|
|
|
|
|
چرا بايد به دنبال هدفي باشي ؟ اگر به دنبال هدف بگردي ، هرگز پيدايش نمي كني . زيرا هدف از ازل در درون جوينده بوده است . زندگي بي هدف است . زندگي هدف زندگي است . بنابراين ، كسي كه بي هدف زندگي مي كند ، حقيقتاً زندگي مي كند . زندگي كن ! آيا زندگي به تنهايي كفايت نمي كند ؟ آيا خدا به تنهايي كفايت نمي كند ؟ ميل به داشتن چيزي بيشتر از زندگي ، نتيجه ي به طور شايسته زندگي نكردن است . به همين دليل است كه ترس از مرگ يقه ي ذهن تو را مي چسبد . مرگ چه مفهومي دارد براي كسي كه واقعاً زنده است ؟ جايي كه زندگي پرشور و كامل است ، جايي براي ترس از مرگ باقي نمي ماند . با زبان هدف فكر نكن . اين زبان در ذات خود بيمار است . آسمان بدون هدف وجود دارد . خدا هدفي ندارد ، گل ها بي هدف مي شكفند ، ستاره ها بي هدف مي درخشند . چه بر سر انسان بي نوا آمده است كه نمي تواند بدون هدف زندگي كند ؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 18:0 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
كساني چون بودا در جهت مخالف سفر مي كنند . آن ها مسير برعكس را برگزيده اند ، ناشناخته را ، مسير غير متداول را ، آنها در جستجوي خويشتن خويش اند . شما نيز در سفر ايد ، ولي شما چيز ديگري را جستجو مي كنيد . بعضي از شما به دنبال يافتن يك زن زيبا هستيد ، و بعضي به دنبال داشتن يك قصر ، و بعضي ديگر ثروت و مكنت و شهرت . ولي تمام جستجوهايتان بي ارزش است . مادامي كه در جست و جوي خودتان نباشيد ، مورد سوء استفاده و استثمار خواهيد بود . ولي كس ديگري شما را چپاول نمي كند .. جستجوي غلط شما در بزرگ راه است ، جايي كه خودتان را يغما مي كنيد .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:38 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
آگاه باشيد .. انسان مي تواند تمام زندگي اش را براي چيزهاي معمولي و دنيوي از دست بدهد . معنويت داشتن به اين معناست كه بفهميم نبايد به مسائل كوچك بهاي زيادي داد . نمي گويم كه اينها بي معني هستند . مي گويم كه اينها معنا دارند اما نه آنقدر كه شما فكر مي كنيد . پول مورد نياز است ، اما هدف نيست و نمي تواند هدف باشد . قطعاً به خانه احتياج است . اين يك نياز است . من مرتاض نيستم و نمي خواهم خانه تان را ويران كنيد و به هيماليا بگريزيد . خانه مورد نياز است .. اما براي استفاده ي شما از آن . اشتباه برداشت نكنيد . هنگامي كه به مردم مي نگرم ، انگار همه چيز وارونه است . انگار وجود آنهاست كه مورد نياز خانه است . آنها به كار كردن براي خانه ادامه مي دهند . گويي براي پر شدن حساب بانكي به آنها نياز است .. تنها پول جمع كنند و بعد بميرند . آنها هرگز زندگي نكرده اند . حتي يك لحظه زندگي جاري و پر تپشي نداشته اند . آنها در چهارچوب امنيت ، آشنايي و احترام زنداني هستند . پس اگر احساس كسالت مي كنيد ، طبيعي است . مردم نزد من مي آيند و مي گويند كه خيلي احساس خستگي و كسالت مي كنند . احساس بيزاري مي كنند ، احساس مي كنند كه گير افتاده اند و نمي دانند كه چه كاري بايد بكنند . فكر مي كنند كه با تكرار يك مانترا دوباره زنده مي شوند . به اين سادگي نيست . بايد الگوي تمام زندگي شان را تغيير دهند . عشق بورزيد ، ولي تصور نكنيد كه همين فردا زن مورد علاقه تان در اختيارتان مي باشد . متوقع نباشيد . جايگاه زن را به همسر تقليل ندهيد . آنگاه مخاطره آميز زندگي خواهيد كرد . جايگاه مرد را نيز به يك همسر تقليل ندهيد ، زيرا شوهر چيز زشتي است . بگذاريد مردتان ، مرد شما باشد و زنتان ، زن شما ، و فردايتان را قابل پيش بيني نكنيد . هيچ توقعي نداشته باشيد و براي هر چيزي آماده باشيد .اين ، منظور من است وقتي كه مي گويم مخاطره آميز زندگي كنيد . ما چه كار مي كنيم ؟ عاشق زني مي شويم و بلافاصله به دادگاه يا اداره ي ثبت كليسا مي رويم تا ازدواج كنيم . نمي گويم ازدواج نكنيد . اين يك رسم است . خيلي خوب ، جامعه را خشنود كنيد ، اما در عمق ذهنتان هرگز مالك او نباشيد . هرگز ، حتي براي يك لحظه هم نگوييد كه : تو متعلق به من هستي . .. زيرا چگونه كسي مي تواند به شما تعلق داشته باشد ؟ و زماني كه قصد مي كنيد زني را به مالكيت خود درآوريد ، او نيز شما را به مالكيت خود در مي آورد . پس ديگر به هم عشق نمي ورزيد . فقط همديگر را له مي كنيد ، مي كشيد و فلج مي كنيد . كار كنيد .. كار مورد نياز است .. اما اجازه ندهيد كه كار زندگي تان بشود . بازي بايد در مركز زندگي تان باقي بماند . كار بايد ابزاري براي بازي باشد . در اداره ، كارخانه و مغازه كار كنيد ، اما زماني و فرصتي براي بازي در نظر بگيريد . اجازه ندهيد كه زندگي تان تا حد يك كار معمولي و روزمره تنزل يابد .. زيرا هدف زندگي ، بازي است ! بازي ، انجام دادن كاري محض خاطر خودش است . اگر از خيلي چيزها به خاطر خودشان لذت ببريد ، سرزنده تر خواهيد شد . البته ، زندگي تان هميشه در خطر و هيجان خواهد بود . اما زندگي بايد همين گونه باشد . خطر بخشي از آن است . در حقيقت بخش بهتر آن ، بهترين و زيباترين بخش آن خطر است . هر لحظه ي زندگي همراه با خطر است . شايد آگاه نباشيد .. حتي در نفسي كه فرو مي بريد و بيرون مي آوريد نيز ، خطر وجود دارد . هنگام بازدم ، چه كسي مي داند كه نفس دوباره باز مي گردد يا نه ؟ مشخص نيست ، تضميني نيز وجود ندارد . شهامت عشق ورزيدن .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 19:45 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
آموزش واقعي تو را از تاريكي به نور مي آورد . اين كاري است كه من در اينجا مي كنم . آنان نمي توانند اين را آموزش بدانند ، زيرا من منشي و كارمند و دفتردار بار نمي آورم . من انسان هايي جديد مي آفرينم . براي آنان اين كاري خطرناك است . اگر اين آموزش باشد ، آنان نمي توانند اجازه دهند . اين يك عصيان است . من به شما مي آموزم تا خودتان باشيد . من به شما مي آموزم كه بي ترس باشيد . من به شما مي آموزم كه تسليم فشارهاي جامعه نشويد . من به شما مي آموزم تا سازش كار نباشيد . من به شما تعليم مي دهم كه مشتاق رفاه و راحتي نباشيد ، زيرا اگر در طلب راحتي و رفاه باشيد ، جامعه آن را به شما خواهد داد ، ولي بايد هزينه اش را بپردازيد . و هزينه بسيار سنگين است : تو نان و رفاه به دست مي آوري ، ولي آگاهي و معرفت را از دست مي دهي . تو رفاه خواهي داشت ، ولي روحت را از دست خواهي داد . تو مي تواني احترام داشته باشي ، ولي با خودت صداقت نخواهي داشت ، تو يك شبه انسان خواهي بود . تو به خداوند و به خودت خيانت خواهي كرد . ولي جامعه چنين مي خواهد كه تو به خويشتنت خيانت كني . جامعه مي خواهد تا از تو چون يك ماشين استفاده كند . جامعه مايل است تا تو اطاعت كني . جامعه نياز ندارد كه تو همچون يك موجود هوشمند عمل كني . زيرا موجود هوشمند به شيوه اي هوشمندانه رفتار خواهد كرد و لحظاتي خواهد بود كه او بگويد : نه ، من نمي توانم اين كار را انجام دهم . براي مثال ، اگر تو واقعاً هوشمند و هشيار باشي ، نمي تواني بخشي از ارتش باشي ، غير ممكن است . بودن در بخشي از ارتش يك پيش نياز اساسي و اصلي دارد و آن ، ناهوشمندي است . براي همين است كه در ارتش هر كاري انجام مي دهند تا هوشمندي تو را نابود سازند . براي اين كار سالها وقت لازم است ، آنان به اين عمل آموزش مي گويند . انواع دستورات احمقانه بايد اطاعت شوند : به راست راست ، به چپ چپ ، پيش رو ، پس رو ، اين و آن .. و اين اعمال هر روز تكرار مي شود ، صبح و عصر ... آهسته آهسته ، انسان به يك آدم آهني تبديل مي گردد و همچون يك ماشين عمل مي كند . جلد 1 راز - مترجم : محسن خاتمي . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:35 توسط اشو
|
|
||