|
|
|
|
|
پرسش اول ـ ـ ــ به همین دلیل سخت و طولانی است ـ ـ زیرا تو اینجا و در اکنون نیستی . خیلی دورتر از هم اکنونی . تو باید بیایی . تو باید سفر کنی . به همین دلیل . تو هیچ جا نمی روی , تو باید اینجا بیایی ! تو هم اکنون باید جای دیگری باشی . از مرکز درونیت دور شده ای . تو هرگز به خانه نیامده ای . و خدا آنجاست اما تو خدا را پشت سرت جا گذاشته ای . چشمانت به دنبال ستارگان دوردست است . آنها هر گز باز نمی گردند , از ستاره ای به ستاره ی دیگر امیدوار می شوی . ذهن تو آواره است . پایان پرسش اول ـ تا ص ۵ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 19:35 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
ذهن باقی می ماند یک وضعیت بسیار انقلابی : ذهن همان گونه که متولد شده بود , باقی می ماند . ذهن باقی می ماند سپس نیازی به عبادت نیست . نیازی به انجام دادن هیچ کاری نیست . نه روش شناسی , نه تکنیک , هیچکدام مورد نیاز نیستند . فقط به اعماق برو و ذهن اصلی را ببین , ذهن بی محتوا , آینه ای بدون گرد و خاک . ذهنی بدون تفکرات , بدون تیرگیها ـ ـ و تو باید رسیده باشی و تو یک بودا هستی . یک دروغ بگو او می گوید : یک دروغ بگو ـ ـ بودا گفته است : دروغ نگویید . بودا می گوید : دروغ بگو و در دوزخ سقوط خواهی کرد . پس درباره ی خود بودا چه ؟ ای کیو می پرسد , او تمام انواع دروغها را گفته است . یک دروغ بگو و بودا نه فقط هزار و یک چیز درباره ی حقیقت گفته است , او همچنین روشهایی اتخاذ کرده است , مراقبه ها ـ ـ ویپاسانا , آناپان ساتی یوگا . و او می گوید هیچ چیز وجود ندارد . نیاز به انجام هیچ کاری نیست و او همچنان به مردم آموزش می دهد که چه بکنند , چگونه بکنند . او می گوید هدفی وجود ندارد و او درباره ی طریقت سخن می گوید . او می گوید هیچ جایی برای رفتن نیست و می گوید : من راه درست آن را به تو نشان خواهم داد . حالا این چه نوع چرندی است ؟ آن چرند است , اما همچنان اهمیت زیادی دارد . یک دروغ بگو اگر بر این گفتار مراقبه کنی , از آن الهام خواهی گرفت . همه ی آموزشها , شامل آموزشهای بودا و ای کیو و من , شامل همه ی آموزشها , همه دروغ هستند . غلط هستند . زیرا آن فقط می تواند تجربه شود نه ای ن که توضیح داده شود . بودا به ما راه رستگاری را می گوید اما راهی وجود ندارد و رستگاری نیز ! پس او چه می گوید ؟ او فقط می گوید که راهی وجود ندارد و رستگاری نیز . آن را درک کن ! و رستگاری اتفاق می افتد . پایان فصل سوم کتاب جدی نگیر اشو به ترجمه ی حامدجی ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 21:51 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
یک تصویر زیبا : مرکب لطیف هندی بر روی کاغذ برنجی لطیف ژاپنی و درختان کاج و وزش باد . نقاشی ذن را دیده ای ؟ هیچ سبک دیگری نمی تواند نسیم را نقاشی کند . برای آن , کاغذ برنجی لطیف مورد نیاز است و مرکب سیاه لطیف هندی . و استاد ذن برای نقاشی کردن آن , زیرا او ذهن را می شناسد . ذهن ـ ـ فصل سوم ـتا ص ۲۹ ـ اشو |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 17:39 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
ای کیو منظور خود را به خوبی می رساند . این ذهن چیست ؟ این توهم که ما در آن زندگی می کنیم ؟ آن را چه نامند ؟ ذهن چیزی نیست و هیچ چیز نیست ـ ـ یک چیزی بین این دو است . واقعی نیست , وگرنه نمی توانستی از آن بیرون بیایی . غیر واقعی نیز نیست , وگرنه آنجا نباید می بود . پس آن چیست ؟ ذهن ـ ـ آن فقط میان آن دو است . غیر واقعی است و واقعی می نماید ـ ـ آن نمایش است . ببین ـ ـ در یک بعد از ظهر , خورشید غروب می کند و هوا تاریک می شود . شب در حال آمدن است و در جنگل از یک گذرگاه می آیی . طنابی می بینی . اما تو طنابی نمی بینی , تو یک مار می بینی . طناب آنجاست اما طناب در نظرت مار می نماید . خیلی چیزها باید به آن کمک کنند تا به وجود آید . تو ترسیده بودی . داشت تاریک می شد و تو هنوز در خانه نبودی و جنگل خطرناک است و حیوانات و مارها و شیرها و کسی چه می داند ؟ ـ ـ اشباح . و وقتی که در جنگل تنهایی , تمام انواع چیزها شروع به آمدن می کنند , در ذهنت ترکیب می شوند . ذهن ــ تا ص ۲۵ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:50 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
سوترای دوم شاکیامونی این فقط می تواند توسط یک استاد ذن گفته شده باشد . آن در نهایت علاقه و عشق گفته شده است . شاکیامونی نام ژاپنی گواتام بودا است . حالا , ای کیو یک پیرو گواتام بودا است . عشقی بسیار به بودا . او خودش یک بودا است . شاکیامونی و میلیونها میلیون نفر پیرو بودایند . شاکیامونی زیبایی آن را ببین . عشق و احترام فراوان . اگر یک مسیحی چیزی شبیه این درباره ی مسیح بگوید ـ ـ " مخلوق شیطان " ـ ـ تمام مسیحیان بسیار آزرده خواهند شد . آن شخص بلافاصله از طرف کلیسا تکفیر خواهد شد . او به عنوان یک گناهکار محکوم خواهد شد . تو نمی توانی مسیح را شخصی شیطانی بنامی ـ ـ زیرا تو هرگز عمیقاْ عاشق او نبوده ای . تو می ترسی . عشق ترس نیست . تو واقعاْ برای مسیح احترام قائل نیستی . می ترسی اگر چیزی مشابه آن بگویی , احترامت خراب شود . ذهن ـ ـ جدی نگیر ـ فصل سوم ـ تا ص ۲۴ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 13:25 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
مسیح حق دارد وقتی که به حواریونش می گوید : شما قادر به پیروی از من نخواهید بود مگر این که از والدینتان متنفر باشید . حالا انسانی که عشق را موعظه می کند , گفته اش به نظر خیلی بی معنی می آید ـ ـ اما درست می گوید . جدی نگیر ـ اشو - حامد - فصل سوم ـ تا ص ۲۰ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 23:43 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
او یکی از خوشبخت ترین استادان تاریخ انسانیت بود . زیرا چیزی که یافت , در شکلی که بیان شد , در ریتم و شعر , ارج و قربش بالاتر و بالاتر رفت . بیشترین شکوفایی آن در ذن رخ داد . جدی نگیر ـ اشو ـ حامد - فصل سوم ـ تا ص ۱۵ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 17:40 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
به نظر می رسد که تمام زندگیت از گناهان ساخته شده است . جدی نگیر ـ اشو ـ فصل سوم ـ تا ص ۹ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 15:9 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
ُُُُ
IF AT THE END OF OUR JOURNEY SHAKYAMUNI _ _ THE MIND THE MIND REMAINING TELL A LIE حقیقت کالایی نیست که توسط مردم خریداری شود . آنها فکر می کنند هم اینک آن را می شناسند . حتی اگر فکر کنند که آن را نمی شناسند , می گویند چه کسی به آن نیاز دارد ؟ نیاز آنها فقط برای جادوی بیشتر در زندگی شان است . برای توهمات بیشتر . برای رویاهای بیشتر . اگر در پایان سفرمان بر آن مراقبه کن . آهسته آهسته معنا ی آن به درون هشیاریت خواهد آمد . اگر در پایان سفرمان آنجا نمی تواند باشد . هیچ کس تا به حال گمراه نشده است ! جدی نگیر - اشو ـ فصل سوم ـ تا ص ۶- |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 16:4 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
امکان ندارد که حالا بر یک زن غربی مسلط باشید . او آزاد تر از شما است . در هند , زن همچو ن ملک و دارایی خریداری می شود . مرد می تواند او را مال خود کند . نه فقط مرد معمولی ـ ـ حتی مردان بزرگ در هند خود را مالک زنانشان می دانند . تو شاید داستان مشهور ماهابهاراتا را شنیده باشی . یودیشترا یکی از معروفترین مردان تاریخ هند ـ ـ و اندیشمندی بسیار مذهبی . او را با نام دهارمارجی می شناسند . پادشاه مذهبی یا خدای مذهب ـ ـ قمار باز بود ! او همیشه همسرش را گرو می گذاشت . او سر همسرش قمار می کرد . به خاطر این اندیشه که زن تو دارایی تو است . او سر پادشاهی اش قمار کرده بود . او سر خزانه اش قمار کرده بود . او سر هرچیزی قمار کرده بود . سپس فقط همسرش مانده بود ـ ـ او سر همسرش نیز قمار کرد . و هنوز در هند فکر می کنند او یکی از بزرگترین مردان مذهبی بوده است ! او چه نوع انسان مذهبی است ؟ فقط به گرو گذاشتن یک شخص زنده فکر کن . قمار ؟ اما در هند زن نوعی دارایی به حساب می آید . تو متصرفی . تنها متصرف . پرسش آخر ـ ـ هیچ کدام وجود ندارند . ذن بودیست آن را می داند . هندوییست اپیکوری آن را نمی داند . این تنها تفاوت است ـ ـ از این رو هیچ کدام وجود ندارند . بین شخص روشن بین و شخص معمولی هرگز تفاوتی وجود ندارد . نه حتی یک اینچ . شخص روشن بین آن را می داند . شخص عادی آن را نمی داند ـ ـ همه اش همین است . شخص نا روشن بین فاصله را باور دارد . تفاوت را . از این رو آن را به وجود می آورد . شخص روشن بین می داند که تفاوتی وجود ندارد . گمان ناپدید شده است . جدی نگیرـ اشو ـ حامد - پایان فصل دوم ـ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 1:35 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
امور عشقی همیشه موفقیت آمیز نیستند . به تو امید می دهند . امیدی بزرگ . اما اغلب در ناکامی تمام می شوند . آن ناکامی تو را به ماورا راهنمایی می کند . وگرنه چگونه می توانی به ماورا بروی ؟ اگر به جای جستجو ی الوهیت واقعی در معبد , به در بچسبی ؟ اگر فکر کنی " دروازه کافی است و من خشنود ام " سپس هیچ کس حرکت نخواهد کرد . جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ تا ص ۲۹ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 0:9 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
پرسش چهارم ــ ودانت باهاریتی , تمام رابطه ها در مرحله ای از هم می پاشند . تو نمی توانی خانه ات را بر آستانه بسازی . تو نباید این کار را بکنی . عشق , در است : از میان آن بگذر . بگذر . از آن اجتناب نکن . اگر از آن اجتناب کنی الوهیت درون معبد را از دست خواهی داد . اما نباید خانه ات را در آستانه بسازی . بر در . آنجا باقی نمان . در فقط یک آغاز است . تو باید حرکت کنی . جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ پرسش چهارم (۱) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 11:29 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
پرسش سوم ــ عشق , مرگ است . ولی آن چه که در عشق می میرد , هرگز واقعاْ وجود ندارد . آن یک خود کاذب است . بنابراین عشق مرگ است . آن خودکشی است . خطرناک است . به همین دلیل است که میلیونها انسان تصمیم گرفته اند که بر علیه عشق باشند . آنها ناعاشقانه می زیند . آنها تصمیم گرفته اند که در خدمت نفس باشند ـ ـ اما نفس کاذب است . و تو می توانی به کاذب بچسبی و کاذب هرگز واقعی نخواهد شد . زندگی نفسانی همیشه در ناامنی باقی می ماند . چگونه می توانی چیز غیر واقعی را واقعی کنی ؟ آن همیشه در حال ناپدید شدن است . اما تو به آن می چسبی . تو پیوسته آن را بازآفرینی می کنی . آن خود فریبی است . و آن بدبختی می آفریند . بدبختی تابع غیر واقعی است . واقعی سعادت است ـ ـ SATCHITANAND . حقیقت , سعادت است و حقیقت , آگاهی است . SAT یعنی حقیقت . CHIT یعنی هشیاری . ANAND یعنی سعادت . این سه چیز کیفیت های حقیقت اند . این چنین است . آن هشیاری است . آن سعادت است . کتاب جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ پایان پرسش ۳ ـ ص ۲۳ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 15:32 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
پرسش دوم ــ رویا ببینی یا نبینی , تو در حال رویا دیدنی . چه با چشمان بسته چه با چشمان باز . فرقی نمی کند . تو در شب رویا می بینی . تو در روز رویا می بینی . رویاهای شب و رویاهای روز وجود دارند . تو به سادگی از رویایی به رویای دیگری می روی . نوعی از رویا به نوعی دیگر از رویا . جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ پایان پرسش دوم ـ ص۱۷ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 14:10 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
وارد شدن به یک معبد نمادی از ورود به عمق خود شخص است ـ ـ یا بلندای آن . آنها یک چیز مشابه اند . تو می توانی آن را عمق و ورطه یابلندا و ماورا بنامی ـ ـ آنها یکسانند . آن بعدی عمودی است . دو بعد وجود دارد : افقی و عمودی . آستانه , این دو بعد را به هم وصل می کند . زندگی عادی دنیوی , افقی است . زندگی مذهبی , عمودی است . بگذار درباره ی صلیب مسیحی ها چیزی را به تو یادآوری کنم . آن به سادگی نشان دهنده ی این دو بعد است . افقی و عمودی . صلیب , نماد زیبایی است . صلیب , نماد است . صلیب , پلی است که در آن افقی و عمودی با هم دیدار می کنند . جایی که معمولی و فوق العاده با هم دیدار می کنند . کتاب جدی نگیر - اشو - حامد ـ فصل دوم ـ پایان پرسش اول - |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 12:58 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
او یگانه است . دوییت او رفته است . او می داند که فقط یکی وجود دارد . در آن وضعیت , متضادها می توانند با هم ارتباط برقرار کنند . جفت در آغوش هم در عشقی عمیق , آنجا بر آستانه ی معبد در وجدی بزرگ , در یگانگی ایستاده اند . ناپدید شده اند . یکی شده اند . یکی بودن عمیق تر و برتر از دو تا بودن است . جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ ادامه ی صفحات ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 17:10 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق , معبد است : ارگاسم . جایی که ندانی کیستی ـ ـ مرد یا زن ـ ـ جایی که هیچ هویتی نداری . تمام هویت ها گم می شوند . وقتی که تو در وضعیتی هستی که همه چیز را کاملاْ فراموش می کنی و به یاد می آوری ـ ـ فراموش می کنی تمام چیزهایی را که درباره ی خودت می دانی و به یاد می اوری تمام چیزهایی که واقعاْ هستی . فراموشی نفس و و یادآوری تمامیت . این معنای maithuna است . maithuna یعنی عشاقی در حالت یگانگی . در حالت ازدواج درونی ـ ـ نه فقط ازدواج بیرونی . تو با دانست این نکته که فقط انسان می تواند ازدواج درونی داشته باشد , شگفت زده می شوی ـ ـ حیوانات نمی توانند . هرگز دیده ای که حیوانات عشق بورزند ؟ تو هرگز هیچ هیجانی را در چهره هاشان نخواهی یافت . در چشمان شان هرگز . جدی نگیر ـ اشو ـ حامد - فصل ۲ ـ صفحات ۵و۶ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 14:4 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
آنها متضادند ولی می توانند پلی به همدیگر باشند ـ ـ و آنها همیشه پلی دارند : هر جا که می توانی شخص متناقضی پیدا کنی . اما آن انسان متناقض است . او دو زبان را با هم صحبت می کند و او در تناقض صحبت می کند . ضدو نقیض . تمام دانشمندان بزرگ متناقض نما هستند و همچنین تمام عارفان بزرگ . یک استاد , چه استاد مذهب چه استاد علم , موظف به متناقض بودن اند . او نمی تواند فقط به یک زبان سخن بگوید . او باید هر دو واقعیت را با هم در نظر بگیرد ـ ـ اما آنگاه فهمیدن و درک او خیلی خیلی مشکل می شود . جدی نگیر ـ اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ صفحات ۳و۴ - |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 0:52 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
پرسش اول شما دیروز گفتید که علم و مذهب کاملاْ متضاد یکدیگرند . در غرب مدارس زیادی وجود دارند که عرفان را به صورت علمی آموزش می دهند . و طریقت های تانترا و یوگا بسیار سیستماتیک هستند . ادبیات شما هم عمیق است و هم هنرمندانه و عقلانی است . به نظر می رسد که پلی میان علم منطقی و مذهب غیر منطقی وجود دارد . لطفاْ نظر بدهید . -- پل ممکن است . و فقط پل ممکن است زیرا آنها کاملاْ متضاد یکدیگرند . شکاف وجود دارد . شکاف می تواند پل شود . متضادها می توانند ملاقات کنند و فقط آنها می توانند ملاقات کنند . زیرا آنها متضاد هستند . متضادها همدیگر را جذب می کنند . به همین دلیل است که کل زندگی در حرکت است . در میان قطبهای مخالف : مرد / زن . یین / یانگ . جسم / ذهن . زمین و آسمان . این و آن . پلی ثابت و همیشگی وجود دارد . اما پل فقط به خاطر این ممکن است که آنها متضاد یکدیگرند . اگر آنها متضاد هم نبودند , نیازی به هیچ پلی نبود . جدی نگیر - اشو ـ حامد ـ فصل دوم ـ صفحه ی ۱و۲ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت 0:3 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
ابدیت در زمان رخنه کرده است ـ ـ مثل ماهی که بر برکه منعکس شده باشد . واقعاْ آنجا نیست . اما باز تابیده است . ذهن کوچک ما فقط بازتابی از ذهن بزرگ است . وقتی که ماه بالا می آید . ماه کامل . میلیونها برکه در زمین آن را باز می تابانند . و دریاها و رودخانه ها و استخرها . هر جا که کمی آب باشد , باز تابانده می شود . اما ماه یکی است و بازتابها میلیون میلیون ـ ـ همچون ذهن کوچک ما هستند . ذهن یکی است ـ ـ می توانی ذهن بودا بنامی . می توانی ذهن کل بمنامی . ذهن هستی یا ذهنی که خدا نامیده می شود . اینها نام های متفاوتی برای واقعیتی یکسان هستند . ذهن ما ... یک گفته ی پر تناقض . در ابتدا او می گوید : ذهن ما ـ ـ بی پایان . بی آغاز ـ ـ او درباره ی ذهن کل حرف می زند . سپس او می گوید : اندیشه متولد می شود . اندیشه می میرد ـ ـ حالا او درباره ی ذهن کوچک حرف می زند . ذهن کوچک متولد می شود و می میرد . ذهن بزرگ ادامه دارد . ذهن کوچک فقط یک بازتاب است . بازتابها متولد می شوند و می میرند . با بازتاب تو متولد می شوی و خواهی مرد . اگر تو زیادی به بازتاب بچسبی , رنج خواهی کشید . این دلیل رنج کشیدن است . این دلیل دوزخ است . اگر تو بیش از حد وصل نشوی . اگر به بازتاب نچسبی ـ ـ بدن بازتاب است . ذهن بازتاب است . این زندگی , بازتاب است . اگر تو در سکوت آن را بنگری , تو قادر خواهی بود گذرا بودن این بازتابها را ببینی ـ ـ و آنگاه از آینه آگاه می شوی که چگونه این بازتابها می گذرند . آینه ابدی است . رسیدن به آن آینه , شناخت چیستی حقیقت است . تمام گناهکاران سه جهان , جهان گذشته و حال و آینده هستند ـ ـ جهان زمان . این سوترا معنای انقلابی عمیقی دارد . تمام گناهکاران لحظه ای که تو دانستی که نیستی , آنگاه تمام اعمالت در گذشته و حال و آینده ناپدید می شوند . وقتی که کننده ناپدید می شود , اعمال نیز ناپدید می شوند . در شرق مردم علاقه ی زیادی به کارما دارند . اعمال . تمام گناهکاران آن تنها چیزی است که تو را عمیقاْ به درونت می برد و خلأ وجودت را نشان می دهد . تو نیازی به انجام کارهای خوب نداری تا کارهای بدت را صاف کنی . تو نیستی تا بروی و کارهای خوب انجام دهی ـ ـ زیرا چه کار خوب انجام دهی چه کار بد , در توهم کننده بودن , باقی می مانی . کتاب " جدی نگیر " ـ اشو ـ حامد - پایان فصل اول ـ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 1:5 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
گوش کنید :
وقتی که پرسید , او پاسخ داد ... شخص روشن بین پاسخ های آماده در چنته ندارد . او هیچ اندیشه ی آماده ای ندارد تا در مغز هاتن بکارد . او پاسخ می دهد . او پاسخی می دهد که مورد نیاز مرید است . او عقیده ی ثابتی ندارد . او به سادگی همچون آینه منتظر می ماند . تو می آیی و چهره ات را می بینی . از این روست که استاد تناقض گویی می کند . یک معلم ثابت و منطقی است , یک استاد مقید به متناقض بودن است . بی ثبات . یک آینه , متلون است : یک لحظه گربه ای را نشان می دهد , لحظه ای دیگر یک انسان را نشان می دهد . لحظه ای دیگر درختان را . لحظه ای دیگر خنده را . چگونه آینه می تواند ثابت باشد ؟ تو نمی توانی به آینه بگویی : " ثابت باش ! دیروز در تو درختان را دیدم . امروز خنده را می بینم . دیروز من به تو نگاه کردم و تو غمگین بودی و امروز تو به نظر بسیار شاد می رسی . من دیروز تو را در مراقبه ای عمیق دیدم . امروز من تو را در حال رقصیدن و آواز خواندن می بینم . این بی ثباتی است ! " فقط یک عکس می تواند ثابت باشد , نه یک آینه . یک عکس , اگر در آن درختان وجود داشته باشند , تا ابد آنها در آن عکس باقی می مانند . عکس مرده است . آن عکس العملی نشان نمی دهد . اگر یک میمون بیاید , عکس همچنان درختان را نشان خواهد داد . اگر یک حکیم بیاید نیز همینطور . اما به یاد داشته باش . با یک استاد , آن متفاوت است . اگر تو یک میمون باشی , سپس استاد چهره ات را نشان دهد , آنگاه پاسخ او برگردان وجودت خواهد بود . او منعکس می کند . او جواب نمی دهد , او منعکس می کند . وقتی که پرسید , او پاسخ می دهد پرسشی نیست , پاسخی نیست . این یعنی چرا آن اتفاق بین کبیر و فرید , دو استاد بزرگ هندی رخ داد . با هم دیدار کردند و با هم نشستند . برای دو روز متوالی ـ ـ یک واژه ی کوچک رد و بدل نشد . دو آینه همدیگر را بازتاب دادند . آنها چه چیزی را می توانستند منعکس کنند ؟ دو آینه روبه روی هم بگذارید . یک آینه , آینه ی دیگر را نشان خواهد داد و ....تا آخر . آینه و آینه و آینه . اما چیزی را نشان نخواهند داد . چیزی وجود ندارد . دو سکوت با هم نشستند , فرید و کبیر , به درون همدیگر نگریستند . پرسشی وجود نداشت , پس جوابی هم نبود . هیچ کسی نبود پس عکس العملی هم نبود . وقتی که پرسید , او پاسخ می دهد بله , آن ذهن یک استاد است ـ ـ او در ذهنش هیچ چیز ندارد . وجود چیزی در ذهن , باقی ماندن در تاریکی است . آنگاه تو هنوز روشن بین نشده ای . نداشتن چیزی در ذهن , روشن بین بودن است . آن را به یاد داشته باش . بگذار تکرارش کنم : اگر تو عقیده داری که روشن بین شده ای , پس تو هنوز روشن بین نشده ای . حتی همین یک عقیده برای نگهداشتن تو در راه سنگلاخی کافی است . حتی همین یک عقیده برای نگهداشتن تو در دنیای آرزوها کافی است . آنگاه استاد داروما معمولاْ ما درون دسته هایی از راه حل مشکلاتی که زیاد دوام نمی آورند قدم می زنیم . هرکسی این چنین است . تو هزاران راه حل را برای مشکلاتی حمل می کنی که عمرشان کوتاه است ـ ـ و تو آن را دانش می نامی . این از استعداد تو برای دانستن ممانعت می کند . این دانش نیست . تمام راه حل هایی که حمل می کنی , رها کن . تمام پاسخ هایی را که حمل می کنی رها کن . فقط ساکت بمان . و هر وقت پرسشی برخاست , از میان سکوت , تو پاسخ را خواهی شنید ـ ـ و آن پاسخ خواهد بود . آن از سوی تو نخواهد آمد , آن از سوی کتب مقدس نخواهد آمد . آن از هیچ کجا نخواهد آمد ـ ـ آن از هیچ کجا خواهد آمد و آن از طرف هیچ کس خواهد آمد . آن از خلأ درونی تو خواهد آمد . مذاهب دیگر آن خلأ را خدا می نامند . بودا اغلب بر واژه ی خلاأ تأ کید کرده است ـ ـ پس آن معنادار و پر معنی است . زیرا وقتی تو واژه ی خدا را به کار می بری , مردم شروع می کنند به این که خودشان را به آن وصل کنند . سپس آنها عقایدی پیدا می کنند . آنها می پرسند خدا شبیه چیست . تو نمی توانی بپرسی خلأ شبیه چیست ـ ـ یا می توانی ؟ یک بار که تو واژه ی خدا را به کار بردی , تو شروع به پرسش می کنی : چگونه می توانم تصویری بسازم ؟ چگونه می توانم یک معبد خلق کنم ؟ چگونه پرستش کنم ؟ چگونه می نماز بخوانم ؟ چه نامی به او بدهم ؟ و آنگاه اسم ها و تصاویر زیادی هستند ـ ـ آنگاه جنگ را در پی دارند . به همین خاطر است که بودا بر واژه ی خلأ زیاد تأ کید می کند ـ ـ زیرا آن واقعاْ زیباست . آن نمی گذارد هیچ بازی ای با آن شود . آن به خودش اجازه نمی دهد , به وسیله ی تو تباه شود . اما اگر به درستی بفهمی , خلأ یعنی خدا , خدا یعنی خلأ . ذهن ما ... ذهن می تواند از دو راه فهمیده شود . یک : ذهن (MIND) با M بزرگ . آن یک ذهن جهانی است . ذهن هستی , ذهن کل ـ ـ هشیاری ای که هستی را فرا گرفته است . آن یک وجود هشیار است . زنده است . هر چیزی زنده است . تو تو شاید بشناسیش . شاید نشناسیش . آن شاید برای تو ملموس نباشد , آن شاید برای تو مرئی نباشد , اما همه چیز زنده است . فقط زندگی وجود دارد . و مرگ یک افسانه است . مرگ یک خطای حسی است . این ناهشیاری است . حتی یک صخره نا هشیار نیست ـ ـ آن هشیاری ویژه ی خود را دارد . آن برای ما قابل دسترسی نیست . این برای ممکن نیست که بدانیم هوا هشیار است یا نه , زیرا میلیونها شیوه و سطح آگاهی وجود دارد . راه انسان , تنها راه نیست . درختان به شیوه ی خودشان هشیارند . و پرندگان به شیوه ی خود , و حیوانات و صخره ها . هشیاری می تواند از راه های زیادی تجلی شود . این جهان بی نهایت حالت دارد . ذهن با M بزرگ , ذهن هستی است ـ ـ آن چه که بودا هیچ نامید , آن چه که او تهی آینه گون نامید . کتاب " جدی نگیر " اشو - فصل ۱ - صفحات ۲۸و۲۹و۳۰و۳۱و۳۲ - |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 19:17 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
برای ۶ سال او سعی کرد از هر گوشه و کنار , از هر زاویه , از هر سمت ممکن تا به درون این واقعیت خود نفوذ کند . اما نتوانست پیدایش کند . خودت را بشناس , و روزی تو خواهی دانست که خودی وجود ندارد . آن روزی که تو دانستی ـ ـ وقتی که دانستی خودی وجود ندارد . درونی کاملاْ تهی وجود دارد , کاملاْ تهی , سکوتی بی اضطراب , سکوت بکر . هرگز هیچ کس وجود نداشته است . آن فقط یک رویاست . در شب تو رویا می بینی و فکر می کنی امپراطور شده ای . و در صبح در همان رختخواب قدیمی می یابی . و تو یک امپراطور نیستی . ولی ذهن می تواند تصور کند . ذهن تخیلی قوی دارد . خود , پندار ذهن است . آن در واقعیت وجود ندارد . خودم از مدتها پیش ابداْ هیچ یعنی هرگز چیزی وجود نداشته است . حکایت ذن مشهوری وجود دارد : مردی پیش استاد ذن آمد و پرسید :" آیا سگ سرشت بودایی دارد ؟" حالا تو نمی توانی جایی دیگر پرسشی مانند این را بکنی . اگر تو از یک مسیحی بپرسی " آیا سگ سرشت مسیح را دارد ؟ " او کاملاْ خشمگین خواهد شد . تو به مسیح توهین می کنی , تنها پسر به وجود آمده از خدا . این فقط زشت نیست بلکه توهین به مقدسات است . ولی در بودیسم تو می توانی بپرسی , در آنجا در این مورد مشکلی وجود ندارد . مرید از استاد پرسید : " آیا سگ سرشتی مانند بودا دارد ؟ " و پاسخ استاد خیلی عجیب و معما گون است , و قرنهاست که مردم دارند در مورد آن فکر می کنند . آن کوآنی برای رفتن از تفکر , شده است . استاد گفت : " MU " . یعنی هیچ یا آن می تواند به معنی نه باشد . حالا مشکل اینجاست : او از گفتن " MU " چه منظوری داشته است ؟ آن هم می تواند به معنی نه باشد , هم می تواند معنی هیچ بدهد . در صورتی که آن به معنی نه باشد , آیا او می گوید سگ نمی تواند سرشتی همچو بودا داشته باشد ؟ این از یک داستان ذن غیر ممکن است . پس منظور او از گفتن " MU " چیست ؟ او معنی نه را در نظر نداشته است ـ ـ او معنی هیچ را در نظر داشته . او می گوید بودا هیچ است , پس سگ هم همین طور . او بله را با گفتن نه می گوید . او می گوید : بله , سگ سرشتی همچو بودا دارد . اما بودا هیچ است ! پس سگ هم همین طور . خودی وجود ندارد , یا در بودا یا در سگ ـ ـ هیچ کس در درون وجود ندارد . بودا تهی است و سگ هم همین طور . فقط شکلها متفاوتند , رویاها متفاوتند . سگ خیال می کند که سگ است ـ ـ همه اش همین است . تو خیال می کنی که انسانی , کسی دیگر خیال می کند که درخت است . اما در درون کسی وجود ندارد ـ ـ سکوت ناب . این سکوت , سامادهی است . وقتی تو شروع می کنی به این که نگاهی به این سکوت بیندازی , زندگیت شروع به تغییر می کند . آنگاه تو برای اولین بار در راهی شاعرانه زیسته ای , آنگاه مرگ هیچ ترسی را در تو ایجاد نمی کند . آنگاه هیچ چیز نمی تواند تو را مضطرب یا گیج و آشفته کند . پاسخ استاد , MU , واقعاْ به معنی بله است . ولی او به دلیل خاصی بله نمی گوید ـ ـ زیرا بله بد تعبیر خواهد شد . آنگاه مرد فکر خواهد کرد که سگ خودی مشابه بودا دارد ـ ـ به خاطر همین است که بله را به کار نمی برد . او می گوید نه . اما منظور او این نیست که سگ سرشتی مشابه ندارد . منظور او این است که هر دو درون , هیچ اند . شکل فرق می کند . برای یک بودیست , و مخصوصاْ بودیست ذن , کفر و تقدس وجود ندارند . ذن از راهی کاملاْ متفاوت به زندگی نزدیک می شود . آن تقدس را باور ندارد . کفر را باور ندارد . ذن هیچ چیزی را باور ندارد . همه اش یکی است . بودا , نابودا ـ ـ همه اش یکی است . جهل , خرد ـ ـ همه اش یکی است .گناه کار و مقدس یکی است . وقتی که پرسید , او پاسخ داد تلاش برای رفتن به درون هر واژه . ذهن در خلوص خودش فقط یک آینه است . یک آینه ی خالی . او شامل هیج چیزی نیست . آن آینه است زیرا آن خالی است . زیرا فقط تهی , آینه نامیده می شود . اگر چیزی قبلاْ شامل آن شده باشد , پس انعکاس تو , انعکاس درستی نخواهد بود . وقتی که آینه کاملاْ خالی باشد , آن بهترین آینه است . کتاب " جدی نگیر " اشو ـ فصل ۱ ـ صفحات ۲۴و۲۵و۲۶و۲۷ ـ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 17:13 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
و این را کناره گیری می نامند . این کناره گیری است ؟ این آرزومندی بیشتر است . این دعوت به خوشبختی ابدی است . مردم دنیوی , مردم ساده ای هستند . آنها به آرزوهای دنیوی خرسندند . و دیگر دنیویان به نظر کاملاْ طمعکار می رسند . آنها به این جهان راضی نمی شوند . آنها جهانی دیگر نیاز دارند , جایی که خوشگذرانی ابدی است . جایی که زیبایی پژمرده نمی شود . جایی که زندگی همیشه جوان است . جایی که شخص زندگی می کند و زندگی می کند و هرگز پیر نمی شود . خودم از مدتها قبل ... قبل از تولد ما ناموجود بودیم , بی خود , و ما بعد از مرگ دوباره همان خواهیم بود . به خاطر همین است که ما هم اکنون در این وضعیت هستیم , بدون چیزی در جهان ما می توانیم خودمان را صدا بزنیم ـ ـ نه حتی خودمان را . این مشکلی عمیق را به وجود می آورد . اشیاء را مرتب نکنید ـ ـ خودتان را مرتب کنید و سپس اشیاء به طور خودکار مرتب می شوند . اگر من نیستم , پس چگونه خانه ای می تواند متعلق به من باشد ؟ اگر من نیستم , پس چگونه می توانم زن یا مرد باشم ؟ اگر من نیستم , چگونه می توانم کودک باشم ؟ اگر من نیستم , مالکیت چگونه ممکن است . کسی وجود ندارد تا مالک باشد . تفاوت را ببین : دیگر مذاهب می گویند : از مالکیت چشم پوشی کنید ! از متصرف بودن چشم پوشی کنید . یقیناْ آن به مراتب عمیق تر است . تو می توانی از مالکیت چشم پوشی کنی اما حس تصرف در تو باقی می ماند . این درخت توست , مرتاض دیگری نمی تواند بیاید و آنجا مراقبه کند . او باید درخت خودش را پیدا کند . یا تو شروع می کنی به تصرف معابد , مساجد , کلیساها . یا تو شروع می کنی به تصرف فلسفه ها ـ ـ هندو ـ مسیحی ـ محمدی . یا تو شروع می کنی به تصرف کتب مقدس ـ ـ گیتا , قرآن , انجیل . یا تو شروع می کنی به تصرف مفاهیمی از خداوند : " این مفهوم و درک من از خداوند است . مفهوم تو غلط است و مفهوم من درست است . " بودا ریشه را قطع می کند . او می گوید کسی وجود ندارد تا تصرف کند . فقط زیبایی آن راببین و اهمیت وحشتناک آن را . او به سادگی ریشه را قطع می کند . او شاخه ها و برگها را قطع نمی کند , آنها دوباره می رویند , زیرا ریشه ها دست نخورده باقی می مانند . ریشه را قطع کن و کل درخت می میرد . مالکیت را رها نکن , مالک بودن را رها کن . و سپس تو می توانی در دنیا زندگی کنی و مشکلی وجود نخواهد داشت . فقط در دنیا زندگی کن و مالک نباش زیرا کسی وجود ندارد تا تصاحب کند . خودم از مدتها پیش بودا ۶ سال مدام در جستجوی " خود " کار کرد . تو آن آموزش معروف همه ی دورانها را شنیده ای :" خودت را بشناس ! " بودا سخت کار کرد . کتاب " جدی نگیر " اشو -فصل ۱ - صفحات ۲۱و۲۲و۲۳ - |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 23:19 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
ما باز می گردیم . ما به سرچشمه ی اصلی باز می گردیم ـ ـ زیرا صلح و خشنودی و سعادت فقط در آنجا وجود دارد . سرچشمه , هدف است ـ ـ آنها از هم جدا نیستند . فقط سرچشمه می تواند هدف باشد . وقتی کسی به سرچشمه ی اصلی اش باز می گردد , به همه ی آن چیزی می رسد که زندگی می تواند بدهد . زندگی , بهشت را از دست داده است . مذهب آن را باز می گرداند . یورش به جهان آرزوها آدمی است که از وقار افتاده است و آن که از دو راهی باز می گردد , مسیح است . آنها شخصیتهای یکسانی هستند . آدم و مسیح دو شخص مجزا نیستند . آنها یک نفرند , فقط در سمتی مخالف هم . آدم در جاده ی پر اشتباه است , از سرچشمه می آید و دورتر و دورتر از سرچشمه پیش می رود . مسیح بازمی گردد , راه بازگشت را در پیش می گیرد .لغت " conversion " مسیحیان دقیقاْ به معنای بازگشت از دو راهی است . تغییر مذهب به معنای هندویی که مسیحی می شود , نیست یا مسلمانی که مسیحی می شود . تغییر مذهب یعنی آدم , مسیح می شود . در مسیحیت هیچ چیزی اتفاق نمی افتد . ولی با مسیح شدن بسیاری چیزها رخ می دهند . با مسیحی شدن , تو مذهبت را تغییر نداده ای , هیچ تغییری . تو هندو بودی و در دنیای آرزوها تاخت و تاز می کردی , سپس مسیحی شدی و در همان جهان به تاخت و تاز پرداختی ـ ـ فقط برچسبت عوض شده است . حالا دیگر هندو نامیده نمی شوی , مسیحی نامیده می شوی . یا تو می توانی مسیحی شوی و می توانی به هندو تغییر مذهب دهی ـ ـ این تغییر مذهب نیست . تغییر مذهب یعنی ۱۸۰ درجه عوض شدن ـ ـ بازگشت آدم از دو راهی . راه بازگشت . بودیستها واژه ی زیباتری برای آن دارند . آن " paravritti " خوانده می شود ـ ـ آن دقیقاْ به معنای ۱۸۰ درجه چرخش است . آن به معنای سانیاس من هم هست ـ ـ راه بازگشت . و استراحت یعنی زندگی انسانی کوتاه ما , برای این که باد و باران , غم و لذت , کوتاهند . او همچون خدا بسیار با شکوه به نظر می رسید . سنت این بود که خادمی درست پشت سر او راه می رفت و مدام به او گوشزد می کرد که :" فریب این مردم را نخورید , فریب آنها را نخورید آقا , فریب احمقها را نخورید , وگرنه دیوانه خواهید شد . " خادمی , درست پشت سر فاتح مدام اینها را تکرار می کرد تا به یاد داشته باشد . وگرنه خیلی ساده است : وقتی که موفقیت می آید , شخص دیوانه می شود . این باید در همه ی کشورها اجرا می شد . کسی باید جیمی کارتر و مورارجی دسای را دنبال می کرد و به آنها گوشزد می کرد که : فریب موفقیت را نخورید , آن موقتی و گذراست . آن فقط یک حباب است . یک حباب صابون . اجازه نده که وارد سرت شود . موفقیت وارد سر می شود ـ ـ و درماندگی و عجز به همراه دارد . صدمه می زند . و همه ی آن گذرا است . استراحت گذرا است . فقط به بی نهایت بیندیش ـ ـ قبل از این که متولد شوی , آنجا بی نهایت بود . از ازل تا ابد و بین این دو بی نهایت , تو چه هستی ؟ زندگی تو چیست ؟ یک حباب صابون , فقط یک لحظه رویا . نگذار بر تو تأثیر بگذارد . اگر شخص بتواند آگاه بماند و تحت تأثیر موفقیت و شکست , تمجید و ناسزا , دوست و دشمن قرار نگیرد , آنگاه شخص به سرچشمه ی اصلی بازمی گردد . شخص شاهد می شود . تو درباره ی آن مضطرب نمی شوی , فراتر از آن می اندیشی , فراتر از آن نگاه می کنی ـ ـ این رازی بزرگ است . یکی از رازهای بزرگ بودا . خودم از مدتها پیش دوباره سعی کنیم هر واژه را بفهمیم . خودم از مدتها پیش ـ ـ قبل از تولد ما ناموجود بوده ایم و همچنین بعد از مرگ هم خواهیم شد . هیچ وجودی آنجا نبود و هیچ وجودی بعد از مرگ وجود ندارد . با درک " من نیستم " به این درک می رسیم که دیگر نیازی به انجام دادن کاری نیست . نیازی به چیزی بودن , چیزی داشتن و به چیزی رسیدن , نیست . وقتی خودی وجود نداشته باشد , جاه طلبی , نامربوط است . اگر خودی وجود داشته باشد , آنگاه جاه طلبی مربوط می شود . این پاسخ این پرسش است که چرا تمام مذاهب دیگر بودیست را پذیرفته اند , در دام افتاده اند , دام است : آنها سعی نمی کنند چیزهای این دنیا را آرزو کنند , ولی آنها شروع می کنند به آرزو کردن چیزهای جهان دیگر . ولی این دو یکسانند ـ ـ آرزو یکی است . این مهم نیست که چه آرزویی داری . فرقی نمی کند که عناوین آرزویت چه باشند ـ ـ آرزو یکی است . تو پول را آرزو می کنی یا مدیتیشن را : آرزو یکی است . فقط عنوان آن عوض می شود . و عنوان مهم نیست ـ ـ خود آرزوست که مهم است . خود آرزو کردن . کسی عمری طولانی در اینجا , بدنی زیبا در اینجا , موفقیت و شهرت آرزو می کند . کسی دیگر زندگی ابدی با خدا را در بهشت آرزو می کند ـ ـ چه فرقی می کند ؟ فقط تفاوتی مثل این : انسان اول طمعکارتر از دومی نیست . دومی طمعکارتر است . این یعنی که چرا مردمی که شما روحانی می خوانید , مردمی بسیار طمعکارند . این تصادفی نیست که هندوستان بسیار طمعکار است ـ ـ این معنویت است . معنویتی که طمع های جدید می آفریند . در حقیقت آنهایی که ماهاتما خوانده می شوند به مردم این گونه آموزش می دهند :" آرزوی چیزهای این دنیا را نکنید , زیرا آنها موقتی و گذرا هستند . آرزوی جهان دیگر را داشته باشید , زیرا آنها بسیار ابدی اند ." کتاب " جدی نگیر " اشو - فصل ۱ - صفحات ۱۶و۱۷و۱۸و۱۹و۲۰ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 19:2 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
و حالا این دوکاها : استراحتی در بازگشت از راه پر اشتباه به سوی راهی که هرگز اشتباهی در آن نیست اگر باران می بارد بگذار ببارد اگر باد می وزد بگذار بوزد هر واژه ای با توافق و هم فکری , نفوذ پیدا کرده است . راه پر اشتباه یعنی این دنیا , دنیای امیال و آرزوها . در میان امیال انرژی مان نشت می کند . در میان امیال وجودمان ضایع می شود . این دنیا راهی است که به خطا می رود . انسان به سادگی خودش را تباه می کند . در حقیقت تو همچون امپراطور می آیی و همچون گدا می میری . این راهی است پر اشتباه . هر کودکی همچون امپراطور زاده می شود و زود نیز پادشاهی اش را از دست می دهد . پاکی و بی گناهی گم می شود . هر کودکی آدم باغ عدن است و هر کودکی از باغ بیرون رانده شده است . و او شروع به حرکت به سوی دنیای امیال و آرزوها می کند . ده هزار میل و آرزو وجود دارد . آنها تمتم شدنی نیستند , آنها نمی توانند برآورده شوند . آنها فقط ناکامی به همراه دارند و باز هم ناکامی . هر آرزو دام جدیدی از ناکامی است . تو دوباره امیدوار می شوی و در دام می افتی و هر آرزو فقط یک سرخوردگی عظیم به همراه دارد . اما هر موقع که برآورده می شود , تو دوباره شروع به آرزو کردن می کنی . تو از آرزویی به آرزوی دیگری حرکت می کنی . تو می توانی برای میلیونها زندگی حرکت کنی . در حقیقت , این یعنی این که ما چگونه حرکت می کنیم . ای کیو , آن را راهی پر اشتباه می نامد . و راهی که هرگز اشتباهی در ان نیست ؟ ـ ـ جهان قبل از ما بوده است یا این که با ما متولد شده است ؟ کتاب " جدی نگیر " - جلد ۱- فصل ۱ - صفحات ۱۴و۱۵ - سخنان اشو |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 0:38 توسط اشو
|
|
||