تبليغاتX
استاد
 

قانون برای کسانی است که ناآگاهند

عشق برای کسانی است که آگاهند .

 عشق قانون برتر است

 قانون از عشق فروتر است .

اخلاق گرایان قانون را دنبال می کنند

عشق را مردم مذهبی دنبال می کنند

 مذهب قانون نیست

                           عشق است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 16:44  توسط اشو  | 

 

سلام !

من یک گروه در یاهو تشکیل دادم . هر کسی که عضو بشه می تونه کتابهای اشو رو به فارسی که خودم ترجمه می کنم رو دریافت کنه .

پس من فقط کتاب ها رو به آدرس اعضای این گروه خواهم فرستاد .

سرشار باشید !

http://groups.yahoo.com/group/osho_books

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 1:35  توسط اشو  | 

زماني كه قادر شويد نقش هاي مختلف را بازي كنيد ، از آنها رها مي شويد .

نقش بازي كردن چه اشكالي دارد ؟ مشكل وقتي به وجود مي آيد كه به نقشي چسبيده ايد و تصور مي كنيد كه همان شخصيت شماست . شما يك نقش خاص را اجرا كرده ايد و چنان با آن يكي شده ايد كه پذيرفتن نقشي ديگر دشوار مي شود . بايد از گذشته رها شويد و نقشي جديد را بپذيريد . پذيرفتن نقشهاي تازه خوب است . فكرش را بكنيد ؛ فقط نقشي تازه ، نمايشي كه در آن بازي مي كنيد .

جوهر وجود شما شخصيت ندارد ، نقش ندارد و مي تواند همه ي نقش ها را بازي كند . اين چيزي است كه درون را زيبا مي سازد . فقط يك هنر پيشه باشيد . هنرپيشه در يك فيلم يك نقش را بازي مي كند و در فيلمي ديگر نقشي ديگر را ، صبح يك نقش دارد و شب نقشي ديگر و از يك نقش به نقشي ديگر مي پردازد .

كل زندگي بايد چنين باشد . فرد بايد بتواند از نقشي به نقشي ديگر بپردازد و در هيچ نقشي ثابت نماند . در اين صورت ، احساس مي كنيد نوعي رهايي در شما پديدار مي شود و جوهر واقعي تان را درك خواهيد كرد . در غير اين صورت ، هميشه در يك نقش محصور مي مانيد .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 0:59  توسط اشو  | 

 

اگر گذشته تان را با خود حمل کنید پیر می مانید و هر روز هم پیرتر می شوید , زیرا گذشته مرتبا بزرگتر و سنگین تر می شود . اگر گذشته را کلا دور بیندازید و از نو شروع کنید , مجددا جوان خواهید بود . و تنها آگاهی جوان است که می تواند با خدا ارتباط برقرار کند . چرا که بین شما چیزی حائل نیست . اما اگر گذشته را با خودتان حمل کنید , گذشته همچون مانعی نظیر دیوار چین عمل خواهد کرد . قطور و زمخت که هر لحظه قطور تر هم می شود .

osho

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 21:52  توسط اشو  | 

جلسه ي پنجم

 

و ما در عشقيم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

of heaven or hell we have

no recollection , no knowledge ;

we must become what we were

before we were born .

 

rain , hail , snow and ice

are divided from one another ;

but after they fall ,

they are the same water

of the stream in the valley .

 

should you seek

the way of the buddha

all night long ,

searching , you will enter

into your own mind.

 

when they ask you ,

where is your country ?

what is your native place ? answer ,

i am a man

of original inactivity .

 

the figure of the real man

standing there --

just a glimpse of him ,

and we are in love .

 

انسان به دو شيوه مي تواند زندگي كند : طبيعي و غير طبيعي . غير طبيعي جاذبه ي زيادي در خود دارد -- زيرا تازه و نا آشنا و مخاطره آميز است . از اين رو ، هر كودكي ازطبيعي بودن روي مي گرداند و به سوي غير طبيعي بودن مي رود . هيچ كودكي نمي تواند در برابر وسوسه ي آن مقاومت كند . مقاومت در برابر آن وسوسه غير ممكن است . بهشت گم شده است . آن نمي تواند دور شود ، آن غير قابل اجتناب است .

و ، حتماً فقط انسان مي تواند آن را از دست بدهد . آن هيجان و عذاب انسان است ، امتياز او ، آزادي او -- و سقوط او .

ژان پل سارتر حق دارد وقتي كه مي گويد : انسان محكوم به آزادي است . چرا محكوم ؟ زيرا با آزادي ، انتخاب مي آيد -- انتخاب طبيعي بودن يا غير طبيعي بودن .

وقتي آزادي اي نباشد ، انتخابي نيز وجود ندارد .

حيوانات هنوز در بهشت هستند ؛ آنها هرگز آن را از دست نداده اند . اما چون هرگز آن را از دست نداده اند ، نمي توانند از آن آگاه باشند . نمي توانند بدانند كه كجا هستند . براي دانستن اين كه كجا هستي ، تو نخست بايد آن را از دست بدهي . اين گونه است كه شناخت ممكن مي شود -- با از دست دادن .

تو فقط وقتي چيزي را مي شناسي كه آن را از دست مي دهي . اگر هرگز آن را از دست ندهي ، اگر هميشه آنجا باشد  ، طبيعتاً آن را مسلم خواهي پنداشت . آن مقداري بديهي مي شود كه تو بديهي فرض كني .

درختان هنوز در بهشت هستند ، و كوه ها و ستارگان ، اما آنها نمي دانند كه كجا هستند . فقط انسان مي داند . يك درخت نمي تواند بودا شود -- نه اين كه تفاوتي در طبيعت دروني بودا و درخت باشد ، اما يك درخت نمي تواند بودا شود . يك درخت هم اكنون بوداست ! براي بودا شدن ، درخت نخست بايد طبيعت خود را از دست بدهد ، بايد از آن دور شود .

 تو فقط مي تواني چيزها را از يك جنبه ي خاص ببيني . اگر زياد به آنها نزديك شوي ، نمي تواني ببيني شان . چيزي كه بودا ديده است ، هيچ درختي هرگز نديده است . آن در دسترس درختان و حيوانات است ، اما فقط بودا از آن آگاه مي شود -- بهشت -- دوباره به دست مي آيد .بهشت فقط وقتي هست كه دوباره به دست آمده باشد . زيبايي هاي طبيعت و رازها فقط وقتي آشكار مي شوند كه تو به خانه بازگشته باشي . وقتي كه بر عليه طبيعتت باشي ، وقتي كه از خودت دور شوي ، فقط بعد از آن است كه يك روز سفر بازگشت آغاز مي شود . وقتي كه تشنه ي طبيعت شوي ، وقتي كه بدون آن شروع به مردن كني ، تو شروع به بازگشت كرده اي .اين سقوط اصلي است . هشياري انسان سقوط اصلي اوست ، گناه اصلي اوست . اما بدون گناه اصلي ،هيچ امكاني براي بودا يا مسيح شدن وجود نخواهد داشت .

 اولين چيزي كه بايد فهميده شود : انسان مي تواند انتخاب كند . او تنها حيوان موجود در هستي است كه مي تواند انتخاب كند . كسي كه مي تواند كارهايي انجام دهد كه طبيعي نيستند ، كسي كه مي تواند كارهاييانجام دهد كه نبايد انجام شوند ، كسي كه مي تواند بر عليه خودش و خدا باشد ، كسي كه مي تواند خودش و  همه ي  سعادتش را خراب كند -- كسي كه مي تواند دوزخ را بيافريند .

 با آفريدن دوزخ ، مقابله به وجود مي آيد ، و بعد شخص مي تواند ببيند كه بهشت چيست . فقط از طريق مقابله ، امكان شناخت هست .

 پس به خاطر بسپار ، 2 روش وجود دارد : شخص مي تواند طبيعي زندگي كند يا شخص مي تواند غيرطبيعي زندگي كند . وقتي كه مي گويم شخص مي تواند طبيعي زندگي كند ، منظورم اين است كه شخص مي تواند بدون ارتقا دادن خودش زندگي كند .شخص مي تواند در حقيقت زندگي كند -- اين معناي طبيعي بودن است . شخص مي تواند خود به خودي زندگي كند . شخص مي تواند بدون وجودِ كننده زندگي كند . شخص  مي تواند در بي عملي زندگي كند ، آن چه كه تا‌‍‌‌ئوئيست ها مي نامند WEI-WU-WEI -- عمل از طريق بي عملي .

 طبيعي يعني تو كاري انجام نمي دهي ، آن هم اكنون در حال روي دادن است . رودها جاري هستند -- نه كه كاري انجام دهند . و درختان رشد مي كنند -- نه كه نگرانش باشند ، نه كه در موردش با راهنما مشورت كنند . درختان شكوفه مي دهند -- نه كه بايد در مورد گلها تدبيري بينديشند ، در مورد رنگشان ، در مورد شكلشان . همه اينها اتفاق مي افتد . درخت در ميان هزاران گل مي شكفد بدون ذره اي نگراني ، بدون اندكي فكر ، بدون هيچ طرحي . آن به سادگي مي شكفد ! همانطور كه آتش داغ است ، درخت رشد مي كند . آن طبيعي است . آن درون همين  طبيعت چيزهاست . دانه جوانه مي زند ، و جوانه نهال مي شود و نهال درخت مي شود ، و درخت يك روز  پر از شاخ و برگ مي شود ، و سپس روزي ديگر غنچه ها نمايان مي شوند و ميوه ها ... و همه به سادگي  اتفاق مي افتد !

  رشد بچه در رحم مادر بدون انجام هيچ كاري . او در WU-WEI است . نه اين كه چيزي اتفاق نيفتد .  در واقع ، بسياري چيزها اتفاق مي افتند كه هرگز دوباره در زندگي روي نخواهند داد .   آن 9 ماه در رحم مادر شامل اتفاقات بسياري است كه اگر 90 سال هم زندگي كني ، آن اتفاقات شامل تو نخواهند   شد .  ميليونها چيز اتفاق مي افتد . كودك را فقط از يك سلول نامرئي آبستن مي شود ، و سپس چيزها شروع به روي  دادن مي كنند ، چيزها شروع به تركيدن مي كنند . كودك در آن سلول كوچك همچون يك انسان كوچك ننشسته است كه فكر بكند و نقشه بكشد و نگران باشد ، و از بي خوابي رنج بكشد . هيچ كس آنجا نيست !

  فهميدن اين فهميدن بوداست -- كه چيز ها مي توانند اتفاق بيفتند بدون آن كه تو نگرانشان باشي . چيزها هميشه  هم اكنون در حال روي دادن اند . و حتي وقتي كه تو يك كننده مي شوي ، فقط در ظاهر كننده مي شوي .

  وقتي كه به سرعت به خواب مي روي ، آيا فكر مي كني كه براي نفس كشيدن تلاش مي كني ؟ آن اتفاق مي افتد .  اگر انسان خودش نفس بكشد ، بايد پيوسته از نفس كشيدنش آگاه باشد ، هيچ كس قادر به زندگي نخواهد بود ، نه   حتي يك روز تنها . يك لحظه فراموش كني كار تمام است . تو فراموش مي كني نفس بكشي و مي ميري . و   چگونه مي تواني بخوابي؟ تو بايد پيوسته هشيار باشي ؛ تو بايد در شب خودت را بيدار كني و ببيني كه   نفس مي كشي يا نه .

  و غذا مي خوري ، و سپس همه چيز را درباره ي آن فراموش مي كني . و ميليونها اتفاق روي مي دهند : غذا  هضم مي شود ، خرد مي شود ، تغيير مي كند ، تبديل شيميايي مي شود . آن خون تو خواهد شد ، استخوان هاي   تو ، مغز تو . كار بزرگي انجام مي شود . خون پيوسته در گردش است ، تمام سلولهاي مرده از بدن دفع   مي شوند .  چه مقدار كار درون تو بدون كمك تو انجام مي شود ؟

  انجام دادنها در ظاهر باقي مي مانند . انسان در ظاهر مي تواند به روش مصنوعي زندگي كند ، اما در   دروني ترين مركز هميشه طبيعي است . روش ساختگي تو به سادگي لايه اي بر روي  طبيعت تو مي سازد .  اما لايه هر روز ضخيم تر مي شود -- افكار بيشتر ، نقشه هاي بيشتر ، كارهاي بيشتر . بيشتر از كننده ،  نفس ... و پوسته رشد مي كند . و آن پوسته را بودا سامسارا مي نامد -- جهان .   پديده ي كنندگي ، نفس : اين از دست دادن طبيعت است ، بر عليه طبيعت قرار گرفتن ، از طبيعت دور شدن .   يك روز كه از آن بسيار دور شده اي شروع به احساس خفگي مي كني . تو بايد بسيار دور شده باشي كه   شيزوفرني به درونت مي آيد . محيط دايره ات شروع به دور شدن از مركز مي كند . آن مقصود تغيير مذهب  است ،  وقتي كه به مذهب مربوط مي شود .   وقتي كه تو در بيرون شروع به جستجو مي كني . جايي كه شروع به پرسيدن من كيستم مي كني .  جايي كه به عقب نگاه كردن را شروع مي كني : " از   كجا آمده ام ؟ چهره ي اصلي ام چيست ؟ طبيعت من چيست ؟ من بسيار دور رفته ام و حالا زمان بازگشت است . يك مرحله ي ديگر و من دورتر خواهم شد . من تمام پيوند ها را گسسته ام ؛ فقط يك پل كوچك باقي مانده است ."

  تمام روان پريشي ها چيزي جز اين نيستند . به همين دليل است كه روان شناسي خودش نمي تواند روان پريشي ها را معالجه كند . آن مي تواند درباره اش توضيح زيبايي بدهد ، آن مي تواند تو را خشنود كند ، دلداري دهد ، مي تواند به تو آموزش دهد كه چگونه با روان پريشي ها زندگي كني ؛ مي تواند به تو كمك كند كه زياد نگرانش نباشي . آن مي تواند به تو الگوي زندگي بدهد كه چگونه با عصبيت زندگي كني و تو نيز مي تواني زندگي كني . اما نمي تواند آن را حل كند -- فقط مذهب  مي تواند آن را حل كند . آن ناتمام باقي خواهد ماند مگر اين كه روان شناسي جهش كوانتومي كند و مذهب شود .

  چرا مذهب مي تواند روان پريشي ها را معالجه كند ؟ چرا مذهب مي تواند شيزوفرني را درمان كند ؟ زيرا آن مي تواند از تو يك كل بسازد . محيط دايره   ديگر در برابر مركز نيست : آنها دست در دست هم هستند ، آنها همديگر را در آغوش گرفته اند . آنها يكي هستند . كاركرد آنها يكي است . آن سلامتي   واقعي است -- و تماميت ، وتقدس . جايي كه بودا ها از راه مي رسند -- انسان دوباره سالم مي شود . كم و بيش نا سالم باقي خواهي ماند مگر اين كه بودا شوي .

  ديوانگي در بخشي از وجودت مي ماند . تو مي تواني زندگي ات را با آن به نوعي اداره كني ، اما آن فقط به نوعي گذراندن است . آن مديريت است . تو   نمي تواني در موردش آسوده باشي .

   مشاهده نكرده اي ؟ همه از ديوانه شدن مي ترسند . شخص خودش را در كنترل نگه مي دارد ، اما ترس هميشه هست : " اگر چيزي به خطا برود ، اگر يك چيز بيشتر به خطا برود ، سپس ممكن است بيشتر از آن قادر به كنترل خود نباشم . " هر كسي در شُرف آن است . 99 درصد مردم در شُرف آن هستند .

   يك درصد ديگر ، هر چيز كوچكي ، آخرين كاه بر روي شتر -- حساب بانكي صفر مي شود ، زنت تو را ترك مي كند و با كسي ديگر مي رود ، تجارت ضعيف  مي شود -- و تو ديگر سالم نيستي ، تمام سلامتي از دست مي رود . آن فقط بايد يك نما بوده باشد  ، آن سلامتي كه به آساني مي رود . آن بايد خيلي لاغر و  شكننده بوده باشد . در واقع ، آن آنجا نبوده است .

   تغيير ميان انسان معمولي و ناسالم فقط در كميت است نه در كيفيت . مگر اين كه بودا يا مسيح يا كريشنا شوي -- اينها همه نامهايي از يك وضعيت يكسان    هشياري هستند ، جايي كه مركز و محيط دايره در رقص باشند ، در سمفوني و هماهنگي -- اگر سمفوني و همماهنگي از راه نرسد ، تو قلابي باقي خواهي ماند ،  تو غلط خواهي ماند ، تو هرگز روحي واقعي نخواهي داشت .  و نه اين كه نتواني آن را داشته باشي -- آن هميشه به تو تعلق دارد . فقط بخواه و آن را خواهي داشت . مسيح مي گويد : بكوبيد و در به رويتان گشوده خواهد شد . بخواهيد و آن داده خواهد شد -- فقط با خواستن و تو آن را خواهي داشت .

   اما جاذبه ي زيادي در غير طبيعي وجود دارد ، زيرا غير طبيعي بيگانه است ، غير طبيعي متضاد تو است ، و متضاد هميشه جذاب است ، متضاد هميشه    فريب مي دهد ، متضاد هميشه همچون يك چالش وجود دارد . مي خواهي كه بشناسي ....

   به همين دليل است كه مرد به زن علاقمند مي شود ، و يك زن به مرد علاقمند مي شود . به همين دليل است كه مردم به همديگر جذب مي شوند : متضاد .

   طبيعت وجود تو هم اكنون به نظر مي رسد كه متعلق به تو است ، بنابراين چه نكته اي در نگه داشتن آن وجود هست ؟ شخص چيز جديدي مي خواهد .

   و آن كه تو بايد تمام هيجان آن را از دست داده باشي . به همين دليل است كه خدا را از دست مي دهي ، زيرا خدا ( تو ) هم اكنون هست و تو نمي تواني  به او علاقمند شوي . تو به دنيا علاقمندي ، به پول ، قدرت و پرستيژ -- آن چيزهايي كه نداري . خدا هم اكنون داده شده است . خدا يعني طبيعت .

   چه كسي دلواپس طبيعت است ؟ چرا در موردش فكر مي كني وقتي كه در وهله ي نخست هم اكنون آن را داري ؟ ما به چيزهايي كه نداريم علاقمند  مي شويم ، و غير طبيعي جذاب است . و شخص بر غير طبيعي و مصنوعي متمركز مي شود ، و شخص به درون آن حمله مي كند. از يك شيوه ي    زندگي غير طبيعي به شيوه ي زندگي غير طبيعي ديگري .

   و به خاطر بسپار : نه فقط مردمي كه دنيوي ناميده مي شوند غير طبيعي اند ، مردمي كه مذهبي ناميده مي شوند نيز غير طبيعي اند . آن درك بزرگي    است كه بودا به جهان اورده است -- و آن درك ، ميوه ي رسيده اي در ذن مي شود . آن سهم اساسي بودا است .

   يك انسان در جهان ، مصنوعي باقي مي ماند -- كسب پول ، قدرت ، پرستيژ . و يك روز او مذهبي مي شود ، اما دوباره او در نوعي ديگر از غير طبيعي   حركت مي كند . حالا يوگا تمرين مي كند ، روي سرش مي ايستد -- همه چرند و آشغال . آنجا چكار داري مي كني ، روي سرت مي ايستي ؟ نمي تواني روي  پاهايت بايستي ؟ اما ايستادن روي پاها طبيعي به نظر مي رسد كه جذابيتي هم ندارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 23:10  توسط اشو  |