تبليغاتX
استاد
  سلام !

 از این به بعد فصول کتاب جدی نگیر به آدرس درخواست کنندگان ارسال خواهد شد .

هزینه ی آن دلبخواهی است !

هرکس دوست داشت می تواند به حسابم پول بریزد و هرکس دوست نداشت یا ترجمه ام را

 نپسندید پول نریزد . پولش را نیز خودتان تعیین کنید !

شماره حساب متعاقبا اعلام خواهد شد ...

اگر این کتاب را می خواهید به من میل بزنید ...... این کتاب در دست ترجمه است یعنی به مرور

 فصل به فصل به ادرس ای میلتان فرستاده خواهد شد .

خداحافظ !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:28  توسط اشو  | 

 

پرسش آخر

یکی از سانیاسین های قدیمی شما می گوید که تا روشن بینی ۳ مرحله وجود دارد . شاهد بودن - آگاهی بی انتخاب ـ suchness . شما چه می گویید ؟

پرسش امضاء نشده است . من پرسشهایی را که امضاء ندارند , دوست ندارم . زیرا کسی که پرسش را امضاء نکرده است , آدم بسیار ترسویی است .
تو نمی خواهی بگویی که پرسش داری . تو می خواهی آن حقیقت را پنهان کنی .
آن همیشه برای دانشمندان رخ می دهد ـ ـ آنها نمی خواهند سؤال کنند زیرا آن نشان دهنده ی نادانی آنهاست . اما اگر تو نادان باشی , خب نادان هستی ! حقیقت را بپذیر . از طریق آن پذیرش , تعالی ممکن می شود . و ترس چیست ؟ اگر حتی نتوانی یک پرسش بکنی , چگونه قادر خواهی بود که به جواب برسی ؟ یک سؤال خوب , زمین را به خوبی آماده می کند تا جواب به دست آید . وقتی گرفتار یک سؤال می شوی , وقتی وارد آن می شوی , وقتی آن برای تو حکم مرگ و زندگی را دارد , فقط آن لحظه است که جواب را در خواهی یافت . وگرنه جواب ارزشش را از دست خواهد داد و تو عمیقاْ آن را جذب نخواهی کرد .
و دوم , تو نام این سانیاسین پیر را ذکر نکرده ای , تو باید آن را ذکر می کردی ـ ـ زیرا من اینجا با افراد کار می کنم نه با توده . من می خواهم شخصاْ به تو گزارش بدهم . این احمق پیر کیه ؟ تو باید آن را می گفتی ! زیرا همه ی این سه کلمه یک معنی را می دهند . و سه مرحله تا روشن بینی وجود ندارد . مرحله ای تا روشن بینی وجود ندارد . روشن بینی یک انفجار است , یک بیداری ناگهانی است . جهش کوانتومی است!
مراحل یعنی ادامه دارد ـ ـ تو همان که هستی باقی می مانی . کمی بیشتر صیقل می خوری . همان که هستی باقی می مانی . کمی بیشتر آرایش کرده ای . همان باقی می مانی . کمی بیشتر اصلاح می شوی . در روشن بینی مرحله ای وجود ندارد . آن مراحل از روی ترس ایجاد شده اند ـ ـ تو نمی توانی بپری , بنابراین به مراحل نیاز داری . اما فقط پرش مورد نیاز است . تو باید شهامتت را جمع کنی و به درون ورطه بپری . به درون بی نظمی هستی . به درون بی نظمی عشق . به درون آن غیر منطقی که درباره اش حرف زده ام .
تو می گویی ۳ مرحله وجود دارد . مشاهده کردن - آگاهی بی انتخاب و suchness . اینها شبیه هم هستند . چه فرقی میان مشاهده کردن و آگاهی بی انتخاب وجود دارد ؟ مشاهده کردن آگاهی بی انتخاب است . اگر انتخاب کنی , تو مشاهده نکرده ای . تو دوست داشته ای , دوست نداشته ای . انتخاب کرده ای . هویت گرفته ای .
برای مثال در ذهنت چند اندیشه در حال گذر اند . مشاهده کردن یعنی تو به سادگی آنجا ایستاده ای و حرکت آنها را نگاه می کنی . مثل حرکت ابرها در آسمان یا حرکت ماشینها در جاده . تو نباید انتخاب کنی . نباید بگویی : " این خوب است ـ ـ بگذار نگهش دارم . و آن بد است ـ ـ بگذار برود . "
اگر این گونه سخن بگویی تو مشاهده گر نیستی . تو گرفتار می شوی . تو هویت می گیری . تو رابطه ی عشق-نفرت را می آفرینی و وقتی که به آن مربوط می شوی نمی توانی شاهد باشی .
مشاهده کردن یعنی اگاهی بی انتخاب .
و suchness چیست ؟ وقتی که انتخاب نمی کنی , چیزها هستند همان گونه که هستند . سپس خشم می گذرد ـ ـ بنابر این خشم وجود دارد . مشاهده کردن وجود دارد و خشم وجود دارد . تو عصبانی نیستی . اگر انتخاب کنی عصبانی هستی . اگر بر علیه آن انتخاب کنی , سرکوب کننده آن می شوی . به سادگی تماشا کن . خشم می آید . حرص می آید و آنها می گذرند . آنها می آیند و می روند و تو تماشا می کنی . انتخاب نمی کنی . بنابراین چیزها هستند همان گونه که هستند ! تو بهاء نمی دهی . نمی گویی این بالاتر است , این پایین تر است . این روحانیت است , این مادیت است . این گناه است و این هم مقدس است . تو هیچ ارزیابی نمی کنی . تمام ارزش گذاری ها را رها می کنی . تو به سادگی همچون آینه می نگری . یک آینه ی خالی . کسی می گذرد , آینه منعکس می کند . این مشاهده کردن است . و آینه هرگز انتخاب نمی کند . آینه  یک دوربین عکاسی نیست . یک دوربین فوراْ انتخاب می کند . عکس می گیرد .
آینه پاک باقی می ماند : تو می گذری ـ ـ آینه دوباره تمیز است , خالی . در حقیقت وقتی که می گذری , فقط یک انعکاس وجود دارد . اما آینه هیچ از آن خشنود نمی شود . آن فقط یک سایه است , یک سایه می گذرد .
وقتی که انتخاب نمی کنی , چیزها هستند همان گونه که هستند . آن suchness است . آن TATHATA است . " شاهد بودن " از اپانیشاد آمده است ـ ـ SAKSHI . آن واژه اي است كه توسط پيغمبران اپانيشاد به كار رفته است . " آگاهي بي انتخاب " از كريشنا مورتي آمده است _ _ واژه اي جديد براي همان چيز قديمي . suchness واژه اي بودايي است  ـ ـ TATHATA . آن از بودا آمده است .
اما آنها همگي يك چيز اند ! خودت را درگير لغات نكن . و شروع به آوردن دانش از طريق لغات نكن .
اما اين مشكلات مي آيند زيرا هرگز به درون هيچ تجربه اي نرفته اي . هرگز تجربه اي نداشته اي .
همه چيز در تئوری باقی می مانند .
شنیده ام :
والدین کمی نگران پسرشان بودند که چگونه درس سکس آن روز را خواهد گذراند . آنها امیدوار بودند که معلم زیادی پیش نرود .
پسر با بی حوصلگی جواب داد : اه , ما کاری نکردیم ـ ـ ما فقط امروز تئوری کار کردیم !
به یاد داشته باش . تنها تئوری نمی تواند کمکی بکند . باید تجربه شود . تمرین شود . فقط بعد از آن است که درک خواهی کرد .
و تو درباره ی سانیاسین پیر حرف می زنی . او شاید پیر باشد اما نمی تواند یک سانیاسین باشد . او شاید اینجا زندگی کرده باشد , اما با من نزیسته است . وگرنه این غیر ممکن است .
مردم کتابها را می خوانند . متون مقدس را نشخوار می کنند . و آنها با لغات خیلی خیلی با کفایت می شوند . و سپس شروع می کنند به , به کار بردن لغات بدون این که بدانند چکار دارند می کنند .
شنیده ام :
دکتری به دوست دخترش گفت : " من با تمام قلبم دوستت دارم ـ ـ و کلیه هایم , کبد , ستون فقرات و ...
....
این چیزی است که برای کسانی که لغات را نشخوار می کنند اتفاق می افتد . کمی بیدار شوید . از قواعد زبان شناسی بیدار شوید . مستی با زبان را رها کن ... و چیزها بسیار ساده می شوند . چیزها آسان هستند . خیلی ساده هستند . حقیقت ساده است . فقط تو پیچیده اش می کنی . حقیقت همینک هست , فقط تو دوری . در لغات گم شده ای , متون مقدس , تئوریها , سیستم ها , فلسفه ها . به خانه باز گرد .

پایان فصل ۴

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 17:46  توسط اشو  | 

 

پرسش سوم

من اشباح را باور ندارم و هنوز از آنها می ترسم . وقتی که شب تنها هستم , احساس می کنم که آنها آنجا هستند و می خواهند با من حرف بزنند ...

در حقیقت تو آن چیزهایی را که می ترسی , انکار می کنی . انکار تو به سادگی نشان دهنده ی ترس توست . می گویی اشباح را باور ندارم . اگر واقعاْ اشباح را باور نداری , پس ترس از کجا می تواند بیاید ؟ پس چرا باید بترسی ؟ برای چه ؟ اما بی اعتقادی تو چیزی نیست جز راهی برای پوشاندن ترست .
به یاد داشته باش : بی اعتقادی تو از روی ترست است . من مردم مذهبی را می بینم که از ترس به معابد و مساجد و کلیساها می روند . وملحدان را می بینم که از ترس خدا را انکار می کنند . اگر عمیقاْ بنگرم فرقی میان معتقدان به خدا و منکران خدا نمی بینم . آنها هر دو یکی هستند ـ ـ متفاوت عمل می کنند , ولی وضعیتشان یکسان است و ترسشان یکی است . تفاوتشان فقط در سطح است .
در هر ملحدی , معتقدی پنهان است . و در هر معتقدی , ملحدی پنهان است ـ ـ به همین دلیل است که تغییر مذهبشان به آسانی رخ می دهد . آیا داستان مشهور خلیل جبران را شنیده اید ؟
در یک شهر اتفاق افتاد :
دو فیلسوف بزرگ وجود داشت ـ ـیکی معتقد بود و دیگری ملحد . و کل شهر حوصله شان از دست این دو سر رفته بود . زیرا آن دو سعی می کردند شهر را مدام متقاعد کنند . و آنها همه را گیج کرده بودند . زیرا در اطراف می گشتند و با مردم حرف می زدند .
یک روز کسی با یکی از فیلسوفها حرف می زد و متقاعد می شد و روز بعد می آمد و با ملحدان برخورد می کرد و می خواست آنها را متقاعد کند و الی آخر . و کل شهر در اغتشاش بزرگی بود . زندگی انها ناممکن شده بود .
مردم می خواهند زندگی کنند . آنها زیاد نگران معتقد یا ملحد بودن نیستند . اینها فقط روشهای آنها برای گول زدن خودشان است . اما اغتشاش بسیار زیاد بود . و گول زدن غیر ممکن شده بود زیرا دیگری همیشه آنجا بود . و هر دو خیلی ها را متقاعد می کردند .
مردم شهر تصمیم گرفتند که این دو با هم بحث و مناظره کنند و تصمیم بگیرند . هر کس برد , ما با او خواهیم بود . ما همیشه با برنده ایم .
مردم همیشه با برنده اند .
در شوروی سابق , آنها کمونیست و ملحد بودند . آنها با قدرت همراه هستند . در هند همگی معتقدند . می دانی ؟ قبل از ۱۹۱۷ در شوروی مردم مذهبی تر از مردم هند بودند . آن یکی از مذهبی ترین کشورها بود ـ ـ و چه اتفاقی افتاد ؟ چه نوع مذهبی آنجا بود ؟ چه اتفاقی افتاد ؟ همان کشور کاملاْ ضد مذهب شد ! این کشور می تواند کاملاْ ضد مذهب شود . یکبار که کمونیستها روی قدرت باشند , این کشور  کاملاْ ضد مذهب خواهد شد . این مذهب همه دروغ است . این فقط ترس است . بنابراین هرکس در قدرت باشد , مردم او را دنبال می کنند . اگر ملحدان بر قدرت باشند پس حق با آنهاست . قدرت , حق است . قدرت مردم را متقاعد می کند .
بنابراین در ان شهر مردم جمع شدند و گفتند " امشب ماه کامل است و ما سرتا سر شب را بیدار خواهیم ماند و شما هم با هم بحث و مناظره کنید و تصمیم بگیرید . و هر کس برد , ما پیرو او خواهیم بود . ما همیشه پیرو فاتحان ایم . "
در هند ما گفته ای باستانی داریم که حقیقت همیشه برنده است . هر کس برنده شود , حقیقت می شود . مردم همیشه با برنده اند .
پس اتفاق افتاد : آن شب ماه کامل , هر دو فیلسوف بحث و مناظره کردند . آن دو منطق دانانی بزرگ بودند . اما هنگام صبح شهر بیشتر در اغتشاش فرو رفته بود . آنها همدیگر را متقاعد کرده بودند . بنابراین ملحد , معتقد شده بود و معتقد , ملحد ! و اغتشاش ادامه یافت .
اینها واقعاْ دو چیز متفاوت نیستند .
می گویی اشباح را باور ندارم ...
تو باور داری . تو سعی می کنی فقط خودت را گول بزنی ـ ـ به خاطر ترس .
می دانی که وقتی شب تنها هستی آنها آنجا هستند . اما تو حتماْ از خود اشباح نمی ترسی . آنها شبیه موجودات انسانی هستند . آنها مردمان خیلی بی ضرری اند . آیا هرگز شنیده ای که شبحی به آدولف هیتلر تبدیل شود ؟ یا چنگیز خان یا تیمور لنگ ؟ آیا هرگز شنیده ای اشباح فاجعه ی هیروشیما و ناگازاکی را به وجود آورند و برای جنگ جهانی سوم تدارک ببینند ؟ آیا هرگز شنیده ای که اشباح آسیب برسانند ؟ آسیب آنها , اگر بعضی اوقات داستانهایی شنیده ای , کم و بیش جزئی اند ـ ـ چیزهایی کوچک .
من درباره ی یک شبح جوان شنیده ام : شبح جوان خیلی ترسید وقتی که دوستانش به او داستانهای زیادی از آدمها گفتند .
و من نیز شنیده ام : پس شبحی وجود دارد که وجود مردم را باور ندارد . آنها نیز از تو می ترسند . و تو می گویی از آنها می ترسی وقتی که شب تنها هستی و حس می کنم که آنها آنجا هستند و می خواهند با من حرف بزنند ...
من همچنین شنیده ام : شبح پدر به پسرش گفت : "شبح فقط زمانی هست که تو با او حرف بزنی . "
نگران نباش . آنها هم اکنون بسیار نگرانند . آنها از تو می ترسند . اشباح مردم ساده ای هستند , خیلی ساده . در واقع آنها شبیه مردمی همچون تو هستند , آنها فقط بدن ندارند بنابراین نمی توانند آسیب زیادی برسانند .
اما ترس از طرف اشباح نمی آید ـ ـ ترس آنجاست ترس آمدن اشباح . تو می ترسی و می خواهی که ترست را جایی تصور کنی ـ ـ زیرا ترسیدن بدون دلیل , مردم را بیشتر می ترساند .
اگر ترس بیش از اندازه باشد , تو قادر به تحمل آن نخواهی بود . تو به چیزی نیاز داری تا از آن بترسی . بنابراین مردم اشباح خود را می آفرینند .
در آمریکا آنها از کمونیستها می ترسند . در روسیه آنها از کاپیتالیستها می ترسند و الی آخر . مردم اشباح خودشان را می آفرینند . هندوها از مسلمانان می ترسند . مسلمانها از هندوها می ترسند . هرکس از دیگری می ترسد . مرد از زن می ترسد . زن از مرد می ترسد . بچه ها از والدینشان می ترسند و والدین خیلی بیشتر از بچه هایشان می ترسند . دانش آموزان از معلمشان می ترسند و معلمها خیلی بیشتر از دانش آموزان می ترسند .
آن ترس است . ترس آنجاست . و شناخت ترس محض , رفتن به ماورای آن است . بنابراین در مورد اشباح خودت را به دردسر نینداز . اگر کسی تو را متقاعد کند که شبحی وجود ندارد یا کسی تو را متقاعد کند که آنها مردمانی زیبا هستند , آن مشکل را حل نخواهد کرد . تو فقط ترست را به چیز دیگری منتقل کرده ای . ترس باقی خواهد ماند . تو علتی دیگر خواهی یافت .
فرقی نمی کند . انسان فلسفه اش را عوض می کند . دلیل ها را عوض می کند اما واقعیت ابتدایی انسانیت همان باقی می ماند .
برای مثال در گذشته مردم از اشباح می ترسیدند . آنها توسط اشباح اسیر می شدند . مسیح خیلی از مردم را از چنگ اشباح آسوده کرد . سپس فلسفه ها تغییر کردند . فروید اشباح جدیدی آفرید , شیزوفرنی ـ ـ تفسیری نوین از همان ترس , پارانویا .
تفاسیر جدید , لباسهای جدید , اما همان مشکلات قدیمی . نخست مردم توسط اشباح اسیر می شدند و آن آسانتر بود ـ ـ آن اشباح زیاد دشوار نبودند . حتی مرد ساده ای همچون مسیح بسیاری از مردم را با یک لمس تنها نجات داد . اشباح آنها ساده بودند .
اشباحی که فروید آفریده بسیار دشوار اند : تو ۵ سال روی نیمکت دراز می کشی و بلند می شوی و اشباح با تو بلند می شوند . و تو روی نیمکتی دیگر با روان کاوی دیگر دراز می کشی و همان داستان دوباره تکرار می شود . آهسته آهسته اگر زیاد پول نداشته باشی , به این درک می رسی که شخص باید با این اشباح زندگی کند . نکته ای وجود ندارد ـ ـ اما اگر پول داشته باشی مشکل بزرگی وجود خواهد داشت . پس آن درک هرگز نمی آید . در میان مردم ثروتمند فهم هرگز نمی آید زیرا آنها می توانند از عهده ی مخارج آن بر بیایند . فهم فقط در میان مردمان فقیر می آید زیرا از عهدهی مخارج بر نمی آیند . آنها باید بفهمند . آنها محکوم به فهمیدن اند .
به همین دلیل است که روان شناسان در کشورهای فقیر بازار خوبی نداشته اند . چه کسی می تواند ۵ سال روی نیمکتی دراز بکشد و به شخص احمقی که به او می نگرد چرند بگوید ؟ هیچ اتفاق نمی افتد . اما در غرب مردم پول و زمان دارند ـ ـ و با آن چه بکنند ؟
و ارتباط غیر ممکن می شود . هیچ کس نمی خواهد با تو حرف بزند . بنابراین تو باید شنونده ای حرفه ای باشی ـ ـ آنها روان کاو اند . آنها شنوندگان حرفه ای هستند : تو به آنها پول می دهی . تو حرف می زنی و آنها گوش می دهند . تو احساس خوبی داری . حداقل تو یک شنونده داری و یک شخص خیلی متخصص . و او خیلی با توجه گوش می کند . حداقل نشان می دهد که با توجه گوش می کند . احساس خوبی می دهد ـ ـ حداقل یک نفر وجود دارد که تو را می فهمد . به تو گوش می دهد . به تمام چرندی که می گویی توجه می کند . تو احساس خوبی داری . نفس تو احساس خوبی دارد .
اما مشکلات همان جایی که بودند باقی می مانند . تغییری نمی کند .
مشکل فقط در صورتی می تواند تغییر کرده باشد که آن را مستقیماْ و فوراْ درک کنی . ترس آنجاست . هیچ دلیلی برای آن ترسی که آنجاست نیاور  ـ ـ اشباح , بیماری و مرض , پیری و چاقی , عاشق شدن , کشته شدن , ترس از وجود یک قاتل و ...
به هزاران نفر گوش داده ام . تمام انواع ترس را دیده ام . کسی می ترسد اگر خودش را به اندازه ی کافی کنترل نکند خودکشی خواهد کرد . حالا ترس آنجاست . کسی می ترسد که اگر او خودش را کنترل نکند کسی را خواهد کشت . کسی می ترسد که دارد پیر می شود . کسی می ترسد که دارد چاق می شود . تو می ترسی که شاید لاغر شوی . خیلی سخت است که کسی را پیدا کنی که از چیزی یا دیگری نترسد .
بنابراین نزد من , آن چیزها نامربوط اند . ترس چیز ابتدایی ای است . چرا انسان می ترسد ؟ به درون دلایل و علتها و توضیحات نرو ـ ـ مستقیماْ به درون ترس برو .
بنابراین دفعه ی بعد که در اتاق تنها هستی , چشمهایت را ببند و به درون ترست برو . در مورد اشباح خودت را به دردسر نینداز ـ ـ فقط به داخل ترس برو . اگر لرزیدن آمد , بلرز , اما هیچ توضیحی برای لرزیدنت پیدا نکن که به خاطر اشباح است . آن فقط توضیحی برای توجیه کردن ترس است . فقط به درون لرزش برو . بی هیچ دلیلی بلرز . اگر احساس مسخره بودن می کنی , مسخرگی هرگز دلیلی ندارد ـ ـ اما به درون خود ترس برو . چیز دیگری بین خودت و ترس نیاور . آن حیله ی ذهن است . و اگر بتوانی عمیقاْ به داخل ترس بروی , شگفت زده خواهی شد . عمیق تر که بروی ترسهای بیشتر و بیشتری دور و ناپدید می شوند . و وقتی که همین مرکز را لمس کردی , در پایین ترین مرکز آن , ترس ناپدید می شود . تو فقط آنجا هستی . در نهایت سکوت . شبحی آنجا وجود ندارد . حتی تو نیز آنجا نیستی . همه سکوت است . بی نهایت سکوت . کاملاْ ساکت . آن سکوت شادی است . آن سکوت بی ترسی است .

پایان پرسش ۳- تا ص ۳۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 16:17  توسط اشو  | 

 

مردم خدا را انکار می کنند ـ ـ آنها انکار می کنند زیرا حضور خداوند آنها را خیلی خیلی ناراحت و مضطرب می کند . تجربه ی خودم این بوده است که مردمی که زیاد در ترسند , عمیقاْ در ترس , خدا را انکار می کنند . آنها هر چیزی را که برایشان قابل فهم نباشد , انکار می کنند . آنها همیشه می خواهند همه چیز در چهارچوب نظم باشد , زیرا چیزی را که تو در چهارچوب نظم قرار می دهی , آن در کنترل تو است . آن در مشت توست . تو استادی .
و زندگی غیرمنطقی است و اگر عرفا را درک نمی کنی , از فیزیکدانان بپرس ـ ـ آنها نیز غفلتاْ حقیقتی یکسان را می گویند . از آلبرت اینشتین یا ادینگتون بپرس ـ ـ از این انسانها بپرس , زیرا آنها پدیده ی خیلی عجیبی را دیده اند , عجیب و غیر منطقی . عمیقاْ به درون موضوع نگاه کن . الکترون ها طوری رفتار می کنند که منطقی نیست . راهی برای پیش بینی رفتار یک الکترون نیست و آن رفتار متناقض است ـ ـ به همین دلیل است که " کوانتا " نامیده می شود . " کوانتا " یعنی ذره ای با رفتاری عجیب که می توانی فکر کنی که آن یک ذزه است یا یک موج است .
هر دو با هم . هم زمان ! آن غیر ممکن است . آن بسیار بر علیه هندسه ی اقلیدسی است . یا چیزی یک نقطه است یا چیزی یک خط است . یا چیزی یک ذره است یا چیزی یک موج است . یک چیز نمی تواند هم زمان هر دو باشد . اما آن هست .
وقتی هایزنبرگ پرسیده بود " چگونه می توانی آن را بگویی ؟ آن غیر منطقی است ! "
او گفت : " آن غیر منطقی است , اما ما چکار می توانیم بکنیم ؟ ما نمی توانیم به کوانتا دستور بدهیم مستقیم و منطقی رفتار کند . ما قدرتی بر آنها نداریم . آنها این گونه رفتار می کنند . پس اگر غیر منطقی است , منطق خودت را عوض کن ـ ـ اما ما نمی توانیم کوانتا را تغییر دهیم . ما نمی توانیم آنجا پلیس بگذاریم تا بگوید : " حرکت کن ! منطقی حرکت کن . اخلاقی حرکت کن . " "
این تئوری نا مطمئن به نظر می آید . فیزیک تقریباْ دارد به عرفان نزدیک می شود . زیرا آنها نیز با پدیده ای غیر منطقی برخورد کرده اند . آن غیر قابل درک است . آن همچون یک راز است . اگر یک راز قابل درک شود ,  آن دیگر یک راز نیست . تو آن را حل کرده ای  .
و انسان از روی ترس , سعی می کند تمام رازها را حل کند . اگر نتواند حل کند سپس انکار می کند . به همین دلیل است که دانشمندان روح را انکار می کنند ـ ـ زیرا نمی توانند آن را حل کنند . آن مشکلات بسیاری به وجود می آورد . همین عقیده ـ ـ آن حل نشدنی می شود . روحی وجود ندارد .
چیزهایی وجود دارند که فهمیدنی نیستند . فقط به دو شخص فکر کن که به موسیقی خوبی گوش می دهند . یکی موسیقی دان است و دیگری نیست . هر دو به موسیقی مشابهی گوش می دهند . موسیقی دان به هارمونی و ملودی گوش می کند و دیگری فقط به نتهای تنها گوش می دهد . نتهای تنها . او سر و صدا خواهد شنید ـ ـ یک نت . نتی دیگر . نتی دیگر ـ ـ نتها همدیگر را دنبال می کنند ـ ـ اما او رشته ی بین آنها را نخواهد دید . او قادر به دیدن ملودی ای که از آن می آید نیست . آن ملودی برای گوشهای او نامرئی باقی می ماند . شنیده نمی شود . ولی موسیقی دان قادر به شنیدن ملودی است گرچه نمی تواند آن را ثابت کند - ـ آن نافهمیدنی است .
ملودی چیست ؟ آن خداست . ملودی چیست ؟ ملودی موسیقی ای است که چیزی بیش از کل قسمتها را در بر دارد . چیزی بیش از کل قسمتها در ملودی هست . آن معنای روح است . چیزی بیشتر از کل بدن-ذهن , روح است . و خدا چیست ؟ چیزی بیش از عالم . چیزی بیش از کل بخش ها . اما آن نافهمیدنی است . و آن مافوق منطق نیست . زیرا مافوق منطق باز همان فهم ذهنی است .
منطق , ترس است . آنها یک چیز مشابه اند . منطق از روی ترس است ! از روی ترس درنیافتن . از روی ترس هرج و مرج . منطق جهان کوچکی می آفریند . منطق مانند باغچه ای است که درست کرده ای و نه حتی شبیه باغ ذن اما شبیه باغ انگلیسی ـ ـ با قرینه , عقلانی . به همین دلیل است که باغ های انگلیسی زشت اند . زیرا آنها مصنوعی و غیر طبیعی اند .
در طبیعت هیچ قرینه ای وجود ندارد . اگر به جنگل بروی , آنجا هیچ قرینه ای وجود ندارد . درختان هر گونه که می خواهند رشد می کنند و هر درختی خودش را زندگی می کند . اما آن زیبایی یک جنگل است . تو می توانی در آنجا لمحه ای از خدا را حس کنی اما نمی توانی لمحه ای از خدا را در باغ انگلیسی حس کنی . می توانی لمحه ای از ویکتوریا را حس کنی ! اما نه خدا .
آن زیبایی باغ ذن است .
یکبار اتفاقی افتاد :
امپراطوری بزرگ درباره ی باغ ذن از استاد ذن می آموخت . ۳ سال او تحت تعلیم بود و باغ زیبایی ساخت . او هزاران باغبان را به کار واداشت . او از استاد ذن آموخته بود و او هر چیزی را که آموخته بود , انجام داده بود . بعد از ۳ سال استاد آمد . امپراطور وحشت زده بود . زیرا در این ۳ سال آن مرد را شناخته بود . او درنده خو بود . و تو نمی توانستی او را گول بزنی . او هر گونه تلاشی کرده بود . هرچه استاد گفته بود , انجام داده بود . اما هنوز می ترسید ـ ـ زیرا هنوز راز را نیاموخته بود .
او هنوز منطقی بود . او چیزی در چهارچوب نظم بود . اگرچه باغ خیلی بی قرینه ساخته شده بود ـ ـ اما در خود بی قرینگی آن , منطقی وجود نداشت . قرینه در پشت آن پنهان بود .
استاد آمد . به اطرافش نگاه کرد . و اصلاْ لبخند نزد . ۴ ساعت در اطراف قدم زد . به تمام باغ نگاه کرد و امپراطور عرق کرده بود . او رد شده بود . استاد یک کلمه حرف نزده بود . و در آخر گفت : " من یک برگ مرده در باغ نمی بینم . تمام برگهای مرده کجا هستند ؟ چگونه همچین باغ بزرگی می تواند بدون برگ مرده باشد ؟ ! "
و امپراطور گفت : " من به خدمتکارانم گفته ام تمام برگهای مرده را جمع کنند زیرا شما دارید می آیید . "
او گفت : " به آنها بگو تمام برگهای مرده را بازگردانند ! "
آنها به خارج باغ رفتند . آنها تمام برگهای مرده را بازگرداندند و استاد تمام برگهای مرده را در باغ پخش کرد . و باد شروع به بازی با برگهای مرده کرد و آنها را در تمام باغ پخش کرد . و او خندید و گفت : " حالا خوب است ـ ـ حالا طبیعی است . ولی تو رد شدی . ۳ سال دیگر , سپس من دوباره خواهم آمد . "
جهش کوانتومی چیست ؟ جهش کوانتومی حرکت از سیستم با ناسیستم است . حرکت از نظم به بی نظمی . حرکت از محدود به نامحدود . حرکت از آگاه به نا آگاه . یک جهش کیهانی نمی تواند از منطق به مافوق منطق باشد ـ ـ چه جهشی صورت گرفته است ؟ در آنجا جهشی وجود ندارد . یک ارتباط وجود دارد . آن یک اتصال است .
منطق و مافوق منطق در یک رشته هستند . جهش کوانتومی کجاست ؟ آن وقتی است که ریسمان را پاره کرده باشی . وقتی که کهنه ناپدید می شود و نو ناگهان هستی می یابد ـ ـ و  شکافی میان این دو وجود دارد . رابطه ای وجود ندارد . آن به شهامت نیاز دارد . به همین دلیل است که من دوباره و دوباره پافشاری می کنم : مذهب فقط برای انسانهای با شهامت است . مذهب فقط برای آنهایی است  که شهامت کافی را دارند . کسی که به خطرناکانه زیستن عشق می ورزد .

پایان پرسش دوم ـ تا ۲۷  

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:10  توسط اشو  | 

 

کیستی تو که به درون عمق احساسات می روی ؟ ـ ـسر , ذهن , فکر , منطق . بله , اگر با منطق به درون احساسات بروی , منطق نظم دنهده ای قدیمی است . آن با نظم دادن و روش مند کردن آزار می دهد . هرکجا برود فوراْ شروع به طبقه بندی می کند . نمی تواند اجازه ی هرج و مرج بدهد  ـ ـ هرج و مرج همچون مرگ به نظر می رسد . آن فورا شروع می کند به گذاشتن چیزها در طبقه .
این شخص کیست , پاراد , چه کسی عمیقاْ به درون احساسات می رود ؟ درباره ی چه کسی حرف می زنی ؟ تو با سر یکی شده ای ـ ـ در آن راهی که تو می روی احساسات تا اندازه ای اتفاقی هستند .
تو احساس نیستی . تو سری . سر باقی می مانی . پس طبیعتاْ زود یا دیر نظم دهنده خواهی شد . و اگر نتوانی آن چه را که بر نظم می شورد را نظم بدهی , انکارش خواهی کرد . خواهی گفت که وجود ندارد . فراموشش خواهی کرد . هیچ کس نمی گذارد فشاری دائمی بر او وارد شود .
به همین دلیل است که میلیونها نفر خدا را انکار کرده اند ـ ـ زیرا هم حضور خداوند , هم اعتقاد به وجود خدا , ترساننده است . آن یهنی زود یا دیر باید با او مواجه شوی ذ. زود یا دیر باید در مقابلش قرار بگیری . آن مردم را خیلی می ترساند . وحشت می کنند ـ ـ فقط به خاطر همین عقیده : روبرو شدن با خدا ! سپس چکار می کنی ؟ آیا لایق هستی ؟ آیا قادر خواهی بود که به خدا بگویی این آن چیزی است که انجام داده ای ؟ این چیزی است که در زندگیت تباه کرده ای ؟ که نخست وزیر بوده ای ؟ که آن قدر احمق بوده ای که تمام زندگیت را به دنبال قدرت سیاسی گذرانده ای ؟ که مرد ثروتمندی بوده ای , که تمام زندگیت را در جمع کردن آشغال تلف کرده ای ؟ آیا قادری با خدا رو به رو شوی ؟
و هرچه در زندگیت به آن رسیده ای , در اینجا تو را ترک خواهند کرد . قادر نخواهی بود پول یا قدرتت را با خود حمل کنی . برهنه خواهی ایستاد . در نهایت شرم .
داستان زیبایی وجود دارد :
وقتی اسکندر بزرگ به هند آمد , در میان راه با مرد عجیبی دیدار کرد , دیوژن . دیوژن یکی از گلهای نادر هشیاری انسانی است .
اسکندر به خاطر این مرد هیجان زده بود . داستانهای زیادی در مورد این مرد شنیده بود . می ترسید به نزد او برود . از او پایین تر بود . اما وقتی که به هند آمد , در راه شنید که او همین کنار رودخانه می زید . پس نتوانست در برابر وسوسه ی نفس مقاومت کند و گفت : " هیچ کس در بازگشت به خانه نخواهد دانست که من دیوژن را دیده ام . و من همیشه می توانم بگویم که من فقط داشتم رد می شدم و تصادفي او را ديدم . "
او رفت تا ديوژن را ببيند . صبح زمستان بود . نسيم سردي مي وزيد و ديوژن در ساحل رود دراز كشيده بود , روي شن ‌. برهنه حمام آفتاب می گرفت . او مرد زیبایی بود . جایی که روح زیبایی وجود دارد , زیبایی ای از راه می رسد که که مال این جهان نیست ـ ـ چیزی غیر منطقی است . اگر اسکندر زیبا بود , آن منطقی است . به خاطر داشته باش , زیرا هر چیزی که فکر کنی او داشت . قدرت , پول . او تمام چیزی که قابل تصور است را داشت , زیبایی ای که از مالکیت می آمد .
حالا , اینجا مردی برهنه دراز کشیده بود . بدون هیچ چیزی ـ ـ او چیزی نداشت . نه حتی یک کاسه ی گدایی . بودا حداقل یک کاسه ی گدایی داشت . دیوژن کاسه ی گدایی نداشت , زیرا یک روز که داشت پیاده روی می کرد و با کاسه ی گدایی اش به سمت رودخانه می رفت تا آب بنوشد , سگی را دید که به سمت رود هجوم آورد . مطمئناْ سگ زودتر رسید و به درون رود پرید و آب نوشید . دیوژن خندید و گفت : " این سگ به من درسی آموخت . اگر او می تواند بدون کاسه ی گدایی زندگی کند , پس من چرا نتوانم ؟ " . او کاسه ی گدایی اش را انداخت . او نیز مثل سگ به داخل رود پرید و آب نوشید .
و این سگ باید چیزی را در دیوژن دیده باشد , زیرا آنها با هم دوست شدند : آنها با هم زندگی کردند .
اسکندر آمد . او نمی توانست وقار و زیبایی آن مرد را باور کند . او هرگز چنین انسان زیبایی ندیده بود , در نهایت زیبایی , چیزی از ناشناخته , چیزی غیر منطقی ـ ـ زیرا دلیلی وجود نداشت !
او در حیرت بود و گفت : " آقا ـ ـ " او در زندگیش به هیچ کس آقا نگفته بود . " آقا من بی اندازه تحت تأثیر وجود شما قرار گرفته ام و دوست دارم کاری برایتان انجام دهم . آیا چیزی هست که من بتوانم برایتان انجام دهم ؟
دیوژن گفت :" فقط کمی آن ور تر برو  زیرا جلوی خورشید را گرفته ای ـ ـ همین . به چیز دیگری نیاز ندارم . "  اسکندر گفت : " اگر من شانس دیگری برای آمدن به زمین داشته باشم , از خداوند خواهم خواست به جای اسکندر مرا دیوژن سازد .
دیوژن خندید و گفت : تو آن را نمی خواهی , زیرا چه کسی اکنون جلوی تو را گرفته است ؟ تو می توانی دیوژن شوی . کجا می روی ؟ ماه هاست که سربازانت را دیده ام که حرکت می کنند و حرکت می کنند ـ ـ کجا می روید ؟ و برای چه ؟
اسکندر گفت : " من به هند می روم تا تمام جهان را فتح کنم . "  و سپس چه خواهی کرد ؟ " دیوژن پرسید .  اسکندر گفت : " سپس استراحت خواهم کرد . "  و دیوژن دوباره خندید و گفت : " تو دیوانه ای ـ ـ زیرا من هم اکنون استراحت می کنم و جهان را فتح نکرده ام . من ضرورت آن را در نمی یابم . اگر در پایان می خواهی استراحت کنی و آسوده باشی , چرا حالا نه ؟ چه کسی به تو گفته که قبل از استراحت کردن , باید جهان را فتح کنی ؟ و من به تو می گویم : اگر الان استراحت نکنی , سپس هرگز . تو هرگز قادر نخواهی بود که جهان را فتح کنی , زیرا چیزی یا جایی همیشه فتح ناشده باقی می ماند ـ ـ و زندگی کوتاه است و زمان به شتاب می گذرد . تو در نیمه ی سفرت خواهی مرد ـ ـ هرکسی در میان سفر می میرد . اسکندر گفت : من همیشه آن را در ذهنم نگاه خواهم داشت , اما همینک نمی توانم انجامش دهم . اما خیلی خیلی از پند شما ممنونم . "
و اسکندر در نیمه ی راه مرد . او هرگز به خانه نرسید . او در راه مرد . و قتی که از هندوستان بازمی گشت , در راه مرد . و آن روز دیوژن را به یاد آورد . فقط دیوژن در ذهنش بود ـ ـ او هرگز نتوانست در زندگی اش استراحت کند , و آن مرد در استراحت بود .
و سپس یک داستان عجیبی هست که در طول دوران معروف گشته است که دیوژن نیز در همان روز مرد . و آنها در راهی که به سمت خدا می رفت , همدیگر را دیدند . از لبه ی رودخانه عبور می کردند . اسکندر جلوتر بود . چند قدم جلوتر , وقتی که شنید کسی پشت سر اوست , به عقب نگاه کرد و شگفت زده شد ـ ـ شگفت زده و شرمنده شد . دیوژن بود . همان زیبا مرد .
اسکندر سعی کرد شرمندگی اش را پنهان کند  . او گفت : " پس دوباره همدیگر را دیدیم , امپراطور و گدا . "
و دیوژن گفت : " درست است . اما یک چیز را درک نکرده ای : تو نمی دانی که چه کسی گدا و چه کسی امپراطور است . تو گدا هستی و من امپراطورم . زیرا من زندگی ام را به تمامی زیسته ام . از آن لذت برده ام . و می توانم به نزد خداوند بروم . می توانم با او چهره به چهره شوم . تو قادر به روبه رو شدن با او نخواهی بود . زیرا می توانم ببینم : تو حتی نمی توانی با من رو به رو شوی ! تو وحشت زده ای , شرمنده ای . نمی توانی به چشمانم بنگری ـ ـ چه رخ خواهد داد آن گاه که با خدا روبه رو شوی ؟ کل زندگیت تلف شده است . "

تا۲۲ ......

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:23  توسط اشو  | 

 

تجارب معمولی ما به سه قسمت تقسیم می شوند :شناسنده , شناسه و دانش . تجربه ی مذهبی , پدیده ی بی نظیری است . هیچ شناسه ای وجود ندارد . شناسنده ای وجود ندارد . فقط دانستن وجود دارد . شناسنده رفته است . شناسه ناپدید شده است . فقط دانستن وجود دارد .
عاشق دیگر آنجا نیست . معشوق دیگر آنجا نیست . آنجا فقط عشق ورزیدن هست . آن نمی تواند یک تجربه ی معمولی خوانده شود . اگر می خواهی آن را " تجربه " بنامی , آن را در گیومه بگذار .
تو می گویی : " آن تجربه ی من بوده است که زیاد هم نبوده است که تجربه ی مذهبی غیر منطقی است یا مافوق منطق است ."
پس هرچه تجربه کرده ای , پدیده ی ذهنی بوده است . ذهن تو می تواند آن را دریافت کند . سپس می توانی آن را مافوق منطقی بسازی !
برای مثال اگر انرژی خاصی را حس می کنی که از ستون فقراتت می آید , این مافوق منطق است . در واقع من حتی آن را مافوق منطق نیز نمی نامم ـ ـ آن فقط منطقی است . نیازی به آوردن مافوق نیست , آن کلمه ی بزرگ . آن همه تجربه است , فیزیکی , تجربه ی ملموس .
یا تو نور سفیدی را در مرکز چشم سومت می بینی , نور بزرگی می آید ـ ـ این یک تجربه است . و این را می توانی مافوق منطق بنامی زیرا یک تجربه ی معمولی نیست . اما این مذهب نیست .
مذهب فراتر از همه ی اینهاست . نوری وجود ندارد , انرژی ای وجود ندارد , خدایی وجود ندارد تا برخورد کند , چیزی برای ترک تو وجود ندارد ـ ـ همه چیز ناپدید شده است . آن نهایت خلأ است . آن چه که بودا شونیاتا می نامد ـ ـ تهیا .
آن مافوق منطق نیست : آن به سادگی غیر منطقی است . منطق نمی تواند آنجا باشد زیرا ذهنی از این قبیل وجود ندارد . منطق , سایه ی ذهن است . وقتی خود ذهن ناپدید شد , منطق نمی تواند وجود داشته باشد . آنها به همدیگر چسبیده اند .
چیزی که تو " منطق سر تنها " می نامی , فقط منطق است . بعضی اوقات می توانی شروع کنی به نامیدن منطق قلب , یک نوع دیگری از منطق , اما آن اصلاْ منطق نیست . اگر هنوز منطق است , معمولی یا مافوق , پس آن هنوز در سر است . سر , منطقی است , قلب غیر منطقی است ـ ـ
عاشق یک زن می شوی , چه منطقی در آنجا وجود دارد ؟ و آنجا اگر منطق هست , عشق نمی تواند وجود داشته باشد . اگر فکر کنی او ثروتمند است , اگر فکر کنی تنها دختر والدینش است , اگر فکر کنی با او قدرتمند و با پرستیژ خواهی شد , پس در آنجا منطق وجود دارد اما عشقی وجود ندارد . آن یک مشکل است! والدینت در مورد موضوع عشقی تو منطقی فکر می کنند و تو غیر منطقی می اندیشی . به همین دلیل است که بچه ها و والدین نمی توانند با هم ارتباط برقرار کنند ـ ـ گپ بزنند .
یک جوان به اندازه ی کافی شجاع هست . او هنوز می تواند ریسک کند ـ ـ او دوست دارد که ریسک کند . او انرژی و سرزندگی این را دارد که به درون ناشناخته برود . اما پیران , آنها که زندگیشان را کرده اند , می دانند که خطرناک است . آن ناایمن است ـ ـ منطقی بودن بهتر است . ازدواج توسط مردمان منطقی ایجاد شده است . آنها موضوعات عشقی را کاملاْ کشته اند . آن خطرناک بوده است . هند یکی از منطقی ترین کشورهای دنیاست .
منطق این بود : بگذارید بچه ها ازدواج کنند , حتی وقتی که چیزی درباره ی عشق نمی دانند ـ ـ ازدواج بچه . آن نتیجه ی منطق است . وگرنه ممکن است هزار و یک مشکل پیش بیاید . یک پسر برهمنی می تواند عاشق یک دختر سودرایی شود , و آن دشواری هایی را به وجود می آورد . دختر یک مرد ثروتمند می تواند عاشق پسر مرد فقیری شود , و آن دشواریهایی خواهد داشت .
بهتر است که از تمام دشواری ها اجتناب شود : ازدواج بچه رواج یافت . آن نتیجه ی منطق بود . قبل از این که چیزی در مورد عشق بدانند بگذار ازدواج کنند , بنابر این آنها همچون خواهر و برادر با هم رشد می کنند .
هرگز نمی توانی خواهرت را انتخاب کنی , هرگز نمی توانی برادرت را انتخاب کنی ـ ـ و هنوز دوستشان داری . آن عشق واقعی نیست . آن فقط تمایل داشتن است . آشنایی است . زندگی کردن با یکدیگر , بازی کردن با یکدیگر , شخص متمایل می شود .
هند تنزل کرده است ـ ـ فقط یک نوع رابطه از میان تمام آزادیها قابل انتخاب است . پدرت را انتخاب نمی کنی , آن داده می شود . مادرت , برادر و خواهرت را انتخاب نمی کنی , عمو ها و دایی ها را نمی توانی انتخاب کنی ـ ـ آنها همگی داده می شوند . فقط یک نوع آزادی ماند که خطرناک هم بود : تو می توانستی همسر یا شوهرت را انتخاب کنی . هند آن آزادی را نیز نابود کرد . تو حتی اجازه نداشتی آن را برگزینی , بچه های کوچک , چهار ساله , پنج ساله ـ ـ
وقتی که مادرم ازدواج کرد , فقط هفت سال داشت . من بارها از او پرسیده ام : " به من بگو چگونه آن را حس کردی ؟ "  او گفت : " نمی دانستم چه اتفاقی می افتد . من فقط از آن چه که روی می داد لذت می بردم . من رفتم بیرون تا ببینم چه اتفاقی دارد می افتد و آنها مرا به درون خانه کشیدند . و آن روز که مراسم در حال برگزاری بود , مرا بستند , زیرا بسیار هیجان زده بودم به خاطر دسته ها و موسیقی و اسبها . و مردم می آمدند ـ ـ "
و من از پدرم پرسیدم " چه احساسی داشتی ؟ " او گفت : " نمی دانم ـ ـ من فقط از اسب سواری لذت می بردم ! "
یک بچه ی کوچک ـ ـ باید لذت ببرد . و بسیاری از مردم در اطراف او راه می رفتند ـ ـ باید احساس یک پادشاه به او دست داده باشد . چیزی اتفاق می افتاد , اما چه چیزی ؟
سپس آنها با هم رشد کردند . سپس . طبیعتاْ وقتی که با هم رشد می کنید شروع به متمایل شدن به دیگری می کنید ـ ـ اما عشق انکار شده است , عشق به قتل رسیده است . بسیار نادر است اگر عشقی وجود داشته باشد . امکان زیادی برای رشد عشق وجود ندارد زیرا تمام ماجراهای عاشقانه نابود شده اند .
قلب غیر منطقی است . ذهن منطقی است . قلب را مافوق منطق ننام . آن دوباره کاری است . پاراد , ترس تو . تو از قلب می ترسی , تو می خواهی آن را زیر سلطه ی سر بیاوری . منطق قانون سر است .
انسانهایی هستند که عاشق نیستند . فکر می کنند که عاشق اند ـ ـ احساس کردن آنها از طریق فکر کردن می آید . و قتی که نزد من می آیند و می گویند " فکر کنم عاشقم " , از آنها می پرسم " فقط درست باشید ـ ـ چه عاشق باشید , چه نباشید . چگونه می توانی فکر کنی که عاشقی ؟
فکر کردن دروغین و غلط است اما فکر کردن غالب می شود . ما آموزش دیده ایم فکر کنیم و از احساسات اجتناب کنیم . احساسات خطرناک اند . آنها بی فایده اند . فکر کردن سودمند است , آن تو را قادر می سازد تا در جهان زندگی کنی , در جهان مبارزه کنی ـ ـ برای بقا , برای جاه طلبی هایت .
آن تو را حسابگر , حیله گر و زرنگ می کند . به تو قدرت می دهد . احساس کردن ؟ احساس کردن به تو هیچ قدرتی نمی دهد . احساس کردن هیچ مصلحتی در خودندارد . فکر کردن سیاسی است : احساس کردن مذهبی است . و من هیچ سیاستمداری را ندیده ام که مذهبی باشد یا بتواند مذهبی شود , مگر این که از سیاست کناره بگیرد . و من هرگز شخصی مذهبی ندیده ام که بتواند سیاستمدار باشد . غیر ممکن است . اگر سیاستمدار باشد , پس مذهب او غلط است , پس وجود مذهبی او نیز بخشی از سیاست اوست .

تا ۱۷ ـ - ـ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 17:21  توسط اشو  | 

 

حالا منطق سعی می کند تا از خودش دفاع کند . منطق از بی منطقی می ترسد . اگر آن را مافوق منطق بنامیم خوب است ؟ ـ ـ فقط با عوض کردن برچسب ؟ یک گل رز , یک گل رز است ـ ـ آنچه که تو نامیده ای ( مافوق منطق ) هیچ تفاوتی را ایجاد نمی کند . آن گل رز خواهد ماند حال با هر نامی که خوانده شود . چرا فقط با نامیدن " مافوق منطق " , ذهن تو احساس بهتری دارد ؟ با مافوق منطق خواندن آن , ذهن مدعی آن می شود . می گوید : " آن در محدوده ی من است ـ ـ مافوق ممکن , اما آن در محدوده ی من است .پس من می توانم پناهش دهم . می توانم نگاهش دارم . تو نیازی نداری که به ماورای من بروی . "
تو فقط کمی بیشتر منطقی شده ای . تو فقط مرزهای خودت را کمی بزرگتر کرده ای . حبس تو باقی می ماند . زندان به مافوق زندان تبدیل می شود . مرزهایش بزرگتر می شود . تو مرزهایت را دورتر برده ای . تو می توانی آنها را آنقدر دور ببری که نتوانی ببینیشان . این همان چیزی است که در دنیا رخ داده است . همیشه رخ داده است . چیزی که تو ملیت می نامی چیست ؟ آن مافوق زندان است . مرزهایت آنقدر دورند که نمی توانی ببینیشان . اما وقتی که به مرزهای یک کشور با کشور دیگر برخورد می کنی به یاد می آوری که یک زندانی هستی . سپس می بینی که توسط پلیس و ارتش محاصره شده ای , که ویزا مورد نیاز است , که پاسپورت مورد نیاز است . که تو به زمین تعلق نداری , که کل زمین به تو تعلق ندارد . آن زندان بزرگی است که هندوستان , چین , پاکستان , آمریکا , کانادا , نام دارد ـ - زندانهای زیادی در زمین وجود دارد . اما آنها خیلی بزرگند ! جز آن که به مرز نزدیک شوی آنها را نخواهی دید .
آن را احساس نکرده ای ؟ تو در مزر میان دو کشور احساس ناراحتی زیادی می کنی : به سادگی خودت را زندانی حس می کنی . تو انسان آزادی نیستی . و آزادی به نظر می رسد فقط در حد حرف است .
آزادی نمی تواند در زمین وجود داشته باشد مگر این که ملت ها ناپدید شوند . ملت ها نمی توانند به آزادی اجازه دهند و تمام نهادها و تشکل های جهان حتی آنها که دموکراتیک خوانده می شوند .
آنها حرف می زنند و آنها فقط درباره ی جنبش آزادی حرف می زنند . این چه نوع جنبش آزادی ای است ؟ و باید آن را توسط تجربه ای تلخ بشناسی . زیرا در اینجا از انواع توهینها رنج می بری . پلیس در پی تو است . دولت در پی تو است : " تو باید کشور را ترک کنی . شش هفته ی تو تمام شد یا هشت هفته ی تو تمام شد . " این چه نوع آزادی ای است ؟ تو آن را جنبش آزادی می نامی . و یک انسان نمی تواند از یک کشور به کشور دیگر برود .
زندان بزرگ است . آن مافوق زندان است .
اگر هندو نباشی نمی توانی به معبد هندو بروی . اگر جین نباشی اجازه نداری به معبد جین بروی . اینها زندان هستند . و زندانها وجود دارند و زندانها و زندانها ....ذهن در فریب دادن خودش خیلی زرنگ است .
به همین دلیل است که من آن را مافوق منطق نمی نامم . من به سادگی آن را غیر منطقی می نامم ـ ـ برای یک دلیل روشن . دلیل این است که با غیر منطقی خواندنش می خواهم تمام دیوارها را خرد کنم . مافوق منطق و دیوار باقی می ماند . آن عقب نشینی بیشتر است . آن ممکن است تقریباْ نامرئی شود , اما باقی می ماند . از این رو اصرار می کنم که آن غیر منطقی است . آن منطقی نیست .
من با عارف مسیحی ترتولیان موافقم : " credo quia absuurdum " .
او می گوید : " من خدا را باور دارم زیرا خدا محال است , غیر منطقی است . نا معقول است . "
خدای معقول نمی تواند زیاد بماند : آن فقط قابل احترام است . یک خدای منطقی , یک جهان منطقی نمی تواند جهان واقعی باشد ـ ـ زیرا منطق وضعی است . آن اختراع انسان است . درختان درباره اش نمی دانند . و ستارگان هیچ چیز درباره اش نمی دانند . فقط انسان است که الگوی معینی را وضع کرده است . تمام الگوها از روی ترس وضع شده اند . از ترس است که انسان همیشه عنوان چیزها را می خواهد ـ ـ یکبار که به چیزی برچسب زد احساس راحتی می کند . حالا فکر می کند که می داند . تجارت نام خیلی شایع شده است . کسی می پرسد : " این چه نوع درختی است ؟ " تو به او می گویی : " این کاج است " و او خشنود می شود ـ ـ اگرچه که فقط نامش را دانسته باشد . آن یک کاج است . فکر می کند که می داند . اگر او جواب این چه نوع درختی است را نداشته باشد , ناراحت خواهد شد . زیرا آن غیر منطقی است . آن درخت ماورای زبان و فهم انسانی است . همچون چالشی آنجا ایستاده است . یک برچسب بر آن بگذار و تو خشنود هستی . با نامیدن آن چه چیزی را خواهی دانست ؟ هزاران انسان با استعداد فقط به این کار نام گذاری مشغول هستند ـ ـ آنها آن را تحقیق می نامند . این چه نوع تحقیقی است ؟ این اصلاْ تحقیق نیست .
بچه های کوچک می پرسند " این چیست ؟ " تو باید یک جوابی بدهی ـ ـ هرچیزی ـ ـ و آنها راضی می شوند . سپس آنها درباره ی چیز دیگری می پرسند : " و این چیست ؟ " آنها فقط می پرسند " این چیست ؟ " . از آن کنجکاوی زیاد تمام مشاغل نام گذاری از راه می رسند .
وقتی که می گویم زندگی غیر منطقی است , منظورم این است که آن قابل نام گذاری نیست . سعی کن منظورم را درک کنی ! منظورم این است که آن قابل نام گذاری نیست .
وقتی که می گویم غیرمنطقی است منظورم این است که هیچ واژه ای قادر به توضیح آن نیست .
لائوتزو می گوید : " حقیقت نمی تواند گفته شود " . لحظه ای که آن را بگویی , آن نادرست می شود . این منظور مرا می رساند که چرا می گویم واقعیت غیرمنطقی و نامعقول است . فراتر از قوه ی درک ذهن است . آن را مافوق منطق بنام و آسوده باش , سپس از آن هراس نخواهی داشت . انگار که می شناسیش .
فقدان دانش ناامنی بزرگی می آفریند . هنوز چیزی وجود دارد که ما نمی شناسیمش . آن باید شناسایی شود . شاید خطری وجود داشته باشد . وقتی با غریبه ای روبرو می شوی آن را حس نمی کنی ؟ بلافاصله کنجکاوی برمی خیزد که او کیست ـ ـاسمش چیست ؟ مذهبش ؟ کشورش ؟  بلافاصله شروع به تحقیق می کنی . فقط با ۴-۵ سؤال ـ ـ مم ؟ ـ ـ او هندوست , یک هندی , کارمند یک شرکت است , چقدر حقوق می گیرد ؟ در هند آنها حتی این را هم می پرسند . هیچ کس احساس توهین نمی کند . هیچ کس نمی گوید این چه سؤالی است , مردم می گویند : پاسخ بده !
یکبار که وضعیت مالی , اسم , مذهب , طبقه ی اجتماعی و ... را دانستی , آسوده می شوی . بنابر این می توانی آسوده باشی . تو این مرد را می شناسی .
تو از قبل این مدل آدم را می شناسی . اما می توان انسانی را بدین شکل شناخت ؟ هیچ دو انسانی شبیه هم نیستند . هر فردی فقط شبیه خودش است . با هندو نامیدن او , کل مسأله را سو ء تعبیر کرده ای . تو ممکن است هندوان دیگری را بشناسی , اما آنها هندوهای دیگری هستند . و این هندو پدیده ی کاملاْ متفاوتی است . نمی توانی او را با شناخت دیگر هندوان , بشناسی . شاید کارمندان دیگر را بشناسی اما او مرد کاملاْ متفاوتی است . هیچ راهی برای شناخت او با استفاده از این گونه تحقیقات وجود ندارد . اگر می خواهی که واقعاْ یک انسان را بشناسی , باید عمیقاْ به درون پنهان این مرد بروی ـ ـ و آن غیر منطقی است  . باید به درون عشق یروی . منظور من این است , وقتی که می گویم غیرمنطقی .

( آن تجربه ی من بوده است که زیاد هم نبوده است که تجربه ی مذهبی غیرمنطقی است یا مافوق منطق است . )

پاراد , تو هنوز تجربه ی مذهبی نداشته ای . نمی دانی که درباره ی چه داری حرف می زنی . شاید هیجانات اندکی حس کرده باشی , خیلی عالی است , اما آن مذهب نیست . هر تجربه ای از این قبیل مذهب نیست ـ ـ مذهب یک تجربه نیست . سعی کن نکته را دریابی . مذهب تجربه نیست زیرا هیچ تجربه کننده ای وجود ندارد . آن تجزیه است . شخص درونش ناپدید می شود . نمی تواند تجربه اش کند . شخص پیدا نمی شود . به سادگی حل می شود . شبیه قطره ای که به اقیانوس چکه می کند و در اقیانوس ناپدید می شود ـ ـ این یک تجربه است ؟ این مرگ است . این ناپدیدی است . و در عین حال قطره خود اقیانوس می شود .
وقتی که انسان در خدا ناپدید می شود مثل ناپدیدی قطره در اقیانوس است , این تجربه ی مذهبی است ـ ـ اما می توانی آن را تجربه بنامی ؟ تجربه کننده دیگر آنجا وجود ندارد . دیگر ذهنی وجود ندارد ـ ـ

تا ص۱۲ ـ فصل چهارم . ( متن پرسش دوم را به علت دشواری آن ترجمه نکردم ! )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 14:53  توسط اشو  |