نداشته باشند .

و بودا نه فقط هزار و یک چیز درباره ی حقیقت گفته است , او همچنین روشهایی اتخاذ کرده است , مراقبه ها ـ ـ ویپاسانا , آناپان ساتی یوگا . و او می گوید هیچ چیز وجود ندارد . نیاز به انجام هیچ کاری نیست و او همچنان به مردم آموزش می دهد که چه بکنند , چگونه بکنند . او می گوید هدفی وجود ندارد و او درباره ی طریقت سخن می گوید . او می گوید هیچ جایی برای رفتن نیست و می گوید : من راه درست آن را به تو نشان خواهم داد . حالا این چه نوع چرندی است ؟ آن چرند است , اما همچنان اهمیت زیادی دارد .
۴۲ سال مدام , تمام وقت حرف زده است و حرف زده است که حقیقت نمی تواند گفته شود , او بسیاری از مردم را از این پدیده آگاه کرده است , حقیقت نمی تواند گفته شود ـ ـ که حقیقت فقط می تواند تجربه شود .
هیچ مراقبه ای مورد نیاز نیست و هیچ مراقبه ای در آغاز مورد نیاز نبوده است . اما برای مردمی این چنین , حتی اگر به سمت حقیقت بیایند , بسیار آهسته آهسته می آیند . با اکراه فراوان . با تأمل بسیار . اینچ به اینچ باید هل داده شوند . آن می تواند با یک پرش اتفاق افتد , اما آنها باید اینچ به اینچ هل داده شوند . و برای هل دادن آنها , هزار و یک دروغ توسط استاد باید اختراع شود . من در حال ابداع دروغها هستم ـ ـ و  به من رحم کنید , وگرنه به دوزخ خواهم رفت !
گوش کنید و بفهمید که چه می گویم , وگرنه من باید دروغهای بیشتری ابداع کنم . اگر گوش نکنید , پس راه دیگری جز باداع دروغها وجود ندارد . آن شبیه این است ـ ـ بودا یک داستانی گفته است :
مردی به خانه بازمی گردد ـ ـ او باید در فروشگاه بوده باشد . وقتی به خانه می آید , ناگهان می بیند که خانه آتش گرفته است . بچه هایش در داخل خانه بازی می کردند , او آنها را صدا می زد و فریاد می زد : " خانه آتش گرفته است . شما باید بیرون بیایید . " اما بچه ها نمی فهمیدند که خانه آتش گرفته است یعنی چه . در واقع آنها بیشتر جری شدند و بالا و پایین می پریدند و فریاد می زدند و از وجود شعله در دور تا درو خانه لذت می بردند . آنها هرگز چنین صحنه ی زیبایی ندیده بودند . بچه بچه است دیگر .
و پدر بسیار نگران شده بود . او نمی توانست به داخل برود , دورتادور خانه آتش گرفته بود . او فقط می توانست فریاد بزند .
او روشی ابداع کرد . بچه ها آماده نبودند تا بفهمند . آنها نمی فهمیدند که آتش خطرناک است ـ ـ آنها نمی توانستند بفهمند , هیچ تجربه ای از آن نداشتند .
او فقط به یاد آورد که وقتی داشت به فروشگاه می رفت , آنها گفتند : " برای ما اسباب بازی بیاور " . پس فریاد زد " من برایتان اسباب بازی خریده ام . بیایید بیرون ! " . و آنها به سمت بیرون هجوم آوردند . او اسباب بازی نخریده بود , اما بچه ها بیرون بودند ـ ـ نکته این است .
آن تمام کار یک استاد است . تو پیش من می آیی و من به تو اسباب بازی می دهم : به گروه زدوخورد برو . به گروه تائو برو . به گروه تای چی برو . و اگر کمی پر طاقت هستی به گروه شکنجه برو . و .... . اینها اسباب بازی هستند . تو نمی خواهی که از خانه خارج شوی ـ ـ من باید اسباب بازی بیافرینم . اما اینها همه دروغ هستند .
ای کیو این را شوخ طبعانه می گوید :

یک دروغ بگو
و در دوزخ سقوط کن .
پس چه اتفاقی برای بودا خواهد افتاد ؟
کسی که تدبیر کرده است
که چیزها وجود نداشته باشند .

اگر بر این گفتار مراقبه کنی , از آن الهام خواهی گرفت . همه ی آموزشها , شامل آموزشهای بودا و ای کیو و من , شامل همه ی آموزشها , همه دروغ هستند . غلط هستند . زیرا آن فقط می تواند تجربه شود نه ای ن که توضیح داده شود . بودا به ما راه رستگاری را می گوید اما راهی وجود ندارد و رستگاری نیز ! پس او چه می گوید ؟ او فقط می گوید که راهی وجود ندارد و رستگاری نیز . آن را درک کن ! و رستگاری اتفاق می افتد .
جایی برای رفتن نیست ـ ـ آن را دریاب و تو رسیده ای ! آن پرسش ای کیو , درک آن می باشد .
و اگر شروع به دیدن کنی , کل رویای زندگیت ناپدید می شود .

پایان فصل سوم کتاب جدی نگیر اشو به ترجمه ی حامدجی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 21:51  توسط اشو  | 

 

 

یک تصویر زیبا : مرکب لطیف هندی بر روی کاغذ برنجی لطیف ژاپنی و درختان کاج و وزش باد . نقاشی ذن را دیده ای ؟ هیچ سبک دیگری نمی تواند نسیم را نقاشی کند . برای آن , کاغذ برنجی لطیف مورد نیاز است و مرکب سیاه لطیف هندی . و استاد ذن برای نقاشی کردن آن , زیرا او ذهن را می شناسد .
فقط تصور کن ـ ـ اما تو می توانی در نقاشی وزش نسیم و خم شدن درختان و موجهای رود را ببینی . و حالت یک انسان کوچک اندام و لباسهایش که وزش باد را نشان می دهند . تو می توانی جریان باد را ببینی . باد نمی تواند دیده شود , اما تو می توانی تماس باد را ببینی . آن غیر واقعی نیست , آن کاملاْ غیر واقعی نیست , وگرنه چگونه می توانی آن را ببینی ؟ آن واقعی هم نیست , زیرا چگونه می تواند واقعی باشد ؟ ـ ـ آن فقط یک نقاشی با جوهر است . بنابر این جایی میان آن دو ـ ـ آن مایا است , توهم است , رویا است .
بنابر این با ذهن نجنگ و از ذهن نیز فرار نکن . در هر دو حالت تو این فرض را می گیری که واقعی است . دو نوع مردم وجود دارد : آنها که دنباله رو ذهن اند ـ ـ آن را واقعی می گیرند ـ ـ و آنها که یا مبارزه می کنند یا فرار می کنند : آنها نیز آن را واقعی می گیرند . نیازی به دنبال کردن آن نیست , نیازی به مبارزه یا فرار نیست . تمام چیزی که مورد نیاز است ژرف نگریستن به آن است .
ژرف نگریستن , و تو خم شدن درختان کاج را در نقاشی جوهری می بینی . نسیم فقط یک نسیم نقاشی است : هیچ چیز واقعی آنجا نیست , هیچ چیزی واقعاْ آنجا اتفاق نمی افتد .
ذهنت را همچون فیلم ندیده ای ؟ میلیونها تصویر از فیلم ؟
آلدوس هاکسلی پیش گویی کرده است که در قرن آینده فیلمها به احساسات تبدیل خواهند شد . ممکن است و اتفاق خواهد افتاد . زیرا هرچه یک انسان پیش گویی کند , زود یا دیر , یک روز واقعیت پیدا می کند .
منظور از احساسات این است که : تو در سینما خواهی نشست , اما فقط نخواهی دید , احساس نیز خواهی کرد .
برای مثال , باران می بارد ـ ـ سپس احساس رطوبت در هوا خواهی کرد . باد می وزد , حتی چند قطره آب بر رویت می چکد . تو روی صفحه یک باغچه گل رز می بینی و تمام خانه پر از عطر رز می شود .
اگر فیلم سه بعدی باشد و تمام احساساتی که در فیلم است را جلوی تو ایجاد کنند , آن توهمات بیشتری خواهد آفرید .
و آن می توانست به شیوه ای مشابه هم باشد ـ ـ که امکان هم دارد . در کمپانی دیسنی مکانی مشابه آن دارند ـ ـ جایی که صفحه فقط در روبرو قرار ندارد بلکه در دور تا دور تو است . تو در وسط می نشینی , همانطور که اینجا نشسته ای . اگر به عقب نگاه کنی , درختان را می بینی , اگر به من نگاه کنی , من اینجا هستم . اگر به طرف دیگر نگاه کنی , مردم را می بینی . تو در وسط می نشینی و صفحه دورتادور تو است .
آنها برای امتحان چند فیلم ساخته اند . برای مثال : در هواپیما در حال پروازی و از پنجره این طرف نگاه می کنی و ابرها را می بینی و آفتاب را و از سمت دیگر نگاه می کنی و هوا تاریک است . از پشت سر می بینی که ابرها دارند دور می شوند . و از جلو نگاه می کنی و تو داری به چیز دیگری نزدیک می شوی . و این وضعیتی است که ما در آن هستیم ـ ـ این یعنی ذهن . ذهن , احساسات است . به سادگی رویاهای بسیاری را می سازد و در دسترس تو قرار می دهد . اما در سه بعد با تمام احساس کردن ها .
فکر کن : آن یک روز ممکن است , روبروی تلویزیون به صندلیتان چسبیده اید . زن زیبایی را می بینید که قدم زنان از تلویزیون بیرون می آید ـ ـ تو را در آغوش می گیرد ـ ـ و تو می دانی که این فقط احساسات است ـ ـ این ممکن است ! این رخ خواهد داد . و تو می دانی که این چرند است . کسی وجود ندارد . اما هنوز تو می توانی آن زن را بو کنی , عطر فرانسوی . تو حتی می توانی او را لمس کنی .
چگونه می توانی از خودت محافظت کنی ؟ این ممکن است : غیر ممکن نیست . این اتفاق خواهد افتاد . از نظر تئوری آن ممکن است . سپس شاید برای چند ثانیه در موضوع عشقی بزرگی گم شوی . فراموش خواهی کرد ـ ـ تو دوست داری که فراموش کنی . چه کسی می خواهد حقیقت را به یاد داشته باشد وقتی که زن زیبایی آنجاست ؟ تو می گویی : " باشد , بگذار رویا باشد یا هر چه که هست , اما بگذار حالا لذت ببرم " . و او تو را در آغوش می گیرد و تو می توانی او را بر روی تمام بدنت احساس کنی . و هنوز جایی در اعماق هشیاریت می خواهد که بگوید این فقط یک احساس است , کسی وجود ندارد .
در یک رویا فکر می کنی هرچه ببینی درست است : در صبح آن درست نیست , دیگر درست نیست . حالا , راهی برای گفتن هست . همین حالا , چه مرا در رویا ببینی چه در واقعیت . آن ممکن است فقط یک رویا باشد . تو باید خواب باشی و صحبتهای صبح را در رویا می بینی . راهی برای تشخیص واقعی بودن یا غیر واقعی بودن آن هست ؟ راهی نیست . آن ممکن است فقط یک رویا باشد , تو ممکن است فقط چیزهایی ببینی و آنها آنجا وجود نداشته باشند .
و مشکل خیلی خیلی عمیق می شود , زیرا در رویا تو فراموش می کنی که آن یک رویاست . و تو بارها رویا دیده ای , میلیونها بار , و همیشه در صبح تو می فهمی که همه اش غیر واقعی بوده است . اما روز بعد رویا می بینی و فکر می کنی که آن واقعی است . رویاهای روزانه در شب غیر واقعی می شوند و رویاهای شبانه در روز غیر واقعی می شوند . حالا چه راهی برای تصمیم گرفتن در مورد این که کدام واقعاْ واقعی است و کدام فقط ظاهراْ واقعی است , وجود دارد ؟
بودا می گوید : آن همه بازیهای ذهن است . به دقت ذهن را تماشا کن و آهسته آهسته می توانی بازی ذهن را ببینی . نه که نیازی به وجودت در آنجا باشد زیرا آن همه بازی ذهن است ـ ـ کجا می روی ؟ کجا می توانی بروی ؟ نیازی به جایی رفتتن نیسن بلکه فقط دانستن .
می توانی از این تصویر در دورتادورت در کمپانی دیسنی لذت ببری , و انگار که در هواپیما نشسته ای و می توانی آبشار نیاگارا و کوههای پشت سرش را ببینی . و تو می توانی از هر طرف ببینی . و مدام هشیاریت تغییر خواهد کرد . یک لحظه فکر خواهی کرد که واقعی است , یک لحظه فکر می کنی " واقعی نیست ـ ـ من فقط در کمپانی دیسنی هستم " .
ذهن کمپانی دیسنی است .

ذهن ـ ـ
ما آن را چه باید بنامیم ؟
آن صدای نسیم است
که می وزد میان درختان کاج
در تصویری با مرکب هندی .

فصل سوم ـتا ص ۲۹ ـ اشو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 17:39  توسط اشو  | 

 

ای کیو منظور خود را به خوبی می رساند . این ذهن چیست ؟ این توهم که ما در آن زندگی می کنیم ؟ آن را چه نامند ؟ ذهن چیزی نیست و هیچ چیز نیست ـ ـ یک چیزی بین این دو است . واقعی نیست , وگرنه نمی توانستی از آن بیرون بیایی . غیر واقعی نیز نیست , وگرنه آنجا نباید می بود . پس آن چیست ؟

ذهن ـ ـ
ما آن را چه باید بنامیم ؟

آن فقط میان آن دو است . غیر واقعی است و واقعی می نماید ـ ـ آن نمایش است . ببین ـ ـ در یک بعد از ظهر , خورشید غروب می کند و هوا تاریک می شود . شب در حال آمدن است و در جنگل از یک گذرگاه می آیی . طنابی می بینی . اما تو طنابی نمی بینی , تو یک مار می بینی . طناب آنجاست اما طناب در نظرت مار می نماید . خیلی چیزها باید به آن کمک کنند تا به وجود آید . تو ترسیده بودی . داشت تاریک می شد و تو هنوز در خانه نبودی و جنگل خطرناک است و حیوانات و مارها و شیرها و کسی چه می داند ؟ ـ ـ اشباح . و وقتی که در جنگل تنهایی , تمام انواع چیزها شروع به آمدن می کنند , در ذهنت ترکیب می شوند .
و با آن ترس ذهنی , تو طناب را می بینی اما طناب را نمی توانی ببینی . چشمانت سرشار از ترسند , عقاید , تصاویر ـ ـ تو مار می بینی . و شاید باد بوزد و طناب کمی تکان بخورد , وحشت ایجاد می کند .
و تو شروع به دویدن می کنی و فریاد می زنی و در خطر ی .
ذهن است دیگر ! یک طناب , طناب دیده نمی شود ـ ـ یک در طناب در ذهن , مار دیده می شود . شخص نزدیکتر می آید تا ببیند آیا آن واقعاْ یک مار است .
کل مدیتیشن در همین باره است . نزدیکتر شدن به ذهن , شاهد شدن , تماشایش کردن . نگاه کردن در سکوت . تفسیر نکن ـ ـ فقط تماشا کن . به درونش بنگر . آن چیست , چه اتفاقی می افتد .
و زودتر یا دیرتر خواهی دید که آنجا فقط یک طناب است , نه مار . لحظه ای که طناب دیده شود , مار ناپدید می گردد . سپس تو نخواهی پرسید : " من حالا با این مار چکار کنم ؟ باید بکشمش ؟ " آن پرسش بی معنی است .
این وضعیت ذهن است . ما  آن را به وضوح ندیده ایم . ما آن را از طریق آگاهی و هشیاری ندیده ایم . ما  آن را تماشا نکرده ایم  .

ذهن ــ
ما آن را چه باید بنامیم ؟
آن صدای نسیم است
که می وزد میان درختان کاج
در تصویری با مرکب هندی .

 تا ص ۲۵

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:50  توسط اشو  | 

 

سوترای دوم

شاکیامونی
آن مخلوق شیطان
در جهان حضور یافت
گمراه کرد , افسوس
چه بسیار مردم !

این فقط می تواند توسط یک استاد ذن گفته شده باشد . آن در نهایت علاقه و عشق گفته شده است . شاکیامونی نام ژاپنی گواتام بودا است . حالا , ای کیو یک پیرو گواتام بودا است . عشقی بسیار به بودا . او خودش یک بودا است .
او خیلی شوخ طبعانه می گوید . او چه می گوید ؟ مسیحیان آن را نمی فهمند . هندو ها آن را نمی فهمند . این زبانی کاملاْ متفاوت است ـ ـ زبان عشق . زبان فهم . بودا خواهد فهمید , ای کیو آن را می داند . کسان دیگری که بودا هستند , آن را خواهند فهمید . ای کیو آن را می داند .
او می گوید : هدفی وجود ندارد . راهی وجود ندارد . پس تو چه چیزی را به مردم آموزش داده ای ؟ اگر هدفی وجود ندارد و هیچ کس نمی تواند گمراه شود , پس چهل سال مدام چکار کرده ای ؟ راهنمایی مردم ؟ تو آدم بدجنسی هستی . در جهان حضور یافت ـ ـ در وهله ی نخست نیازی به تو نیست تا در جهان حضور پیدا کنی زیرا بودایی ها می گویند ـ ـ بودا یی های سنتی نه بودایی های ذن  ـ ـ آنها می گویند : بودا در جهان حاضر شد تا مردم را به سوی رستگاری هدایت کند . ای کیو به آن اشاره کرده است . بودایی ها می گویند : بودا در جهان حضور یافت تا جاهل را به سوی روشنایی هدایت کند . به گفته ی ای کیو  : چه چرند ! بودا می گوید هدفی وجود ندارد . روشن بینی وجود ندارد . جایی برای رفتن نیست ـ ـ در وهله ی نخست او چرا حضور یافته است ؟ و برای چهل سال به مردم تعلیم داده است . طبیعتاْ او یک شیطان است ـ ـ تمام تعلیمات , به گمراهی می کشانند . جایی برای رفتن وجود ندارد . پس راهنمایی چه ضرورتی دارد ؟

شاکیامونی
آن مخلوق شیطان
در جهان حضور یافت
گمراه کرد , افسوس
چه بسیار مردم !

و میلیونها میلیون نفر پیرو بودایند .
آنها نباید درک کرده باشند . اگر درک می کردند بودا می شدند . نه . و با وجود من باید آن را به یاد داشته باشی . روشن بین شو ـ ـ سعی نکن روشن بین شوی . با تلاش کردن کل نکته را از دست می دهی . من اینجا نیستم تا تو را راهنمایی کنم . من اینجا هستم تا درباره ی تمام راه های هدایت حرف بزنم . من اینجا نیستم تا تو را به جهان دیگر هدایت کنم . من اینجا هستم تا تو را آگاه کنم که جایی برای رفتن وجود ندارد . و کسی برای هدایت کردن و کسی برای هدایت شدن وجود ندارد .
نکته را ببین . خنده ای می آید . و آن خنده روشن بینی است . نکته را ببین . شخص آسوده می شود ـ ـ آن آسودگی روشن بینی است .
شوخ طبعانه ای کیو سر به سر استاد می گذارد .

شاکیامونی
آن مخلوق شیطان
در جهان حضور یافت
گمراه کرد , افسوس
چه بسیار مردم !

زیبایی آن را ببین . عشق و احترام فراوان . اگر یک مسیحی چیزی شبیه این درباره ی مسیح بگوید ـ ـ " مخلوق شیطان " ـ ـ تمام مسیحیان بسیار آزرده خواهند شد . آن شخص بلافاصله از طرف کلیسا تکفیر خواهد شد . او به عنوان یک گناهکار محکوم خواهد شد . تو نمی توانی مسیح را شخصی شیطانی بنامی ـ ـ زیرا تو هرگز عمیقاْ عاشق او نبوده ای . تو می ترسی . عشق ترس نیست . تو واقعاْ برای مسیح احترام قائل نیستی . می ترسی اگر چیزی مشابه آن بگویی , احترامت خراب شود .
اما ای کیو می داند که احترامش آنقدر عمیق است که با هیچ چیزی خراب نمی شود .
او می تواند در شبی سرد , بودا را آتش بزند ـ ـ هیچ ترسی نمی آید . هیچ مسیحی ای نمی تواند آن کار را بکند . هیچ هندویی . هیچ جینی .
آن به سادگی نشان دهنده ی وجود ترس است : می ترسی که ممکن است مؤدب نباشی . اما ترس فقط در صورتی می آید که تو در جایی بی ادب باشی .
ای کیو مطمئن است . کاملاْ مطمئن . اطمینانی بی تأمل ـ ـ به همین دلیل است که می تواند بودا را آتش بزند و می تواند بودا را به دیرک ببندد و به او بگوید : حالا خودت را خنک کن .
هدفی وجود ندارد . راهی وجود ندارد ـ ـ و بودا راه را تعلیم می داد ؟ آنجا راهی وجود نداشت اما داشت . و به علاوه آنجایی نیز وجود نداشت , بلکه فقط اینجا . تمام پیشواها گمراه می کنند . بودا راهنما نبود و بودا لیدر نبود .
من هم راهنما نیستم . من به سادگی درکم را تقسیم می کنم , نه این که تو را راهنمایی کنم . اگر مرا دوست داری , اگر این لحظه ی سهیم شدن را دوست داری . چیزهایی خواهی دید ـ ـ فوراْ ! نیازی به تا فردا صبر کردن نداری , زیرا تمام اتفاقاتی که می افتد , همین لحظه می افتد . درختان هم اکنون سبز هستند . و پرندگان هم اکنون آواز می خوانند و رودها هم اکنون جاری اند و من هم اکنون حرف می زنم ـ ـ ـ و تو فکر می کنی فردا روشن بین خواهی شد ؟ همین حالا یا هرگز .
آن سهیم کردن است . راهنمایی نیست . راهی وجود ندارد پس راهنمایی نیز نمی تواند وجود داشته باشد و نیز هیچ کتاب راهنمایی هم نمی تواند وجود داشته باشد . استاد کسی است که راهنمایی می کند بی آن که راهنمایی کند ـ ـ کسی که به سادگی فهمش را تقسیم می کند . وجودش را . عشقش را ,  کسی که خودش را در دسترس مردمی قرار می دهد که آماده اند تا او را ببینند . کسانی که آماده اند تا چشمانشان را بگشایند . کسانی که آماده اند تا قلبشان را بگشایند .
من در دسترسم ـ ـ اگر تو نیز در دسترس من باشی , سپس چیزی در این لحظه اتفاق می افتد ! سپس چیزی هم اکنون اتفاق می افتد . در آن در دسترس بودن میان استاد و مرید , چیزی بی درنگ منتقل می شود . استحاله ای صورت می گیرد .
شخص نمی تواند از توهم خارج شود , زیرا توهم چیزی است که وجود ندارد . تو هرگز در آن نبوده ای ! نکته را ببین و تو بیرون از آنی ـ ـ غاز بیرون است ! بزرگترین توهم , فکر کردن به این است که توهم وجود دارد .

ذهن ـ ـ
ما آن را چه باید بنامیم
آن صدای نسیم است
که می وزد میان درختان کاج
در تصویر ی با مرکب هندی

جدی نگیر ـ فصل سوم ـ تا ص ۲۴

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 13:25  توسط اشو  | 

 

مسیح حق دارد وقتی که به حواریونش می گوید : شما قادر به پیروی از من نخواهید بود مگر این که از والدینتان متنفر باشید . حالا انسانی که عشق را موعظه می کند , گفته اش به نظر خیلی بی معنی می آید ـ ـ اما درست می گوید .
احساس خودم این است که واژه ی " نفرت " از زبان عبری اشتباه ترجمه شده است . من زبان عبری بلد نیستم اما مسیح را خوب می شناسم . به همین دلیل است که می گویم آن باید اشتباه ترجمه ای باشد . او باید این چنین گفته باشد : بی طرف باشید , نادیده بگیرید . دیگر هیچ وابستگی ای نداشته باشید . او باید واژه ای را به کار برده باشد که معنی جدا بودن از والدین را بدهد زیرا واژه ی " نفرت " به چند دلیل نمی تواند به کار رود .
اولین چیز : اگر از والدینت متنفر باشی تو هنوز جدا نیستی . آزاد نیستی . نفرت یعنی مقابله می کنی , بنابراین آنها هنوز تو را کنترل می کنند . آنها تو را به شیوه ی ظریفی کنترل می کنند : تو کارهایی را انجام می دهی که آنها نمی خواهند انجام دهی . زیرا از آنها متنفری . ولدینت گفته اند سیگار نکش . تو سیگار می کشی چون که از آنها متنفری . این روشی برای نشان دادن تنفرت می باشد . اما تو وابسته ای . تو هنوز متصلی .تو قادر به قطع ارتباط نیستی . هنوز افسارت دست آنهاست . تو هنوز به نخ پیشبند مادرت چسبیده ای . تو هنوز بچه ای .
نه عشق نه نفرت ـ ـ صدای والدینی ناپدید می شود . فقط ناپدید شدن آن را نگاه کن . بودا حتی جلوتر هم می رود . می گوید مگر این که والدینت را بکشی ـ ـ منظور او کشتن واقعی آنها نیست , بلکه منظور او کشته شدن آنها در عمق درون تو است .
باید آنها را رها کنی . باید ببخشی و فراموش کنی . در برابر صدای والدینت در درونت , عکس العمل نشان نده .
همین که از هدف آزاد شدی , از احساس گناه , از نفس . ناگهان تمام وسوسه ها از بین می روند .
یکبار اتفاقی افتاد :
مرد جوانی می خواست خود کشی کند . او دوست من بود . پدر و مادرش بسیار نگران بودند . او خودش را در اتاق زندانی کرده بود . پدرش به سمت من دوید . نخست آنها سعی کردند او را ترغیب کنند تا از اتاق خارج شود اما او گوش نمی داد . جواب نمی داد . تمام همسایه ها آنجا جمع شده بودند . آنها همگی سعی می کردند او را ترغیب کنند . او حرف زدن با آنها را قطع کرد . ساکت شد . کاملاْ ساکت . آنها در می زدند و او جواب نمی داد . ترس بزرگی وجود داشت : آیا او خودکشی کرده بود ؟ یا داشت خودکشی می کرد ؟ یا چه اتفاقی افتاده بود ؟ همه وحشتزده بودند .
پدرش پیش من آمد و گفت : " بیا ـ ـ نیازی ضروری به وجود شما هست . زندگی او در خطر است . "
من آنجا رفتم و آنها گریه می کردند . مادرش گریه می کرد ـ ـ او تنها فرزند خانواده بود . پدرش گریه می کرد و دوستانش جمع شده بودند . تمام همسایه ها آنجا بودند . من به سمت در رفتم . در زدم و گفتم : گوش کن . اگر واقعاْ می خواهی خودکشی کنی این راهش نیست . چرا این جمعیت را جمع کرده ای ؟ چرا این همه هیاهو به راه انداخته ای ؟ من ماشینم را آورده ام . من تو را به مکان زیبایی بر رود نارمارا می برم ـ ـ می توانی خودت را آنجا بیندازی .
او در را باز کرد : او مرا با چشمانی حاکی از بدگمانی نگاه کرد . نمی توانست باور کند ! گفتم : تو با من می آیی .
او با من آمد . از او پرسیدم " آیا دوست داری قبل از خودکشی کاری انجام بدهی ؟ هیچ غذایی ـ ـ یک مقداری خوراک ایتالیایی . اسپاگتی ؟ یا چیز دیگری ؟ دوست داری بروی و فیلم نگاه کنی ؟ دوست داری دوست دخترت را ببینی یا هر چیز  دیگری ؟ ! ـ ـ م م ؟ ـ ـ زیرا این آخرین شانس تو است . و من هم کارهای دیگری دارم . بنابراین باید زود تمامش کنی . من می خواهم تا ۱۲ شب در خانه ام باشم . پس ساعت ۱۱ ما از هم جدا می شویم . تو می پری و من به تو می گویم خداحافظ ـ ـ و تمام می شود ! چرا این همه چرند ؟ و این جا جای مردن نیست . در بازار . "
و جایی که من برای زندگی انتخاب کرده بودم , جبالپور , آن جا محل زیبایی است . اگر کسی می خواهد خودکشی کند . و من هرگز جایی زیباتر از آن ندیده ام . آنجا ۴ مایل , تپه های سنگ مرمر , و بین آن تپه ها رود نارمارا جریان دارد . مردم می گویند هیچ جای دیگری در دنیا زیباتر از آنجا وجود ندارد . تاج محل هیچی نیست . آن باور نکردنی است . وقتی شب ماه کامل به آنجا بروی و روی یک قایق . تو نمی توانی آنچه را که می بینی باور کنی . خیلی از کسانی را که برای بار اول به آنجا می بردم نمی توانستند باور کنند . یکی از معلمان پیرم با من به آنجا رفت و شروع به گریستن کرد و گفت : من می خواهم آن سنگها را لمس و احساس کنم زیرا نمی توانم وجود آنها را باور کنم ـ ـ این زیباتر از هر رویایی است که تا به حال دیده ام .
خب من گفتم در بازار می خواهی خودت را بکشی ؟ بیا !
کم کم ـ ـ و او فقط به من گوش می داد و بله نه نمی گفت ـ ـ او گفت : من کاری برای انجام دادن ندارم اما خیلی خسته ام . می خواهم چند ساعت بخوابم .
گفتم باشد . در اتاق من بخواب . من هم می خوابم و می توانیم ساعت را کوک کنیم و برویم . پس من ساعت را کوک کردم و دیدم او نمی تواند بخوابد . او می چرخید و غلط می زد . و وقتی که ساعت زنگ زد او فوراْ خاموشش کرد . و من گفتم چکار می کنی ؟ او گفت من خیلی خسته ام !
من گفتم : من خسته نیستم ـ ـ این مشکل من است زیرا من باز خواهم گشت . تو یکبار برای همیشه تمامش می کنی . برای مرد مرده مسائلی همچون خستگی و این و آن وجود ندارد . چه فرق می کند خسته باشی یا آسوده ؟ تو باید بروی به داخل ماشین !
او خیلی عصبانی شد و گفت : تو دوست من هستی یا دشمنم ؟ من نمی خواهم خود کشی کنم ! چرا تو مرا مجبور به خود کشی می کنی ؟
من گفتم : من مجبور ت نمی کنم ـ ـ تو می خواستی خودکشی کنی . من به سادگی فقط یک دوستم و کمک می کنم . من به سادگی همکاری می کنم . اگر نمی خواهی خودکشی کنی این به خودت مربوط است اما هر وقت خواستی خودکشی کنی بیا و من اینجا خواهم بود !
و او هرگز نیامد . نه فقط آن . او شروع به دور شدن از من کرد . من سالهاست که او را ندیده ام .
تمام آنهایی که فریاد زده اند و گریسته اند , به او کمک کردند تا بمیرد . آنها او را وسوسه کردند . او بیشتر و بیشتر متقاعد می شد . وقتی تعداد زیادی از مردم می گویند نه , آن به طور طبیعی خیلی وسوسه کننده می شود . فقط خودت را نگاه کن : چکار می کنی ؟ آیا هنوز با پدر و مادرت می جنگی ؟ در برابر آنها موضع می گیری ؟ کاری را انجام می دهی که آنها هرگز نمی خواهند انجام دهی ؟ کاری را انجام می دهی که آنها را عصبانی می کند ؟ آیا با کشیشان و سیاستمدارانتان می جنگید ؟ پس در قدرت آنها باقی خواهید مانید .
بودا می گوید : یکبار که انکار ناپدید شود وسوسه نیز به همراه آن می رود . وسوسه سایه ی انکار است .
پس به یاد داشته باش . فکر نکن که بودا می گوید : برو خودکشی کن . برو گناه کن . برو این کار و آن کار را بکن . او به سادگی می گوید : درکش کن . و از طریق فهم و درک به آسانی می بینی که آن زندگی چرخش تازه ای پیدا می کند . یک تغییر شکل رخ می دهد . شروع می کنی به زندگی کردن در مسیری کاملاْ متفاوت . آن گونه که هیچگاه نزیسته ای . شروع می کنی به در سکوتی سرور آمیز زیستن .

جدی نگیر ـ اشو - حامد - فصل سوم ـ تا ص ۲۰

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 23:43  توسط اشو  | 

 

او یکی از خوشبخت ترین استادان تاریخ انسانیت بود . زیرا چیزی که یافت , در شکلی که بیان شد , در ریتم و شعر , ارج و قربش بالاتر و بالاتر رفت . بیشترین شکوفایی آن در ذن رخ داد .
ذن عصاره ی ناب است . عطر است . فقط آنهایی که واقعاْ باهوش هستند , می توانند آن را درک کنند . وگرنه انسان متوسط احساس رنجش خواهد کرد ـ ـ حتی متوسط های بودایی نیز خیلی احساس رنج می کنند .
به کلمات ای کیو گوش بسپار ـ ـ انسان متوسط نمی تواند هیچ رمزی را در آن بیابد . او در میان اهداف می زید ـ ـ گناهکار متوسط و قدیس متوسط هر دو در میان اهداف می زیند . فقط یک انسان کاملاْ باهوش می تواند بدون اهداف زندگی کند . فقط بصیرت و هوش می تواند در هم اکنون بزید . فقط هوش و بصیرت می تواند در لحظه بزید . او در لحظه می زید . گذشته و آینده ای ندارد . و چون گذشته و آینده ای ندارد , نمی توانی بگویی که در حال می زید . زیرا حال ایستگاه میانی جنبشی است که از گذشته تا آینده رخ می دهد .  حال فقط ایستگاهی بین راهی است . وقتی که گذشته و آینده ناپدید می شوند , حال نیز ناپدید می شود . چیزی که می رود زمان است . حالا لحظه ی بی زمانی است . آن ابدیت است ـ ـ و بودا آن را مدیتیشن می نامد .
اگر احساس گناه ناپدید شود , مذهب ناپدید می شود . و احساس گناه زمانی ناپدید می شود که هدف ناپدید شود . احساس گناه سایه ی هدف است . حالا مسیحیت آن را دوست ندارد .اسلام آن را دوست ندارد . هندوییسم آن را دوست ندارد ـ ـ آنها همگی با هدف می زیند . آنها پرواز به ماورا را دوست ندارند . آنها این شعر را دوست ندارند . این مذهب سرشار از زیبایی را . آنها به یک مذهب خیلی معمولی معتاد شده اند . مثل تجارت . آن بخشی از بازار آنهاست .
بودا بالهای بزرگی دارد . او به دورترین آسمان می رود . و او می خواهد تو به بالاترین ارتفاع هستی بروی . به اعماق وجود . پس دوباره و دوباره به یاد داشته باش : او به تو هدفی در جایی از آینده نمی دهد  ـ ـ او به سادگی تو را آگاه می کند که همه ی آن چه که نیاز داری , هم اکنون در دسترس است . چیز بیشتری مورد نیاز نیست . چیز بیشتری هرگز نمی تواند رخ بدهد . همه چیز هم اینک رخ می دهند . اگر می خواهی زندگی کنی بخشی از آن شو . درون آن حل شو و برای کمک به تو برای حل شدن در آن , او تأکید می کند که خودی وجود ندارد . زیرا اگر خودی وجود داشت , تو نمی توانستی حل شوی . تو می توانی حل شوی فقط اگر خودی نباشد .
بودا با یک ضربه ی شمشیر تمام مذاهب را نابود می کند ـ ـ کشیش , قدیس , گناهکار , فرامین , آدم و حوا , نافرمانی , گناه اصلی .
با یک ضربه ی شمشیر او همگی نابود می شوند .آنها انسان را تنها رها کرده اند و طبیعت را خراب کرده اند .
و چون در درونت خودی وجود ندارد , هیچ تقسیمی بین درون و بیرون وجود ندارد . هیچ مرزی میان درون و بیرون وجود ندارد . بیرون , درون است . درون , بیرون است .
به همین دلیل است که این وضعیت عجیب و متناقض توسط انسانهای ذن درست شده است . سامسارا , نیروانا است  ـ ـ همین جهان روشن بین است . همین زمین , سرزمین لوتوس بودا است . و همین بدن بودا است .
دومین چیز : این فهم تمرین نشده است . تو نمی توانی آن را تمرین کنی . زیرا تمرین هدف را دربر دارد . این فهم یا آنجا هست یا آنجا نیست . هیچ روش تمرینی برای آن وجود ندارد .
تمرین کردن یعنی تو دوباره به انجام کاری در فردا فکر می کنی یا دست کم تو می توانی فردا انجامش دهی و می توانی نتیجه ی کارت را فردا ببینی . اما فردا وارد جایی در عمق ناخود آگاهت می شود . هیچ تمرینی نمی تواند به تو این فهم را بدهد . این فهم قضیه ی تمرین نیست ـ ـ این فهم فقط قضیه ی فهم است .
بنابراین اتفاقی نبود که تعلیمات بودا در هند جواب نداد زیرا ذهن متوسط نمی تواند آن را بپذیرد : آن برای او زیادی است . آنها نتوانستند آنرا درک کنند . آنها روش می خواستند . تمرین می خواستند و بودا از عصاره ی ناب حرف می زد . و او می گوید همین حالا رهایی وجود دارد .
و پدیده ی بسیار عجیبی اتفاق می افتد اگر گناه و تقدسی وجود نداشته باشد . هر چقدر تو تلاش کنی تغییر کنی ـ ـ تغییری نمی کنی . در حقیقت بزای مرتکب شدن گناه , نخست باید گناهی وجود داشته باشد . در آن عمیق شو ....
وسوسه ی گناه هست زیرا انکار هست . لذت ارتکاب آن وجود دارد زیرا آن یک گناه است . اگر گناهب نباشد وسوسه ها هم ناپدید می شوند . اگر به آدم گفته نشده بود : از این درخت دانش نخور , او هرگز در مورد آن خودش را به دردسر نمی انداخت . همین حکم وسوسه ایجاد می کند .
به ذهن خودت نگاه کن . چگونه کار می کند . اگر درباره ی چیزی حرفی گفته شود , آن کار را نکن ! , میل بزرگی برای انجام آن به وجود می آید . شخص به وسیله ی حکم احساس رنجش می کند . شخص می خواهد یاغی شود . می خواهد خودنمایی کند . می خواهد بگوید : من خودم هستم . و من کار خودم را انجام خواهم داد  و من حرف هیچ کس را گوش نخواهم کرد .
هر بچه ای از میان آن مرحله عبور می کند . و هر مرد و زنی در آن مرحله گیر کرده است . هر چقدر والدینت بگویند این کاری را که انجام می دهی انجام نده . درحقیقت با گفتن مدام آنها که این کار را نکن , آنها وسوسه ایجاد می کنند . آزادی همین بی وسوسگی است . اگر دنیا برای انجام کارها آزاد باشد , گناهان از دور خارج خواهند شد . احتیاجی به از بین بردن آنها نیست . و انسان هزاران سال است که تلاش می کند آنها را نابود کند و موفق نشده است .
اما همان احمق به دور باطل ادامه می دهد . دوباره و دوباره سعی می کند قانون را به مردم تحمیل کند . و بیشتر آن قوانین تحمیلی هستند . مردم بیشتری شورش می کنند . آنها شورش می کنند زیرا آن تنها راه محافظت از آزادی و وجودشان به نظر می رسد . وگرنه آنها بازخواهند گشت و به برده تبدیل خواهند شد .
آدم کار خوبی کرد : وگرنه او باید در بهشت می ماند , اما به صورت یک برده . چه نکته ای وجود دارد در یک بهشت و یک برده ؟ آن در شأن هشیاری درونی تو نیست . در جهنم بودن اما خود بودن , بهتر است . رنجیدن اما بودن . آن بهتر است که رنج ببینی و در نهایت رنج باشی اما زمین شخصی ات را از دست ندهی . آزادی شخصی ات . شأن و منزلت شخصی ات .
آدم کار خوبی کرد . اگر او در بهشت می زیست و شورش نمی کرد و میوه ی درخت دانش را نمی خورد , اگر که شخص مهمی می ماند . اگر که بی اراده می ماند . اگر که بی عاطفه و مرده می ماند . .. او کار خوبی کرد . او بیرون آمد . او ریسک کرد . او جرأت نشان داد . او به خاطر آزادی بهشت را از دست داد .
و این برای هر کسی رخ می دهد . و جامعه هنوز این پدیده ی ساده را درک نمی کند . مردم منع می شوند : این کار را نکن ! آن کار را نکن ! و همان حکم اصرار بزرگی برای مقابله با آن را به وجود می آورد . گناهان وجود دارند زیرا که مقدسات وجود دارند .
شنیده ام :
پسر کوچکی دختر کوچکی را می بیند که سیبی در دست دارد . به دختر می گوید : " دوست داری با من بازی کنی ؟ " دختر می پرسد : " چه بازی ای ؟ " او گفت : " آدم و حوا " دختر گفت : " خب ... بعد چکار باید بکنیم ؟ " پسر گفت : " تو من را وسوسه می کنی . تو می گویی این سیب را بخور ! و من آن را می خورم . "
ذهن انسان این گونه کار می کند .
بودا می گوید : اگر اهداف ناپدید شوند , پرهیزکاری ها و گناهان به طور خودکار ناپدید می شوند . .و مردم تغییر شکل خواهند داد . زیرا هیچ اغوایی برای انجام دادن کاری وجود نخواهد داشت . زیرا هیچ حکمی وجود نخواهد داشت . فقط نکته ی آن را ببین . فقط آن را در درونت بنگر . تو تاکنون چکار می کرده ای ؟
مشاهده ی خودم از هزاران سانیاسین این بوده است که آنها هنوز مدام با والدینشان می جنگند . این مشکل بزرگ آنها است : والدین آنها می گویند آن کار را انجام نده . و آنها اگر آن کار را انجام ندهند احساس می کنند که آزاد نیستند . همراه آنها درون دام هستند و مبارزه می کنند .
انسان زمانی آزاد می شود که در مقابل والدینش واکنش نشان ندهد . زمانی که صدای والدینی آنها از هشیاریش ناپدید می شود . وقتی که آنها با این راه یا آن راه برخورد نمی کنند . وقتی آنها بر علیه تو چیزی را به وجود نمی آورند . وقتی که تو تقریباْ توانایی نادیده گرفتن آنها را داری . بی توجه به آنها . آنگاه یک شخص بالغ شده ای .
مردم از من می پرسند : " تعریف یک شخص بالغ چیست ؟ "
ـــ شخصی که از والدینش آزاد باشد , یک شخص بالغ است .

جدی نگیر ـ اشو ـ حامد - فصل سوم ـ تا ص ۱۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 17:40  توسط اشو  | 

 

به نظر می رسد که تمام زندگیت از گناهان ساخته شده است .
چگونه می توانی شادمانه زندگی کنی ؟
خوشی و لذت در زندگی غیر ممکن می شود . سنگین می شوی . احساس گناه همچون صخره به روی سینه ات می نشیند . تو را له می کند . به تو اجازه ی رقص نمی دهد . چگونه می توانی برقصی  ؟ مجرم چگونه می تواند برقصد ؟ مجرم چگونه می تواند آواز بخواند ؟ مجرم چگونه می تواند عشق بورزد ؟ بنابراین کسی که فکر کرده کار اشتباهی کرده , احساس گناه می کند . قبل از آن که بمیرد می میرد . او قبلاْ وارد گور شده است .
و کسی که فکر می کند یک قدیس است , او نیز نمی تواند زندگی کند . او نیز نمی تواند خوشحال باشد . زیرا می ترسد : اگر لذت ببرد شاید تقدسش را از دست بدهد . اگر بخندد ممکن است سقوط کند . خنده دنیوی است . لذت عادی است ـ ـ قدیس جدی است . خیلی جدی . او از دماغ فیل افتاده است . نمی تواند برقصد . زیرا رقص ممکن است او را منحرف کند . او نمی تواند دست کسی را بگیرد . او ممکن است عاشق شود و ممکن است وابستگی ها از راه برسند . او نمی تواند به یک مرد یا زن زیبا بنگرد ـ ـ چه کسی می داند , شاید جایی پنهان در لایه های عمیق ناخودآگاه میلی وجود داشته باشد , شهوتی . او نمی تواند آسوده باشد , زیرا اگر تو آسوده باشی , امیال سرکوب شده ات شروع می کنند به ظاهر شدن . او پیوسته آنها را سرکوب کرده است ! یک قدیس هرگز به تعطیلات نرفته است . نمی تواند برود . زیرا تعطیلات یعنی اجازه ی خودنمایی دادن به تمام چیزهایی که تحت کنترل اند . یک قدیس نمی تواند آسوده باشد و اگر نتوانی آسوده باشی چگونه می توانی لذت ببری ؟ چگونه می توانی جشن بگیری ؟ چگونه می توانی سپاسگذار باشی ؟ گناهکار و قدیس هر دو بازنده اند .
و هر دو بخشهایی از یک بازی مشابه اند . در یک بازی مشابه شریک اند و بازی توسط هدف خلق شده است . به انسانیت هدف بده و انسانیت در بدبختی با قی می ماند . اهداف تولید کننده ی بدبختی اند . ذهن کننده , ذهن دائماْ کننده سرچشمه ی اصلی تمام بیماری ها است . تمام امراض .
بودا می گوید : جایی برای رفتن نیست ـ ـ آسوده باش . در وهله ی نخست تو نمی توانی از دست بدهی ـ ـ آسوده باش . چگونه می توانی از دست بدهی ؟ هیچ هشداری وجود ندارد ! اشتباه هرگز روی نداده است . و همچنین کار درست ـ ـ کار درست هرگز روی نداده است . درستی ای وجود ندارد . اشتباهی وجود ندارد . در حقیقت , کننده ای وجود ندارد . چگونه می توانی درست یا غلط انجام دهی ؟ کننده ای نیست ـ ـ چگونه می توانی گناهکار یا قدیس یاشی ؟ در درونت عمیق شو همچو بامبوی تو خالی و هستی از میان تو جریان خواهد یافت , بی هیچ انگیزه ای جز شادی محض .
هستی جریان دارد زیرا شادی و لذت جریان دارند . هیچ هدف سود گرایانه ای وجود ندارد .
به همین دلیل است که می گویم مذهب فقط می تواند به زبان شعر سخن گوید . آن نمی تواند به زبان ریاضی حرف بزند . به زبان منطق ـ ـ آن می تواند فقط به زبان عشق سخن گوید .
گلهای رز را بنگر . رشد علفها . کوه ها و رود ها را بنگر . با طبیعت زندگی کن و آهسته آهسته خواهی دید که هیچ به همه جا می رود . همه چیز در حرکت است . اما نه در جهت مشخصی و به سوی هدف مشخصی .
جنبش ,  شادی و لذت است .
این همان چیزی است که ویلیام بلیک یکی از بزرگترین شاعران عارف غربی می گوید : انرژی , لذت است . اگر راهی برای از دست دادن خودت نباشد , نه راهی برای گناه , نه راهی برای قدیس شدن و نه راهی برای احساس گناه . تمام آن چه که به نام مذهب وجود دارد , ناپدید می شود . کلیسا بی معنی می شود . عقاید دینی و مراسم عبادی تمام اهمیت خود را از دست می دهند . سپس زندگی , مذهبی می شود و سپس مذهبی ماورای زندگی وجود نخواهد داشت . سپس زندگی تنها کتاب مقدس می شود . سپس زندگی تمام آن چیزی است که وجود دارد .
زندگی و دانستن . زندگی و احساس کردن . زندگی و بودن .
مذهب بودا , مذهب بی مذهبی است . و ذن اوج آن است . ذن عطر آن است . بذری که در بودا بود تبدیل به عطری خوش در ذن شد . ذن عصاره ی ناب قلب بودا است . چیزی که این مرد , گواتام سیدارتا , فهمیده بود . چیزی که این مرد دیده بود , توسط ذن به زیباترین شکل ممکن بیان شد .
معمولاْ آن چه که اتفاق می افتد : مسیح می آید و او خودش بیان می کند آن چه را که تجربه کرده است . آهسته آهسته مریدان هوششان را از دست می دهند . بیشتر متوسط می شوند .
و به مرور زمان کلیسا تأسیس می شود . بخشی از جمعیت می شود . بخشی از فرومایگان ـ ـ فرومایگی در هوش , آگاهی , عشق . آن جلال و شکوه خود را از دست می دهد .
با بودا کاملاْ پدیده ی متفاوتی رخ می دهد .

جدی نگیر ـ اشو ـ فصل سوم ـ تا ص ۹

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 15:9  توسط اشو  | 

ُُُُ

 

IF AT THE END OF OUR JOURNEY
THERE BO NO FINAL RESTING PLACE
HOW CAN THERE BE
? A WAY TO LOSE OURSELVES IN

SHAKYAMUNI
THAT MISCHIEVOUS CREATURE
HAVING APPEARED IN THE WORLD
MISLED , ALAS
 !HOW MANY PEOPLE

_ _ THE MIND
? WHAT SHALL WE CALL IT
IT IS THE SOUND OF BREEDZE
THAT BLOWS THROUGH THE PINES
. IN THE INDIAN-INK PICTURE

THE MIND REMAINING
- - JUST AS IT WAS BORN
WITHOUT ANY PRAYER
IT BECOMES THE BUDDHA

TELL A LIE
AND YOU FALL INTO HELL
THEN WHAT WILL HAPPEN TO BUDDHA
WHO CONTRIVED
? THINGS THAT DON'T EXIST

حقیقت کالایی نیست که توسط مردم خریداری شود . آنها فکر می کنند هم اینک آن را می شناسند . حتی اگر فکر کنند که آن را نمی شناسند , می گویند چه کسی به آن نیاز دارد ؟ نیاز آنها فقط برای جادوی بیشتر در زندگی شان است . برای توهمات بیشتر . برای رویاهای بیشتر .
ذهن معمولی پیوسته به دنبال رویاها و احساسات جدید است . در حقیقت , آن ترس از حقیقت است . حقیقت ممکن است جادویشان را خرد کند . شاید آرزوهایشان را خرد کند . شاید رویاهای زیبایی را که شخص از میان آنها می گذرد را خرد کند .
حقیقت مورد نیاز مردم نیست . لحظه ای که شخصی به حقیقت علاقمند می شود , او دیگر بخشی از جمعیت نیست . او یک فرد می شود .
آن علاقه ی زیاد فردیت را به وجود می آورد . وگرنه تو بخشی از جمعیت باقی می مانی , تو واقعاْ خارج نمی شوی . تو تنها زمانی شروع به خارج شدن می کنی که جستجوی حقیقت را آغاز کرده باشی . اما جستجو دشوار است . آن جرأت می خواهد . آن هوش و بصیرت می خواهد . آن آگاهی می خواهد .
بودیسم مذهبی عادی نیست . آن مذهب جمعیت نیست ـ ـ آن مذهب افراد نادر است . آن مذهب متوسط ها نیست ـ ـ آن مذهب کسانی است که بسیار باهوشند . هیچ مذهب دیگری تا به این اندازه فرد گرا نیست . و تناقضی که بودا می گوید خودی وجود ندارد . تناقضی که بودا فردیت را باور ندارد ـ ـ اما این مذهب او است که فردگرا است .
سوترای اول :

اگر در پایان سفرمان
مکان استراحتی وجود نداشته باشد
چگونه می توانیم آنجا باشیم .
راهی که خودمان را در آن از دست می دهیم ؟

بر آن مراقبه کن . آهسته آهسته معنا ی آن به درون هشیاریت خواهد آمد .
نخست : هدفی وجود ندارد . بنابراین هیچ کس نمی تواند گمراه شود ـ ـ بگذار آن در قلبت نفوذ کند . بگذار همچون تیری در تو رخنه کند . هدفی در زندگی وجود ندارد ! بنابراین راهی برای از دست دادنش نیست . تمام مذاهب دیگر بر روی آن تمرکز کرده اند . تمتم مذاهب دیگر به مردم گفته اند : " از دست می دهی " .
آن معنای کلمه ی گناه است ـ ـ از دست دادن . از دست دادن هدف .ریشه ی اصلی زبان عبری به معنای از دست دادن هدف است . هیچ موجودی قادر نیست به هدف برسد ـ ـ آن گناه است .
با گواتام بودا هماهنگ باش , آنجا می تواند بی گناهی باشد . تو نمی توانی از دستش بدهی ! زیرا چیزی برای از دست دادن وجود ندارد . هدفی وجود ندارد . هدف خیالی بیش نیست . آن مخلوق تو است . تو هدف را به وجود آورده ای . سپس تقوا و گناه را ایجاد کرده ای . آن کسانی که به سمت هدف حرکت می کنند پرهیزکار اند . آن کسانی که به سمت هدف حرکت نمی کنند گناهکار اند .
تو هدف را ایجاد می کنی و سپس انسانیت را به دو بخش گناهکار و با تقوا تقسم می کنی . هدف را رها کن و قدیسان محو می شوند . گناهکاران محو می شوند . و سپس دیگر بهشت و جهنمی وجود ندارد .
نکته را بگیر ! فقط عقیده ی هدف , بهشت و جهنم می آفریند . آن کسانی که به سمت هدف حرکت می کنند مردمی مطیع هستند . مردمی خوب . آنها پاداششان را در بهشت می جویند . و آنها که به سمت هدف حرکت نمی کنند گناهکاراند . مردم بد . آنها به وسیله ی جهنم مجازات می شوند . نخست هدف را به وجود می آوری و سپس بقیه ی چیزها به دنبال آن می آیند ـ ـ سپس بهشت و جهنم خلق می شوند . سپس قدیسان و گناهکاران خلق می شوند . و سپس ترس به وجود می آید ـ - ترس از دست دادن هدف ـ ـ و سپس نفس به وجود می آید . نفس رسیدن به هدف . تو تمام این کثافت کاری را به وجود آورده ای . تمام این بیماریهای ذهنی را . او ریشه را قطع می کند : او می گوید هدفی وجود ندارد .
همین وضعیت ساده می تواند به تو توان آزاد بودن بدهد : هدفی وجود ندارد . سپس شخص هیچ کجا نمی رود . شخص همیشه اینجا است . شخص هرگز هیچ کجا نمی رود . جایی برای رفتن وجود ندارد . و کسی برای رفتن . کل همیشه اینجا بوده است و کل همیشه در دسترس بوده است .
هدف یعنی آینده . سپس تو بیشتر به آینده علاقمند می شوی . تو شروع می کنی به فراموش کردن لحظه ی حال . هدف تنش ایجاد می کند . درد و غصه . دلتنگی . ترس ـ ـ و رقابت و حسادت و مخالفت و ... .
آن کسانی که به هدف نزدیک می شوند والا و بلند مرتبه هستند . آن کسانی که به هدف نزدیک نمی شوند پایین و پست هستند . تمام کلیساهای مسیحیان فقط به پدیده ی نا فرمانی مربوط می شوند . بودا می گوید : هیچ کس برای فرمان دادن وجود ندارد و هیچ راهی برای فرمان دادن وجود ندارد و هیچ راهی برای اطاعت کردن .
زندگی فی نفسه هدفی ندارد . خود زندگی هدف آن است . هدف ذاتی است . ارزش زندگی در خود آن است . از جای دیگری نمی آید . زندگی به معنای آن نیست که جایی در آینده تمام شود . زندگی همه چیز است .
یک بار که این را درک کنی نمی توانی بگویی زندگی بی معنا است .
سقراط نظریه ی معینی را در غرب آغاز کرد که در آخر به فضایل منطقی در سارتر منجر شد . حالا این بذر است ـ ـ از سقراط تا سارتر این بذر رشد کرد و رشد کرد . حالا سارتر می گوید :" چون معنایی وجود ندارد , زندگی بی معنا است . هرگز زندگی کردن ازرشی در خود نداشته است . "
آلبرت کاموس می گوید : تنها مشکلی که انسان باید رفع کند مشکل خودکشی است ـ ـ فقط مشکل متافیزیکی . چرا ؟ زیرا او می گوید زندگی بی معنا است . پس چرا زندگی می کنیم ؟ اگر سقراط درست می گوید که زندگی فقط وقتی ارزشمند است که معنایی داشته باشد . هدفی داشته باشد . وقتی که آن به جایی حرکت می کند , به جایی می رسد , به چیزی می رسد , ـ ـ فقط آنگاه است که زندگی ارزشمند است . و اگر چیزی برای دست یافتن و جایی برای رفتن وجود نداشته باشد آنگاه زندگی بی معنا می شود . آنگاه چرا باید زندگی کنیم ؟ چرا خودکشی نکنیم ؟
فهم بودا کاملاْ متفاوت است . او می گوید : معنای زندگی در خود آن است . تو نیازی به آفریدن معنای دیگری نداری ـ ـ و تمام معناهای خلق شده فقط منبع اضطراب اند .
گل رزی که در باغ شکوفه می زند برای چیز دیگری شکوفه نمی زند ! و رودی که به اقیانوس جاری می شود برای چیز دیگری جاری نمی شود ـ ـ جاری شدن لذت بخش است . جاری بودن جشن است .
تو در عشقی ـ ـ عشق تو را به جایی راهنمایی می کند ؟ لذت عشق از خود آن می آید . نیازی به هدف دیگری است . آن برای خودش کافی است .
وقتی که عقیده ی معنا و هدف را رها کردی , پدیده ی عجیبی اتفاق می افتد ـ ـ عقیده ی بی معنایی نیز ناپدید می شود . اما با عقیده ی معنا , موازی با آن عقیده ی بی معنایی نیز وجود دارد .
بودا ریشه را قطع می کند . او می گوید معنایی نبوده است , از این رو سؤال درباره ی احساس بی معنایی وجود ندارد . زندگی در درون خودش ارزشمند است .

اگر در پایان سفرمان
مکان استراحتی وجود نداشته باشد؟
چگونه می توانیم آنجا باشیم . 
راهی که خودمان را در آن از دست می دهیم ؟

آنجا نمی تواند باشد . هیچ کس تا به حال گمراه نشده است !
آدم هرگز باغ عدن را ترک نکرده است . او هنوز در باغ عدن می زید ـ ـ اما چون درگیر هدف شده , آن را نمی تواند ببیند . او به آینده فکر کردن را آغاز کرده است . و چون اندیشیدن به آینده ذهنش را تیره کرده , او نمی تواند آن چه را که در پیرامونش وجود دارد را ببیند . وقتی که بیش از حد درگیر آینده باشی . تو آغاز به فراموشی لحظه ی حال می کنی . تنها واقعیت موجود . این چهچهه پرندگان - - آن فاخته ی پریشان ـ ـ این لحظه !
این لحظه فراموش می شود زمانی که تو شروع می کنی به فکر کردن در مورد به چیزی رسیدن . وقتی که ذهن خواهان از راه می رسد , تماست را با بهشتی که در آن هستی ازدست می دهی .
یکی از بهترین وسایل آزاد سازی : او تو را همین حالا آزاد می کند ! همه چیز را در مورد گناه و تقدس فراموش کن . هر دو احمقانه اند . هر دو با هم تمام شادی های انسانی را نابود می کنند . گناهکار احساس گناه می کند , از این رو شادی اش از بین می رود . چگونه می توانی از زندگیت لذت ببری اگر که مدام احساس گناه کنی ؟ اگر تو پیوسته برای اعتراف به کلیسا بروی که این اشتباه و آن اشتباه را کرده ای ؟ و اشتباه و اشتباه و اشتباه .

جدی نگیر - اشو ـ فصل سوم ـ تا ص ۶-

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 16:4  توسط اشو  | 

 

امکان ندارد که حالا بر یک زن غربی مسلط باشید . او آزاد تر از شما است . در هند , زن همچو ن ملک و دارایی خریداری می شود . مرد می تواند او را مال خود کند . نه فقط مرد معمولی ـ ـ حتی مردان بزرگ در هند خود را مالک زنانشان می دانند . تو شاید داستان مشهور ماهابهاراتا را شنیده باشی . یودیشترا یکی از معروفترین مردان تاریخ هند ـ ـ و اندیشمندی بسیار مذهبی . او را با نام دهارمارجی می شناسند . پادشاه مذهبی یا خدای مذهب ـ ـ قمار باز بود ! او همیشه همسرش را گرو می گذاشت . او سر همسرش قمار می کرد . به خاطر این اندیشه که زن تو دارایی تو است . او سر پادشاهی اش قمار کرده بود . او سر خزانه اش قمار کرده بود . او سر هرچیزی قمار کرده بود . سپس فقط همسرش مانده بود ـ ـ او سر همسرش نیز قمار کرد . و هنوز در هند فکر می کنند او یکی از بزرگترین مردان مذهبی بوده است ! او چه نوع انسان مذهبی است ؟ فقط به گرو گذاشتن یک شخص زنده فکر کن . قمار ؟ اما در هند زن نوعی دارایی به حساب می آید . تو متصرفی . تنها متصرف .
در غرب این نوع برده داری ناپدید شده است . ناپدید شدن آن در هند نیز بسیار خوب خواهد بود .
هیچ کس نمی تواند دیگری را تصرف کند . مرد یا زن . هیچ کس نمی تواند مالک شود . این زشت است . این گناه است ! چه گناهی بزرگتر از این می تواند وجود داشته باشد ؟ تو می توانی کسی را دوست بداری اما نمی توانی تصرفش کنی . عشقی که تصرف می کند عشق نیست ـ ـ نفس است .
در هند , مرد بسیار مرد سالار است . و زن هندی هنوز از حق آزادی خود دفاع نکرده است . هیچ حرکتی برای آزادی در هند صورت نگرفته است . زن هنوز هم در همان وضعیت می زید .
بنابراین زمانی که یک هندی عاشق زن غربی می شود , مشکلات سر می رسند . او شروع به تصرف می کند . و ذهن هندی بسیار مشغول سکس است چون تو فکر می کنی که هند خیلی مذهبی و اخلاقی است . بله هست . اما آن معنویت ومذهب همگی بسیار متکی بر سرکوبی سکس می باشند . و به همین دلیل است که ذهن هندی از سکس ازار بسیاری می بیند .
اگر زنت فقط دستان کسی دیگر را بگیرد , دیوانه می شوی . فقط گرفتن دست ! گرفتن دست می تواند فقط یک حرکت ساده ی دوستانه باشد . هیچ احتیاجی به دادن رنگ سکسی به آن نیست . اما مرد هندی نمی تواند به آن فکر کند . اگر زن او دستان کسی دیگر را بگیرد , این به معنای داشتن رابطه ی سکسی با آن شخص است . او عصبانی خواهد شد . او قادر به خوابیدن نخواهد بود . او می خواهد آن مرد یا زنش و یا خوش را بکشد . چیزی خیلی اشتباه رفته است . در غرب چیزها به شیوه ی متفاوتی دیده می شوند . شخص می تواند دستان دیگری را فقط به عنوان حرکتی صرفاْ دوستانه بگیرد . به عنوان محبت . آن حتماْ به معنای سکس نیست . حتی اگر هم باشد آن به هیچ کس مربوط نیست . آن آزادی شخصی است .
یک شخص در مورد زندگیش تصمیم می گیرد . چگونه زندگی کند . با چه کسی زندگی کند . هیچ کس دیگری نمی تواند عامل قطعی باشد . اما آن مشکلاتی به وجود می آورد .
در غرب سکس آن قدر اهمیت ندارد که مردم در شرق تصور می کنند . سکس تقریباْ سهیم کردن در انرژی شده است . عشق بازی کردن با دیگری . تفریح . آن آن قدر اهمیت ندارد که در گذشته داشته و مورد استفاده قرار می گرفته است . در هند آن هنوز خیلی خیلی جدی است . و زمانی که چیزی جدی باشد , به یاد داشته باش : نفس باید وارد آن شده باشد . نفس همیشه جدی است . آن همه چیز را جدی می سازد . و هر وقت چیزی شوخی و بازیگوشی بود , آن به سادگی نشان دهنده ی عدم وجود نفس در آن است . و تمام بازیگوشیها و شوخی ها خوب هستند زیرا آن آزادی است .
وقتی که عاشق می شوی ـ ـ اگر تمام هندیها عاشق شوند ـ ـ و اینجا آن دوباره و دوباره اتفاق می افتد ـ ـ وقتی که یک هندی عاشق می شود , بسیار جدی می شود . آن دردسر است . و زن در کل به آن جدی فکر نمی کند . او ممکن است لحظه ای به آن فکر کند . تو به او جلب می شوی ـ ـ برای لحظه ای . هیچ تعهدی در آن وجود ندارد . فردایی برای آن وجود ندارد . اما ذهن هندی فقط فردا را نمی آورد ـ ـ کل زندگی اش را در بر می گیرد . یا مردمی وجود دارند که حتی به زندگی دیگری در آینده فکر می کنند . آن منابع پنهان هستند . درباره ی آنها حرف نزن .
او با تو عاشق شده است زیرا از عشق لذت می برد . آن یک تمرین زیباست . او مخصوصاْ عاشق تو نشده است . او عاشق خود عشق است .
این فرق می کند . تو عاشق خود عشق نیستی ـ ـ تو عاشق آن زن به خصوص شده ای . آن برای تو مسأله ی مرگ و زندگی است . اگر او فردا شروع کند به رفتن به سوی شخصی دیگر , تو دیوانه می شوی . اما تو آن را درک نکرده ای . آن ژست لحظه ای بوده است .
ازدواج به آن اندازه که در شرق جدی است , جدی نیست . ازدواج فقط نوعی دوستی است ـ ـ چیز ویژه ای در آن نیست .
اگر این ذهن های متفاوت را درک نکنی , به مشکل سختی برخواهی خورد . ارتباط ممکن نخواهد بود . مرد در شرق همیشه از آزادی لذت برده است ــ ـ م م ؟ ـ ـ آنها می گویند " پسر پسر است " اما یک زن نباید آزادی زیادی داشته باشد . در غرب هم اینک تبعیضی وجود ندارد . مرد یا زن ـ ـ هر دو آزاد اند . و آن کاری که مرد انجام می دهد حالا زن نیز می تواند انجام دهد . او حق دارد که آن کار را بکند . در شرق ما حقه زده ایم . حقه این بوده است که ما مقام زن را بسیار بالا برده ایم . بر روی ستونی عظیم . ما زن را پرستش کرده ایم . آن حقه ای برای زندانی کردن او بوده است . ما نفس او را با پرستیدن اش راضی کرده ایم . ما می گوییم " زن یک الهه است . زن پاکدامن است . مال این سیاره نیست . زن قبل از ازدواج لاکره بوده است و سپس او با شوهرش تا آخر عمرش خواهد ماند " و ما احترام زیادی برای این قائل شده ایم . و ما زن را برای این مسأله بسیار شرطی کرده ایم که آنها به نفس عادت کنند و آنها بالای ستون باقی مانده اند . آنجا زندانی اند . آنجا در زنجیر اند ! و مرد از همه نوع آزادی برخوردار است . پسر پسر است .
زن در غرب از ستون پایین آمده است . او می گوید : " یا تو می آیی بالای ستون یا من می آیم پایین . ما روی زمین مشابه ای قرار داریم "
و آن یعنی چگونه باید باشد .
نفس مرد هرگز اجازه نمی دهد که آن اتفاق بیفتد . او به خودش انواع آزادی ها را روا می دارد اما اجازه ی آن آزادی را به زن نمی دهد .
حالا چیزها در غرب عوض شده اند . مرد و زن در فضای مشابه ای از وجود انسانی می ایستند . زن دیگر یک الهه نیست و او وانمود نمی کند و او نمی خواهد که وانمود کند .
اما ذهن هندی توسط گذشته بسیار تیره شده است .
اگر این ذهن ها را بیندازید . اگر فقط مرد و زن باشید . سپس مشکلی نخواهد بود . مشکلات از پیرامون ذهن هندی و چینی و آمریکایی می آیند ـ ـ اگر ذهن ها را رها کنید دیگر مشکلی وجود نخواهد داشت . آنگاه عشق می تواند جاری شود و تو می توانی از طریق آن رشد کنی .
اما همچنان به یاد داشته باش : عشق نمی تواند در نهایت تو را خشنود کند . آن می تواند راهی طولانی را برود اما نمی تواند راه تمامیت را بپیماید . سرانجام تو به ماورای آن خواهی رفت . بیاموز که چگونه به مردم محبانه عشق بورزی . سپس یک روز آن آموخته ات را برای عاشق شدن با هستی به کار بگیر . با خود هستی . با تمامیت . فقط آن روز تو به خانه خواهی رفت .

پرسش آخر
هیچ چیز خوب نیست . هیچ چیز بد نیست . هیچ چیز به دست نمی آید . هیچ چیز از دست نمی رود . جدی نگیر . با این اشاره لطفاْ تفاوت میان هندوییست اپیکوری و ذن بودیست را توضیح بدهید .

ـ ـ هیچ کدام وجود ندارند . ذن بودیست آن را می داند . هندوییست اپیکوری آن را نمی داند . این تنها تفاوت است ـ ـ از این رو هیچ کدام وجود ندارند . بین شخص روشن بین و شخص معمولی هرگز تفاوتی وجود ندارد . نه حتی یک اینچ . شخص روشن بین آن را می داند . شخص عادی آن را نمی داند ـ ـ همه اش همین است . شخص نا روشن بین فاصله را باور دارد . تفاوت را . از این رو آن را به وجود می آورد . شخص روشن بین می داند که تفاوتی وجود ندارد . گمان ناپدید شده است .

جدی نگیرـ اشو ـ حامد - پایان فصل دوم ـ

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 1:35  توسط اشو  | 

 

امور عشقی همیشه موفقیت آمیز نیستند . به تو امید می دهند . امیدی بزرگ . اما اغلب در ناکامی تمام می شوند . آن ناکامی تو را به ماورا راهنمایی می کند . وگرنه چگونه می توانی به ماورا بروی ؟ اگر به جای جستجو ی الوهیت واقعی در معبد , به در بچسبی ؟ اگر فکر کنی " دروازه کافی است و من خشنود ام " سپس هیچ کس حرکت نخواهد کرد .
مسیح می گوید انسان از طریق عشق به خدا می رسد . عشق خدا است ـ ـ اما این فقط نیمی از حقیقت است . نیمه ی دیگر این است : انسان هرگز از طریق عشق نمی رسد ـ ـ انسان فقط از طریق عشق متعالی می رسد  . وقتی که هر دو با هم فهمیده شوند , تو پدیده ی عشق را درک خواهی کرد . عشق خدا است و عشق خدا نیست . در آغاز هست , در پایان نیست . در آغاز وجد و جذبه به همراه دارد . روزهای ماه عسل و سپس ناکامی و عجز . کسالتی که عاقبت هر ازدواجی است . فقط به این فکر کن که دو شخص با هم نشسته اند , کسل کننده . همه جستجو کرده اند و چیزی برای جستجوی بیشتر وجود ندارد . یا تو می توانی شروع کنی به دیدن مردی دیگر , زنی دیگر , یا می توانی شروع کنی به دیدن ماورای عشق .
تو با عشق زیسته ای . زیباییهای آن را دیده ای و زشتیهای آن را . لذات آن را دیده ای و غم و بدبختی آن را . تو بهشت و جهنم را دیده ای . آن بهشت محض نیست . نه . وگرنه هیچ کس هیچ گاه به سوی خدا نمی رفت . آن بهشت و جهنم هر دو با هم است . جهنم و بهشت دو جنبه ی آن هستند . در ابتدا امید و در انتها ناکامی . دوباره و دوباره از میان آن امید و آن ناکامی می گذری . یک روز آن چه را که رخ می دهد درک می کنی . " من در آستانه چه می کنم ؟ من باید به ماورا بروم ! "
بنابراین نخستین چیز : هیچ رابطه ای نمی تواند تو را خشنود کند . و این جای بسی خوشبختی است که هیچ رابطه ای همیشه موفق نیست ـ ـ وگرنه کی تو به خداوند پل خواهی زد ؟ چرا باید به خدا فکر کنی ؟ انسان به خدا می اندیشد زیرا عشق نگاهی آنی به او داده است .
انسان به خدا می اندیشد زیرا عشق امید می دهد . و انسان به خدا می اندیشد زیرا عشق ناکامی می دهد . تمام امیدها به نا امیدی تبدیل می شوند . بدون عشق هیچ جستجویی برای خدا وجود نخواهد داشت زیرا انسان هیچ تجربه ی امید و معنا و مقصود نخواهد داشت . عشق به تو نگاهی اجمالی به ماورا می دهد ـ ـ به آن نچسب . به آن اشاره توجه کن برای جستجوی بیشتر . عشق را همچون وسیله ای به کار بگیر .
تو می پرسی : چرا رابطه ی بین مرد هندی و زن غربی موفقیت آمیز نیست ؟
ــ بنابراین نخستین چیز : هیچ رابطه ای موفقیت آمیز نیست . چه بین مرد هندی و زن غربی . چه بین مردو زن غربی یا مرد و زن هندی . آن نمی تواند موفق باشد . آن احساس کامیابی به دست می دهد اما هرگز کامیاب نمی کند . آن خیلی خیلی به موفقیت نزدیک می شود اما هرگز دقیقاْ به هدف نمی نشیند . آن تو را به سفرهای بزرگی می برد اما هرگز به هدف نمی رساند . امیدت را مشتعل نگه دار . اما فقط امید . اما خوب است . حداقل تو را به آستانه می برد . یک گام برداشته شده است . نصف سفر طی شده اما هنوز نصف دیگر سفر باقی مانده است .
و دومین چیز : آن در مورد رابطه ی میان مرد هندی و زن غربی یا مرد غربی و زن شرقی سخت تر است . مشکل میان زن و مرد نیست . مشکل میان شرق و غرب است . مرد و زن فقط مرد و زن هستند . شرق و غرب هیچ تفاوتی را نمی سازند . اما ذهن ها آنجا هستند . ذهن آنها دردسر ایجاد می کند .
هندی نوعی از ذهن را داراست . و غربی ذهن متفاوتی را دارد . بنابراین وقتی یک مرد هندی با یک زن غربی است , هیچ ارتباطی وجود ندارد . آنها به یک زبان مشترک صحبت نمی کنند . فقط این نیست که آنها به یک زبان مشترک حرف نمی زنند ـ ـ انگلیسی . آلمانی . فرانسوی یا ایتالیایی ـ ـ آنها شاید به یک زبان مشترک صحبت کنند , با این حال آنها هنوز به یک زبان مشترک صحبت نمی کنند زیرا آنها انواع متفاوتی از ذهن را دارا هستند . توقعات آنها متفاوت است . شروط آنها متفاوت است . مرد هندی چیزی می گوید و زن غربی چیز دیگری درک می کند . زن چیزی می گوید و مرد هندی چیز دیگری درک می کند . مگر این که آنها ذهن شان را رها کنند . مگر این که آنها مرد و زن خالص باشند وگرنه مشکل بزرگی وجود خواهد داشت .
و ودانت باهاریتی باید این پرسش را از روی تجربه اش گفته باشد .
یک شب شنود می کردم ! این گفتگو را شنیدم :
ودانت : " آه ای فرشته ی من ای شیرین ترین محبوب ! آیا من اولین مردی هستم که تو با او به رختخواب رفته ای ؟ " و دختر آمریکایی : " بله البته . چرا همه ی شما هنی ها این سؤال احمقانه را می پرسید ؟ " ذهن های متفاوت ـ ـ ذهن هندی بسیار مرد سالارانه است . زن غربی هم اینک زن آزادی است . و در جامعه ی کاملاْ متفاوتی می زید . او زنی نیست که شما در هندوستان قرنهاست که با آن زیسته اید .

جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ تا ص ۲۹

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 0:9  توسط اشو  | 

 

پرسش چهارم
چرا رابطه ی مرد هندی و زن غربی موفقیت آمیز نیست ؟ آن همیشه در مرحله ای از هم می پاشد . واقعاْ چه مشکلی پیش می آید ؟ چه چیزی رابطه را از رشد باز می ایستاند ؟ لطفاْ چیزی بگویید .

ــ ودانت باهاریتی , تمام رابطه ها در مرحله ای از هم می پاشند . تو نمی توانی خانه ات را بر آستانه بسازی . تو نباید این کار را بکنی . عشق , در است : از میان آن بگذر . بگذر . از آن اجتناب نکن . اگر از آن اجتناب کنی الوهیت درون معبد را از دست خواهی داد . اما نباید خانه ات را در آستانه بسازی . بر در . آنجا باقی نمان . در فقط یک آغاز است . تو باید حرکت کنی .
رابطه ی عشقی یک باید است اما تقدیر نیست . پایان نیست ـ ـ فقط آغاز است . من همه ی وجودم به خاطر عشق است . اما به یاد داشته باش : عشق چیزی است که برتر بوده است .
دو گونه از انسانها وجود دارند ـ ـ هر دو گونه به سمت روان رنجوری می روند . یک گونه از آنها کسانی هستند که بسیار از عشق می ترسند زیرا که از مرگ می ترسند . آنها به نفس می چسبند . از عشق اجتناب می کنند . آنها ممکن است آن را مذهب بنامند . اما آن نمی تواند مذهب باشد ـ ـ  آن نفس محض است و نه چیزی دیگر . به همین دلیل است که راهبان کاتولیک و هندو و بودیست , نفسانیت قوی ای دارند . ظریف اما قدرتمند . پنهان اما خیلی قوی . فروتنی و تواضع آنها فقط یک ظاهر سازی است . آنها نفسهای پرهیزگار هستند اما نفسها آنجا هستند . و نفس پرهیزکار خطرناکتر از یک نفس معمولی است . زیرا نفس معمولی آشکار است . نمی توانی پنهانش کنی . اما نفس پرهیزکار بسیار پنهان است و تو می توانی آن را با شیوه ی تواضع و فروتنی برای همیشه حمل کنی .
خب این یک نوع بیماری عصبی به وجود می آورد : مردمی که از عشق دوری می کنند و آنها گمان می برند که به سوی خدا می روند . تو نمی توانی بروی زیرا از دروازه ی خودش اجتناب کرده ای .
سپس نوع دیگری از بیماری عصبی وجود دارد : دیدن زیبایی عشق , جرأت پیدا کردن برای پرش به درون آن است . برای چند لحظه نفس حل می شود ـ ـ زیرا در عشق , آن فقط می تواند چند لحظه باشد . جذبه ی عشق نمی تواند ابدی باشد . زیرا آن جذبه ای است بین دو بخش ملاقات کننده . در همدیگر حل می شوند . تو نمی توانی وجدی ابدی داشته باشی مگر این که با تمامیت یکی بشوی . حل شدن با یک مرد ـ - با یک زن ـ ـ تو فقط در ذره ای کوچک از خدا حل خواهی شد . آن نمی تواند اقیانوسی باشد . بله برای لحظه ای خواهی چشید و سپس مزه ناپدید می شود . این نوع دیگری از عصبیت را می آفریند : مردم به امور عشقی می چسبند . اگر عشق به یک زن از بین برود , آنها به زن دیگری تمایل پیدا می کنند . مرد دیگری . آنها همین طور ادامه می دهند و ادامه می دهند . آنها شروع به زیستن در استانه می کنند . آنها الوهیت را فراموش می کنند . آنها معبد را فراموش می کنند . عشق می تواند وسیله ای برای رفتن به درون عبادت باشد .
هرگز در عصبیت نوع اول نباش و هرگز به عصبیت نوع دوم نچسب . برو . حرکت کن .
یک امپراتور بزرگ به نام اکبر پایتخت کوچک و زیبایی در هند درست کرد که هرگز مورد استفاده قرار نگرفت زیرا قبل از آن که تمام شود , اکبر مرده بود . بنابراین پایتخت او هرگز از دهلی به آنجا منتقل نشو . نام آنجا فاتح پور سیکری بود . آن یکی از زیباترین شهرهایی بود که تا آن لحظه طراحی شده بود ـ ـ و هرگز توسط هیچ کسی استفاده نشد . کوچکترین جزئیات در آن تعبیه شده بود . معماران بزرگ آن دوران با هم مشورت کردند . استادان بزرگی مشورت کردند . اکبر از همه ی معلمان بزرگ هندوستان خواسته بود که جمله ای را برای نوشتن بر دروازه پیشنهاد کنند . در آنجا رودی عبور می کرد و پلی بر آن کشیده شده بود . و اکبر دروازه ی زیبایی بر روی پل ساخته بود . چند صوفی آن گفته ی مسیح را پیشنهاد داده بودند و او عاشق آن بود . خیلی پیشنهادهای مختلفی شده بود اما او عاشق آن بود و آن گفته بر دروازه نوشته شده بود . آن گفته ی زیبایی است . آن در کتاب مقدس وجود ندارد . آن از منبع شفاهی دیگری آمده بود . می گوید : " زندگی یک پل است ـ ـ از میان آن بگذر اما خانه ات را بر آن مساز . "
عشق هم یک پل است ـ ـ از میان آن بگذر .

جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ پرسش چهارم (۱)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 11:29  توسط اشو  | 

 

پرسش سوم
چرا زمانی که عاشقی , احساس مرگ می کنی ؟ عاشق شدن میل به خود کشی است ؟ یا فقط یک غریزه ی طبیعی مانند زبانه کشیدن شعله ی آتش ؟ غیر طبیعی است .

ــ عشق , مرگ است . ولی آن چه که در عشق می میرد , هرگز واقعاْ وجود ندارد . آن یک خود کاذب است . بنابراین عشق مرگ است . آن خودکشی است . خطرناک است . به همین دلیل است که میلیونها انسان تصمیم گرفته اند که بر علیه عشق باشند . آنها ناعاشقانه می زیند . آنها تصمیم گرفته اند که در خدمت نفس باشند ـ ـ اما نفس کاذب است . و تو می توانی به کاذب بچسبی و کاذب هرگز واقعی نخواهد شد . زندگی نفسانی همیشه در ناامنی باقی می ماند . چگونه می توانی چیز غیر واقعی را واقعی کنی ؟ آن همیشه در حال ناپدید شدن است . اما تو به آن می چسبی . تو پیوسته آن را بازآفرینی می کنی . آن خود فریبی است . و آن بدبختی می آفریند . بدبختی تابع غیر واقعی است . واقعی سعادت است ـ ـ SATCHITANAND . حقیقت , سعادت است و حقیقت , آگاهی است . SAT یعنی حقیقت . CHIT یعنی هشیاری . ANAND یعنی سعادت . این سه چیز کیفیت های حقیقت اند . این چنین است . آن هشیاری است . آن سعادت است .
غیر واقعی بدبختی است . دوزخ چیزی است که وجود ندارد اما تو آن را می آفرینی . وبهشت آن چیزی است که وجود دارد اما تو قبولش نداری . بهشت جایی است که تو واقعاْ هستی . اما تو به اندازه ی کافی جرأت آن را نداری که به سمتش حرکت کنی . و دوزخ محصول اختصاصی تو است . اما چون تولید تو است , به آن می چسبی . انسان هیچ گاه خدا را ترک نکرده است . او در خدا می زید اما هنوز صدمه می بیند . زیرا او اطراف خودش دوزخ کوچکی به وجود می آورد .
بهشت به آفرینش نیاز ندارد ـ ـ آن هم اکنون وجود دارد . تو آرامش و لذتش را داری . دوزخ ایجاد شده است . با آرامش زندگی کن . نیازی به خلق چیزی نیست و نیازی به محافظت کردن از چیزی نیست . و نیازی به چسبیدن به چیزی نیست .
تو می پرسی : چرا زمانی که عاشقی , احساس مرگ می کنی ؟
زیرا نفس می میرد . غیر واقعی می میرد . عشق دری به واقعیت می گشاید . عشق آستانه ی معبد است . عشق تو را به سوی خدا می گشاید . آن شادمانی بزرگی به همراه دارد اما همزمان ترس بزرگی هم به همراه دارد : نفس تو در حال ناپدید شدن است . 
و تو در نفس سرمایه گذاری زیادی کرده ای . تو به خاطر آن زندگی می کنی . تو برای آن آموزش دیده ای . والدین تو . کشیشان تو . سیاستمدارانت . کار تو . مدرسه ات . دانشگاه . آنها همگی نفس تو را به وجود آورده اند . آنها جاه طلبی را به وجود آورده اند . آنها کارخانه های تولید جاه طلبی اند . و یک روز تو خودت را می بینی که توسط جاه طلبی هایت فلج شده ای . به وسیله ی نفست محبوس شده ای . تو بسیار آسیب دیده ای اما سراسر زندگیت آموزش دیده ای که اینها ارزش است . بنابراین به آن چسبیده ای ـ ـ تو صدمه دیده ای و به آن چسبیده ای . و هرچه بیشتر چسبیده ای بیشتر نیز صدمه دیده ای .
لحظاتی وجود دارند که خدا می آید و بر درت می کوبد . این یعنی عشق ـ ـ خداوند بر درت می کوبد . شاید از طریق یک زن . از طریق یک مرد . از طریق یک کودک . از طریق یک عشق . از طریق غروب آفتاب . طلوع آفتاب ـ ـ خداوند با میلیونها روش می تواند در بزند . اما هر جا که خداوند بر در می کوبد , تو می ترسی . کشیش و سیاستمدار و والدین , نفس می افرینند ـ ـ آن در گرو است . احساس مرگ می کند . تو مانع می شوی . چشمانت را می بندی . گوشهایت را می بندی . تو کوبش در را نمی شنوی . تو در سوراخ خودت ناپدید می شوی . تو درهایت را می بندی . عشق حسی شبیه مرگ است . و آنها که می خواهند واقعاْ سعادتمند باشند , باید از میان آن مرگ بگذرند . زیرا رستاخیز فقط از طریق مرگ میسر است . مسیح بر حق است وقتی که می گوید : تو صلیبت را بر دوش خواهی کشید .
تو خواهی مرد . او می گوید : " جز آن که دوباره متولد شوی , تو نخواهی توانست پادشاهی ام را ببینی . تو نخواهی دید که من به تو چه می آموزانم ." و او می گوید : " عشق , خدا است . " او درست می گوید زیرا عشق آستانه است .
در عشق بمیر . آن بسیار زیباتر از زیستن در نفس است . آن بسیار درست تر از زیستن در نفس است . زندگی در نفس , مرگ در عشق است . مرگ در نفس , زندگی در عشق است . به یاد داشته باش : وقتی که نفس را برمی گزینی , مرگ واقعی را برگزیده ای ـ ـ زیرا آن مرگ در عشق است . و هنگامی که عشق را برمی گزینی , تو فقط مرگ غیر واقعی را برگزیده ای . زیرا با مردن در نفس , تو هیچ چیزی را از دست نمی دهی ـ ـ تو از ازل هیچ نبوده ای . این تمام تأکید دوکای دیروز ای کیو است . تو نیستی , پس چرا می ترسی ؟ چه کسی می میرد ؟ کسی وجود ندارد تا بمیرد ! به که چسبیده ای ؟ برای که امنیت می سازی ؟ از که می خواهی محافظت کنی ؟ هیچ کس وجود ندارد . فقط خلأ وجود دارد . خلأ . خلأ محض . به آواز ای کیو گوش بده . این خلأ را بپذیر و ترس ناپدید خواهد شد . پروانه باش وقتی که شعله ی روشن عشق می سوزد ـ ـ پروانه باش ! به درونش بپر ـ ـ و تو کاذب را از دست خواهی داد و واقعی را به دست خواهی آورد . و تو رویاها را از دست خواهی داد و بی نهایت را به دست خواهی آورد . و تو چیزی را از دست خواهی داد که وجود ندارد و تو چیزی را به دست خواهی آورد که همیشه آنجا بوده است .

کتاب جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ پایان پرسش ۳ ـ ص ۲۳ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 15:32  توسط اشو  | 

 

پرسش دوم 
درباره ی رویا برایمان بگو !

ــ رویا ببینی یا نبینی , تو در حال رویا دیدنی . چه با چشمان بسته چه با چشمان باز . فرقی نمی کند . تو در شب رویا می بینی . تو در روز رویا می بینی . رویاهای شب و رویاهای روز وجود دارند . تو به سادگی از رویایی به رویای دیگری می روی . نوعی از رویا به نوعی دیگر از رویا .
گوش کن ـ ـ تو در شب رویا می بینی و سپس ناگهان از خواب می پری . احساس ترس می کنی ـ ـ آن هنوز یک رویاست . حالا تو رویای ترس را می بینی . آسیب پذیری . ترس و وحشت . دوباره می خوابی و شروع می کنی به رویا دیدن . و صبح چشمانت را باز می کنی و شروع می کنی به رویا دیدن با چشمان باز . رویاها ادامه دارند .
ذهن تو از رویاها ساخته شده . ذهن تو شامل رویاهاست . به رویاها توجه نکن .
شرق به شاهد بودن علاقمند است نه آن چیزی که مشاهده می شود . تو ممکن است یک درخت واقعی را ببینی یا یک درخت خیالی را ـ ـ فرقی نمی کند . برای یک شرقی فرقی نمی کند که درخت واقعی یا خیالی است . در هر دو مورد عنوان یکی است . در هر دو مورد تو , آن نیستی . خب چه فرق می کند که آن واقعی یا فقط یک تصور باشد ؟ تنها چیزی که فرقی نمی سازد  , آینه است . در آن درخت منعکس می شود  ـ ـ درست یا نادرست . آن بی ربط است . اما آب تمیز برکه ی درونت جایی است که منعکس شده است ـ ـ توجه کن . به شاهد تأکید کن . به ژرفای شاهد برو . و قصد من در اینجا درست کمک کردن به تو است . نه برای تفسیر رویاهایت , که می توانی آن را در غرب به روش علمی انجام دهی . غرب در تفسیر رویاها خیلی خیلی مهارت پیدا کرده است . اما شرق هرگز نگران نبوده است زیرا شرق می گوید : همه چیز رویاست . بنابراین چه نکته ای را می خواهی تفسیر کنی ؟
و پایانی وجود ندارد . اگر بروی و تفسیر کنی و منبعی که رویاها را می آفریند آنجاست . آن رویاهای تازه ای را خواهد آفرید . آنها خواهند آمد و خواهند آمد و خواهند آمد ـ ـ به همین دلیل است که هیچ کس تاکنون کاملاْ روان کاوی نشده است . یک شخص واقعی در زمین وجود ندارد که کاملاْ روان کائی شده باشد . زیرا هدف تمام روان کاوها این است که رویاها باید ناپدید شوند . که اتفاق نیفتاده است . آن حتی برای فروید یا یونگ اتفاق نیفتاده است . آنها به رویاها ادامه دادند . یعنی این که آنها همان جیزی باقی ماندند که قبل از آن بودند . رویاها هنوز می آمدند زیرا منبع اساساْ تغییری نکرده بود . 
پروژکتور کار می کند و تو فیلم را بر روی پرده تفسیر می کنی . تو به این می اندیشی که چگونه تفسیرش کنم . و تو فرق داری . تفسیر تو فرق می کند و سپس مدارس روانکاوی به وجود می آیند . فروید چیزی می گوید . یونگ چیز دیگری می گوید . آدلر هم چیز دیگری و الی آخر .
حال روان شناسان و روان کاوان بسیاری وجود دارند و هر کدام نیز نظریه خودشان را دارند . و کسی نمی تواند واقعاْ تکذیب کند یا ردشان کند ـ ـ زیرا همه اش رویا پردازی است .
هرچه می گویی , اگر می توانی بلند بگو , با اقتدار , با بحث و جدل , با منطق ـ ـ به مردم متوسل شو ـ ـ آن باید درست باشد . و آنها همه درست به نظر می رسند . همه ی آن تفسیرها درست به نظر می رسند . زیرا هیچ تفسیری ارزش ندارد . تمام تفاسیر اشتباه هستند !
شرق از راه کاملاْ متفاوتی نزدیک می شود : شاهد ـ - تفسیر نمی کند . در تفاسیر تو خیلی هیجان زده می شوی و روی رویاها تمرکز می کنی . رویا را فراموش کن . فقط به تماشاگر نگاه کن . آن تماشاگر ثابت است . در شب , آن به رویا می نگرد . در روز به رویاها می نگرد .
نخست به رویا می نگری و سپس ناگهان بیدار می شوی و ترس را می بینی . دوباره می خوابی و ممکن است رویای شیرینی ببینی . یک رویای زیباو شاد یا این که دوباره کابوس ـ ـ و الی آخر .
یک چیز ثابت است : بیننده . تماشاگر . شاهد .

جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ پایان پرسش دوم ـ ص۱۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 14:10  توسط اشو  | 

 

وارد شدن به یک معبد نمادی از ورود به عمق خود شخص است ـ ـ یا بلندای آن . آنها یک چیز مشابه اند . تو می توانی آن را عمق و ورطه یابلندا و ماورا بنامی ـ ـ آنها یکسانند . آن بعدی عمودی است . دو بعد وجود دارد : افقی و عمودی . آستانه , این دو بعد را به هم وصل می کند . زندگی عادی دنیوی , افقی است . زندگی مذهبی , عمودی است . بگذار درباره ی صلیب مسیحی ها چیزی را به تو یادآوری کنم . آن به سادگی نشان دهنده ی این دو بعد است . افقی و عمودی . صلیب , نماد زیبایی است . صلیب , نماد است . صلیب , پلی است که در آن افقی و عمودی با هم دیدار می کنند . جایی که معمولی و فوق العاده با هم دیدار می کنند .
و بدیهی است که ساده ترین استعاره برای گشایش و گشاینده , فقط می تواند حالت عشق ورزی باشد . با متن داستانی دیگری هماهنگ شوید : " جایی که گاوهای ماده با گاوهای نر عشق بازی کرده اند یا جایی که زنان زیبا با عشاقشان مهر ورزیده اند , آن مکان , بهترین مکان برای ساخت معبد است . " اظهار نظری عجیب . دوباره بخوانید . شما شوکه خواهید شد . مخصوصاْ هندو ها و مسیحیان و بودیستها . همه شوکه خواهید شد . اما این از یک نوشته ی قدیمی شرقی آمده است . عجیب اما بسیار با معنی . آن یعنی که چگونه باید باشد . یک معبد محل دیدار است . یک پل .
تو می پرسی : " شما دیروز گفتید که علم و مذهب کاملاْ متضادند . "
بله آنها کاملاْ متضاد اند . از این رو آنها به سوی همدیگر جذب می شوند , مانند زن و مرد . آنها آن را عشق می نامند . آنها همچنین مکمل هستند ـ ـ تمام متضادها مکمل هم هستند .
 " در غرب مدارس زیادی وجود دارند که عرفان را به صورت علمی آموزش می دهند و طریقت های تانترا و یوگا بسیار سیستماتیک هستند . "
درست است . روشی علمی برای آموزش عرفان وجود دارد . اما عرفان همیشه ماورای علم است . این همان کاری است که من اینجا می کنم ! من به تو غیر منطقی را به شیوه ی منطقی آموزش می دهم . عرفان به روش علمی . این را به یاد داشته باش : هروقت چیزی واقعی اتفاق بیفتد , آن متناقض خواهد بود ـ ـ زیرا پل مورد نیاز خواهد بود . اما هنوز عرفان , عرفان است . علم می تواند همچون یک طرح و نقشه به کار گرفته شود , اما عرفان هرگز علمی نمی شود .
و یوگا و تانترا خیلی سیستماتیک هستند ـ ـ اما فقط در روش سیستماتیک هستند . یک بار که شما آن را به اندازه ی کافی پیگیری کنید , آنها تو را به درون بی نظمی هل می دهند . آنها تو را به سمت بی نظمی وجود هل می دهند , جایی که تمام سیستمها آنجا را ترک کرده اند - ـ زیرا تمام سیستمها ریز هستند . زیرا تمام سیستمها زندانهای کوچکی هستند که توسط ذهن ساخته شده اند .
یک زندان خیلی سیستماتیک است . آن را ندیده ای ؟ تا به حال به زندان رفته ای ؟ فقط برو و ببین ـ ـ آن سیستماتیک ترین چیز در دنیاست . خانه ی تو آن قدر سیستماتیک نیست که یک زندان هست ـ ـ هر چیزی سیستماتیک است , هر چیزی قانون معینی را دنبال می کند . مردم صبح زود در ساعت معینی از خواب بیدار می شوند , آنها صبحانه شان را می خورند , دوش می گیرند , آنها تقریباْ مثل یک ربات حرکت می کنند ـ ـ هر چیزی سیستماتیک است .
در واقع , وقتی که چیزی خیلی سیستماتیک باشد , تو زندانی هستی . آزادی له می شود . آزادی به بی نظمی نیاز دارد .
آموزش نظامی ها بسیار سیستماتیک است و این عجیب است زیرا هدف آنها ایجاد جنگ است . هدف آنها ایجاد بی نظمی است . هدف آنها مرگ است . کشتن و کشته شدن . هدف آنها خراب کردن است ـ ـ هدف آنها هیروشیما است , ناگازاکی . اما نظامی ها کاملاْ سیستماتیک هستند . ارتش در نظم می زید تا بی نظمی بیافریند . مکمل را ببین : ارتش در نظم می زید تا بی نظمی بیافریند .
و تو قطب دیگر را دیده ای ؟ هنرمندان خالق نظم اند . اما آنها خیلی شلخته می زیند . زندگی تنبلانه . خیلی بی نظمانه می زیند . اگر تو زندگی یک هنر مند را دیده باشی , مثل یک ایکبیری ! تو آرزوی مرگ می کنی ! هرگز سیستمی نبوده است . تو می توانی بروی و Chitania Hari را ببینی ـ ـ کی می خوابد و کی بیدار می شود ـ ـ نظمی وجود ندارد . و او موسیقی زیبایی را خلق می کند . او خالق نظم است . هنرمندان نظم را به وجود می آورند , از این رو مکمل بی نظمی را در زندگی شان دارند . چیزها متوازن حرکت می کنند .
بوداها خیلی منطقی حرف می زنند , زیرا هدفشان غیر منطقی است . و تو می توانی فیزیکدانان مدرن را ببینی که چقدر غیر منطقی حرف می زنند : تئوری نسبیت غیر منطقی است . آنها بسیار غیر منطقی حرف می زنند و آنها منطق را به وجود می آورند . هدف آنها منطق است . آنها به سوی نظم حرکت می کنند .
تو می توانی همیشه این اتفاق افتادن توازن را ببینی . زندگی نمی تواند یک طرفه باشد , در این صورت ناپدید می شود . آن به شب و روز نیاز دارد . تابستان و زمستان . تولد و مرگ . آن نیازمند عشق و نفرت است .
پس وقتی که می گویم علم و مذهب کاملاْ متضاد اند , منظورم این نیست که ارتباط آنها ممکن نیست ـ ـ ارتباط همیشه اتفاق می افتد . مدام اتفاق می افتد . آن از طرف علم اتفاق می افتد و آن از طرف مذهب نیز اتفاق می افتد .

کتاب جدی نگیر - اشو - حامد ـ فصل دوم ـ پایان پرسش اول -

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 12:58  توسط اشو  | 

 

او یگانه است . دوییت او رفته است . او می داند که فقط یکی وجود دارد . در آن وضعیت , متضادها می توانند با هم ارتباط برقرار کنند . جفت در آغوش هم در عشقی عمیق , آنجا بر آستانه ی معبد در وجدی بزرگ , در یگانگی ایستاده اند . ناپدید شده اند . یکی شده اند . یکی بودن عمیق تر و برتر از دو تا بودن است .
تو با یک استاد عشق می ورزی . استاد , آستانه ی راه خداست . تو یاد می گیری که چگونه با استاد یکی شوی . فقط از این طریق است که آن پل ارتباطی را خواهی شناخت .
آنها آنجا با خدایی که عشق نامند ش , ایستاده اند . و آن دقیقاْ رابطه ای است میان مرید و استاد . عشقی وسیع . آن یک رابطه ی جنسی نیست . یک رابطه ی فیزیکی نیست ـ ـ اما آن همانند همان چیزی است که آن دو عاشق به آن می رسند . اوج یکسان است . دو عاشق از میان فیزیولوژی حرکت می کنند . از طریق بیولوژی . آنها از میان راهی طولانی به اوج می رسند . یک مرید و یک استاد بلافاصله به آن اوج می رسند . آنها غیر مستقیم نمی روند . آنها از میان بدن یا ذهن نمی گذرند . آن یعنی تسلیم یا SARADHA  یا اعتماد .
عشق آنها درهای تازه ای از ادراک را می گشاید . راهی جدید برای نگریستن به درون واقعیت . آن راه جدید نگریستن به درون واقعیت , پلی است میان قطبهای متضاد . آنها از معمولی می گذرند و به فوق العاده می رسند . از نثر به شعر . از منطق به عشق . از جدایی به وحدت . از نفس به وضعیت بی نفسی .
ندیده ای که اتفاق بیفتد ؟ به ژرفای عشق برو , نفس ناپدید می شود . تو نمی توانی آن را بیابی . به همین خاطر من اصرار می کنم : در هنگام عشق ورزی , به یاد داشته باش که حداقل یک بار در لحظه ی اوج نگاه کن  ـ ـ نگاه کن ـ ـ آگاه باش . آیا نفسی وجود دارد ؟
آن تمرین می تواند یک ساتوری شود . معمولاْ تو نگاه نمی کنی . تو با لذت عشق , مشغول می شوی . تو مراقبه را فراموش می کنی . اگر تو بتوانی در آن لحظه به خاطر داشته باشی . در آن لحظه که به اوج می رسی . اگر به یاد داشته باشی که آن را بنگری , تو همان انسان پیشین نخواهی بود . تو کاملاْ یک انسان جدید خواهی شد . وجود تازه ای متولد می شود . تو راه های جدیدی از ادراک را خواهی داشت و راه های جدیدی برای نگریستن واقعیت .
یک بار که دیدی نفس وجود ندارد , تو نمی توانی آن نفس را دوباره جمعش کنی . و حتی اگر آن را جمع کنی , تو خواهی دانست که آن غلط است . آن کاذب است . حالا آن درک عمیقاْ در تو نفوذ کرده است .
عشاق از زمان به بی زمانی حرکت می کنند . نگاه کن : وقتی که اوج اتفاق می افتد , زمان ناپدید می شود . برای یک لحظه زمان می ایستد . تمام دنیا می ایستد . تمام جنبش ها می ایستند . آن ایستایی تمام حرکات و زمان , همان چیزی است که ما آن را اوج معنا می کنیم , ارگاسم .
زمان با استاد نیز می تواند متوقف شود . و آن متوقف می شود ! آن هر روز در اینجا برای خیلی از مردم متوقف می شود . برای لحظاتی . تو فقط باید با من هماهنگ باشی . آنگاه تو دیگر آنجا نیستی . من هم اینجا نیستم . ما هر دو ناپدید می شویم . چیزی وجود دارد که فراسوی هر دوی ما است . تو وارد معبد شده ای . تو پلی میان قطبهای متضاد زده ای .
واقعیت نمی تواند تقسیم شود . آن نمی تواند به منطق و عشق تقسیم شود . به زمان و ابدیت . بدن و روح . خدا و جسم ـ ـ آن نمی تواند تقسیم شود . اگرچه قطبهای متضاد وجود دارند , اما آنها دشمن هم نیستند . آنها مکمل هم اند . آنها همدیگر را پشتیبان اند . بدون شخص , دیگری ممکن نخواهد بود . تو می توانی بدون وجود منطق به شعر فکر کنی ؟ یا می توانی بدون وجود شعر به منطق فکر کنی ؟ آنها متضاد به نظر می رسند , اما آنها همدیگر را تغذیه مب کنند . آنها همدیگر را تقویت می کنند .
بنابراین پل زدم ممکن است . اما آن همیشه از طریق عشق اتفاق می افتد . آن همیشه از طریق آستانه اتفاق می افتد . من استاد را آستانه می نامم . در یک لحظه ی عشق یا اعتماد ـ ـ تو هم اینجا و هم اکنون هستی ! حال ابدی . مطلقاْ اینجا . تو بر درگاه قرار داری . به یاد داشته باش , دروازه ها باز اند . Porphyrus نوشته : " آستانه چیز مقدسی است "
آستانه آن چیزی است که متضادها را به همدیگر می پیوندد . یک معبد واقعاْ چیست ؟ یک آستانه . آن , جهان را به ماورا می پیوندد . آن , بازار را به مراقبه می پیوندد . به همین دلیل است که در بازار , معبد وجود دارد ـ ـ آن , آنجا وجود دارد . به همین دلیل است که من اصرار می کنم : از دنیا کناره نگیرید ـ ـ آنجا باشید ! آن , جایی در بازار پنهان است . اگر با توجه به صداهای بازار گوش دهید , شگفت زده خواهید شد ـ ـ موسیقی پنهانی در آن وجود دارد ! موسیقی بزرگی درون آن است ! فقط تمایلات و ناتمایلات را رها کنید . با دقت گوش کنید . با آن تماس برقرار کنید . و در هر جای شناخته شده ای شما ناشناخته را خواهید یافت . در آشکار , نامرئی را .
Porphyrus حق دارد وقتی که می گوید آستانه چیز مقدسی است . آستانه , مرز میان این و آن است . مرز میان دو جهان عادی , فضای دنیوی و جهان مقدس ماورا . آستانه , نقطه ای است که ما از حاتی از وجود به حالت و نوعی دیگر گذر می کنیم . از مرحله ای از آگاهی به مرحله ای دیگر . از یک واقعیت به نوع دیگری از واقعیت . از یک زندگی به نوعی دیگر از زندگی .

جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ ادامه ی صفحات ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 17:10  توسط اشو  | 

 

عشق , معبد است : ارگاسم . جایی که ندانی کیستی ـ ـ مرد یا زن ـ ـ جایی که هیچ هویتی نداری . تمام هویت ها گم می شوند . وقتی که تو در وضعیتی هستی که همه چیز را کاملاْ فراموش می کنی و به یاد می آوری ـ ـ فراموش می کنی تمام چیزهایی را که درباره ی خودت می دانی و به یاد می اوری تمام چیزهایی که واقعاْ هستی . فراموشی نفس و و یادآوری تمامیت . این معنای maithuna است . maithuna یعنی عشاقی در حالت یگانگی . در حالت ازدواج درونی ـ ـ نه فقط ازدواج بیرونی . تو با دانست این نکته که فقط انسان می تواند ازدواج درونی داشته باشد , شگفت زده می شوی ـ ـ حیوانات نمی توانند . هرگز دیده ای که حیوانات عشق بورزند ؟ تو هرگز هیچ هیجانی را در چهره هاشان نخواهی یافت . در چشمان شان هرگز .
بیولوژیست ها , فیزیولوژیستها اتفاق نظر دارند بر این حقیقت که به جز در وجود انسان در کل ارگاسم چیز شناخته شده ای نیست . هیچ حیوان مؤنثی ارگاسم را نمی شناسد . این ویژه ی انسان است که ارگاسم را می شناسد . ارگاسم یعنی ازدواج درونی , حتی در مرد ـ ـ نود درصد زنان در گذشته ارگاسم را نمی شناختند ـ ـ این یعنی آنها هرگز چیزی درباره ی ازدواج درونی نمی دانستند . عشق آنها در سطح بیولوژیک باقی می ماند . آنها آن را به صورت طبیعی برای تولید مثل به کار می بردند . اما هیچ مراقبه ای در آن وجود نداشت . نظر شخصی من این است : به دلیل این پدیده تمام مذاهب قدیمی بر علیه سکس بودند ـ ـ زیرا سکس نشان دهنده ی حیوانیت بود . اما آنها آگاه نبودند که انسان می تواند بر سکس فایق آید ـ ـ و تعالی فقط می تواند از طریق سکس اتفاق افتد ـ - که انسان می تواند برسد به چیزی درونی از طریق بیرونی . آن چه که برای حیوانات ممکن نیست , برای انسان ممکن است . انسان می تواند حرکت کند به سوی اوج لذت . به درون وجد . جایی که سکس نامربوط می شود . بدنها نامربوط می شوند . ذهن ها نامربوط می شوند . شخص به عمق وجد فرو می رود ـ - برای یک لحظه ی کوتاه . البته , اما خدا دارد حاظر می شود .
maithuna یعنی عشق عمیق . عمقی بسیار مهیب . آن نگاهی آنی به خدایی است که دارد آشکار می شود .
اظهار وجود جفتی از بیرون , اما در درون فقط یکی وجود دارد ـ ـ آن وجود ها همگی تنها هستند . برای لحظه ای دوئیت عقب می رود . برای لحظه ای هماهنگی می رسد . سازگاری اتفاق می افتد . از این رو , ارگاسم آرامش بخش است . ویلیام ریچ درست می گوید : اگر انسان بتواند توانایی رسیدن به اوج لذت جنسی را به دست آورد , سپس دیوانگی , تمام انواع بیماری های عصبی و روان پریشی ها از روی زمین ناپدید می شوند .
آن یک تمرین تانترا نیز هست . اما گذاشتن وضعیت maithuna بر آستانه ی معبد جرأت زیادی می خواهد . همین قدم حرکت انقلابی عمیقی بود . آنها باید مردمان با جرئتی بوده باشند . آنها بدین وسیله چیزی را بیان کردند . آنها گفتند : فقط از طریق عشق است که قطبهای متضاد می توانند با هم ارتباط برقرار کنند . یک استاد , عشق است . یک استاد همیشه در حالت اوج لذت جنسی ( ارگاسم ) است .

جدی نگیر ـ اشو ـ حامد - فصل ۲ ـ صفحات ۵و۶

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 14:4  توسط اشو  | 

 

آنها متضادند ولی می توانند پلی به همدیگر باشند ـ ـ و آنها همیشه پلی دارند : هر جا که می توانی شخص متناقضی پیدا کنی . اما آن انسان متناقض است . او دو زبان را با هم صحبت می کند و او در تناقض صحبت می کند . ضدو نقیض . تمام دانشمندان بزرگ متناقض نما هستند و همچنین تمام عارفان بزرگ . یک استاد , چه استاد مذهب چه استاد علم , موظف به متناقض بودن اند . او نمی تواند فقط به یک زبان سخن بگوید . او باید هر دو واقعیت را با هم در نظر بگیرد  ـ ـ اما آنگاه فهمیدن و درک او خیلی خیلی مشکل می شود .
آن همان مشکل شما با من است : من درباره ی غیر منطقی حرف می زنم . اما من درباره ی موضوعی غیرمنطقی به صورت منطقی حرف می زنم . من تماماْ غیر منطقی هستم . ولی وسیله ی من ؟ - ـ من آهسته آهسته تو را وادار می کنم که از میان منطق به سمت غیر منطقی بروی . من به خاطر آن بحث می کنم . بحث من برای غیر منطقی , مقید به منطقی بودن است . زیرا هیچ بحثی نمی تواند درون خودش غیر منطقی باشد ـ - آن منطقی است .
چند روز پیش گفتم که در کتب مقدس قدیمی آمده است که هر معبدی حداقل باید وضعیت MATHUNA را بر آستانه اش داشته باشد ـ ـ حداقل یکی . اگر بیشتر بود چه بهتر . یک استاد , آستانه است . یک دروازه . گشایش است . پاهایش در زمین ریشه دارد و دستانش به آسمان می رسد ـ ـ استاد پلی است میان دلیل و نادلیل . استاد پلی است میان مذهب و علم . بین عشق و منطق . یک استاد , آستانه است  ـ ـ به خاطر همین است که می تواند تو را متقاعد کند . او تمام مباحث منطقی را به کار می برد و با این وجود هدف او غیر منطقی باقی می ماند . یک بار که متقاعد شدی , او تو را به درون رازها پرتاب می کند . ان یک جهش کوانتومی است .
می خواهم چیز بیشتری در مورد ان سنت باستانی بگویم :
کتابهای خطی معماران قرون وسطا , همه ی کتابهای خطی درهندوستان , قانونی وضع کرده اند که تمام معابد باید مجسمه های MAITHUNA  را بر درگاه خود داشته باشند . maithuna یک واژه ی سانسکریت است  ـ ـ خیلی پر معنی است . آن به معنی آمیزش معمولی نیست . آن به معنی یک جفت معمولی عاشق نیست . آن وحدت عارفانه است . آن به معنی دو شخصی است که عمیقاْ در یکدیگر حل شده اند . آن فقط جفتی در حال عشق ورزی نیستند ـ ـ آن عشق است و جفت در ان ناپدید می شوند . آن گم شدن اظهار وجود در همدیگر است . یگانگی .
کتابهای خطی دیگر معماران می گوید که معبد محل ملاقات زمین و آسمان است . زمین آشکار است . منطقی است . مادی است . آسمان مبهم است . بی شکل است . تعریف ناشده است . معبد مکانی است که تعریف شده با تعریف ناشده دیدار می کنند . معبد مکانی است که شناخته با ناشناخته دیدار می کند . مرد منطقی است . مرد نشان می دهد که منطقی است . ریاضیات ـ اسلوب و روشها ـ علم . زن غیر منطقی است . شهودی - حساس ـ عاطفی ـ شاعرانه - مبهم ـ تعریف ناشده .
وضعیت maithuna , ملاقات میان منطقی با غیر منطقی را نشان می دهد . میان ذهن و قلب . بدن و روح . ملاقات میان تمام جفتهای متضاد یین و یانگ . و وقتی که یین و یانگ دیدار کنند و ترکیب بشوند و یکی بشوند , یک معبد خلق می شود .

جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ صفحات ۳و۴ -

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 0:52  توسط اشو  | 

 

پرسش اول

شما دیروز گفتید که علم و مذهب کاملاْ متضاد یکدیگرند . در غرب مدارس زیادی وجود دارند که عرفان را به صورت علمی آموزش می دهند . و طریقت های تانترا و یوگا بسیار سیستماتیک هستند . ادبیات شما هم عمیق است و هم هنرمندانه و عقلانی است . به نظر می رسد که پلی میان علم منطقی و مذهب غیر منطقی وجود دارد . لطفاْ نظر بدهید .

-- پل ممکن است . و فقط پل ممکن است زیرا آنها کاملاْ متضاد یکدیگرند . شکاف وجود دارد . شکاف می تواند پل شود . متضادها می توانند ملاقات کنند و فقط آنها می توانند ملاقات کنند . زیرا آنها متضاد هستند . متضادها همدیگر را جذب می کنند . به همین دلیل است که کل زندگی در حرکت است . در میان قطبهای مخالف : مرد / زن . یین / یانگ . جسم / ذهن . زمین و آسمان . این و آن . پلی ثابت و همیشگی وجود دارد . اما پل فقط به خاطر این ممکن است که آنها متضاد یکدیگرند . اگر آنها متضاد هم نبودند , نیازی به هیچ پلی نبود .
اولین چیزی که باید درک شود : علم و مذهب کاملاْ متضاد یکدیگرند اما پل میان انها ممکن است . آن پل آنها را شبیه هم نمی کند . در حقیقت آن پل تضاد کامل آنها را بیشتر و واضح تر می سازد . مذهب می تواند طعمی علمی داشته باشد . می تواند سیستماتیک باشد اما هرگز  علم نمی شود . عرفان باقی می ماند . لباس مخصوص علم را می گیرد . روش شناسی . اصطلاحات علمی . اما عرفان باقی می ماند . آن , شعر باقی می ماند . تو می توانی شعر را به نثر برگردانی . نثر می تواند به شعر تبدیل شود . فقط با تبدیل نثر به شعر , تو نمی توانی شعر بسازی ـ ـ آن نثر باقی می ماند . و فقط با تبدیل شعر به نثر , آن نثر نمی شود . شعر باقی می ماند . بودا به نثر حرف می زند اما چیزی که می گوید شاعرانه است . من شاعر نیستم . من به نثر حرف می زنم ولی چیزی که می گویم شاعرانه است . روح آن , شاعرانه است و شاعرانه باقی می ماند .
مذهب می تواند اسلوب و نظم علمی را به کار برد ـ ـ این همان چیزی است که تانترا و یوگا دارند . علم نیز می تواند عرفان را همچون روشی تحقیقی در واقعیت به کار برد و تمام دانشمندان بزرگ آن را به کار برده اند . ولی آن , علم باقی مانده است . پایه ی آن بر دلیل بنا نهاده شده . پایه ی مذهب بر دلیل بنا نهاده نشده . مذهب در سطح می تواند علمی شود اما در هسته غیر منطقی باقی می ماند . و علم در سطح می تواند خیلی خیلی شاعرانه باشد ولی در هسته منطقی باقی می ماند .
آلبرت اینشتین یا دیگر دانشمندان بزرگ , جستجوگران بزرگ , خیلی شبیه عرفا هستند . تحقیق آنها در واقعیت تقریباْ شبیه جستجوی ویلیام بلیک در واقعیت است . چشمان اینشتن پر از عرفان است اما در عمق بر دلیل بنا نهاده شده . حتی اگر او سهواْ چیزی شاعرانه را حس کند , او فوراْ آن را به دلیل و علت بر می گرداند . او آن را فقط بر پایه ی منطق بنا می نهد . و درست متضاد مورد یک عارف است : حتی اگر او چیزی درباره ی واقعیت را منطقی بشناسد آن را به غیر منطقی انتقالش می دهد . او آن را تبدیل به شعر می کند . 

جدی نگیر - اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ صفحه ی ۱و۲

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 0:3  توسط اشو  | 

 

ابدیت در زمان رخنه کرده است ـ ـ مثل ماهی که بر برکه منعکس شده باشد . واقعاْ آنجا نیست . اما باز تابیده است . ذهن کوچک ما فقط بازتابی از ذهن بزرگ است . وقتی که ماه بالا می آید . ماه کامل . میلیونها برکه در زمین آن را باز می تابانند . و دریاها و رودخانه ها و استخرها . هر جا که کمی آب باشد , باز تابانده می شود . اما ماه یکی است و بازتابها میلیون میلیون ـ ـ همچون ذهن کوچک ما هستند . ذهن یکی است ـ ـ می توانی ذهن بودا بنامی . می توانی ذهن کل بمنامی . ذهن هستی یا ذهنی که خدا نامیده می شود . اینها نام های متفاوتی برای واقعیتی یکسان هستند .
این ذهن کوچک ما آغاز و پایان دارد . ذهن بزرگ نه آغازی دارد نه پایانی .
حالا به کلمات گوش کنید :

ذهن ما ...
بی پایان
بی آغاز
اندیشه متولد می شود
اندیشه می میرد
ماهیت تهی

یک گفته ی پر تناقض . در ابتدا او می گوید : ذهن ما ـ ـ بی پایان . بی آغاز ـ ـ او درباره ی ذهن کل حرف می زند . سپس او می گوید : اندیشه متولد می شود . اندیشه می میرد ـ ـ حالا او درباره ی ذهن کوچک حرف می زند . ذهن کوچک متولد می شود و می میرد . ذهن بزرگ ادامه دارد . ذهن کوچک فقط یک بازتاب است . بازتابها متولد می شوند و می میرند . با بازتاب تو متولد می شوی و خواهی مرد . اگر تو زیادی به بازتاب بچسبی , رنج خواهی کشید .

این دلیل رنج کشیدن است . این دلیل دوزخ است . اگر تو بیش از حد وصل نشوی . اگر به بازتاب نچسبی ـ ـ بدن بازتاب است . ذهن بازتاب است . این زندگی , بازتاب است . اگر تو در سکوت آن را بنگری , تو قادر خواهی بود گذرا بودن این بازتابها را ببینی ـ ـ و آنگاه از آینه آگاه می شوی که چگونه این بازتابها می گذرند . آینه ابدی است . رسیدن به آن آینه , شناخت چیستی حقیقت است .

تمام گناهکاران
در سه جهان
محو ناپدید خواهند شد
با هم با خودم

سه جهان , جهان گذشته و حال و آینده هستند ـ ـ جهان زمان . این سوترا معنای انقلابی عمیقی دارد .

تمام گناهکاران
در سه جهان
محو و ناپدید خواهند شد
باهم با خودم .

لحظه ای که تو دانستی که نیستی , آنگاه تمام اعمالت در گذشته و حال و آینده ناپدید می شوند . وقتی که کننده ناپدید می شود , اعمال نیز ناپدید می شوند . در شرق مردم علاقه ی زیادی به کارما دارند . اعمال .
آنها خیلی می ترسند . زیرا آن کار بدی که در گذشته انجام داده اند باید صاف شود . و به خاطر صاف شدنش باید رنج بکشند .
ای کیو به تو کلید بزرگی می دهد : نترس ـ ـ زیرا تو نیستی . بنابراین تو کاری انجام نمی دهی ! چگونه می توانی انجام دهی ؟ زیرا در وهله ی نخست تو نیستی .

تمام گناهکاران
در سه جهان
محو و ناپدید خواهند شد
با هم با خودم .

آن تنها چیزی است که تو را عمیقاْ به درونت می برد و خلأ وجودت را نشان می دهد . تو نیازی به انجام کارهای خوب نداری تا کارهای بدت را صاف کنی . تو نیستی تا بروی و کارهای خوب انجام دهی ـ ـ زیرا چه کار خوب انجام دهی چه کار بد , در توهم کننده بودن , باقی می مانی .
تفاوت را ببین !
مذاهب عادی , به تو آموزش می دهند که اخلاقی باش . خوب باش . گناه نکن . ده فرمان را به خاطر داشته باش ـ ـ آنها ویژه ی مذاهب عادی اند : این کار را نکن . آن کار را بکن . مذهب فوق العاده می گوید : کننده را نابود کن ـ ـ نگران کارهای خوب و بد نباش . و چه کسی می داند چه چیزی خوب است و چه چیزی بد ؟
در حقیقت , هیچی خوب یا بد نیست . زیرا هستی یکی است ـ ـ چگونه می تواند دو تا باشد ؟ همه اش یکی است . خوب , بد می شود . بد , خوب می شود . شخص هرگز نمی داند که چی به چی است . چیزها مدام در همدیگر تغییر می کنند . تو می توانی آن را ببینی ...
تو کار خوبی انجام داده ای و کار بدی از آب درآمده است . یک مادر سعی می کند از بچه اش در برابر تمام چیزهای بد ی که در دنیا وجود دارد محافظت کند . و فقط به خاطر محافظت او , در واقع بچه را به سمت آنها هل می دهد . زیرا او وسوسه را برای بچه به وجود آورده است .
داستان قدیمی را به یاد بیاور : خدا به آدم می گوید از این درخت نخور ـ ـ او وسوسه ایجاد می کند . او اغوا می کند . او باید پدر خوبی باشد . او کودک را خراب کرده است . فقط با گفتن " از درخت دانش نخور " او اغوا می گند و آرزو خلق می کند . میلی مقاومت ناپذیر یرای خوردن از آن درخت . حالا او می خواهد کار خوبی انجام دهد . اما چه اتفاقی می افتد ؟ گناه اصلی اتفاق می افتد . تمام کسانی که دنبال کارهای خوب هستند , معلوم شده است که خیلی بدجنس و موذی می باشند . نیکوکاران , بدجنس ترین مردم جهان اند . جهان آسیب بسیاری از آنها دیده است . نیت آنها خیر است اما فهم آنها صفر است . و فقط نیت خوب داشتن کافی نیست . آنهایی که فهمیده اند می گویند : مسأله خوب و بد نیست . مسأله ناپدیدی کننده است . یا ما می توانیم آن را این گونه بیان کنیم : کننده ماندن بد است . نابودی کننده , خوب است . نبودن , فضیلت است . بودن , گناه است .
این درک بودا است . تمام کارهای ما فقط یک رویاست . وقتی که شخص بیدار می شود , به سادگی می خندد . تمام بدی ها , تمام خوبی ها فقط یک رویاست .بزرگترین رویا " من هستم " است ـ ـ و آن خودکشی ما را به همراه دارد . حالا این خیلی ضد و نقیض به نظر خواهد رسد . عقیده ای که از " من هستم " حمایت می کند , خیلی انتحاری است . و اگر تو خود را ناپدید کنی , اگر تو مرتکب این خودکشی روحانی شوی , برای اولین بار آغاز به زیستن خواهی کرد . برای اولین بار در زندگی ابدی متولد خواهی شد . برای اولین بار چیزی را خواهی شناخت که در زمان وجود ندارد . و آنگاه , هیچ چیز خوب نیست . هیچ چیز بد نیست . سپس انسان و قتی که گرسنه باشد می خورد . وقتی که خسته باشد می خوابد . وقتی که پرسشی می آید پاسخ می دهد . آنگاه شخص هیچ عقیده ای در موردچگونه زیستن ندارد ـ ـ آنگاه شخص بدون ذهن می زید . آنگاه شخص با خلأ درونی اش می زید . و این هدف بودیسم است . زیستن در خلأ , نیروانا است .

کتاب " جدی نگیر " ـ اشو ـ حامد - پایان فصل اول ـ  

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 1:5  توسط اشو  | 

گوش کنید :

وقتی که پرسید , او پاسخ داد ...

شخص روشن بین پاسخ های آماده در چنته ندارد . او هیچ اندیشه ی آماده ای ندارد تا در مغز هاتن بکارد . او پاسخ می دهد . او پاسخی می دهد که مورد نیاز مرید است . او عقیده ی ثابتی ندارد . او به سادگی همچون آینه منتظر می ماند . تو می آیی و چهره ات را می بینی . از این روست که استاد تناقض گویی می کند . یک معلم ثابت و منطقی است , یک استاد مقید به متناقض بودن است . بی ثبات . یک آینه , متلون است : یک لحظه گربه ای را نشان می دهد , لحظه ای دیگر یک انسان را نشان می دهد . لحظه ای دیگر درختان را . لحظه ای دیگر خنده را . چگونه آینه می تواند ثابت باشد ؟ تو نمی توانی به آینه بگویی : " ثابت باش ! دیروز در تو درختان را دیدم . امروز خنده را می بینم . دیروز من به تو نگاه کردم و تو غمگین بودی و امروز تو به نظر بسیار شاد می رسی . من دیروز تو را در مراقبه ای عمیق دیدم . امروز من تو را در حال رقصیدن و آواز خواندن می بینم . این بی ثباتی است ! " فقط یک عکس می تواند ثابت باشد , نه یک آینه . یک عکس , اگر در آن درختان وجود داشته باشند , تا ابد آنها در آن عکس باقی می مانند . عکس مرده است . آن عکس العملی نشان نمی دهد . اگر یک میمون بیاید , عکس همچنان درختان را نشان خواهد داد . اگر یک حکیم بیاید نیز همینطور .

اما به یاد داشته باش . با یک استاد , آن متفاوت است . اگر تو یک میمون باشی , سپس استاد چهره ات را نشان دهد , آنگاه پاسخ او برگردان وجودت خواهد بود . او منعکس می کند . او جواب نمی دهد , او منعکس می کند .

وقتی که پرسید , او پاسخ می دهد

پرسشی نیست , پاسخی نیست .

این یعنی چرا آن اتفاق بین کبیر و فرید , دو استاد بزرگ هندی رخ داد . با هم دیدار کردند و با هم نشستند . برای دو روز متوالی ـ ـ یک واژه ی کوچک رد و بدل نشد . دو آینه همدیگر را بازتاب دادند . آنها چه چیزی را می توانستند منعکس کنند ؟ دو آینه روبه روی هم بگذارید . یک آینه , آینه ی دیگر را نشان خواهد داد و ....تا آخر . آینه و آینه و آینه . اما چیزی را نشان نخواهند داد . چیزی وجود ندارد . دو سکوت با هم نشستند , فرید و کبیر , به درون همدیگر نگریستند . پرسشی وجود نداشت , پس جوابی هم نبود . هیچ کسی نبود پس عکس العملی هم نبود .

وقتی که پرسید , او پاسخ می دهد
پرسشی نیست , پاسخی نیست
پس استاد داروما
باید در ذهنش هیچ نباشد .

بله , آن ذهن یک استاد است ـ ـ او در ذهنش هیچ چیز ندارد . وجود چیزی در ذهن , باقی ماندن در تاریکی است . آنگاه تو هنوز روشن بین نشده ای . نداشتن چیزی در ذهن , روشن بین بودن است . آن را به یاد داشته باش . بگذار تکرارش کنم : اگر تو عقیده داری که روشن بین شده ای , پس تو هنوز روشن بین نشده ای .

حتی همین یک عقیده برای نگهداشتن تو در راه سنگلاخی کافی است . حتی همین یک عقیده برای نگهداشتن تو در دنیای آرزوها کافی است .
همین چند روز پیش کسی نامه ای به من نوشت . او فکر می کرد که روشن بین شده است . بنابراین می خواست بیاید و با من دست دهد . دست دادن کاملاْ خوب است , اما عقیده ی روشن بین شدنت تو را در ناروشنی نگه خواهد داشت . صبر کن ـ ـ کمی شکیبا باش . بگذار تمام عقاید ناپدید شوند , حتی عقیده ی روشن بینی . و روزی که تو همچو آینه آمدی , من وجودم را با وجودت پیوند خواهم داد ـ ـ چرا دستها ؟ دستها نمی توانند آن گونه عمل کنند .

آنگاه استاد داروما
باید چیزی در ذهنش نباشد .

معمولاْ ما درون دسته هایی از راه حل مشکلاتی که زیاد دوام نمی آورند قدم می زنیم . هرکسی این چنین است . تو هزاران راه حل را برای مشکلاتی حمل می کنی که عمرشان کوتاه است ـ ـ و تو آن را دانش می نامی . این از استعداد تو برای دانستن ممانعت می کند . این دانش نیست . تمام راه حل هایی که حمل می کنی , رها کن . تمام پاسخ هایی را که حمل می کنی رها کن . فقط ساکت بمان . و هر وقت پرسشی برخاست , از میان سکوت , تو پاسخ را خواهی شنید ـ ـ و آن پاسخ خواهد بود . آن از سوی تو نخواهد آمد , آن از سوی کتب مقدس نخواهد آمد . آن از هیچ کجا نخواهد آمد ـ ـ آن از هیچ کجا خواهد آمد و آن از طرف هیچ کس خواهد آمد .

آن از خلأ  درونی تو خواهد آمد . مذاهب دیگر آن خلأ را خدا می نامند . بودا اغلب بر واژه ی خلاأ تأ کید کرده است ـ ـ پس آن معنادار و پر معنی است . زیرا وقتی تو واژه ی خدا را به کار می بری , مردم  شروع می کنند به این که خودشان را به آن وصل کنند . سپس آنها عقایدی پیدا می کنند . آنها می پرسند خدا شبیه چیست . تو نمی توانی بپرسی خلأ شبیه چیست ـ ـ یا می توانی ؟ یک بار که تو واژه ی خدا را به کار بردی , تو شروع به پرسش می کنی : چگونه می توانم تصویری بسازم ؟ چگونه می توانم یک معبد خلق کنم ؟ چگونه پرستش کنم ؟ چگونه می نماز بخوانم ؟ چه نامی به او بدهم ؟ و آنگاه اسم ها و تصاویر زیادی هستند ـ ـ آنگاه جنگ را در پی دارند . به همین خاطر است که بودا بر واژه ی خلأ زیاد تأ کید می کند ـ ـ زیرا آن واقعاْ زیباست . آن نمی گذارد هیچ بازی ای با آن شود . آن به خودش اجازه نمی دهد , به وسیله ی تو تباه شود . اما اگر به درستی بفهمی , خلأ یعنی خدا , خدا یعنی خلأ .

ذهن ما ...
بی پایان
بی آغاز
اندیشه متولد می شود
اندیشه می میرد
ماهیت تهی !

ذهن می تواند از دو راه فهمیده شود . یک : ذهن (MIND) با M بزرگ . آن یک ذهن جهانی است . ذهن هستی , ذهن کل ـ ـ هشیاری ای که هستی را فرا گرفته است . آن یک وجود هشیار است . زنده است . هر چیزی زنده است . تو تو شاید بشناسیش . شاید نشناسیش .

آن شاید برای تو ملموس نباشد , آن شاید برای تو مرئی نباشد , اما همه چیز زنده است . فقط زندگی وجود دارد . و مرگ یک افسانه است . مرگ یک خطای حسی است . این ناهشیاری است . حتی یک صخره نا هشیار نیست ـ ـ آن هشیاری ویژه ی  خود را دارد . آن برای ما قابل دسترسی نیست . این برای  ممکن نیست که بدانیم هوا هشیار است یا نه , زیرا میلیونها شیوه و سطح آگاهی وجود دارد . راه انسان , تنها راه نیست . درختان به شیوه ی خودشان هشیارند . و پرندگان به شیوه ی خود , و حیوانات و صخره ها . هشیاری می تواند از راه های زیادی تجلی شود . این جهان بی نهایت حالت دارد . ذهن با M بزرگ , ذهن هستی است ـ ـ آن چه که بودا هیچ نامید , آن چه که او تهی آینه گون نامید .
و ذهن دیگری وجود دارد که ما با m کوچک درباره اش حرف خواهیم زد . ذهن کوچک . پس ذهن من متفاوت است , ذهن تو متفاوت است . ذهن انسان متفاوت از ذهن درختان . و ذهن درختان متفاوت است از ذهن صخره ها . پس تفاوتهایی وجود دارد و هر ذهن محدودیت خاص خودش را دارد . آن ریز و کوجک است . شخص از ریز تا بی نهایت ناپدید می شود . در m کوچک ,  ذهن خودش , بخشی از زمان است و M بزرگ , ذهن هستی , ابدی است . m کوچک بخشی از M بزرگ است .

کتاب " جدی نگیر " اشو - فصل ۱ - صفحات ۲۸و۲۹و۳۰و۳۱و۳۲ -

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 19:17  توسط اشو  | 

 

برای ۶ سال او سعی کرد از هر گوشه و کنار , از هر زاویه , از هر سمت ممکن تا به درون این واقعیت خود نفوذ کند . اما نتوانست پیدایش کند . خودت را بشناس , و روزی تو خواهی دانست که خودی وجود ندارد . آن روزی که تو دانستی ـ ـ وقتی که دانستی خودی وجود ندارد . درونی کاملاْ تهی وجود دارد , کاملاْ تهی , سکوتی بی اضطراب , سکوت بکر . هرگز هیچ کس وجود نداشته است . آن فقط یک رویاست . در شب تو رویا می بینی و فکر می کنی امپراطور شده ای . و در صبح در همان رختخواب قدیمی می یابی . و تو یک امپراطور نیستی . ولی ذهن می تواند تصور کند . ذهن تخیلی قوی دارد . خود , پندار ذهن است . آن در واقعیت وجود ندارد .
انهایی که عمیقاْ به درون خویش نفوذ می کنند , سکوت بیشتری را می شناسند . هیچ کسی در آنجا یافت نشده است . و این بزرگترین واقعیت است : با نیافتن کسی در آنجا ـ ـ آنگاه تمام مشکلات ناپدید می شوند , زیرا آفریننده ی مشکلات ناپدید شده است .

خودم از مدتها پیش
در سرشت ناوجود
هیچ کجا در زمان مرگ
ابداْ هیچ

ابداْ هیچ یعنی هرگز چیزی وجود نداشته است . حکایت ذن مشهوری وجود دارد : مردی پیش استاد ذن آمد و پرسید :" آیا سگ سرشت بودایی دارد ؟" حالا تو نمی توانی جایی دیگر پرسشی مانند این را بکنی . اگر تو از یک مسیحی بپرسی " آیا سگ سرشت مسیح را دارد ؟ " او کاملاْ خشمگین خواهد شد .

تو به مسیح توهین می کنی , تنها پسر به وجود آمده از خدا . این فقط زشت نیست بلکه توهین به مقدسات است . ولی در بودیسم تو می توانی بپرسی , در آنجا در این مورد مشکلی وجود ندارد . مرید از استاد پرسید : " آیا سگ سرشتی مانند بودا دارد ؟ " و پاسخ استاد خیلی عجیب و معما گون است , و قرنهاست که مردم دارند در مورد آن فکر می کنند . آن کوآنی برای رفتن از تفکر , شده است . استاد گفت : " MU " . یعنی هیچ یا آن می تواند به معنی نه باشد . حالا مشکل اینجاست : او از گفتن " MU " چه منظوری داشته است ؟ آن هم می تواند به معنی نه باشد , هم می تواند معنی هیچ بدهد . در صورتی که آن به معنی نه باشد , آیا او می گوید سگ نمی تواند سرشتی همچو بودا داشته باشد ؟ این از یک داستان ذن غیر ممکن است . پس منظور او از گفتن " MU " چیست ؟ او معنی نه را در نظر نداشته است ـ ـ او معنی هیچ را در نظر داشته . او می گوید بودا هیچ است , پس سگ هم همین طور . او بله را با گفتن نه می گوید . او می گوید : بله , سگ سرشتی همچو بودا دارد . اما بودا هیچ است ! پس سگ هم همین طور . خودی وجود ندارد , یا در بودا یا در سگ ـ ـ هیچ کس در درون وجود ندارد . بودا تهی است و سگ هم همین طور . فقط شکلها متفاوتند , رویاها متفاوتند . سگ خیال می کند که سگ است ـ ـ همه اش همین است . تو خیال می کنی که انسانی , کسی دیگر خیال می کند که درخت است . اما در درون کسی وجود ندارد ـ ـ سکوت ناب . این سکوت , سامادهی است . وقتی تو شروع می کنی به این که نگاهی به این سکوت بیندازی , زندگیت شروع به تغییر می کند . آنگاه تو برای اولین بار در راهی شاعرانه زیسته ای , آنگاه مرگ هیچ ترسی را در تو ایجاد نمی کند .

آنگاه هیچ چیز نمی تواند تو را مضطرب یا گیج و آشفته کند . پاسخ استاد , MU , واقعاْ به معنی بله است . ولی او به دلیل خاصی بله نمی گوید ـ ـ زیرا بله بد تعبیر خواهد شد . آنگاه مرد فکر خواهد کرد که سگ خودی مشابه بودا دارد ـ ـ به خاطر همین است که بله را به کار نمی برد . او می گوید نه . اما منظور او این نیست که سگ سرشتی مشابه ندارد . منظور او این است که هر دو درون , هیچ اند . شکل فرق می کند . برای یک بودیست , و مخصوصاْ بودیست ذن , کفر و تقدس وجود ندارند .

ذن از راهی کاملاْ متفاوت به زندگی نزدیک می شود . آن تقدس را باور ندارد . کفر را باور ندارد . ذن هیچ چیزی را باور ندارد . همه اش یکی است . بودا , نابودا ـ ـ همه اش یکی است . جهل , خرد ـ ـ همه اش یکی است .گناه کار و مقدس یکی است .

وقتی که پرسید ,  او پاسخ داد
پرسشی نیست , پاسخی نیست 
پس استاد داروما
باید در ذهنش هیچ چیز نباشد .

تلاش برای رفتن به درون هر واژه . ذهن در خلوص خودش فقط یک آینه است . یک آینه ی خالی . او شامل هیج چیزی نیست . آن آینه است زیرا آن خالی است . زیرا فقط تهی , آینه نامیده می شود . اگر چیزی قبلاْ شامل آن شده باشد , پس انعکاس تو , انعکاس درستی نخواهد بود . وقتی که آینه کاملاْ خالی باشد , آن بهترین آینه است .
در مدیتیشن , ذهن بیشتر و بیشتر آینه گون می شود . آهسته آهسته تمام گرد و خاک تفکرات ناپدید می شوند . تمام ابرهای آرزو ناپدید می شوند ـ ـ و سپس چیزی برای نابود شدن نخواهد بود . ANATTA , بی خود . هیچ , MU  . ذهن در خلوص خودش فقط یک آینه است . با مصائب آشفته نمی شود و با فکر تیره نمی شود . در حقیقت هر چیزی نمایانده می شود .
داروما ـ ـ نام ژاپنی بودیدارما است ـ ـ پاسخ دادن هست , وقتی که پرسش کردن هست , وقتی که گرسنه بود می خورد , وقتی که خسته بود می خوابید . زندگی درست از یک حکیم . هیچ در ذهن : نیروانا .

کتاب " جدی نگیر " اشو ـ فصل ۱ ـ صفحات ۲۴و۲۵و۲۶و۲۷ ـ

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 17:13  توسط اشو  | 

 

و این را کناره گیری می نامند . این کناره گیری است ؟ این آرزومندی بیشتر است . این دعوت به خوشبختی ابدی است . مردم دنیوی , مردم ساده ای هستند . آنها به آرزوهای دنیوی خرسندند . و دیگر دنیویان به نظر کاملاْ طمعکار می رسند . آنها به این جهان راضی نمی شوند . آنها جهانی دیگر نیاز دارند , جایی که خوشگذرانی ابدی است . جایی که زیبایی پژمرده نمی شود . جایی که زندگی همیشه جوان است . جایی که شخص زندگی می کند و زندگی می کند و هرگز پیر نمی شود .
این طمع است ! این طمع محض است ! خود را به جهان دیگر پیوند دادن . این طمعکارتر از اولی است . از این مادی گراهای به اصطلاح روحانی دوری کنید . این کاملاْ مادی گرایانه است . زندگیت را تغییر نخواهد داد . نمی تواند تغییرش دهد . این به سادگی ذهن کهنه ی تو را تغذیه می کند . این تو را مسمومتر می کند . بودا می گوید مراقبه ی اولیه دیدن این است : " من نبوده ام و نخواهم بود , پس چگونه می توانم در میان دو هیچ , باشم ؟ اگر من قبلاْ نبوده ام و بعد از مرگ نیز دوباره نخواهم بود , پس چگونه می توانم هم اینک باشم ؟" شخص نمی تواند بین دو هیچ وجود داشته باشد . پس این هم باید هیچ باشد ـ ـ ما به درستی آن را درک نمی کنیم .

خودم از مدتها قبل ...

قبل از تولد ما ناموجود بودیم , بی خود , و ما بعد از مرگ دوباره همان خواهیم بود . به خاطر همین است که ما هم اکنون در این وضعیت هستیم , بدون چیزی در جهان ما می توانیم خودمان را صدا بزنیم ـ ـ نه حتی خودمان را . این مشکلی عمیق را به وجود می آورد .

اشیاء را مرتب نکنید ـ ـ خودتان را مرتب کنید و سپس اشیاء به طور خودکار مرتب می شوند . اگر من نیستم , پس چگونه خانه ای می تواند متعلق به من باشد ؟ اگر من نیستم , پس چگونه می توانم زن یا مرد باشم ؟ اگر من نیستم , چگونه می توانم کودک باشم ؟ اگر من نیستم , مالکیت چگونه ممکن است . کسی وجود ندارد تا مالک باشد . تفاوت را ببین : دیگر مذاهب می گویند : از مالکیت چشم پوشی کنید ! از متصرف بودن چشم پوشی کنید . یقیناْ آن به مراتب عمیق تر است . تو می توانی از مالکیت چشم پوشی کنی اما حس تصرف در تو باقی می ماند .
تو می توانی اتفاقی را که می افتد ببینی : انسانی که از زندگی دنیوی کناره گرفته , به غاری در هیمالیا می رود , اما او سپس آن غار را تصرف می کند . و اگر کسی دیگر بیاید و شروع به زندگی در آن کند , او را بیرون خواهد کرد . خواهد گفت : " برو بیرون ! این غار من است ! " و این مرد از خانه اش چشم پوشی کرده است , از همسرش , از بچه هایش . حالا به نظر می رسد مالکیت با شکل تازه ای وارد شده است . این مهم نیست که تو مالک چه چیزی هستی ,  اما اگر تو مالک باشی در راه سنگلاخی باقی می مانی . مرتب کردن اشیاء به معنی خارج شدن از آنها نیست . اشیاء وجود دارند , آنها همه جا هستند , در غار هیمالیا نیز چیزهایی هستند ـ ـ کوهها , درختان ـ ـ و تو شروع به تصرف آنها می کنی . اگر تو زیر درخت معینی بنشینی , شروع به تصرف آن می کنی .

این درخت توست , مرتاض دیگری نمی تواند بیاید و آنجا مراقبه کند . او باید درخت خودش را پیدا کند . یا تو شروع می کنی به تصرف معابد , مساجد , کلیساها . یا تو شروع می کنی به تصرف فلسفه ها ـ ـ هندو ـ مسیحی ـ محمدی . یا تو شروع می کنی به تصرف کتب مقدس ـ ـ گیتا , قرآن , انجیل . یا تو شروع می کنی به تصرف مفاهیمی از خداوند : " این مفهوم و درک من از خداوند است . مفهوم تو غلط است و مفهوم من درست است . " بودا ریشه را قطع می کند . او می گوید کسی وجود ندارد تا تصرف کند . فقط زیبایی آن راببین و اهمیت وحشتناک آن را . او به سادگی ریشه را قطع می کند . او شاخه ها و برگها را قطع نمی کند , آنها دوباره می رویند , زیرا ریشه ها دست نخورده باقی می مانند . ریشه را قطع کن و کل درخت می میرد . مالکیت را رها نکن , مالک بودن را رها کن . و سپس تو می توانی در دنیا زندگی کنی و مشکلی وجود نخواهد داشت . فقط در دنیا زندگی کن و مالک نباش زیرا کسی وجود ندارد تا تصاحب کند .
به خاطر همین است که من به سانیاسین هایم نمی گویم از دنیا کناره بگیرید , من می گویم از نفس کناره بگیرید و در دنیا زندگی کنید . دنیا نمی تواند هیچ آسیبی به تو بزند . تمام آسیبها در میان نفس اتفاق می افتند . آن چیزی که بودا , خود می نامد , همان نفس است . ATTA ـ ـ خود .

خودم از مدتها پیش
در سرشت ناوجود  ...

بودا ۶ سال مدام در جستجوی " خود " کار کرد . تو آن آموزش معروف همه ی دورانها را شنیده ای :" خودت را بشناس ! " بودا سخت کار کرد .

کتاب " جدی نگیر " اشو -فصل ۱ - صفحات ۲۱و۲۲و۲۳ -

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 23:19  توسط اشو  | 

 

ما باز می گردیم . ما به سرچشمه ی اصلی باز می گردیم ـ ـ زیرا صلح و خشنودی و سعادت فقط در آنجا وجود دارد . سرچشمه , هدف است ـ ـ آنها از هم جدا نیستند . فقط سرچشمه می تواند هدف باشد . وقتی کسی به سرچشمه ی اصلی اش باز می گردد , به همه ی آن چیزی می رسد که زندگی می تواند بدهد . زندگی , بهشت را از دست داده است . مذهب آن را باز می گرداند . یورش به جهان آرزوها آدمی است که از وقار افتاده است و آن که از دو راهی باز می گردد , مسیح است . آنها شخصیتهای یکسانی هستند . آدم و مسیح دو شخص مجزا نیستند . آنها یک نفرند , فقط در سمتی مخالف هم . آدم در جاده ی پر اشتباه است , از سرچشمه می آید و دورتر و دورتر از سرچشمه پیش می رود . مسیح بازمی گردد , راه بازگشت را در پیش می گیرد .لغت " conversion " مسیحیان دقیقاْ به معنای بازگشت از دو راهی است . تغییر مذهب به معنای هندویی که مسیحی می شود , نیست یا مسلمانی که مسیحی می شود . تغییر مذهب یعنی آدم , مسیح می شود . در مسیحیت هیچ چیزی اتفاق نمی افتد . ولی با مسیح شدن بسیاری چیزها رخ می دهند . با مسیحی شدن , تو مذهبت را تغییر نداده ای , هیچ تغییری . تو هندو بودی و در دنیای آرزوها تاخت و تاز می کردی , سپس مسیحی شدی و در همان جهان به تاخت و تاز پرداختی ـ ـ فقط برچسبت عوض شده است . حالا دیگر هندو نامیده نمی شوی , مسیحی نامیده می شوی . یا تو می توانی مسیحی شوی و می توانی به هندو تغییر مذهب دهی ـ ـ این تغییر مذهب نیست .

تغییر مذهب یعنی ۱۸۰ درجه عوض شدن ـ ـ بازگشت آدم از دو راهی . راه بازگشت . بودیستها واژه ی زیباتری برای آن دارند . آن " paravritti " خوانده می شود ـ ـ آن دقیقاْ به معنای ۱۸۰ درجه چرخش است . آن به معنای سانیاس من هم هست ـ ـ راه بازگشت . و استراحت یعنی زندگی انسانی کوتاه ما , برای این که باد و باران , غم و لذت , کوتاهند .
حالا به دوکا گوش کنید :
                                              استراحتی در بازگشت ....
زندگی انسانی ما کوتاه است . نکته ای وجود ندارد که به خاطرش مضطرب بشویم . کسی به تو فحش می دهد و تو هیاهوی بسیاری به راه می اندازی ـ ـ و آن چقدر زود می گذرد . پابرجا نمی ماند . همه چیز ناپدید می شود . یا کسی موفق شده است و دیوانه می شود . یا کسی ثروت زیادی اندوخته و نمی تواند بر روی زمین راه برود , شروع می کند به پرواز کردن .
در دوران باستان در رم , سنتی وجود داشت , یک سنت زیبا . آن باید در هر کشوری ادامه می یافت . هر وقت یک فاتح رومی باز می گشت ـ ـ او کشورهای جدیدی را فتح کرده بود . او یک سرباز بزرگ بود , با موفقیت و پیروزی بزرگی می آمد ـ ـ گروهها و جمعیت فریاد شادی سر می دادند .

او همچون خدا بسیار با شکوه به نظر می رسید . سنت این بود که خادمی درست پشت سر او راه می رفت و مدام به او گوشزد می کرد که :" فریب این مردم را نخورید , فریب آنها را نخورید آقا , فریب احمقها را نخورید , وگرنه دیوانه خواهید شد . " خادمی , درست پشت سر فاتح مدام اینها را تکرار می کرد تا به یاد داشته باشد . وگرنه خیلی ساده است : وقتی که موفقیت می آید , شخص دیوانه می شود . این باید در همه ی کشورها اجرا می شد . کسی باید جیمی کارتر و مورارجی دسای را دنبال می کرد و به آنها گوشزد می کرد که : فریب موفقیت را نخورید , آن موقتی و گذراست . آن فقط یک حباب است . یک حباب صابون . اجازه نده که وارد سرت شود . موفقیت وارد سر می شود ـ ـ و درماندگی و عجز به همراه دارد . صدمه می زند . و همه ی آن گذرا است . استراحت گذرا است . فقط به بی نهایت بیندیش ـ ـ قبل از این که متولد شوی , آنجا بی نهایت بود . از ازل تا ابد و بین این دو بی نهایت , تو چه هستی ؟ زندگی تو چیست ؟ یک حباب صابون , فقط یک لحظه رویا . نگذار بر تو تأثیر بگذارد . اگر شخص بتواند آگاه بماند و تحت تأثیر موفقیت و شکست , تمجید و ناسزا , دوست و دشمن قرار نگیرد , آنگاه شخص به سرچشمه ی اصلی بازمی گردد . شخص شاهد می شود .
                                             استراحتی در بازگشت
                                            از راه پر اشتباه
                             به سوی راهی که هرگز اشتباهی در آن نیست
                                 اگر بارن می بارد بگذار ببارد
                                 اگر باد می وزد بگذار بوزد

تو درباره ی آن مضطرب نمی شوی ,  فراتر از آن می اندیشی , فراتر از آن نگاه می کنی ـ ـ این رازی بزرگ است . یکی از رازهای بزرگ بودا .
فقط تلنگری است بر آن که همه چیز ناچیز و گذرا است . یک رویای نیمه ی تابستان . آن می رود . هم اکنون می رود . تو نمی توانی آن را نگه داری . احتیاجی به محکم نگه داشتنش نیست . احتیاجی به هل دادنش نیست . آن به دلخواه خودش می رود , خوب یا بد , هرچه هست , می رود . همه چیز می رود . رودخانه جاری است . تو نا آشفته باقی بمان , یک شاهد . این مدیتیشن است .

خودم از مدتها پیش
در سرشتی ناموجود
هیچ کجا در زمان مرگ
همه اش هیچ است .

دوباره سعی کنیم هر واژه را بفهمیم . خودم از مدتها پیش  ـ ـ قبل از تولد ما ناموجود بوده ایم و همچنین بعد از مرگ هم خواهیم شد . هیچ وجودی آنجا نبود و هیچ وجودی بعد از مرگ وجود ندارد .
بودا بر این بینش بی ـ خودی بسیار تأکید کرده است . زیرا تمام آرزوها در اطراف خود مفهوم پیدا می کنند : من هستم . اگر من هستم , پس هزارو یک آرزو رخ می دهد . اگر من نیستم , پس آرزوها چگونه می توانند خارج از هیچ رخ دهند . این یکی از بزرگترین کمکهای بودا به دنیا است . علاقمندی به عقیده ی ناموجود . او بر تمام دیگر استادان برتری دارد ـ ـ کریشنا و مسیح و زرتشت و لائوتزو ـ ـ او همه را پشت سر گذاشته است . این یکی از اصلی ترین مدیتیشن هاست . اگر آن بتواند در تو درونی شود که " من نیستم " آنگاه به ناگه جهان ناپدید می شود .

با درک " من نیستم " به این درک می رسیم که دیگر نیازی به انجام دادن کاری نیست . نیازی به چیزی بودن , چیزی داشتن و به چیزی رسیدن , نیست . وقتی خودی وجود نداشته باشد , جاه طلبی , نامربوط است . اگر خودی وجود داشته باشد , آنگاه جاه طلبی مربوط می شود . این پاسخ این پرسش است که چرا تمام مذاهب دیگر بودیست را پذیرفته اند , در دام افتاده اند , دام است : آنها سعی نمی کنند چیزهای این دنیا را آرزو کنند , ولی آنها شروع می کنند به آرزو کردن چیزهای جهان دیگر . ولی این دو یکسانند ـ ـ آرزو یکی است . این مهم نیست که چه آرزویی داری . فرقی نمی کند که عناوین آرزویت چه باشند ـ ـ آرزو یکی است . تو پول را آرزو می کنی یا مدیتیشن را : آرزو یکی است . فقط عنوان آن عوض می شود . و عنوان مهم نیست ـ ـ خود آرزوست که مهم است . خود آرزو کردن . کسی عمری طولانی در اینجا , بدنی زیبا در اینجا , موفقیت و شهرت آرزو می کند . کسی دیگر زندگی ابدی با خدا را در بهشت آرزو می کند ـ ـ چه فرقی می کند ؟ فقط تفاوتی مثل این : انسان اول طمعکارتر از دومی نیست . دومی طمعکارتر است . این یعنی که چرا مردمی که شما روحانی می خوانید , مردمی بسیار طمعکارند . این تصادفی نیست که هندوستان بسیار طمعکار است ـ ـ این معنویت است . معنویتی که طمع های جدید می آفریند . در حقیقت آنهایی که ماهاتما خوانده می شوند به مردم این گونه آموزش می دهند :" آرزوی چیزهای این دنیا را نکنید , زیرا آنها موقتی و گذرا هستند . آرزوی جهان دیگر را داشته باشید , زیرا آنها بسیار ابدی اند ."

کتاب " جدی نگیر " اشو - فصل ۱ - صفحات ۱۶و۱۷و۱۸و۱۹و۲۰

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 19:2  توسط اشو  | 

 

و حالا این دوکاها :

استراحتی در بازگشت

از راه پر اشتباه

به سوی راهی که هرگز اشتباهی در آن نیست

اگر باران می بارد بگذار ببارد

اگر باد می وزد بگذار بوزد

هر واژه ای با توافق و هم فکری , نفوذ پیدا کرده است . راه پر اشتباه یعنی این دنیا , دنیای امیال و آرزوها . در میان امیال انرژی مان نشت می کند . در میان امیال وجودمان ضایع می شود . این دنیا راهی است که به خطا می رود . انسان به سادگی خودش را تباه می کند . در حقیقت تو همچون امپراطور می آیی و همچون گدا می میری . این راهی است پر اشتباه . هر کودکی همچون امپراطور زاده می شود و زود نیز پادشاهی اش را از دست می دهد . پاکی و بی گناهی گم می شود . هر کودکی آدم باغ عدن است و هر کودکی از باغ بیرون رانده شده است . و او شروع به حرکت به سوی دنیای امیال و آرزوها می کند . ده هزار میل و آرزو وجود دارد . آنها تمتم شدنی نیستند , آنها نمی توانند برآورده شوند . آنها فقط ناکامی به همراه دارند و باز هم ناکامی . هر آرزو دام جدیدی از ناکامی است . تو دوباره امیدوار می شوی و در دام می افتی و هر آرزو فقط یک سرخوردگی عظیم به همراه دارد . اما هر موقع که برآورده می شود , تو دوباره شروع به آرزو کردن می کنی . تو از آرزویی به آرزوی دیگری حرکت می کنی . تو می توانی برای میلیونها زندگی حرکت کنی . در حقیقت , این یعنی این که ما چگونه حرکت می کنیم .

ای کیو , آن را راهی پر اشتباه می نامد . و راهی که هرگز اشتباهی در ان نیست ؟ ـ ـ جهان قبل از ما بوده است یا این که با ما متولد شده است ؟
در ذن , این یکی از اصلی ترین مدیتیشن هاست : جستجوی چهره ای که قبل از به دنیا آمدنت داشته ای , یا چهره ای که پس از مرگ خواهی داشت . فقط با فکر کردن به آن , واقعیت بزرگی به دست می آید . با مراقبه ی پیوسته بر آن ـ ـ و شخص شروع می کند به احساس کردن بی چهرگی . آن چهره ی اصلی توست : بی چهرگی . تو قبل از این که به دنیا بیایی , چهره ای نداشته ای , بدنی نداشته ای , ذهنی نداشته ای , تو اسم نداشته ای . بی شکل ـ ـ نه ناماروپا ـ ـ . و با هیچ چیز هم هویت نبوده ای . برای فهمیدن دوباره ی آن , وسط همه این سر و صداهای این راه پر اشتباه , وسط همه ی این مردمی که به دنبال امیال و آرزوها می دوند , آرزویی را انتخاب می کنند و بعد یکی دیگر و بعد یکی دیگر , با شناخت و فهمیدن چهره ی اصلی و قتی که تو بدن و ذهن نداشته ای , اما فقط یک هشیاری ناب , یک شاهد . هدف تمامی مراقبه هاست . آن راهی که هرگز اشتباهی در آن نیست , نامیده شده . اگر بتوانی در آن وضعیت باقی بمانی , انرژیهای زندگیت نشت نخواهند کرد .
و راه بازگشت , برگشتن به سرچشمه است , به سوی چهره ی اصلی . تمام مذاهب راه بازگشت اند . مذهب یعنی ۱۸۰ درجه برگشتن . 

کتاب " جدی نگیر " - جلد ۱- فصل ۱ - صفحات ۱۴و۱۵ - سخنان اشو

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 0:38  توسط اشو  |