تبليغاتX
استاد

هر آن چه كه مي گويم فقط يك پيشنهاد است . آن يك نسخه نيست كه مجبور باشي انجامش دهي . زيرا آنگاه من صاحب اختيار مي شوم و من شروع به تحميل ايده هاي سعادتم به تو مي كنم . اينها فقط پيشنهادات من هستند و اگر حس مي كني – و تو بايد حس كني – انجامشان ده . به خاطر اين انجامشان بده كه احساس مي كني درست هستند ، نه چون من گفته ام .

اگر نمي تواني تصميم بگيري ، به آي چينگ پناه بر !
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 12:10  توسط اشو  | 

سلام . کتاب تائو ت چینگ را که می شناسید ؟ اشو تفسیری بر این کتاب دارد که در حال ترجمه ی آن هستم . به مرور تکه تکه این کتاب را در اینجا خواهم گذاشت . از شما هیچ پولی بابت ترجمه نمی خواهم . این کتاب را رایگان بخوانید . از شما هیچ دعایی در حق خود نمی خواهم زیرا از دعا فرا رفته ام ! فقط از شما می خواهم که به خودتان لبخند بزنید !

این هدیه تقدیم به شما :

من از ماهاوير همچون بخشي از وظيفه ام سخن گفته ام - - قلب من هيچگاه با او نبوده است . او بسيار حسابگر است . او يك عارف نيست ، او هيچ شعري در خود ندارد . او بزرگ است ، روشن بين است ، اما مانند يك بيابان پهناور است ؛ شما نمي توانيد به هيچ واحه اي در او برخورد كنيد .

اما چون در يك خانواده ي جين متولد شده ام مجبور به پرداخت مقداري بدهي هستم . من از او همچون بخشي از وظيفه ام سخن گفته ام اما قلب من آنجا نبوده است ؛ فقط از طريق ذهنم سخن گفته ام . زماني كه از ماهاوير حرف مي زنم او را يك خارجي مي دانم . او دردرون من نيست و من در درون او نيستم .

همين موضوع درباره ي موسي و محمد نيز صدق مي كند . من احساس خوبي از حرف زدن در مورد آنها ندارم ؛ من درباره ي آنها سخن نگفته ام . اگر يك جين متولد نمي شدم هرگز در مورد ماهاوير نيز سخني نمي گفتم . بارها مريدان محمدي و يهودي من نزدم آمده و گفته اند : « چرا از محمد يا موسي سخني نمي گويي ؟ » توضيح دادن به آنها دشوار است . بارها ، فقط به چهره هاشان نگريسته ام ، تصميم گرفته ام كه بعدها سخن بگويم ؛ بارها و بارها به واژگان موسي و محمد نگاه كرده ام ، آنگاه دوباره اين كار را به تعويق انداخته ام . هيچ ناقوسي در قلبم به صدا در نيامده است . آن نمي تواند زنده باشد .. اگر از آنها حرف بزنم يك چيز مرده خواهد بود . من حتي در برابر آنها آن احساس وظيفه اي را كه در مورد ماهاوير دارم را نيز ندارم .

آنها همگي به يك مقوله تعلق دارند : آنها بسيار حسابگر و افراطي هستند ؛ آنها كران متضاد را از دست داده اند . آنها نت خالي هستند ، هارموني ندارند ، سمفوني ندارند . يك نت تنها زيبايي خودش را دارد .. يك زيبايي ساده و بي پيرايه .. اما آن يكنواخت و ملال آور است . يكبار در يك زماني خوب است ، اما اگر ادامه يابد احساس كسالت مي كني ؛ مي خواهي كه متوقفش كني . مشخصه ي موسي ، ماهاوير و محمد شبيه نت تنها است .. ساده ، خشك و جدي ، شايد زيبا ، در يك زماني . اما اگر من ماهاوير ، موسي يا محمد را در سر راهم ببينم ، به آنها اداي احترام كرده سپس فرار خواهم كرد .

من از كريشنا سخن گفته ام . او چند بعدي است ، ابر انسان ، معجزه آسا ، اما او بيشتر شبيه يك اسطوره است تا يك انسان واقعي . او چنان فوق العاده است كه نمي تواند وجود داشته باشد . در اين سياره چنين شخص فوق العاده اي نمي تواند وجود داشته باشد .. آنها فقط در روياها وجود دارند . و اسطوره ها چيزي جز روياهاي جمعي نيستند . كل انسانيت درباره ي آنها رويا بافي كرده است .... زيبا ، اما باور نكردني .

من از كريشنا سخن گفته ام و از آن لذت برده ام ، اما مانند كسي كه از يك داستان زيبا لذت مي برد و مانند كسي كه از حكايت كردن يك داستان زيبا لذت مي برد ، من نيز اين چنين لذت برده ام . اما آن زياد با اهميت نيست ، يك دري وري كيهاني است !

من از عيسي مسيح سخن گفته ام . من احساس سمپاتي ژرفي با او دارم . دوست دارم با او رنج بكشم و دوست دارم در هنگام حمل صليب بخشي از راه را در كنار او باشم و به او كمك كنم . ولي ما موازي مي مانيم ، هرگز با هم ديدار نمي كنيم . او بسيار غمگين است ، بسيار سنگين است . شانه هايش زير بار بدبختي هاي كل انسانيت خم شده است . او نمي تواند بخندد . اگر مدت درازي را با او به سر بري ، غمگين خواهي شد ، خنده را از دست خواهي داد . اندوهي در اطراف او وجود دارد . من او را درك مي كنم اما دوست ندارم كه همچون او باشم . من مي توانم كمي او را همراهي كنم و در حمل بارش سهيم باشم - - اما باز هم ما جدا هستيم . راه ما متفاوت است . او خوب است ، اما خيلي خوب ، به طرز فجيعي خوب است !

من از زرتشت سخن گفته ام .. خيلي به ندرت ، اما من عاشق اين مردام همانگونه كه كسي دوستش را دوست دارد . تو مي تواني با او بخندي . او معلم اخلاق نيست ، نه يك خشكه مقدس ؛ او مي تواند از زندگي لذت ببرد و از هر چيزي كه زندگي بخش است . يك دوست خوب .. تو مي تواني تا ابد با او باشي .. اما او فقط يك دوست است .

دوستي خوب است ، اما كافي نيست .

من از بودا سخن گفته ام .. من عاشق او هستم . قرنهاي بسيار ، زندگي هاي بسيار ، عاشق او بوده ام . او وحشتناك زيباست ، به طور فوق العاده اي زيباست ، عالي است اما او روي زمين نيست ، او روي زمين راه نمي رود . او در آسمان پرواز مي كند و هيچ ردپايي باقي نمي گذارد . تو نمي تواني او را دنبال كني ، هرگز نمي تواني محل اقامتش را بشناسي . او مانند ابر است . گاهي با او ديدار مي كني اما آن اتفاقي است . او چنان خالص است كه نمي تواند در زمين ريشه داشته باشد . او براي بهشتي والا ساخته شده است . به قولي او تك بعدي است . زمين و بهشت در او ديدار نمي كنند ؛ او بهشتي است اما بخش زميني اش گم شده است ؛ او مانند شعله ي آتش است ، زيباست اما هيچ مواد سوختي در آن وجود ندارد .. تو مي تواني شعله را ببيني كه بالاتر و بالاتر مي رود ، هيچ چيزي آن را بر زمين نگه نمي دارد . من عاشق او هستم ، من با قلبم از او سخن گفته ام اما با اين حال ، فاصله باقي است . اين فاصله در پديده ي عشق نيز باقي مي ماند .. تو نزديكتر و نزديكتر مي شوي ، اما حتي در نزديكي نيز فاصله وجود دارد . آن بدبختي تمام عشاق است .

من از لائوتزو به گونه اي كاملاً متفاوت سخن گفته ام . من به او وابسته نيستم زيرا براي وابستگي نيز فاصله اي نياز است . من عاشق او نيستم ، زيرا تو چگونه مي تواني عاشق خودت باشي ؟ زماني كه از لائوتزو سخن مي گويم به مانند اين است كه از خود مي گويم . وجود من با او كاملاً يكي است . وقتي از لائوتزو سخن مي گويم مانند نگريستن به آينه است .. چهره ي خودم منعكس مي شود .

زماني كه از لائوتزو سخن مي گويم ، كاملاً با او هستم . حتي گفتن « كاملاً با او هستم » درست نيست .. من او هستم ، او من است .

مورخان در مورد هستي او دچار ترديد هستند . من نمي توانم در مورد هستي او ترديد كنم زيرا چگونه مي توانم در مورد هستي خودم ترديد كنم ؟ لحظه اي كه آمدن من ممكن شد ، آمدن او نيز براي من واقعي شد . حتي اگر مورخان ثابت كنند كه او هرگز وجود نداشته است براي من فرقي نمي كند ؛ او حتماً وجود داشته است زيرا من وجود دارم .. من دليل هستم . در اين روزهايي كه خواهد آمد ، زماني كه از لائوتزو سخن مي گويم ، اين نيست كه در مورد كسي ديگر سخن بگويم . من از خودم سخن مي گويم ..

لائوتزو مانند ماهاوير نيست ، اصلاً حسابگر نيست ، با اين حال در ديوانگي خود بسيار بسيار منطقي است . او داراي منطق ديوانگي است ! زماني كه به درون گفته هايش رخنه كرديم آن را حس خواهي كرد ؛ آن چندان روشن و آشكار نيست . او منطق خودش را دارد : منطق بي معنا ، منطق پارادخش ، منطق يك مرد ديوانه . او به شدت مي كوبد .

منطق ماهاوير حتي توسط يك انسان كور نيز قابل فهم است . براي فهم منطق لائوتزو  بايد چشماني بيافريني . آن بسيار ظريف است ، آن منطق معمولي منطق دانان نيست .. آن منطق زندگي پنهان است ، يك زندگي بسيار ظريف و زيركانه .هرچه كه او گفته در ظاهر بي معني است ؛ در ژرفا ارتباط عميقي وجود دارد . فرد بايد به درون آن رخنه كند ؛ فرد بايد ذهن خود را عوض كند تا بتواند لائوتزو را درك كند . بدون عوض كردن ذهن مي تواني ماهاوير را درك كني ؛ همانطور كه هستي ، مي تواني ماهاوير را درك كني . او در همان راه معمول است . هرچند جلوتر از تو به هدف رسيده است ، او در همان راه معمول است ، در همان جاده .

زماني كه سعي مي كني لائوتزو را بفهمي او زيگزاگ مي رود . گاهي او را مي بيني كه به سمت غرب مي رود و گاهي مي بيني كه به سمت شرق مي رود ، زيرا او گفته است غرب ، شرق است و شرق ، غرب است ، آنها با هم اند ، آنها يكي هستند و او اتحاد متضاد ها را باور دارد . و آن تعريف زندگي است .

بنابراين لائوتزو فقط يك سخنگوي زندگي است . اگر زندگي  بي معني است ، لائوتزو بي معني است ؛ اگر زندگي منطقي بي معني دارد ، لائوتزو نيز همان منطق را دارد . لائوتزو به سادگي زندگي را منعكس مي كند . چيزي را به آن اضافه نمي كند ، چيزي را خارج از آن بر نمي گزيند ؛ او به سادگي هرچه را كه هست مي پذيرد .

ديدن معنويت بودا ساده است ، خيلي ساده ؛ از دست دادن آن غير ممكن است ، او بسيار غير معمولي است . اما ديدن معنويت لائوتزو دشوار است . او بسيار معمولي است ، مانند تو . تو بايد در آن فهم رشد كني . يك بودا از كنار تو مي گذرد .. فوراً اذعان مي كني كه يك ابرانسان از كنار تو گذشته است . او جذابيت يك ابر انسان را در خود دارد. از دست دادن او دشوار است ، تقريباً غير ممكن است . اما لائوتزو .. او شايد همسايه ي تو باشد . تو ممكن است او را از دست بدهي زيرا او بسيار معمولي است ، او به طور غير عادي معمولي است . و اين زيبايي اوست .

غير معمولي شدن آسان است : فقط نيازمند تلاش است ، پالايش و نزاكت نياز است ، پرورش و فرهيختگي  نياز است .  

آن يك نظم دروني عميق است . تو مي تواني بسيار بسيار پالايش شوي ، چيزي كاملاً غير زميني ، اما معمولي بودن واقعاً غير معمولي ترين چيز است . هيچ تلاشي كمك نخواهد كرد .. بي تلاشي نياز است . هيچ تمريني كمك نخواهد كرد ، هيچ روشي ، هيچ چيز جز فهم كمكي نخواهد كرد . حتي مديتيشن نيز كمكي نخواهد كرد . براي بودا شدن ،‌ كمك خواهد كرد . براي لائوتزو شدن ، حتي مديتيشن نيز كمك نخواهد كرد .. فقط فهم. فقط درك زندگي همانگونه كه هست ، و با شهامت زيستن آن ؛ فرار نكردن از آن ، پنهان نشدن در برابر آن ، دليرانه روبرو شدن با آن ، هرچه كه هست ، خوب يا بد ، الهي يا شيطاني ، بهشت يا دوزخ .

لائوتزو بودن يا اذعان كردن به لائوتزو بسيار دشوار است . در واقع ، اگر بتواني لائوتزو را قبول داشته باشي ، تو لائوتزو هستي . براي قبول داشتن بودا نيازي به بودا بودن نيست ، اما براي قبول داشتن لائوتزو تو بايد خود لائوتزو باشي .. وگرنه غير ممكن است .

گفته شده است كه كنفسيوس به ديدن لائوتزو رفت . لائوتزو پير بود ، كنفسيوس جوانتر بود . لائوتزو تقريباً ناشناخته بود ، كنفسيوس تقريباً در دنيا شناخته شده بود . پادشاهان و امپراطوران عادت داشتند او را به دربارشان دعوت كنند ؛ خردمندان عادت داشتند نزد او بروند تا به پند و اندرز او گوش بدهند . او خردمندترين انسان در آن روزگار در چين بود .

به زودي بايستي احساس كرده باشد كه شايد خردش به كار ديگران آيد ، اما او سعادتمند نبود ، او به هيچ چيزي نرسيد . او يك متخصص شده بود ، شايد براي ديگران كمكي بود ، اما نه براي خودش  .

بنابراين او جستجوي محرمانه اي را براي يافتن كسي كه بتواند كمكش كند آغاز كرد . خردمندان معمولي نمي توانستند كمكي كنند ، زيرا آنها براي دريافت پند و اندرز به نزد خود او مي آمدند . دانشمندان بزرگ نمي توانستند كمكي كنند ؛ زيرا آنها براي پرسيدن مشكلاتشان نزد او مي امدند . اما بايد كسي جايي مي بود .. زندگي پهناور است . او يك جستجوي محرمانه را آغاز كرد .

او به پيروانش پيغام فرستاد كه كسي را بيابند كه بتواند به او كمك كند ، و آنها با اطلاعاتي نزد او آمدند كه مردي هست كه هيچكس نامش را نمي داند .. او به مرد كهنسال معروف است . لائوتزو يعني « مرد كهنسال » . اين اسم او نيست . هيچكس اسم او را نمي داند . او چنان انسان ناشناخته اي بودكه هيچكس اسمش را نمي دانست . در زمان تولد هيچكس نمي دانست پدر مادرش كيست . او در حدود نود سال زندگي كرد اما فقط تعداد اندكي نزد او مي آمدند ، خيلي كم ، كساني كه چشمان و نگاه متفاوتي داشتند كه مي توانستند او را درك كنند . او فقط براي نادر ترين و بي نظير ترين انسانها بود .. يك انسان كاملاً معمولي ، اما فقط براي كم نظير ترين اذهان انساني.

كنفسيوس اخباري مبني بر وجود فردي را شنيد كه به مرد كهنسال معروف بود ، و رفت تا او را ببيند . زماني كه با لائوتزو ديدار كرد توانست اين را حس كند كه او انساني است با فهم و درك عالي ، يك اصالت عقلاني عالي ، يك هوش منطقي عالي ، يك نابغه . او توانست حس كند كه چيزي آنجا هست ، اما نتوانست چيزي از آن را جذب كند . به طور مبهم و اسرار آميزي ، چيزي آنجا بود ؛ او يك انسان معمولي نبود گرچه كاملاً معمولي به نظر مي رسيد . چيزي پنهان بود ؛ او يك گنج با خود داشت .

كنفسيوس پرسيد : « نظر شما در مورد اخلاق چيست ؟ نظر شما در مورد چگونگي پالايش براي يك شخصيت خوب ساختن چيست ؟ » .. زيرا او يك اخلاق گرا بود و فكر مي كرد كه اگر تو يك شخصيت خوب از خودت بسازي بالاترين دستيابي است .

لائوتزو با صداي بلند خنديد : « اگر تو بي بند و بار باشي ، فقط در آن صورت است كه پرسش در مورد اخلاق فرا مي رسد . و اگر هيچ شخصيتي نداشته باشي ، فقط آنگاه  در مورد شخصيت فكر خواهي كرد . انسان با شخصيت كاملاً به اين مسأله نا آگاه هست كه چيزي مانند شخصيت وجود دارد . مرد اخلاقي چيزي در مورد واژه ي « اخلاق » نمي داند . پس احمق نباش ! و سعي نكن پالايش كني . فقط طبيعي باش . »

و آن مرد چنان انرژي مهيبي داشت كه كنفسيوس شروع به لرزيدن كرد . او نتوانست در كنار او بايستد . او فرار كرد . ترسيده بود .. به مانند كسي كه كنار يك پرتگاه ايستاده باشد . وقتي نزد مريدانش بازگشت ، جايي كه در بيرون زير درخت منتظر او نشسته بودند ، مريدان نتوانستند آنچه را كه مي بينند باور كنند . اين مرد نزد امپراطوران رفته بود ، بزرگترين امپراطوران ، و هرگز كسي اضطرابي در او نديده بود . و او داشت مي لرزيد ،‌ و عرق سردي از تمام بدنش جاري بود . آنها نتوانستند باور كنند .. چه اتفاقي افتاده است؟ لائوتزو چه بلايي سر استادشان آورده است ؟ از او پرسيدند و او گفت : « كمي صبر كنيد. بگذاريد خودم را جمع و جور كنم . اين مرد خطرناك است  . »

و در مورد لائوتزو به شاگردانش گفت : « من در مورد حيوانات بزرگي مانند فيل شنيده ام و مي دانم كه چگونه راه مي روند . و من در مورد حيوانات پنهان در دريا شنيده ام و مي دانم كه چگونه شنا مي كنند . و من در مورد پرندگاني شنيده ام كه هزاران مايل دور از زمين پرواز مي كنند ، و من مي دانم چگونه پرواز مي كنند . اما اين مرد يك اژدها است . هيچكس نمي داند او چگونه راه مي رود . هيچكس نمي داند او چگونه زندگي مي كند . هيچكس نمي داند او چگونه پرواز مي كند . به او نزديك نشويد .. او شبيه يك پرتگاه است . او شبيه مرگ است . »

و آن توصيفي است از يك استاد : استاد شبيه مرگ است . اگر به او نزديك شويد ، خيلي نزديك ، خواهيد ترسيد ، بدنتان خواهد لرزيد . توسط ترسي ناشناخته احاطه خواهيد شد، گويي كه داريد مي ميريد . گفته شده است كه كنفسيوس هرگز دوباره به ديدن لائوتزو نرفت .

از يك طرف او معمولي بود. از يك طرف بسيار غير عادي بود . غير عادي بودن او مانند بودا نبود ؛ او به لحاظي كاملاً متفاوت غير عادي بود . غير عادي بودن او چندان آشكار نبود .. آن يك گنج پنهان بود . او همچون كريشنا اعجاب آور نبود ، او هيچ معجزه اي نكرد ، اما كل وجودش يك معجزه بود .. شيوه اي كه راه مي رفت ، شيوه اي كه نگاه مي كرد ، شيوه اي كه بود . كل وجودش يك معجزه بود .

او همچون مسيح غمگين نبود ؛ مي توانست بخندد ، او مي توانست قهقهه بزند . گفته شده است كه در هنگام تولد مي خنديده است . نوزادان در هنگام تولد مي گريند . او مانند مسيح غمگين نيست . مي تواند بخندد و از ته دل بخندد ، اما در عمق خنده اش غمي وجود دارد ، يك دلسوزي .. غمي به خاطر شما ، به خاطر كل هستي .

خنده ي او سطحي نيست .

زرتشت مي خندد اما خنده ي او متفاوت است ، هيچ غمي در آن نيست . لائوتزو همچون مسيح غمگين است و همچون مسيح غمگين نيست ، لائوتزو همچون زرتشت مي خندد و همچون زرتشت نمي خندد . در غم او خنده اي هست و در خنده ي او غمي هست . او تلاقي تضادها است . او هارموني است ، سمفوني است .

اين را به ياد داشته باش .. من هيچ نظري درباره ي او نمي دهم . هيچ فاصله اي ميان من و او نيست . او از طريق من با شما سخن مي گويد .. بدني متفاوت ، نامي متفاوت ، تجسمي متفاوت ، اما همان روح .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 18:21  توسط اشو  | 

 

اجتماع می آموزد :

راه مناسب و راحت و هموار در پیش گیری .

راهی که پدران تو و اجداد و نیاکان تو

از زمان آدم و حوا در پیش گرفته اند .

در راه هموار گام بردار !

این حکم استوار به دلیلی است :

میلیونها تن پیش از تو در آن گام زده اند .

از این رو تو نیز به بیراهه کشانده نخواهی شد .

اما به یاد داشته باش :

میلیونها هرگز حقیقت را تجربه نکرده اند .

حقیقت تنها به خواص رخ نموده است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:1  توسط اشو  |