تبليغاتX
استاد

 

حال مي رويم سراغ سوترا ها :

 

تائويي كه بتوان از آن سخن گفت

تائوي كامل نيست .

 

نخست اجازه بدهيد تا داستان نوشته شدن اين سوترا ها را بگويم ، زيرا در درك آنها به شما كمك خواهد كرد . لائوتزو نود سال زندگي كرد – در واقع كاري جز زيستن نكرد . او كامل زيست . بارها مريدانش از او خواستند تا بنويسد ، اما او هميشه مي گفت : تائويي كه بتوان آن را بر زبان آورد تائوي واقعي نيست ، حقيقت اگر بر زبان آيد فوراً نادرست خواهد شد . بنابراين او چيزي نمي گفت ؛ چيزي نمي نوشت . پس مريدان در كنار او چه كار مي كردند ؟ آنها فقط با او بودند . اين ست سنگ است .. با استاد بودن . آنها با او زندگي مي كردند ، با او حركت مي كردند ، آنها فقط وجود و حضور او را پذيرفته بودند . با بودن در كنار او آنها گشوده شدن در برابر او را تجربه كردند ، با بودن در كنار او آنها فكر نكردن درباره ي هيچ چيزي را تجربه كردند ؛ با بودن در كنار او آنها ساكت و ساكت تر شدند .

در آن سكوت او مي خواست به آنها برسد ، او مي خواست نزد آنها بيايد و بر درشان بكوبد .

براي نود سال او از نوشتن و گفتن هر چيزي خودداري كرد . اين بينش اوليه ي او بود : كه حقيقت نمي تواند آموخته شود . لحظه اي كه چيزي در مورد حقيقت مي گويي ، آن ديگر درست نيست ، همان گفتنش آن را مخدوش مي كند . تو نمي تواني آن را آموزش دهي. و حداكثر مي تواني به آن اشاره كني ، و در آن اشاره بايد همان وجود تو باشد ، كل زندگي ات ؛ نمي توان با واژگان به آن اشاره كرد . او مخالف واژگان بود ؛ او مخالف زبان بود .

گفته شده است كه او عادت داشت هر روز صبح به پياده روي برود ، و يك همسايه عادت داشت او را همراهي كند . و به خوبي مي دانست كه او نمي خواهد حرف بزند ، كه او مردي است كاملاً ساكت ، همسايه هميشه ساكت بود . حتي يك « سلام » نيز مجاز نبود ، حتي صحبت درباره ي هوا مجاز نبود . گفتن « چه صبح زيبايي ! » وراجي به حساب مي آمد . لائوتزو به يك پياده روي طولاني مي رفت و همسايه نيز با او بود .

سالها گذشت ، يك روز همسايه ميهماني داشت كه آن ميهمان مي خواست با او به پياده روي بيايد ، بنابراين همسايه آن ميهمان را با خود آورد . او لائوتزو و روشش را نمي شناخت . او احساس خفقان كرد زيرا ميزبانش هيچ حرفي نمي زد ، و او نمي توانست درك كند كه آنها چرا اين چنين ساكت اند .. و سكوت بر او سنگيني مي كرد .

 

اگر نداني چگونه ساكت باشي ، آن سنگين مي شود . آن نيست كه با گفتن چيزها ارتباط برقرار مي كني .. نه .

با گفتن چيزهايي كه بر دوشت سنگيني مي كنند . در واقع ، از طريق واژگان ارتباط غير ممكن است ؛ فقط متضاد ممكن است .. تو مي تواني از ارتباط اجتناب كني . مي تواني حرف بزني ، و تو مي تواني ديواري از واژگان را به دورت بيافريني تا وضعيت واقعي تو توسط ديگران شناخته نشود . تو با واژگان خودت را به روي ديگران مي بندي .

آن مرد احساس برهنگي و خفقان و ناراحتي كرد ؛ آن ناراحت كننده بود . پس زماني كه آفتاب بالا آمد ، به سادگي گفت : « چه خورشيد زيبايي . نگاه كنيد ...‌! چه خورشيد زيبايي متولد مي شود ، مي درخشد ! چه صبح زيبايي !»

اين تمام آن چيزي بود كه او گفت . اما هيچكس پاسخي نداد زيرا همسايه ، ميزبان ، مي دانست كه لائوتزو حرف زدن را دوست ندارد . و لائوتزو نيز هيچ نگفت ، پاسخش را نداد .

در هنگام بازگشت ، لائوتزو به همسايه گفت : « از فردا ، اين مرد را نياور . او وراج است.» و او فقط گفته بود : « چه خورشيد زيبايي » يا « چه صبح زيبايي » . در كل آن دو سه ساعت پياده روي همين را گفته بود . اما لائوتزو گفت : ديگر اين وراج را با خودت نياور . او زياد حرف مي زند ، و بيهوده حرف مي زند .. من نيز چشم دارم ، مي توانم ببينم كه خورشيد بالا مي آيد و زيباست . چه نيازي به گفتن آن است ؟ »

 

لائوتزو در سكوت زيست . او هميشه از حرف زدن در مورد حقيقتي كه به آن رسيده بود ، خودداري مي كرد . و هميشه مخالف عقيده نوشتن براي نسل بعد بود .

در سن نود سالگي مريدانش را ترك كرد .

از آنها خداحافظي كرد ، و گفت : « حالا به سمت كوهستان مي روم ، به هيماليا  . به آنجا مي روم تا براي مرگ آماده شوم . زيستن با مردم خوب است ، بودن در جهان در زماني كه زنده هستي خوب است ، اما وقتي كسي به مرگ نزديك مي شود بهتر است كاملاً به سمت تنهايي برود ، اينگونه به سمت سرچشمه ي اصلي خود كه تنهايي ناب است حركت مي كني . »

مريدان بسيار غمگين شدند ، اما چه مي توانستند كرد ؟ او را چند صد مايل همراهي كردند ، اما لائوتزو يكي يكي آنها را مجبور به بازگشت مي كرد . آنگاه به تنهايي به مرز رسيد ، و نگهبان مرز او را زنداني كرد . نگهبان نيز مريد او بود . و نگهبان گفت : « تا زماني كه كتابي ننويسي ، اجازه نمي دهم به آن سوي مرز بروي . تو بايد اين كار را براي انسانيت بكني . يك كتاب بنويس . اين بدهي اي است كه بايد بپردازي ، وگرنه اجازه نمي دهم كه عبور كني . » بنابراين باري سه روز لائوتزو توسط مريد خودش زنداني شد .

 

زيباست . بسيار عاشقانه است . او مجبور شد .. و اينگونه بود كه اين كتاب كوچك ، تائو ت چينگ ، متولد شد . او مجبور شد آن را بنويسد ، زيرا مريد به او اجازه ي عبور نمي داد . و او يك نگهبان بود و قدرت داشت ، مي توانست مشكل بيافريند ، بنابراين لائوتزو مجبور شد كتابي بنويسد . در سه روز آن را تمام كرد .

اين نخستين جمله ي كتاب است :

 

 

تائويي كه بتوان از آن سخن گفت

تائوي كامل نيست .

 

اين نخستين چيزي بود كه بايد مي گفت : كه هرچيزي كه بتواند گفته شود نمي تواند درست باشد . اين مقدمه ي كتاب است . به سادگي تو را متوجه مي سازد : در ادامه واژگان به دنبال هم خواهند آمد ، قرباني واژگان نشو . بي واژگي را به ياد بسپار . به خاطر بسپار كه از طريق زبان و واژگان نمي توان ارتباط برقرار كرد . تائو مي تواند ارتباط برقرار كند ،‌ اما آن فقط مي تواند از وجود به وجود ارتباط برقرار كند . وقتي مي تواند ارتباط برقرار كند كه با استاد هستي ، بدون انجام هيچ كاري ، نه حتي تمرين چيزي . فقط با بودن با استاد ارتباط مي تواند برقرار شود .

چرا حقيقت نمي تواند گفته شود ؟ دشواري آن چيست ؟ به دلايل بسيار حقيقت نمي تواند گفته شود . اولين و ابتدايي ترين دليل اين است : حقيقت هميشه در سكوت درك مي شود . وقتي گفتگوي دروني ات متوقف شده باشد ، آنگاه حقيقت درك مي شود . و چيزي كه در سكوت درك مي شود ، چگونه مي توان آن را از طريق صدا بيان كرد ؟ آن يك تجربه است . فكر نيست . اگر يك فكر بود قابل توضيح بود ، مشكلي در آن نبود . هرچقدر هم كه يك فكر دشوار و پيچيده باشد ، باز راهي براي توضيح دادنش هست . پيچيده ترين تئوري انيشتين ، نظريه نسبيت ، نيز مي تواند توسط يك فرمول بيان شود . مشكلي در آن وجود ندارد . مي توان آن را توضيح داد .

گفته شده است كه در زمان اينشتين در تمام دنيا فقط دوازده نفر اين نظريه را درك مي كردند . اما همان نيز كافي است . اگر حتي يك نفر آن را درك كند ، آن قابل توضيح است . و حتي اگر همينك يك نفر نيز آن را درك نكند ، ممكن است قرنها بعد كسي بيايد و آن را درك كند . همين احتمال كه كسي مي تواند آن را درك كند ، نشان مي دهد كه آن قابل توضيح است .

اما حقيقت را نمي توان توضيح داد زيرا آن از طريق سكوت و بي صدايي و بي فكري قابل دستيابي است . تو از طريق بي ذهني به آن دست پيدا مي كني ، ذهن انداخته مي شود . و تو چگونه مي تواني چيزي را به كار بري كه بايد براي رسيدن به حقيقت انداخته شود ؟ ذهن نمي تواند درك كند ، ذهن چگونه مي تواند توضيح دهد ؟ آن را به مثابه يك اصل به ياد بسپار : اگر ذهن بتواند برسد ، ذهن مي تواند توضيح دهد ؛ اگر ذهن نتواند به آن برسد ، ذهن نمي تواند آن را توضيح دهد . كل زبان بي فايده است . حقيقت نمي تواند توضيح داده شود .

پس تمامي متون مقدس چه كرده اند ؟ پس لائوتزو چه كرده است ؟ پس اپانيشاد ها چه كرده اند ؟ آنها همگي سعي كرده اند از چيزي سخن بگويند كه نمي تواند گفته شود تا در تو ميل و اشتياق رسيدن به آنرا ايجاد كنند . تلاش براي گفتن حقيقت تو را مشتاق رسيدن به آن مي كند . آن مي تواند تشنگي را برانگيزد . تشنگي آنجاست ، به كمي تحريك نياز دارد . تو همينك تشنه اي .. تو خوشبخت نيستي ، تو در وجد نيستي .. تشنه اي . قلبت يك آتش سوزان است .

تو در جستجوي چيزي هستي تا اين آتش را فرو بنشاني ، اما ، آب يافت نمي شود ، سرچشمه پيدا نمي شود ، آرام آرام تلاش مي كني تشنگي ات را سركوب كني . تو تشنگي ات را سركوب مي كني .

استادي مانند لائوتزو به خوبي مي داند كه حقيقت نمي تواند بيان شود ، اما همان بيان آن اشتياقي را ايجاد مي كند ، تا جستجو را آغاز كني . زماني كه تشنگي پديدار شد ، جستجو آغاز مي شود . و او تو را به حركت درآورده است .

 

 

تائويي كه بتوان از آن سخن گفت

تائوي كامل نيست .

 

حداكثر مي تواند نسبي باشد .

براي مثال ، ما به مردي نابينا از روشنايي سخن مي گوييم و به خوبي مي دانيم كه انتقال مفهوم روشنايي غير ممكن است زيرا او هيچ تجربه اي از آن ندارد . اما چيزي در مورد آن مي تواند گفته شود .. مي توان تئوري هايي در مورد روشنايي به وجود آورد . حتي يك انسان نابينا نيز مي تواند در زمينه ي تئوري هاي روشنايي متخصص شود ، در مورد كل دانش نور مي تواند متخصص شود .. مشكلي در آن نيست .. اما او درك نخواهد كرد كه روشنايي چيست . او خواهد فهميد كه روشنايي شامل چه چيزي است . او فيزيك نو را درك خواهد كرد ، شيمي نور را ، او شعر نور را درك خواهد كرد ، اما واقعيت نور را درك نخواهد كرد ، كه نور چيست . تجربه نور را نخواهد داشت . پس تمام چيزهايي كه به مرد نابينا گفته مي شود نسبي است : آن چيزي درباره ي روشنايي است ، نه خود روشنايي .

نور نمي تواند منتقل شود .

چيزي در مورد خدا مي تواند گفته شود ، اما خدا نمي تواند گفته شود ؛ چيزي در مورد عشق مي تواند گفته شود ، اما عشق نمي تواند گفته شود ؛ آن « چيزي » نسبي باقي مي ماند . آن براي شنونده نسبي باقي مي ماند ، فهم او ، بهره ي هوشي او ، تلاش او ، تمرين او ، اشتياق او به دانستن . به اينها بستگي دارد ، به استاد بستگي دارد : روشي كه توضيح مي دهد ، شيوه اي كه انتقال مي دهد .

آن نسبي مي ماند .. نسبت به خيلي چيزها .. اما آن هرگز نمي تواند يك تجربه ي كامل باشد . اين اولين دليل است كه حقيقت را نمي توان توضيح داد .

دومين دليل اين است كه حقيقت يك تجربه است . هيچ تجربه اي نمي تواند منتقل شود. اگر تو هيچگاه عشق را نشناخته باشي ، وقتي كسي از عشق سخن مي گويد ، تو واژه را خواهي شنيد اما معنا را از دست خواهي داد . واژه درون ديكشنري هست . حتي اگر نفهمي مي تواني به ديكشنري نگاه كني و معني آن را بفهمي . اما معنا درون تو است . معنا از طريق تجربه مي آيد . اگر عاشق كسي بوده اي آنگاه معناي واژه ي « عشق » را مي داني . معناي ادبي آن درون ديكشنري است ، در زبان است ، در گرامر است . اما معناي تجربي و معناي وجودي درون تو است . اگر تجربه را بشناسي ، واژه ي « عشق » برايت خالي نخواهد بود . آن شامل چيزي است . اگر من چيزي بگويم ، آن خالي است مگر اين كه تجربه ات را به درون آن بياوري .

زماني كه تجربه ات به درون آن مي آيد ، آن علمي مي شود ؛ اگرچه كه خالي مي ماند .. واژگان و واژگان و واژگان .

حقيقت چگونه مي تواند توضيح داده شود زماني كه تو آن را تجربه نكرده اي ؟ حتي در زندگي معمولي نيز يك چيز تجربه ناشده قابل بيان نيست . فقط واژه ها منتقل خواهند شد . كانتينر به تو خواهد رسيد اما محموله گم خواهد شد . يك واژه ي خالي به سوي تو خواهد آمد ؛ تو آن را خواهي شنيد و فكر خواهي كرد كه آن را مي فهمي زيرا معناي ادبي آن را مي داني ، اما تو آن را از دست خواهي داد . معناي واقعي از طريق تجربه ي وجودي مي آيد . تو بايد آن را بشناسي ، راه ديگري وجود ندارد . راه ميانبري وجود ندارد. حقيقت نمي تواند منتقل شود . نمي تواني آن را بدزدي ، نمي تواني آن را بخري ، نمي تواني آن را بقاپي .. راهي وجود ندارد . پس چه بايد كرد ؟

تنها راه .. و من بر آن تأكيد مي كنم .. تنها راه زيستن با كسي است كه به حقيقت رسيده است . فقط بودن در حضور كسي كه به حقيقت رسيده است ، چيزي اسرار آميز به تو منتقل خواهد شد .. نه با واژگان .. آن پرش انرژي است . تحول بدون متون مقدس ، تحولي كه توسط انرژي صورت مي گيرد نه توسط پيام ، تحول زندگي نه تحول واژگان .

 

 

تائويي كه بتوان از آن سخن گفت

تائوي كامل نيست .

 

اين را به ياد بسپار .

حال به سوتراها مي پردازيم :

 

اگر تمام مردم زمين زيبايي را زيبا بدانند ، زشتي به وجود مي آيد .

اگر تمام مردم زمين خوبي را خوب بدانند ، بدي به وجود مي آيد .

 

لائوتزو يك آنارشيست كامل است . او مي گويد : لحظه اي كه به فرمان فكر مي كني ، نافرماني به وجود مي آيد . لحظه اي كه به خدا فكر مي كني ، شيطان همان لحظه آنجا حاضر مي شود . زيرا تفكر فقط مي تواند در تضادها وجود داشته باشد ؛ تفكر فقط مي تواند در دو گانگي ها وجود داشته باشد . درون تفكر دوگانگي عميقي وجود دارد ، تفكر شيزوفرنيك است ، يك پديده ي تقسيم شده است . به همين دليل است كه اين همه تأكيد براي رسيدن به وضعيت بي فكري وجود دارد . زيرا فقط با رسيدن به اين وضعيت است كه شما مي توانيد يكي بشويد . وگرنه شما دو باقي مي مانيد ، تقسيم شده ، جدا ، شيزوفرنيك .

در غرب شيزوفرني رفته رفته فراگير مي شود ، زيرا تمام مذاهب غربي در عمق شيزوفرنيك هستند ؛ آنها تقسيم شده هستند . آنها مي گويند خدا خوب است . آنگاه جايگاه شيطان كجاست ؟ خدا فقط خوب است و نمي تواند بد باشد ، و چيزهاي بد بسياري در زندگي وجود دارد . تمام اين بدي ها در كجا قرار مي گيرند ؟ پس شيطان خلق مي شود . بايد به شما بگويم .. لائوتزو هرگز از خدا حرف نزد ، هرگز . حتي يكبار نيز واژه ي « خدا » را به كار نبرد ، زيرا همان لحظه كه واژه ي خدا را به كار مي بريد شيطان نيز از همان در وارد مي شود .

در را باز مي كنيد .. هر دو با هم وارد مي شوند . تفكر هميشه در تضادهاست .

 

 

اگر تمام مردم زمين زيبايي را زيبا بدانند ، زشتي به وجود مي آيد .

 

جهان زماني زيبا خواهد شد كه مردم زيبايي را فراموش كنند ، زيرا آنگاه زشتي وجود نخواهد داشت . جهان زماني اخلاقي خواهد شد كه مردم كاملاً واژه ي « اخلاق » را فراموش كنند . جهان تحت فرمان خواهد بود اگر كسي سعي نكند فرماني خلق كند . اما دركش دشوار است . دشوار است زيرا كل ذهن ما توسط متفكران شيزوفرنيك تغذيه شده است . آنها مي گويند : خدا را برگزين و از شيطان اجتناب كن ؛ خوب باش ، بد نباش . و هرچه بيشتر شما سعي مي كنيد كه خوب باشيد بدي بيشتري در درون احساس مي كنيد .

آيا مشاهده كرده ايد كه قديساني كه تلاش مي كنند كاملاً پارسا و عفيف باشند خيلي بيشتر به گناهانشان آگاه هستند ؟ اعترافات آگوستين را بخوانيد . در تمام زندگي سعي كرده كه يك قديس باشد ، پس تشخيص گناه به وجود مي آيد . هر چه بيشتر سعي كنيد كه يك قديس باشيد بيشتر احساس مي كنيد كه توسط گناهان احاطه شده ايد . سعي كنيد خوب باشيد و احساس خواهيد كرد كه چقدر بد هستيد . سعي كنيد تا عشق بورزيد و شما با نفرت روبرو مي شويد ، با خشم و حسد و مالكيت . سعي كنيد زيبا باشيد و شما بيشتر و بيشتر آگاه خواهيد شد كه چقدر زشت هستيد .

تضاد را رها كنيد . بينش شيزوفرنيك را رها كنيد . ساده باشيد . و زماني كه ساده هستيد نمي دانيد كه چه كسي هستيد .. زيبا يا زشت .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:58  توسط اشو  | 

 

شما موجودي كاملا آزاد هستيد ؛ عاري از هر گونه محدوديت . تمام محدوديت ها كاذب هستند . به همين دليل است كه فقط در عشق ، سالم و كامل مي شويم ؛ زيرا عشق تمام محدوديت ها و عنوان ها را مي زدايد . شما را طبقه بندي نمي كند . شما را همان گونه كه هستيد ، مي پذيرد .

هيچكس به راستي بيمار نيست . در واقع ، جامعه بيمار است و مردم قرباني جامعه ي بيمار هستند . جامعه نياز به درمان دارد . افراد جامعه فقط به عشق نياز دارند . جامعه بيمار است و نيازمند درمان .

افراد جامعه رنج مي برند ، ولي نمي توانيد جامعه را دستگير كنيد ، فردي را به جاي آن مي يابيد و او مسئول مي شود . در حالي كه او هم خود قرباني است و رنج مي برد . آن شخص نيازمند درك و همدلي است نه درمان ، او نيازمند عشق است . جامعه شناخت و دركي به او نداده است . جامعه به او عشق نداده است . جامعه در عوض ، زندان و زنجير به او داده است . او را بايگاني كرده ، طبقه بندي و عنوان گذاري كرده است : « اين تو هستي ، اين هويت توست . »

شما آزاديد و هويتي نداريد . اين زيبايي و شكوه شماست . نمي توان گفت شما چه كسي هستيد . تصميم مي گيريد هر لحظه چگونه باشد ؛ اصلا باشد يا نباشد . هر لحظه تصميم تازه اي وجود دارد ؛ زندگي تازه منتشر مي شود . يك گناهكار در عرض يك لحظه مي تواند پاك و مطهر شود . فردي پاك و مطهر مي تواند در يك لحظه ، فردي گناهكار شود . بيمار مي تواند سالم شود و سالم مي تواند بيمار شود . فقط تغيير دادن تصميم ، نگرش و شناخت ، همه چيز را تغيير مي دهد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:11  توسط اشو  | 

 نه خدايي، نه عشقي!!

 

كولمن باركز Coleman Barks ، يكي ازاساتيد مشهور آمريكايي،

در سال 1989 به جمع پوناCommune  آمد.

او اشعار رومي  را به انگليسي ترجمه كرده بود و يكي از هواداران تصوف بود.
 او در سخنراني هاي اشو حاضر بود و چند سوال كرده بود.

در اينجا پاسخ اشو به يكي از آن پرسش ها را مي خوانيم.

 

پروفسور كولمن باركز سوالي پرسيده است:

رومي گفته است : "سوزان سوزان خواهمش..." اين سوختن چيست؟

 شمس گفته "من آتشم." آيا حرفي براي شمس داريد؟ از شمس چطور؟

اين سوختن و آتش چه ربطي به اشراق خود من دارد؟

 

كولمن، پرسشي خطرناك پرسيده اي! ، زيرا سوختن  burningهيچ ربطي به اشراق تو ندارد. در طريقت اشراق مسئله ي سوختن در ميان نيست.

ولي چون تو عاشق مولانا جلال الدين رومي هستي... من نيز اين مرد را دوست دارم... ولي بايد درك كني كه تصوف هنوز هم به خدايي فرضي hypothetical god  متكي است. تصوف از فرضيه ي خدا آزاد نيست. و به ويژه در تصوف، مفهوم خدا همچون يك زن است. روش آنان عشق ورزيدن است ، تا حد ممكن با تماميت خدا را دوست داشتن است.  اينك تو يك فرضيه ي محال را دوست داري و براي آن، تماميت و يكپارچگي مورد درخواست است. تو همان نوع سوختن را احساس خواهي كرد كه عشاق، در مقياسي كوچكتر، احساس مي كنند.

عشاق در قلبشان نوعي سوختن را احساس مي كنند. يك خواست و اشتياق عميق براي ديدار معشوق، اين احساس سوختن را ايجاد مي كند. عشق ورزيدن به خداوند بايد كه آتشي بزرگ در تو بيفروزد. تو روي آتش خواهي بود، زيرا تو چيزي ناممكن را موضوع عشق خودت قرار داده اي. موضوع عشق تو، چيزي فرضي است.
بايد گريه و زاري كني، و بايد نيايش كني و بايد روزه بگيري و ذهنت بايد پيوسته به ياد معشوق باشد.

ذهن اين ظرفيت را دارد كه هرچيزي را تصور كند. همچنين اين ظرفيت را دارد كه خودش را هيپنوتيزم كند. پس از يك تكرار طولاني، حتي مي تواني خدا را ببيني، درست همانگونه كه تصورش را كرده بودي! اين يك محصول جانبي از ذهنت است. تو را بسيار بسيار خوشحال خواهد ساخت، با شادماني خواهي رقصيد.

من با صوفيان بوده ام و عاشق آن مردم بوده ام. ولي آنان هنوز هم يك گام با بودابودن فاصله دارند. باوجودي كه شعرهايشان زيباست ، بايد هم باشد، زيرا كه از عشقشان
مي آيد ، تجربه ي آنان يك توهم 
hallucination
است كه توسط ذهن خودشان ايجاد شده است.
در تصوف، ذهن تا نقطه اي كش آورده مي شود
stretched  كه تو تقريباً براي معشوق ديوانه مي شوي. آن روزهاي دوري از معشوق، آن احساس سوختن را ايجاد كرده است.

در طريق مراقبه يا ديان  dhyan، يا ذن zen ، ابداً سوختني وجود ندارد، زيرا فرضيه اي نيست، خدايي نيست. و مسئله ي عشق هم نيست. اهل ذن فردي بسيار عاشق است، ولي او عشق را تمرين نكرده است، عشق همچون يك محصول جانبي از ادراك اوa by-product of his realization  به دست آمده است. او فقط سرشت بودايي خويش own buddhahood را تشخيص داده است. مسئله ي "ديگري"  the other، خدايي كه جايي در آسمان ها نشسته باشد، در ميان نيست. اهل ذن فقط به مركز زندگي خويش رسيده است و با بودن در آنجا، در عشق و مهرباني منفجر مي شود. عشق او، پس از اشراق او مي آيد، روشي براي رسيدن به اشراق نيست. ولي براي صوفيان، عشق يك روش است. چون عشق يك روش است، بخشي از ذهن باقي مي ماند.

در طريقت ذن ، تلاش اين است كه به وراي ذهن بروي، به بي ذهني no-mind  برسي،
از تمامي افكار،  شامل عشق هم هست ، كاملاًً خالي شوي.
 ذن طريقت تهي شدن
path of emptinness  است ، نه خدايي! نه عشقي!
هيچ چيز مجاز نيست، فقط يك تهي بودن خالص كه تو نيز در آن ناپديد مي شوي.

 چه كسي وجود دارد كه احساس سوختن كند؟ چه كسي هست كه آن آتش را احساس كند؟

بنابراين باوجودي كه من عاشق صوفيان هستم........ كولمن، من نمي خواهم احساسات تو را جريحه دار كنم، ولي قطعاً خواهم گفت كه تو مجبوري روزي از تصوف به ذن تغيير كني.  صوفيان هنوز هم در تخيلات زندگي مي كنند، آنان حالت بي ذهني را نشناخته اند.

و چون حالت بي ذهني را نشناخته اند، شخصيت هايشان هرچقدر هم كه زيبا باشد، آنان هنوز هم فقط به اشراق نزديك هستند، ولي به آن نرسيده اند.
به ياد داشته باش، حتي خيلي نزديك بودن هم به معناي بيداربودن
to be enlightened نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:35  توسط اشو  | 

 

هیچ جایی برای رفتن و هیچ چیزی برای رسیدن وجود ندارد . تو در حال حاضر همانجایی هستی که لازم است باشی . تنها گناه , طلب کردن است و تنها راه گمراهی  ,جستجو کردن .

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:1  توسط اشو  |