|
|
|
|
|
كتابهايي كه دوست مي دارم فصل 1 .............................. 1984 در خانه ي لائوتزو ، راجنيش پورام آمريكا ميهمان ، ميزبان ، گل داوودي سفيد ... اينها لحظات هستند ، رزهاي سفيد ، زماني كه هيچكس نبايد حرف بزند . نه ميهمان ، نه ميزبان ... فقط سكوت . اما سكوت به روش خودش حرف مي زند ، آوازهاي شادي ، آرامش و زيبايي خودش را مي خواند ؛ وگرنه تائو ت چينگ وجود نداشت ، موعظه ي بالاي كوه وجود نداشت . من بر رسيده ام كه اينها اشعار واقعي هستند اگرچه همچون يك شعر سروده نشده باشند . آنها بيگانه اند . در واقع آنها به قاعده و استاندارد تعلق ندارند ، آنها به هيچ سنجشي تعلق ندارند ؛ وراي همه ي سنجشها هستند ، از اين رو آنها قابل دسترسي نيستند . تكه هايي از كتاب برادران كارامازوف داستايوسكي شعر ناب هستند ، و همينطور تكه هايي از كتاب اين مرد ديوانه فردريش نيچه ، چنين گفت زرتشت . حتي اگر نيچه به جز چنين گفت زرتشت كتاب ديگري نمي نوشت باز هم خدمت فراواني به انسانيت به حساب مي آيد - - بيشتر از آن از هيچ انساني انتظار نمي رود - - زيرا زرتشت تقريباً فراموش شده بود . اين نيچه بود كه او را بازگرداند ، و تولدي دوباره به او داد ، احياي دوباره . چنين گفت زرتشت مي رود انجيل آيندگان خواهد بود . گفته شده كه زرتشت در هنگام تولد خنديده است . تصور خنديدن يك كودك تازه متولد شده بسيار دشوار است. بسيار خوب ، لبخند زدن - - اما خنديدن ؟ آدمي شگفت زده مي شود ، زيرا خنده نيازمند زمينه است . و به خاطر كدام جك زرتشت نوزاد خنديد ؟ جك كيهاني ، اين جكي كه كل هستي است . بله ، در يادداشتهايتان بنويسيد جك كيهاني و زيرش خط بكشيد . آن خوب است . من حتي مي توانم صداي خط كشيدن شما را بشنوم . زيباست . مي بينيد كه شنوايي ام چقدر خوب است ؟ زماني كه بخواهم مي توانم حتي صداي ترسيم يك طرح را بشنوم . وقتي كه بخواهم ببينم مي توانم در تاريكي ببينم ، كاملاً تاريك . اما وقتي نخواهم بشنوم ، وانمود به نشنيدن مي كنم ، فقط براي دادن اين احساس به شما كه همه چيز خوب پيش مي رود . زرتشت در هنگام تولدش خنديد ! و آن فقط يك آغاز بود . او در سراسر زندگي اش خنديد . كل زندگي او خنده بود . آنچنانكه حتي مردم فراموشش كردند . زبان انگليسي حتي نامش را تغيير داد ، آنها او را زرستر ناميدند . چه هيولايي ! زرتشت به نرمي گلبرگهاي رز است ، و صداي زرستر مانند يك ماشين مكانيكي بزرگ است . زرتشت بايد به خاطر تغيير نامش به زرستر خنديده باشد . اما قبل از فردريش نيچه ، او فراموش شده بود . وجودش ممنوع بود . محمديان تمام پيروان زرتشتي را مجبور كردند كه محمدي بشوند . فقط كمي از آنها توانستند فرار كنند - - به هند ، نه جايي ديگر . هند جايي بود كه هركسي بدون پاسپورت و ويزا مي توانست واردش شود ، بي هيچ مشكلي . فقط تعداد اندكي از زرتشتيان از دست محمديان قاتل فرار كردند . آنها در هند زياد نيستند ، فقط صد هزار نفر . حال ، چه كسي دلواپس مذهبي است كه فقط صد هزار نفر پيرو دارد - - كساني كه نه فقط همه شان در هند هستند بلكه فقط در يك شهر و حومه ي آن ، بمبئي . حتي آنها خودشان هم زرتشت را فراموش كرده اند . آنها با هندو ها مخلوط شده اند ، با كساني كه مجبور اند با آنها بزيند . آنها از چاله فرار كرده اند و به چاه افتاده اند - - يك چاه عميقتر ! و راه در ميانه است - - بودا آن را راه ميانه ناميد - - دقيقاً در ميانه ، مانند يك بندباز . خدمت بزرگ نيچه بازگرداندن زرتشت به دنياي مدرن بود . زيان و صدمه ي بزرگ او آدولف هيتلر بود . او هر دو كار را انجام داد . به حتم او مسئول آدولف هيتلر نبود . آن نفهمي خود هيتلر از عقيده ي « ابرمرد » نيچه بود . نيچه در موردش چه مي توانست بكند ؟ اگر شما مرا نفهميد ، من چه كار مي توانم بكنم ؟ نفهمي هميشه آزادي توست . آدولف هيتلر نوجواني معمولي بود ، يك كودك عقب افتاده ، واقعاً زشت . فقط چهره اش را به ياد آور - - آن سبيل كوتاه ، آن چشمان هراسناك كه با زل زدن سعي دارند تو را بترسانند ، و پيشاني سخت . آنقدر سخت بود كه در سراسر زندگي اش نتوانست با كسي دوست شود . براي دوست بودن آدمي نيازمند كمي آسودگي است . هيتلر نتوانست عشق بورزد ، گرچه او به روش ديكتاتوري اش تلاش كرد . او سعي كرد ، مانند بسياري شوهران كه متأسفانه اينگونه برخورد مي كنند ، دستور دادن ، ديكته كردن ، مانور دادن و اداره كردن زنان - - اما او از عشق ورزيدن عاجز بود . عشق نيازمند هوشياري است . او حتي به دوست دختر خودش اجازه نمي داد كه در شب با او تنها بماند . چنين ترسي ! او مي ترسيد زماني كه در خواب بود ... آدمي هرگز نمي داند ، دوست دختر ممكن است دوست دشمن باشد ؛ او شايد جاسوس دشمن باشد . او در تمام زندگي اش تنها خوابيد . مردي همچون هيتلر چگونه مي تواند عشق بورزد ؟ او همدمي نداشت ، هيچ احساسي ، او قلبي نداشت ، هيچ بخش زنانه اي در او . او زن درونش را كشته بود پس چگونه مي توانست زن بيرون را دوست داشته باشد ؟ براي عشق ورزيدن به زن بيروني تو بايد زن دروني را تغذيه كني ، زيرا فقط آنچه كه در درون است در بيرون ابراز مي شود . شنيده ام كه هيتلر به سمت يكي از دوست دخترانش شليك كرده است فقط به خاطر يك مسأله ي كوچك ؛ او را كشت زيرا به او گفته بود حق ندارد برود مادرش را ببيند ، اما زماني كه او نبود دختر رفته بود ، گرچه قبل از آنكه هيتلر سر برسد بازگشته بود . او از طريق محافظانش فهميد كه دختر بيرون رفته است . آن براي پايان دادن به عشق كافي است - - نه فقط عشق ، بلكه خود زن نيز ! او به گفته اش شليك كرد : « اگر از من نافرماني كني ، دشمن مني . » آن منطق او بود : كسي كه از تو اطاعت كند دوست تو است ؛ كسي كه از تو اطاعت نمي كند دشمن توست . كسي كه با توست با توست و كسي كه با تو نيست مخالف توست . آن لزومي ندارد - - فردي ممكن است فقط طبيعي باشد ، نه با تو نه بر عليه تو . او شايد دوست تو نباشد ، اما اين لزوماً به معناي اين نيست كه او دشمن توست . من عاشق چنين گفت زرتشت هستم . من كتابهاي اندكي را دوست دارم ؛ مي توانم آنها را با انگشتانم بشمرم ... چنين گفت زرتشت در ليست من اولين خواهد بود . برادران كارامازوف دومي است . سومي كتاب ميرداد است . چهارمي جاناتان مرغ دريايي . پنجمي تائو ت چينگ از لائوتزو است . ششمي داستانهاي چوانگ تزو است . او دوست داشتني ترين انسان بود ، و اين دوست داشتني ترين كتاب است . هفتمي موعظه ي بالاي كوه است - - فقط موعظه ي بالاي كوه نه كل انجيل . كل انجيل چرند است جز موعظه ي بالاي كوه . هشت ... شمارش كردن من درست است ؟ خوب است . پس مي توانيد حس كنيد كه هنوز در جنون خود هستم . هشت ، باگاواد گيتا - - آواي الهي كريشنا . « مسيح » تلفظ نادرست كريشنا است . همانگونه كه زرستر تلفظ نادرست زرتشت است . كريشنا يعني بالاترين وضعيت آگاهي ، و آواز كريشنا ، باگاواد گيتا ، به نهايت اوج وجود مي رسد . نهم ، گيتانجالي . آن به معناي « پيشكش آواز ها » است . آن كار رابيندرات تاگور است ، به خاطر آن جايزه ي نوبل را دريافت كرد . و دهم آواهاي ميلاريپا است - - هزار آواي ميلاريپا - - در تبت اينگونه ناميده مي شود . هيچكس سخن نمي گويد . ميزبان ، ميهمان ، نه گل هاي داوودي سفيد . آه ! ... چه زيبا .... گل هاي داوودي سفيد . آه ، چه زيبا . واژگان بسيار فقير اند . نمي توانم آنچه را كه بر من باريد را توصيف كنم . گل هاي داوودي سفيد . هيچكس حرف نميز ند . ميزبان ، ميهمان ، گل هاي داوودي سفيد . خوبه ! به خاطر اين زيبايي ، گوشهايم ناتوان از شنيدن صدا هستند ، چشمانم از اشك پر شده اند . اشكها تنها واژگاني هستند كه ناشناخته مي تواند بگويد ، زبان سكوت . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:29 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
حقيقت قبلا داده شده است ، حقيقت جايي در آينده نيست . آن هدف نيست بلكه سرچشمه است . شما از حقيقت آمده ايد . اگر سرچشمه را بيابيد دوباره خواهيد دانست كه حقيقت چيست . شما به سمت حقيقت نمي رويد ؛ تمام رفتن ها شما را از حقيقت دور تر و دور تر مي كند . و سرچشمه درون شما است ! هدف بيرون است . سرچشمه درون است . سرچشمه همين وجود شماست . ذهن اما كنجكاو است . مي خواهد كشف كند . مي خواهد چيزي را بشناسد كه شناخته نشده است . ذهن مذكر است . اساسا مذكر است و از طريق ذهن راهي به سوي خدا وجود ندارد . آدمي بايد مونث بشود . آدمي بايد به جاي كنجكاو بودن ، پذيرنده باشد . آدمي بايد به جاي شناخت تاكتيك هاي فتح جهان ، هنر وانهادگي را بياموزد . آدمي بايد ميزبان بشود ، باز باشد ، و چنان پذيرا باشد كه باد بتواند داخل شود ، باران بتواند داخل شود ، خورشيد بتواند داخل شود . و يك روز ميهمان پنهان در پشت خورشيد و نور و باد به داخل مي آيد . و ميهمان از بيرون نمي آيد ، از درون شما مي آيد . خدا ميهمان است . اما نخست تو بايد ميزبان شوي ، بايد هنر ميزباني را بياموزي ، بايد خوش آمد بگويي ، بايد ستايشگر بشوي ، بايد دعوت كني و بايد صبر كني ، صبري ابدي . اگر دورانها زمان ببرد تا بيايد بايد صبر كني ، و البته با چشمان سرشار از اشكت اما با اطميناني سخت در قلبت . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:55 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگاه به صدای نفس گوش فرا بدهی دیر یا زود دردسر آغاز خواهد شد . در دام بدبختی خواهی افتاد . باید و باید به خود بگویی: راه نفس به بدبختی منتهی می شود ... و هرگاه به طبیعت گوش می سپاری سوی خوشبختی و رضایت و سکوت و سعادت قدم برداشته ای . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:7 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:39 توسط اشو
|
|
||