|
|
|
|
|
فصل سوم حالا كار من آغاز مي شود . چه جكي ! سوسان ، حكيم چيني ، بر در آگاهي ام مي كوبيد . اين عارفان بسيار زياد اند . هرگز نمي تواني بداني كه چه وقت شروع به در زدن مي كنند . تو در حال عشق بازي با دوست دخترت هستي و سوسان مي آيد و شروع مي كند به در زدن . آنها هر وقت كه دلشان بخواهد مي آيند ، آنها آداب معاشرت سرشان نمي شود . و او به من چه گفت ؟ او گفت : « چرا كتاب مرا به ليست اضافه نكردي ؟ » خداي من ، درست است ! من كتاب او را به ليست اضافه نكردم به اين دليل ساده كه همه ي آن كتابها در اين كتاب جمع شده است . اگر كتاب او را اضافه مي كردم كتاب ديگري مورد نياز نبود . سوسان خودش كافي است . كتاب او هسن هسن مينگ نام دارد . بسيار خوب سوسان ، من كتاب تو را نيز اضافه كردم . آن امروز نخستين كتاب من شده است . متأسفم ، آن بايد اولين كتاب در روز نخست مي شد ، اما من در مورد بيست كتاب ديگر حرف زدم . مهم نيست . هسن هسن مينگ چه من بگويم چه نگويم بهترين و اولين است . دواگيت ، بنويس اولين ، با حروف درشت . هسن هسن مينگ چنان كتاب كوچكي است كه اگر گرجيف سوسان را مي شناخت از نام كتاب به خنده مي افتاد . زيرا آن به كتاب خودش همه و همه چيز مربوط مي شود . و گرجيف هزار صفحه نوشته ، با اين حال اندك واژگان سوسان عميقتر و با نفوذ تر هستند ، خيلي علمي تر اند . آنها مستقيم به قلب تو مي روند . من حتي مي توانم صدا را بشنوم - - نه صداي آن كلمات كه به قلب تو مي روند ، بلكه تعدادي موش ، تعدادي شيطان ، كار او را انجام مي دهند . بگذار كار خودشان را بكنند . كتاب سوسان بسيار كوچك است ، مانند عيسا اپانيشاد ، و بسيار علمي تر . وقتي آن را مي گويم قلبم مي شكند ، زيرا من مي خواستم عيسا كتاب نهايي باشد ، اما چه مي توانم بكنم ؟ - - سوسان آن را مغلوب كرده است . اشكها به چشمانم مي آيند زيرا عيسا شكست خورده است ، و نيز به خاطر اين كه سوسان پيروز شده است . كتاب بسيار كوچك است ، مي تواني آن را روي كف دست ات بنويسي ؛ اما اگر آزمودي ، لطفاً يادت باشد ... دست چپ . آن را روي دست راست ننويس ، آن توهين به مقدسات خواهد بود . آنها مي گويند :« راست راست است و چپ كذب است . » من مي گويم چپ ، راست است و راست ، كذب است ، زيرا چپ نمايشگر تمام زيبايي درون تو است ، و سوسان فقط مي تواند از سمت چپ وارد شود . من مي دانم زيرا من از طريق دست چپ بر هزاران قلب وارد شده ام ، از طريق سمت چپ ، از طريق بخش مؤنث آنها ، يين آنها - - منظورم يين چيني ها است - - من هرگز قادر نبوده ام از طريق يانگ كسي وارد او شوم . همين واژه كافي است تا هركسي را مانع شود : يانگ . گويي كه مي گويد : « برو كنار ! » آن مي گويد : « ايست . اينجا وارد نشو . مراقب باش ! حواست به سگ باشه ! » راست چيزي شبيه آن است . سمت راست به قسمت اشتباه آگاهي تو مربوط است . آن به درد مي خورد ، اما فقط براي خدمت . آن هرگز نبايد يك استاد باشد . پس اگر تو هسن هسن مينگ سوسان را مي نويسي ، آن را بر كف دست چپ بنويس . آن چنان كتاب زيبايي است ، هر واژه اش طلايي است . من نمي توانم واژه اي را در آن پيدا كنم كه بتوان حذفش كرد . آن دقيقاً همان چيزي است كه مورد نياز است ، لازم است ، حداقل در زماني كه او هسن هسن مينگ را مي نوشت . من درباره ي آن حرف زده ام و هرگز بيش از اندازه حرف زدن را دوست نداشته ام . بزرگترين لحظات حرف زدنم زماني بوده است كه در مورد سوسان حرف زده ام . حرف زدن و سكوت هر دو با هم ... حرف زدن و با اين حال حرف نزدن ، سوسان فقط از طريق حرف نزدن مي تواند توصيف شود . او مرد كلمات نبود ، او مرد سكوت بود . او بسيار اندك سخن مي گفت . مرا ببخش سوسان ، من تو را فراموش كرده بودم . فقط به خاطر تو من تعداد بيشتري را به ياد آوردم كه مي توانند بر درم بكوبند و خواب بعداز ظهرم را خراب كنند ، پس بهتر است كه از آنها نامي ببرم . نخست هسن هسن مينگ سوسان است . دوم كتاب منطق سوم پي دي اسپنسكي است . آن يك معجزه است كه او آن را قبل از اينكه حتي چيزي راجع به گورجيف بشنود ، نوشته است . او آن زمان كه آن را مي نوشت نمي دانست كه چه دارد مي نويسد . او خودش بعد ها بود كه درك كرد ، در ملاقات با گرجيف . نخستين كلمات او به گرجيف اين بود: « با نگاه كردن به چشمانت منطق سوم را درك مي كنم . گرچه من آن را نوشته ام ، حال مي توانم بگويم كه آن توسط چيزي كه من از آن خبر ندارم از طريق من نوشته شده است ، من فقط يك واسطه بوده ام . » شايد آن گورجيف حقه باز بود كه آن را از طريق او نوشت ، يا شايد كسي ديگر . صوفياني كه حقه بازان غايي نام دارند ، كساني كه كراماتي انجام مي دهند - - كراماتي شبيه منطق سوم . معني عنوان : « سومين قانون تفكر » است . صوفي ها آن اسم را به واسطه ي غايت داده اند ؛ آن يك شخص نيست بلكه فقط يك حضور است . من مي توانم آن حضور را همين حالا حس كنم ، اينجا ... در همين لحظه . آنها به آن نام معيني داده اند ، زيرا به هر چيزي بايد نامي داده شود ، اما من آن را نخواهم گفت ، نه در حضور اين زيبايي ، اين شكوه و فراواني ... اين سرافرازي ... اين وجد . گفتم كه آن يك معجزه بود كه اسپنسكي توانست منطق سوم را بنويسد ، يكي از بزرگترين كتابها در تمام زبانهاي دنيا . در واقع آن گفته شده است ، و درست است - - به ياد داشته باش ، من تأكيد و تكرار مي كنم ، به درستي - - كه فقط سه كتاب بزرگ وجود دارد : نخست منطق نوشته ي ارسطو ؛ دوم ، منطق دوم نوشته ي بيكن ؛ و سوم پي دي اسنسكي ، منطق سوم . و اسپنسكي بسيار موذي است - - و فقط يك قديس مي تواند چنين موذي باشد - - اضافه كردن كتاب با گفتن ، بي هيچ نفسي ، ساده و فروتنانه ، كه : « اولين وجود دارد اما نه قبل از سومي . سومي قبل از اولي به هستي آمده است . » اسپنسكي تمام شده به نظر مي رسد ، كاملاً و بي نهايت تمام شده ، با كتاب منطق سوم ، زيرا او هرگز نتوانست به آن اوج بازگردد . حتي شهرت گورجيف با در جستجوي معجزه به آن اوج كتاب اسپنسكي نمي رسد . وقتي كه او به گرجيف خيانت كرد او سعي كرد كتابي بهتر از منطق سوم بيافريند . آخرين تلاش او كتاب راه چهارم بود ، اما به شدن شكست خورد . كتاب خوب است ، خوب براي كتاب درسي دانشگاه ها . مي تواني ببيني كه من روش خودم را براي محكوميت چيزي دارم ... راه چهارم مي تواند بخشي از يك دوره ي منظم در دانشگاه باشد ، اما بيشتر از آن نه . گرچه او سعي كرد كتابي بهتر و با ارزشتر از اسپنسكي بنويسد . آن آخرين كتاب او بود . اين دشواري هميشه با تمام چيزهاي با عظمت وجود دارد : اگر تلاش كني ، از دست مي دهي . آن يا بي تلاش مي آيد يا اصلاً نمي آيد . واژه هاي منطق سوم چنان قدرتمندند كه آدمي نمي تواند باور كند كه نويسنده روشن بين نيست ، كه او هنوز به دنبال استاد است ، كه او هنوز در جستجوي حقيقت است . من شاگرد فقيري بودم ، تمام روز را به عنوان خبرنگار كار مي كردم - - آن بدترين شغلي است كه مي تواني داشته باشي ، اما در آن زمان اين كار در دسترس من بود - - و من چنان نيازي داشتم كه به دانشگاه شبانه مي رفتم . تمام روز را به عنوان يك خبرنگار كار مي كردم ، و در شب به دانشگاه مي رفتم . اسم من به شب مربوط است . راجنيش به معناي ماه است : راجني يعني شب ، ايش يعني خدا - - خداي شب . بنابراين مردم عادت داشتند بخندند و بگويند : « اين عجيب است : تو تمام روز را كار مي كني ، و در شب مطالعه مي كني . آيا سعي مي كني به اسمت واقعيت ببخشي ؟ » حال ، مي توانم جواب آنها را بدهم ، بله - - آن را با حروف درشت بنويس - - بله ، من سعي كرده ام به كل زندگي ام واقعيت ببخشم . چه چيزي زيباتر از ماه كامل مي تواند وجود داشته باشد ؟ پس همچون شاگردي فقير در آن روزها ، عادت داشتم تمام روز را كار كنم . اما من مردي ديوانه هستم ، ثروت يا فقر مهم نيستند .... من هرگز دوست نداشته ام كتابهاي قرض گرفته شده از ديگران را بخوانم . در واقع من حتي از كتاب گرفتن از كتابخانه نيز متنفرم ، زيرا كتاب كتابخانه مانند يك روسپي است . من از ديدن علامتها متنفرم ، خط كشيدن توسط مردمي ديگر . من هميشه عاشق تازگي ام ، تازگي برف سفيد . منطق سوم كتاب گراني بود . در هند ، در آن روزها ، فقط هفتاد روپيه در ماه حقوق مي گرفتم ، و برحسب اتفاق قيمت كتاب هم هفتاد روپيه بود - - اما من آن را خريدم . كتابفروش شگقت زده شده بود . او گفت : « حتي ثروتمندترين انسان در جامعه آن را نخريده است . براي پنج سال من آن را براي فروش نگه داشته ام ، و هيچكس آن را نخريده است . مردم مي آيند و آن را نگاه مي كنند ، آنگاه از خريدن پشيمان مي شوند . چگونه مي تواني ، يك شاگرد فقير ، كل روز را كار مي كني و شبها مي خواني ، تقريباً روزي بيست و چهار ساعت كار مي كني ، چگونه مي تواني اين را بخري ؟ » گفتم : « من اين كتاب را مي توانم بخرم حتي اگر به خاطر آن زندگي ام را بدهم . خواندن اولين خط آن كافي بود . من بايد آن را داشته باشم هرچقدر كه قيمت داشته باشد . » اولين جمله اي كه در مقدمه خواندم اين بود : « اين تفكر سوم است ، و فقط سه وجود دارد . اولي متعلق به ارسطو است ، دومي بيكن ، و سومي ، مال من است . » من با اين شهامت اسپنسكي به هيجان آمدم ، كه او گفته : « سومي حتي قبل از اولي وجود داشته . » آن جمله اي بود كه قلبم را به آتش كشيد . من كل حقوق يك ماهم را به كتابفروش دادم . شما نمي توانيد درك كنيد ، زيرا به خاطر آن ، تقريباً كل ماه را بايد گرسنگي مي كشيدم . اما ارزشش را داشت . مي توانم آن ماه زيبا را به ياد آورم : هيچ غذايي ، هيچ لباسي - - نه حتي يك پناهگاه ؛ زيرا من نتوانستم اجاره را بدهم و از اتاق كوچكم بيرون انداخته شدم . اما با منطق سوم زير آسمان شاد بودم . من آن كتاب را زير لامپ هاي خيابان خواندم - - آن يك اعتراف است - - و من آن كتاب را زيسته ام . آن كتاب بسيار زيباست ، و حالا كه مي دانم آن كسي كه آن را نوشته اصلاً نمي دانسته است ، برايم زيباتر هم شده است . پس او چگونه توانسته آن را بنويسد ؟ آن بايد توطئه ي خدايان بوده باشد ، چيزي از ماورا . من نمي توانم بيشتر از اين در مورد آن كلمه اي كه صوفي ها به كار مي برند مقاومت كنم ؛ آنها آن را خيدر مي نامند . خيدر واسطه اي است كه كساني را كه نيازمند راهنمايي هستند را راهنمايي مي كند . منطق سوم دومين كتاب است . سوم : گيت گوويند - - آواز خداوند . اين كتاب توسط شاعري نوشته شده كه بسيار از طرف هندي ها محكوم شده است ، زيرا در گيت گوويند ، آواز خداوند ، او بسيار در مورد عشق حرف مي زند . هندي ها آنقدر مخالف عشق اند كه هرگز از اين كار بزرگ قدرداني نكرده اند . گيت گوويند چيزي است كه بايد سروده مي شد . هيچ چيز در موردش نمي توان گفت . آواز يك مرد ديوانه . اگر آن را برقصي و بخواني ، آن را در خواهي يافت ، راه ديگري وجود ندارد . من نام نويسنده ي آن را ذكر نكردم . مهم نيست . ايكس واي زد .... نه كه نامش را نمي دانم ، اما نام او را نمي گويم زيرا او به دنياي بودا ها تعلق ندارد . با اين حال خدمت بزرگي كرده است . چهارم : حال صبور باش ، زيرا من بايد ليستم را تا ده كامل كنم . من نمي توانم بيشتر از آن را بشمرم . چرا ده ؟ - - زيرا من ده تا انگشت دارم . به همين دليل است كه شماره ي ده وارد هستي شده است : ده انگشت . انسان شمردن را با انگشتانش آغاز كرد بنابراين ده تبديل به شماره ي پايه شد . چهارم : سامياسار كوندا كوندا . من هرگز درباره اش حرف نزده ام . من بارها تصميم گرفتم چيزي بگويم اما منصرف شدم . اين يكي از بزرگترين كتابهاي جين است ، اما آن بسيار رياضي است ؛ به همين دليل است كه هميشه منصرف شده ام . من عاشق شعرم . اگر آن شعر بود در موردش حرف مي زدم . من حتي در مورد شعرهاي نا روشن بينان حرف زده ام ، اما نه درباره ي روشن بينان منطقي و رياضيدان . رياضيات بسيار خشك است . منطق يك بيابان است . شايد او اين اطراف در ميان سانياسين هايم باشد ... اما او نمي تواند باشد . كوندا كوندا يك استاد روشن بين بود ، او نمي تواند دوباره متولد شود . كتاب او زيباست ، فقط مي توانم بگويم كه بسيار زيباست . من چيز بيشتري در مورد آن نخواهم گفت زيرا آن رياضي وار است .. حتي رياضي آن زيباست ، ريتم آن ، به همين دليل آن را اضافه كردم . آن حقيقت خودش است اما بسيار محدود است . سامياسار به معني جوهر و ذات است . اگر برحسب اتفاق به اين كتاب برخورديد ، لطفاً هرگز آن را با دست چپ نگيريد . در دست راست نگه داريد . آن كتاب دست راستي است ، راست در همه ي جهات . به همين دليل است كه تاكنون در موردش حرف نزده ام . آنقدر راست است كه كمي احساس بيزاري نسبت به آن دارم - - البته با چشماني اشكبار ، زيرا زيبايي مردي كه آن را نوشته را مي شناسم . من عاشق كوندا كوندا هستم ، و از روي شهامتم از توصيف رياضي وار او متنفرم . گوديا ، مي تواني كمي بيشتر آزادي داشته باشي زيرا من بايد درباره ي چهار كتاب ديگر حرف بزنم . اگر مي خواهي مي تواني دوباره بيرون بروي . پنجم : اولين و آخرين رهايي كريشنا مورتي . من عاشق اين مردم ، و از اين مرد متنفرم . او را دوست دارم زيرا از حقيقت سخن مي گويد ، اما به خاطر عقلانيت او از او متنفرم . او فقط يك عقل است . در شگفتم ، شايد او تجسد آن ارسطوي يوناني لعنتي باشد . منطق او آن چيزي است كه از آن متنفرم ، عشق او آن چيزي است كه برايم قابل احترام است - - اما كتاب او زيباست . اين اولين كتاب او بعد از روشن بيني بود ، و همچنين آخرين . گرچه تعداد زيادي كتاب ديگر ظاهر شدند اما آنها همگي فقط تكراري فقيرانه از همان بودند . او قادر نبوده است كتابي بهتر از اولين و آخرين رهايي خلق كند . آن پديده ي عجيبي است : خليل جبران شاهكارش پيامبر را زماني نوشت كه فقط هجده سال داشت ، و تمام زندگي اش تلاش كرد چيز بهتري بيافريند اما نتوانست . اسپنسكي نتوانست به وراي منطق سوم برود حتي بعد از اين كه با گرجيف ملاقات كرد ، با او مدت مديدي زندگي و كار كرد . و همين مسأله در مورد جي كريشنا مورتي : كتاب اولي و آخرين رهايي واقعاً اولين و آخرين است . ششم . ششمي كتابي است از يك چيني ديگر ، كتاب هوانگ پو . آن كتاب كوچكي است ، نه يك مقاله ، فقط يك قطعه . حقيقت نمي تواند در يك مقاله به بيان در آيد . تو نمي تواني بر آن پي اچ دي را بنويسي . پي اچ دي درجه اي است كه بايد به ابله ها داده شود . هوانگ پو يك قطعه نوشته است در ظاهر آنها بي ارتباط به نظر مي رسند ، اما اين چنين نيست . بايد مديتيشن كنيد و سپس رابطه را بيابيد . آن يكي از مديتيتيو ترين كتابي است كه نوشته شده . در انگليسي اين كتاب اينگونه ترجمه شده : آموزه هاي هوانگ پو . حتي عنوان آن غلط است . كساني همچون هوانگ پو آموزش نمي دهند . هيچ آموزشي در آن نيست . تو بايد مديتيت كني ، ساكت باشي ، تا دركش كني . كتاب هفتم كتاب هويي هاي است . باز در انگليسي به آموزه هاي هويي هاي ترجمه شده . اين مردان انگليسي بي سواد ، آنها فكر مي كنند در زندگي چيزي جز آموزش وجود ندارد . اين مردان انگليسي همگي معلم اند . و مواظب زنان انگليسي باش ؛ وگرنه گرفتار يك معلم مدرسه خواهي شد ! هويي هاي و هوانگ پو هر دو استاد هستند . آنها سهيم مي كنند ، آموزش نمي دهند . از اين رو آن را كتاب هايي هوي مي نامم ، گرچه آن را در كتابخانه ها نخواهيد يافت . در كتابخانه ها آموزه هاي هويي هاي را خواهيد يافت . هشت : آخري - - حداقل براي امروز ، زيرا آدمي هرگز از فردا خبر ندارد . شياطين ديگر ممكن است شروع به كوبيدن بر در هايم كنند . من بايد بيشتر از هر انسان زنده اي در اين جهان خوانده باشم ، و به ياد بسپار ، من لاف نمي زنم ، فقط حقيقت را مي گويم . من حداقل صد هزار كتاب خوانده ام ، شايد بيشتر ، اما نه كمتر از آن ، زيرا بعد از آن شمارش را رها كردم . پس من از فردايم خبر ندارم ، اما براي هشت تاي امروز .... من كمي در مورد گيت گوويند احساس گناه مي كنم زيرا اسم نويسنده ي آن را به شما نگفتم . خواهم گفت ، اما نخست بگذار هشتمي را به اتمام برسانم . كتاب هشتم كه بي اندازه مرا تحت تأثير قرار داده آدم عجيبي است ، بديهي است كه ؛ وگرنه نمي توانست اصلاً مرا تحت تأثير قرار دهد . شوكه خواهي شد ! حدس بزن كتاب هشتم چه مي تواند باشد ... مي دانم كه نمي تواني حدس بزني - - نه كه آن سانسكريت يا چيني ، ژاپني يا عربي است . درباره اش شنيده اي ، شايد آن را در خانه ات داشته باشي . آن آواز سليمان در عهد قديم است . اين كتابي است كه من از صميم قلب عاشق آن هستم . من از همه ي آن چه كه يهودي است متنفرم جز آواز سليمان . آواز سليمان بسيار بد فهميده شده ، زيرا آن به اصطلاح روان شناسان ، مخصوصاً فرويد ي ها - - متقلبان . آن را به بدترين شكل ممكن تفسير كرده اند ؛ آنها آن را يك آواز سكسي ساخته اند . اينگونه نيست . آن نفساني است ، درست است ، بسيار نفساني ، اما نه سكسي . آن هنوز زنده است ، به همين دليل است كه نفساني است . آن سرشار از لذت است ، به همين دليل است كه نفساني است ... اما نه سكسي . سكس ممكن است بخشي از آن باشد ، اما انسانيت را گمراه نمي كند . حتي يهوديان از آن مي ترسند . آنها فكر مي كنند كه آن اتفاقي به عهد قديم اضافه شده . در واقع اين آواز تنها چيزي است كه ارزش نگهداري دارد ؛ بخشهاي ديگر بايد در آتش افكنده شوند . وقت من تمام شده ؟ چه بد . تو مي گويي : « بله » ، اما من چه مي توانم بكنم ؟ - - اين بسيار زيباست . متشكرم . ام ماني پدمه هوم چه زيباست متوقف كردن اين زيبايي . نه ، نه ، نه . اين « نه » آن چيزي است كه هندي ها وقتي كه به روشن بيني مي رسند مي گويند . آنها مي گويند : « نه ، نه ، نه .... » بعد از اين تجربه ي زيبا ، معناي تداوم چيست ؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:21 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
عيسا به مردم مي گويد كه هركس بايد صليب خويش را بر شانه هايش حمل كند . اما چرا همه بايد صليب حمل كنند ؟ چرا گيتار حمل نكنند ؟ چرا از ميان اين همه چيز در دنيا صليب انتخاب شده است ؟ و چرا بايد آن را حمل كرد ؟ و وقتي شما صليبتان را بر شانه هايتان حمل مي كنيد ، چگونه مي توانيد برقصيد ؟ چگونه مي توانيد بخنديد ؟ سنگيني صليب به شما اجازه ي شادي نخواهد داد . آيا تصويري از عيسا را ديده ايد كه لبخند به لب داشته باشد ؟ او تمام بدبختي جهان را باردار است . او كاري را مي كند كه شما مي كنيد : او غمگين است زيرا دنيا غمگين است . اما غم او به جهان كمك نكرده است . دو هزار سال گذشته است .. حتي به صليب كشيده شدن او نيز نتوانسته كمكي كند ، پس چگونه مي تواند به شما كمك كند اگر كه صليبتان را بر شانه هاي خود حمل كنيد ؟ حتي مصلوب شدن شكست خورده است ، پس فقط حمل صليب بر شانه كاملا چرند است . اما مردم اين عقايد را پذيرفته اند . پايه هاي زندگي آنها بر اين عقايد احمقانه قرار دارد . به همين دليل است كه احساس بدبختي مي كنند . تنها اميد ممكن از سرچشمه شادي مي آيد . تا زماني كه پايه هاي زندگي تان را عوض نكرده ايد نمي توانيد از اين بدبختي بيرون بياييد . بدبختي به ماديات ربطي ندارد . من مردم فقيري را ديده ام كه شاد هستند . آنها چيزي ندارند اما پايه هاي زندگي شان را نيز بر عقايد و تئوري هاي ابلهانه نگذاشته اند . شمشير و لوتوس |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:12 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
تنها مرتبه اي كه هركس مي تواند در آن به طور دائم ساكن شود ، فضايي است كه نه اين است و نه آن . در اين فضا سكوت و آرامش برقرار است . البته در آغاز ناخوشايند به نظر مي رسد ؛ چون در آن نه درد هست و نه لذت ، اما تمام دردها و لذت ها فقط هيجان هستند . هيجاني را كه دوست داريد ، لذت مي ناميد و هيجاني را كه دوست نداريد ، درد مي خوانيد . گاهي پيش مي آيد كه هيجان خاصي را دوست داريد و همان تبديل به لذت مي شود و بعد هيجان ديگري را دوست خواهيد داشت كه به درد تبديل مي شود . بنابراين ، تجربه اي واحد مي تواند به درد يا لذت تبديل شود و اين بستگي دارد به اين كه آن را دوست بداريد و يا دوست نداريد . در فضاي ميان لذت و درد بياساييد . اين كار يكي از طبيعي ترين حالات استراحت است . وقتي در اين حالت قرار بگيريد و آن را حس كنيد ، با طعم آن آشنا مي شويد . من آن را طعم تائو مي نامم ؛ در آغاز تلخ است ، اما در عمق آن سكوت و آرامش حضور دارد و فرد از آن سرمست مي شود . به تدريج با طعم آن آشنا مي شويد . ابتدا بي مزه است ؛ زيرا زبانتان پر از مزه هاي لذت و درد است . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:25 توسط اشو
|
|
||
|
|
|
|
|
فصل دوم من معذرت مي خواهم زيرا امروز صبح تعدادي كتاب را كه بايد ذكر مي كردم ، ذكر نكردم . من آن چنان توسط زرتشت ، ميرداد ، چوانگ تزو ، لائوتزو ، عيسي و كريشنا تحت تأثير قرار گرفته بودم كه نام چند كتاب را فراموش كردم كه بسيار مهمتر از اينها هستند . من نمي توانم باور كنم چگونه كتاب پيامبر جبران خليل جبران را فراموش كرده ام . آن هنوز مرا عذاب مي دهد . من مي خواهم سبك شوم - - به همين دليل است كه مي گويم متأسفم ، اما نه به شخص ويژه اي . چگونه توانستم اين كتاب غايي را فراموش كنم : كتاب صوفي ها ! شايد به اين دليل باشد كه آن شامل هيچ است ، صرفاً صفحاتي خالي . براي دويست سال صوفي ها اين كتاب را با چنان احترامي حمل كرده ، صفحاتش را گشوده و مطالعه كرده اند . آدمي شگفت زده مي شود ، آنها چه چيزي را مطالعه كرده اند . زماني كه براي مدتي طولاني با صفحات خالي روبرو مي شوي ، مهياي برخورد با با خودت مي شوي . اين مطالعه ي واقعي است . چگونه توانستم اين كتاب را فراموش كنم ؟ حالا چه كسي مرا خواهد بخشيد ؟ اين كتاب بايد در ابتدا ذكر مي شد نه در انتها . بالاتر از آن ممكن نيست . چگونه مي تواني كتابي بهتر از آن چيزي كه شامل هيچ و پيام تهيا است بيافريني ؟ تهيا بايد در يادداشتهاتان نوشته شود ، دواگيت ، تهيا معناي منفي ندارد . به معناي پوچي و تهيگي نيست . آن به معناي سرشاري است . تهي در شرق مفهوم كاملاً متفاوتي دارد ... شونياتا . من يكي از سانياسين هايم را شونيو ناميده ام ، اما ابله همچنان خودش را دكتر ايشلينگ مي نامد . حال ، حماقت مي تواند بزرگتر از اين باشد ؟ « دكتر ايشلينگ » - - چه اسم زشتي ! و او صرفاً به خاطر دكتر ايشلينگ بودن ريشش را مي تراشد ... زيرا با ريش كمي زيبا به نظر مي رسد . در شرق شونياتا - - تهيا - - همان معني را در زبان انگليسي نمي دهد . آن سرشاري است ، آنچنان سرشار كه هيچ چيز ديگري نياز نيست . آن پيام كتاب است . لطفاً آن را به ليسا اضافه كنيد . نخست ، كتاب صوفي ها . دوم ، پيامبر خليل جبران . من توانستم پيامبر را به راحتي فراموش كنم به يك دليل ساده كه آن فقط بازتابي از چنين گفت زرتشت نيچه است . در دنياي ما هيچكس از حقيقت سخن نمي گويد . ما چنان دروغ گوياني هستيم ، سرشار از نزاكت ... پيامبر تنها به خاطر بازتاب زرتشت زيبا است . سوم ، كتاب ليه تزو . لائو تزو را نام بردم ، چوانگ تزو را نام بردم ؛ ليه تزو را فراموش كردم ، و او اوج لائوتزو و چوانگ تزو با هم است . ليه تزو نسل سوم است . لائوتزو استاد بود ، چوانگ تزو مريد بود . ليه تزو مريد مريد بود ، شايد به اين دليل بود كه فراموشش كردم . اما كتاب او بي اندازه زيباست و بايد به ليست اضافه شود . چهارم - - و اين بسيار شگفت انگيز است - - من مكالمات سقراط اثر افلاطون را ذكر نكردم . شايد به خاطر افلاطون آن را فراموش كردم . افلاطون ارزش نام بردن ندارد ، او فقط يك فيلسوف بود ، اما كتاب مكالمات سقراط و مرگ او را نمي توان تحسين نكرد و بايد به ليست اضافه شود . پنجم ... من همچنين يادداشتهاي مريدان بوديدارما را فراموش كردم . وقتي كه از گوتام بودا سخن مي گويم هميشه بوديدارما را فراموش مي كنم ، شايد احساس مي كنم كه او را به خاطر استادش بودا بايد اضافه كنم . اما نه ، آن درست نيست ؛ بوديدارما روي پاي خودش ايستاده است . او مريد بزرگي بود ، چنان بزرگ كه حتي استاد به او رشك مي ورزيد . او خودش كلمه اي ننوشته است ، اما تعدادي از مريدانش ، ناشناخته زيرا آنها اسمشان را ذكر نكرده اند ، يادداشتهايي از كلمات بوديدارما نوشته اند . اين نوشته ها ، هرچند اندك ، به اندازه ي كوه نور گرانبها هستند . ششم : من همچنين رباعيات را فراموش كردم . اشك به چشمانم آمد . من مي توانم براي فراموش كردن هر چيز ديگري معذرت بخواهم اما نه براي رباعيات . عمر خيام ... فقط مي توانم بگريم . فقط مي توانم با اشكهايم معذرت خواهي كنم ، كلمات نمي توانند كاري بكنند . رباعيات يكي از كتابهايي است كه بد فهميده شده و نيز يكي از كتابهايي است كه بيشترين خواننده را در جهان داشته است . آن نفهميدن به علت ترجمه ي آن بود ، به خاطر روحش . مترجم نتوانست روح را به ترجمه بياورد . رباعيات سمبوليك است ، اما مترجم يك انگليسي سر راست بود ، يك چهار گوش ، بي هيچ منحني در آن . براي درك رباعيات به كمي منحني در خود نياز داريد . رباعيات درباره ي زن و شراب حرف مي زند و نه چيز ديگري ؛ آن آواز زن و شراب است . مترجمان - - و آنها بسيارند - - همگي اشتباه كرده اند . آنها مقيد به اشتباه بودند زيرا عمر خيام يك صوفي بود ، انساني از تصوف ، انساني كه مي داند . وقتي او از زن حرف مي زند در واقع او از خدا حرف مي زند . اين روش صوفيان براي آدرس خداوند است : « محبوب ، معشوق » و آنها هميشه مؤنث را براي خدا به كار برده اند ، اين بايد مورد توجه قرار گيرد . هيچكس ديگري در جهان ، در كل تاريخ انساني و آگاهي ، از خدا همچون يك زن سخن نگفته است . فقط صوفي ها خدا را با آدرس معشوق نشان داده اند . و « شراب » چيزي است كه ميان عاشق و معشوق روي مي دهد ، آن ربطي به انگور ندارد . كيمياگري ميان عاشق و معشوق روي مي دهد ، ميان مريد و استاد ، ميان جستجو گر و جستجو كرده ، ميان نيايشگر و خدايش ... كيمياگري . استحاله - - آن شراب است . رباعيات بسيار بد فهميده شده ، شايد به همين خاطر فراموشش كردم . هفتم ، مثنوي جلال الدين رومي . آن كتاب داستانهاي كوتاه است . عظمت تنها مي تواند در داستانها بيان شود . عيسي با تمثيل سخن مي گويد : پس مثنوي مي گويد . چرا فراموشش كردم ؟ من عاشق داستان ها هستم ؛ نبايد آن را فراموش مي كردم . من صدها داستان از آن را به كار برده ام . شايد آن زياد با من بوده كه فراموش كرده ام كه از من جداست . اما هيچ بهانه اي نيست ، عذرخواهي هنوز لازم است . هشت : هشتمي عيسا اپانيشاد . فهم آن ساده است كه چرا فراموشش كرده ام . من از آن نوشيده ام ، آن بخشي از خون و استخوان من شده است ؛ آن من است . من هزاران بار از آن سخن گفته ام . آن اپانيشاد خيلي كوچكي است . صد و هشت اپانيشاد وجود دارد و عيسا كوچكترين همه ي آنهاست . آن مي تواند در يك کارت پستال چاپ شود ، فقط در يك طرف ، اما آن شامل تمام آن صد و هفت تاي باقي مانده است ، پس نيازي نيست تا نام برده شوند . دانه درون عيسا است . واژه ي عيسا يعني الهي . ممكن است شگفت زده شوي كه ما در هند مسيح را مسيح نمي ناميم ، ما او را عيسا مي ناميم - - عيسا ، كه بسيار نزديكتر به واژه ي آرامي يشوا است ، در انگليسي جاشوآ . والدينش بايد او را يشو صدا مي زده اند . يشو بسيار طولاني است . نام به هند سفر كرد و از يشو به ايسو تغيير نام داد . هند به سرعت تشخيص داد كه ايسو بسيار شبيه عيسا است ، كه يعني خدا ، كه بهتر است آن عيسا ناميده شود . عيسا اپانيشاد يكي از بزرگترين آفرينش هاي كساني است كه مديتيت كرده اند . نهم ... من فراموش كردم چيزي در مورد گرجيف بگويم و كتاب او « همه و همه چيز » - - شايد به خاطر اينكه آن كتاب بسيار عجيبي است ، نه حتي قابل خواندن . فكر نمي كنم افراد زنده اي جز من وجود داشته باشند كه آن را از ابتدا تا انتها خوانده باشند . من با بسياري از پيروان گورجيف برخورد كرده ام ، اما هيچكدام از آنها قادر نبوده اند كل كتاب همه و همه چيز را بخوانند . آن كتاب بزرگي است - - برعكس عيسا اپانيشاد - - يك هزار صفحه . و گورجيف چنان قديس حقه بازي بود - - لطفاً به من اجازه دهيد تا اين عبارت را به كار برم ، قديس حقه باز - - او به گونه اي نوشته است كه خواندن آن غير ممكن است . يك جمله ممكن است چند صفحه امتداد داشته باشد . زماني كه به آخر جمله مي رسيد آغاز آن را فراموش كرده ايد . و او لغاتي را به كار مي برد كه خودش ساخته است ، مثل من . كلماتي عجيب ... براي مثال زماني كه او در مورد كنداليني مي نويسد ، آن را كندابوفر مي نامد ؛ آن واژه ي او براي كنداليني است . اين كتاب بسيار با ارزش است اما الماسها درون سنگهاي معمولي پنهان شده اند . آدمي بايد بگردد و جستجو كند . من اين كتاب را نه يك بار بلكه بارها خوانده ام . هر چه بيشتر به درون آن رفته ام بيشتر عاشقش شده ام ، زيرا بيشتر توانسته ام حقه بازي را ببينم ؛ بيشتر توانسته ام چيزي را ببينم كه او از دست آنان كه نبايد بدانند پنهان كرده است . دانش براي كساني نيست كه هنوز قادر نيستند جذب آن شوند . دانش بايد از دسترس نا آگاهان پنهان باشد ، و فقط براي كساني است كه بتوانند هضمش كنند . آن فقط به كساني بايد داده شود كه آمادگي آن را داشته باشند . كل منظور او از نوشتن چنين چيز عجيبي همين بوده است . كتاب ديگري عجيبتر از كتاب همه و همه چيز گرجيف وجود ندارد ، و آن يقيناً همه و همه چيز است . دهم : من اين كتاب را به ياد آوردم اما آن را ذكر نكردم زيرا آن توسط پي دي اسپنسكي نوشته شده است ، مريد گورجيف كه به او خيانت كرد . من نمي خواهم آن را به خاطر اين خيانت اضافه كنم ، اما كتاب قبل از خيانت او به استادش نوشته شده پس در نهايت تصميم گرفتم آن را نيز اضافه كنم . نام كتاب در جستجوي معجزه است . آن بسيار زيبا است ، بيشتر به خاطر آنكه توسط كسي نوشته شده كه فقط يك مريد است ، كسي كه هنوز نمي داند . نه فقط اين كه او يك مريد است بلكه بعدها تبديل به يهودا نيز مي شود ، كسي كه به گورجيف خيانت كرد . عجيب است ، اما جهان پر از چيزهاي عجيب است . كتاب اسپنسكي گورجيف را خيلي بهتر از خودش بيان مي كند . شايد در زماني گورجيف از اسپنسكي همچون يك مديوم استفاده كرده است ، همانگونه كه من از دواگيت به عنوان مديوم استفاده مي كنم . همين حالا او در حال يادداشت برداري است ، و با چشمان نيمه بسته ام همه چيز را تماشا مي كنم . من حتي مي توانم با چشمان بسته نيز ببينم . من فقط تماشاگر ام ، تماشاگري بر روي تپه . من كار ديگري جز تماشا ندارم . يازدهم : اين كتاب توسط يك نا روشن بين نوشته شده ، نه استاد نه مريد : برگهاي علف توسط والت ويتمن . اما چيزي از طريق شعر درون او نفوذ كرده است . شعر همچون يك فلوت بامبو كار كرده است ، و نوشته ها مال خود فلوت نيستند ؛ آنها به بامبو تعلق ندارند . والت ويتمن فقط يك بامبوي امريكايي است . اما برگهاي علف بسيار زيباست . چيزي از خدا بر شعر او باريده است . هيچ امريكايي اينگونه خردمند نبوده است . حرفم را قطع نكن ! - - حداقل زماني كه يادداشت مي كنيد . بعداً پشيمان مي شويد كه اين را از دست داديد ، آن را ازدست داديد . فقط يادداشتتان را بنويسيد . وقتي زمانش رسيد من خواهم گفت ايست . وقت من تمام شده ؟ وقت من مدتها است كه تمام شده ؛ نه امروز ، بيشتر از بيست و پنج سال پيش . من در يك زمان اضافي زندگي مي كنم . مانند در ضمن در يك نامه . اما بعضي اوقات در ضمن مهمتر از كل نامه است . چه جهان زيبايي . حتي در اين ارتفاعات آدمي مي تواند صداي خنده را در دره بشنود . در اين راه خوب است ، آنها را به همديگر وصل مي كند . افسوس به زودي تمام خواهد شد . نمي توانيم آن را ابدي سازيم ؟ حداقل به خاطر اكنون به من خيانت نكن . انسان فقط يك بزدل است . مريدان نمي توانند از وجود يهودا ها دوري كنند ؟ وقتي آن تمام شد تو مي تواني متوقف شوي . پس خوب است ... آله لو يا ! پايان . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:30 توسط اشو
|
|
||