|
|
|
|
|
سلام !
از این به بعد فصول کتاب جدی نگیر به آدرس درخواست کنندگان ارسال خواهد شد . هزینه ی آن دلبخواهی است ! هرکس دوست داشت می تواند به حسابم پول بریزد و هرکس دوست نداشت یا ترجمه ام را نپسندید پول نریزد . پولش را نیز خودتان تعیین کنید ! شماره حساب متعاقبا اعلام خواهد شد ... اگر این کتاب را می خواهید به من میل بزنید ...... این کتاب در دست ترجمه است یعنی به مرور فصل به فصل به ادرس ای میلتان فرستاده خواهد شد . خداحافظ ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:28 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
پرسش آخر یکی از سانیاسین های قدیمی شما می گوید که تا روشن بینی ۳ مرحله وجود دارد . شاهد بودن - آگاهی بی انتخاب ـ suchness . شما چه می گویید ؟ پرسش امضاء نشده است . من پرسشهایی را که امضاء ندارند , دوست ندارم . زیرا کسی که پرسش را امضاء نکرده است , آدم بسیار ترسویی است . پایان فصل ۴ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 17:46 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
پرسش سوم من اشباح را باور ندارم و هنوز از آنها می ترسم . وقتی که شب تنها هستم , احساس می کنم که آنها آنجا هستند و می خواهند با من حرف بزنند ... در حقیقت تو آن چیزهایی را که می ترسی , انکار می کنی . انکار تو به سادگی نشان دهنده ی ترس توست . می گویی اشباح را باور ندارم . اگر واقعاْ اشباح را باور نداری , پس ترس از کجا می تواند بیاید ؟ پس چرا باید بترسی ؟ برای چه ؟ اما بی اعتقادی تو چیزی نیست جز راهی برای پوشاندن ترست . پایان پرسش ۳- تا ص ۳۵ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 16:17 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
مردم خدا را انکار می کنند ـ ـ آنها انکار می کنند زیرا حضور خداوند آنها را خیلی خیلی ناراحت و مضطرب می کند . تجربه ی خودم این بوده است که مردمی که زیاد در ترسند , عمیقاْ در ترس , خدا را انکار می کنند . آنها هر چیزی را که برایشان قابل فهم نباشد , انکار می کنند . آنها همیشه می خواهند همه چیز در چهارچوب نظم باشد , زیرا چیزی را که تو در چهارچوب نظم قرار می دهی , آن در کنترل تو است . آن در مشت توست . تو استادی . پایان پرسش دوم ـ تا ۲۷ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:10 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
کیستی تو که به درون عمق احساسات می روی ؟ ـ ـسر , ذهن , فکر , منطق . بله , اگر با منطق به درون احساسات بروی , منطق نظم دنهده ای قدیمی است . آن با نظم دادن و روش مند کردن آزار می دهد . هرکجا برود فوراْ شروع به طبقه بندی می کند . نمی تواند اجازه ی هرج و مرج بدهد ـ ـ هرج و مرج همچون مرگ به نظر می رسد . آن فورا شروع می کند به گذاشتن چیزها در طبقه . تا۲۲ ...... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 15:23 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
تجارب معمولی ما به سه قسمت تقسیم می شوند :شناسنده , شناسه و دانش . تجربه ی مذهبی , پدیده ی بی نظیری است . هیچ شناسه ای وجود ندارد . شناسنده ای وجود ندارد . فقط دانستن وجود دارد . شناسنده رفته است . شناسه ناپدید شده است . فقط دانستن وجود دارد . تا ۱۷ ـ - ـ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 17:21 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا منطق سعی می کند تا از خودش دفاع کند . منطق از بی منطقی می ترسد . اگر آن را مافوق منطق بنامیم خوب است ؟ ـ ـ فقط با عوض کردن برچسب ؟ یک گل رز , یک گل رز است ـ ـ آنچه که تو نامیده ای ( مافوق منطق ) هیچ تفاوتی را ایجاد نمی کند . آن گل رز خواهد ماند حال با هر نامی که خوانده شود . چرا فقط با نامیدن " مافوق منطق " , ذهن تو احساس بهتری دارد ؟ با مافوق منطق خواندن آن , ذهن مدعی آن می شود . می گوید : " آن در محدوده ی من است ـ ـ مافوق ممکن , اما آن در محدوده ی من است .پس من می توانم پناهش دهم . می توانم نگاهش دارم . تو نیازی نداری که به ماورای من بروی . " ( آن تجربه ی من بوده است که زیاد هم نبوده است که تجربه ی مذهبی غیرمنطقی است یا مافوق منطق است . ) پاراد , تو هنوز تجربه ی مذهبی نداشته ای . نمی دانی که درباره ی چه داری حرف می زنی . شاید هیجانات اندکی حس کرده باشی , خیلی عالی است , اما آن مذهب نیست . هر تجربه ای از این قبیل مذهب نیست ـ ـ مذهب یک تجربه نیست . سعی کن نکته را دریابی . مذهب تجربه نیست زیرا هیچ تجربه کننده ای وجود ندارد . آن تجزیه است . شخص درونش ناپدید می شود . نمی تواند تجربه اش کند . شخص پیدا نمی شود . به سادگی حل می شود . شبیه قطره ای که به اقیانوس چکه می کند و در اقیانوس ناپدید می شود ـ ـ این یک تجربه است ؟ این مرگ است . این ناپدیدی است . و در عین حال قطره خود اقیانوس می شود . تا ص۱۲ ـ فصل چهارم . ( متن پرسش دوم را به علت دشواری آن ترجمه نکردم ! ) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 14:53 توسط اشو
|
|
||