تبليغاتX
استاد
 

پرسش 2

اشوي محبوب ،

آيا به خدا ايمان داريد ؟

 

من به ايمان آوردن باور ندارم . نخست اين بايد فهميده شود .

هيچكس از من نمي پرسد : « آيا به خورشيد ايمان داري ؟ آيا به ماه ايمان داري ؟ » هيچكس آن سؤال را از من نمي پرسد . با ميليونها نفر ديدار كرده ام ، و براي سي سال به هزاران پرسش پاسخ گفته ام . هيچكس از من نپرسيد : « آيا به گل رز ايمان داري ؟ » نيازي وجود ندارد . تو مي تواني ببيني : گل رز آنجاست يا آنجا نيست . فقط اوهام ، نه حقايق ، بايد ايمان آورده شوند .

خدا بزرگترين توهمي است كه بشر خلق كرده است . از اين رو تو بايد به او ايمان بياوري . و چرا انسان چنين توهمي از خدا خلق كرده است ؟ بايد نيازي دروني وجود داشته باشد . من آن نياز را ندارم بنابراين پرسشي وجود ندارد . اما بگذار برايت توضيح دهم كه چرا مردم به خدا ايمان دارند .

يكي از چيزهاي مهم كه بايد فهميده شود درباره ي ذهن انسان است ذهن هميشه در جستجو ي معنا در زندگي است . اگر معنايي وجود نداشته باشد ، ناگهان به تو اين احساس دست مي دهد كه اينجا چه مي كني ؟ كه براي چه زندگي مي كني ؟ چرا نفس مي كشي ؟ و چرا فردا صبح دوباره بايد از خواب بلند شوي و همان كارهاي تكراري را انجام دهي - - چاي ، صبحانه ، همان همسر ، همان بچه ، همان بوسه ي ساختگي به همسر ، و همان اداره ، و همان كار ، و عصر مي آيد ، و بي حوصله ، بي نهايت بي حوصله ، به خانه باز مي گردي - - چرا اين كارها را مي كني ؟ ذهن يك پرسش دارد : آيا در همه ي اين كارها معنايي وجود دارد ، يا تو صرفاً يك زندگي گياهي را انجام مي دهي ؟

بنابراين در جستجوي معنا بوده است .

او توهم خدا را خلق كرده تا نيازش را به معنا برآورده كند . بدون خدا ، جهان تصادفي مي شود . ديگر آفرينش خداي خردمندي كه آن را براي رشد تو آفريده وجود نخواهد داشت ، براي ترقي تو ، يا براي چيزي . بدون خدا - - خدا را حذف كن و جهان تصادفي است ، بي معني . و ذهن براي زندگي بدون معنا ،‌صلاحيت لازم را ندارد ، بنابراين تمام انواع توهمات را آفريده است - - خدا ، نيروانا ،‌بهشت ،‌فردوس ،‌ زندگي ديگر پس از مرگ – و كل سيستم را مي سازد . اما اين يك توهم است ، براي برآوردن يك نياز معين رواني .

من نمي توانم بگويم : « خدا وجود دارد . » من نمي توانم بگويم : « خدا وجود ندارد » از نظر من پرسش نا مربوط است . آن پديده اي خيالي است . كار من كاملاً متفاوت است .

كار من به بلوغ رساندن ذهن توست آن چنانكه بتواني بي هيچ معنايي زندگي كني ،‌ و هنوز به زيبايي .

معناي يك گل رز چيست ؟ يا يك ابر شناور در آسمان ؟ معنايي وجود ندارد اما زيبايي شگرفي وجود دارد . معنايي وجود ندارد . رودخانه جاري است اما سرشار از شادي و لذت است ،‌ نيازي به معنا وجود ندارد . و تا مگر اينكه يك انسان قادر باشد بدون معنا خواستن زندگي كند ، لحظه به لحظه ،‌به زيبايي ،‌ با وجد ،‌ اصلاً براي هيچ نيازي ..... فقط نفس كشيدن كافي است . چرا بايد بخواهي براي چه ؟ چرا از زندگي يك تجارت ساخته اي ؟ آيا عشق كافي نيست ؟ مي خواهي بپرسي كه معناي عشق چيست ؟ و اگر معنايي در عشق نيست ، پس حتماً زندگي تو بي عشق مي شود .

تو پرسش اشتباهي را پرسيده اي . عشق براي خودش كافي است ؛ نيازي به هيچ معناي ديگري براي زيبا ساختن آن نيست ، يك شادي . پرندگان در صبح آواز مي خوانند ... معناي آن چيست ؟ كل هستي ، از نظر من بي معني است . و هرچه بيشتر در سكوت فرو مي روم و با هستي هماهنگ مي شوم ، بيشتر روشن مي شود كه نيازي به معنا نيست . آن همانگونه كه هست كافي است .

توهمات را خلق نكن . زماني كه توهمي را خلق مي كني بايد هزار و يك توهم ديگر را بيافريني تا از آن توهم اصلي پشتيباني كنند ، زيرا در واقعيت پشتيباني ندارد .

براي مثال : مذاهبي وجود دارند كه به خدا باور دارند ، و مذاهبي وجود دارند كه به خدا باور ندارند . پس خدا براي مذهب يك ضرورت نيست . بوديسم خدا را باور ندارد ، جينيسم خدا را باور ندارد . پس تلاش كن درك كني ، زيرا در غرب آن يك مشكل است . شما فقط از سه مذهب كه همگي در يهوديت ريشه دارند آگاهي داريد : مسيحيت ، يهوديت و محمديانيسم . همه ي آنها خدا را باور دارند . پس تو از بودا آگاه نيستي . او هرگز خدا را باور نداشت .

من گفته ي اچ جي ولز را در مورد بودا به ياد آوردم . او گفته : « او بزرگترين شخص بي خدا است ، و با اين حال بزرگترين با خدا . » يك شخص بي خدا ،‌ و با خدا ؟ فكر مي كني تناقضي وجود دارد ؟ تناقضي وجود ندارد . بودا هرگز خدا را باور نداشت ، نيازي وجود نداشت . ماهاويرا خدا را باور نداشت ، اما زندگي اش همچون خدايان بود .

پس وقتي مي گويم خدا يك توهم است ، لطفاً مرا درك كن . خدا يك توهم است اما دينداري يك توهم نيست ؛ آن يك كيفيت است . « خدا » يك شخص است ... به عنوان يك شخص آن يك توهم است . خدايي نشسته در آسمان و خالق دنيا وجود ندارد . و تو فكر مي كني خدا چنين آشفته بازاري را كه دنيا مي نامي اش را آفريده ؟ پس براي شيطان چه جايي باقي مي ماند ؟ هركسي كه اين جهان را آفريده بايد يك شيطان بوده باشد ، آن نمي تواند كار خدا باشد .

اما اوهام – و اوهام قديمي ، ميليونها بار تكرار شده اند – واگير واقعيت به روش خودشان . آن آنقدر تكرار شده است كه تو حتي نپرسيده اي كه اين چه جهاني است كه خدا آفريده است ، چه نوع انساني خدا آفريده . اين انسانيت ديوانه ... در سه هزار سال انسان پنج هزار بار جنگيده است . اين مخلوق خداست ؟ و هنوز انسان در حال تدارك ديدن كامل براي خودكشي است ، جنگ نهايي . « خدا » پشت آن است .

و چه نوع توهمات ابلهانه اي مي توانند تبديل به حقيقت شوند زماني كه تو شروع به باور كردن آنها مي كني ! « خدا » جهان را آفريده است – مسيحيان فكر مي كنند آن دقيقاً چهار هزار و چهار روز قبل از مسيح روي داده است . حتماً آن بايد در صبح دوشنبه روي داده باشد ، روز اول ژانويه ، مي پندارم - - زيرا انجيل اينگونه گفته است . حال مداركي وجود دارد ، هزار و يك مدرك ، كه اين زمين ميليونها سال عمر دارد . ما در زمين حيواناتي يافته ايم كه ميليونها سال قدمت دارند و حتي فسيل بدن انسانها ، هزاران ساله . اما آخرين پاپ در موردش چه گفته ؟ او گفته « جهان دقيقً زماني خلق شده كه در انجيل آمده است » .

چهار هزار و چهار سال قبل از مسيح ؟ يعني شش هزار سال پيش . تمام مدارك بر عليه آن هستند .

در هند ما شهرهايي يافته ايم كه هفت هزار سال قدمت دارند . در هند ما ودا را داريم كه ده هزار سال قدمت دارد ، مطابق با همان بينش علمي . مطابق با هندو ها كه نود هزار سال قدمت دارند ، زيرا در ودا از وضعيت خاص ستارگاني ذكر شده است كه نود هزار سال پيش روي داده است . حال ، آن چگونه مي تواند در ودا توصيف شود اگر كه آنها نود هزار سال قدمت ندارند ؟

اما آخرين پاپ چه گفته ؟ او گفته « خدا جهان را با تمام چيزهايش آفريده است . هر چيزي براي او ممكن است ؛ او جهان را چهار هزار و چهار سال قبل از مسيح آفريده ، با بدن حيواناتي كه چندين ميليون ساله به نظر مي رسند . » هر چيزي براي « خدا » ممكن است . يك توهم ،‌ آنگاه تو بايد با توهمي ديگر از آن حمايت كني ، و تو مي تواني چنين مزخرفاتي را بيافريني . و چرا ؟ بارها و بارها انسان اين پرسش را كرده است ؟

يك استدلال بسيار ساده در پشت آن وجود دارد . تو يك گلدان سفالي را ديده اي . تو مي داني كه آن نمي تواند خود ش خودش را بيافريند ! بايد يك سفالگر وجود داشته باشد . اين استدلال ساده ي تمام اين مذاهب است : كه اگر حتي يك گلدان سفالي نتواند توسط خودش خلق شود و نيازمند يك سفالگر براي خلقش باشد ، اين كيهان پهناور به خالق نيازمند است . و آن ذهن ساده ي انساني را راضي كرده است . اما آن نمي تواند يك ذهن ماهر و منطقي را متقاعد كند .

اگر بگويي كيهان نيازمند خدايي براي خلق آن است ، هم عرض آن پرسشي مي آيد « چه كسي خدا را آفريده ؟ » و آنگاه وارد سيري قهقرايي خواهي شد . آنگاه خداي يك توسط خداي دو خلق شده ، و خداي دو توسط خداي سه خلق شده ، و خداي سه توسط خداي چهار ، و آنگاه پاياني بر آن نخواهد بود . من نمي خواهم چنين چرندي را ببافم . بهتر است آن را در اولين توهم متوقف كرد ؛ وگرنه تو بذر هاي توهمات بعدي را خواهي كاشت .

من مي گويم هستي خودش كافي است ، نيازي به خالق نيست . آن خلاقيت خودش است . بنابراين به جاي اينكه از من بپرسي خالق را باور دارم يا نه ، بايد بپرسي جايگزيني من به جاي خدا چيست ، به جاي خالق . جايگزيني من انرژي وجودي آفرينندگي است .

و از نظر من ، خالق بودن ، مهمترين خصوصيت مذهبي است .

اگر آوازي خلق كني ، اگر موسيقي خلق كني ، اگر بغي به وجود آوري ، تو يك وجود مذهبي هستي . رفتن به كليسا ابلهانه است ، اما خلق يك باغ كاملاً مذهبي است . به همين دليل است كه در كمون من ، كار ، عبادت ناميده مي شود . ما به هيچ شيوه ي ديگري عبادت نمي كنيم ، ما فقط از طريق خلق چيزي عبادت مي كنيم . از نظر من ، خلاقيت خداست . اما بهتر خواهد بود اگر بگذاري من واژه ي خدا را به دينداري تغيير دهم ، زيرا نمي خواهم بد فهميده شود . شخصي مانند خدا وجود ندارد ، اما انرژي شگرفي وجود دارد - - در حال انبساط ، بي پايان . اين بسط يافتن ، بي پاياني ، انرژي مبسوط ، اين خلاقيت ، الهي است .

من آن را مي شناسم ؛ آن را باور ندارم .

من آن را چشيده ام ؛ آن را باور ندارم .

من آن را لمس كرده ام ، آن را نفس كشيده ام .

من آن را در عميق ترين مركز وجودم شناخته ام .

و آن همانقدر كه در من هست در تو نيز هست . فقط به درون نگاه كن ، فقط صدو هشتاد درجه بچرخ ، و تو از حقيقت آگاهي مي شوي . آنگاه از اعتقادات پرسش نخواهي كرد . فقط مردمان كور به روشنايي ايمان دارند . آنان كه چشم دارند ... به روشنايي ايمان ندارند ، به سادگي آن را مي بينند .

من نمي خواهم تو چيزي را باور كني ، من مي خواهم تو چشم داشته باشي ؛ و زماني كه توانستي چشم داشته باشي چرا به باور قانع باشي و كور بماني ؟ و تو كور نيستي . شايد فقط چشمانت را بسته نگه داشته اي . شايد هيچكس به تو نگفته كه مي تواني چشمانت را باز كني . آنگاه در تاريكي زندگي مي كني ، و در تاريكي مي پرسي : « آيا نور وجود دارد ؟ »

من داستان كوچكي از زندگي بودا را به ياد آوردم . مردي نابينا به نزد گوتام بودا آورده شد ، اما او بسيار مرد منطقي اي بود . او چنان منطقي بود كه دانشمندان روستا به شدت از منطق او تغذيه مي شدند . آنها نمي توانستند به او ثابت كنند كه نور وجود دارد . كل روستا آن را مي شناخت ، هركسي آن را ديده بود ، فقط آن مرد منطقي نابينا قادر نبود ببيند . اما او بسيار منطقي بود . او گفت : « هر چيزي كه وجود دارد مي تواند لمس شود . نور را بياور - - من مي خواهم لمسش كنم . هرچيزي كه وجود دارد ، مي تواني با چيزي به آن ضربه بزني ، آن صدا خواهد داد . بگذار صداي نوري را كه آورده اي را با زدن ضربه اي به آن بشنوم .

اگر او بويي به مشامم آورد ، مي توانم بويش كنم . اگر آن مزه اي دارد ، مي توانم آن را بچشم . اينها چهار امكان من هستند . »

حال ، تو نمي تواني نور را بچشي ، و نمي تواني از آن صدايي در بياوري ، و نمي تواني آن را بو كني ، و نمي تواني لمسش كني . و مرد كور مي خنديد و مي گفت : « شما فقط مي خواهيد به من ثابت كنيد كه من كورم ، از اين رو توهم و خيال خود را از نور خلق مي كنيد . نوري وجود ندارد . شما هم همگي مانند من كور هستيد ؛ شما خودتان را گول مي زنيد . »

بودا از كنار روستا مي گذشت ، پس روستاييان فكر كردند كه اين فرصت خوبي است ؛ بگذار ما اين كور را نزد بودا بياوريم ،شايد او قادر به كمك باشد . »

بودا به كل داستان گوش داد و گفت : « مرد نابينا درست مي گويد ، و شما همگي اشتباه مي كنيد ، زيرا چيزي كه او نياز دارد بحث و مشاجره نيست ؛ او براي چشمانش به دارو نياز دارد تا معالجه شود . و شما او را اشتباهي نزد من آورده ايد . او را نزد پزشك ببريد . »

بودا پزشك شخصي خودش را داشت كه توسط شاه بزرگي استخدام شده بود ، بيمبيسارا ، براي مراقبت از بدن بودا . پس بودا گفت : « شما نيازي نداريد تا راه دوري براي يافتن پزشك برويد ، من يكي را با خود دارم . مي توانيد اين مرد نابينا را به او نشان دهيد . » و او پزشك را در روستا گذاشت و خودش به سفر ادامه داد . در عرض سه ماه چشمان مرد نابينا باز شدند . او واقعاً كور نبود - - فقط يك مرض كوچك ، يك لايه ي نازك جلوي ديدش را گرفته بود . آن برداشته شد .

او رقصان آمد . به پاهاي بودا افتاد و گفت : « اگر آنها مرا نزد شما نمي آوردند ، كل زندگي ام را بر عليه نور بحث كرده بودم . و آنها نمي توانستند ثابت كنند . »

خداشناسي چيزي نيست كه بحث بتواند ثابت كند يا انكار كند . آن چيزي است كه تو مي تواني تجربه اش كني .

شگفت زده خواهي شد اگر بداني ريشه ي واژه ي دارو ( مديسين ) و مديتيشن از يك ريشه آمده اند . دارو بدن را معالجه مي كند ،‌ مديتيشن وجودت را معالجه مي كند ؛ آن داروي دروني است .

من خداشناسي را در همه جا تجربه كرده ام ، زيرا چيز ديگري وجود ندارد . اما خدايي وجود ندارد . و اگر تو مي خواهي خداشناسي را تجربه كني - - فقط كمي مديتيشن كن ، كمي بي فكر تر باش و آگاه باقي بمان . زماني كه آگاهي آنجاست و افكار شروع به افتادن مي كنند ، و زماني كه فقط آگاهي وجود دارد و حتي يك فكر باقي نمانده است ، تو آن را خواهي چشيد ، مزه اي واقعي بر روي زبانت ، از چيزي كه مي گويم . و تا زماني كه آن را نچشي ، مرا باور نكن ؛ هيچكس را باور نكن ، زيرا باور مي توانيد يك گدا شود . ممكن است به باور قانع باشي ، و شايد هرگز تلاش نكني .

همين ديروز شنيدم ... شيلا به من گفت رونالد ريگان يك دقيقه سكوت را در مدارس و دانشگاهها و انستيتو ها خواستار شده است . فكر خوبي است ، اما من نمي دانم منظور رونالد ريگان از اين كار چيست ، يك دقيقه سكوت . او بايستي منظورش يك دقيقه خاموش بودن بوده باشد ، حرف نزدن .

حرف نزدن ، سكوت نيست . تو شايد حرف نزني ، اما در درون هزاران فكر در حال دويدن اند . يك جريان مداوم از افكار وجود دارد ، روز و شب .

من دوست دارم به رونالد ريگان بگويم كه نخست يك دقيقه سكوت را بيازمايند . آن يعني براي يك دقيقه هيچ فكري بر صفحه ي آگاهي عبور نكند . آن آسان نيست . آن يكي از سخت ترين كارها در جهان است . اما آن روي خواهد داد اگر به تلاش ادامه دهي .

و اگر آن براي يك دقيقه اتفاق افتاد ، كافي است . اگر براي يك دقيقه در وضعيتي باشي كه فكري حركت نكند ... اين كار من در تمام زندگي ام بوده است ، آموزش دادن به مردم كه چگونه ساكت باشند .

مردم سعي مي كنند از پهلو به ساعتشان نگاه كنند : نه حتي بيست ثانيه - - يك دقيقه بسيار زياد است ، حتي بيست ثانيه هم نمي توانند بدون فكر باقي بمانند . يك فكر بعد از ديگري ، مي دوند ... و حتي اگر بتوانند براي بيست ثانيه باقي بمانند ، فكر مي آيد : « آها ! بيست ثانيه ! » تمام شد - - فكر آمد .

اگر بتواني براي يك دقيقه ساكت باشي ، هنر را فرا گرفته اي . آنگاه مي تواني براي دو دقيقه ساكت باشي ، زيرا آن يكسان است ؛ دومين دقيقه از اولي متفاوت نيست . مي تواني براي سه دقيقه ساكت باشي ؛ تمام دقيقه ها يكسان هستند .

وقتي راه را شناختي ... و راه چيزي نيست كه بتواند به تو گفته شود ؛ تو فقط بايد با چشمان بسته بنشيني و شروع كني به ديدن افكارت . در آغاز حمله ي بزرگي وجود خواهد داشت ، اما آهسته آهسته تو خيابان را خلوت تر و خلوت تر خواهي يافت ؛ ماشينهاي كمتري خواهند گذشت ، افكار كمتري خواهند گذشت ، مردمان كمتري خواهند گذشت ، شكاف ها بزرگتر مي شوند .

اگر فرد صبورانه ادامه دهد ، در سه ماه او يقيناً به يك دقيقه سكوت دست خواهد يافت .

من خيال نمي كنم كه رونالد ريگان هرگز طعم آن را چشيده باشد ، زيرا هر كسي كه طعم آن را چشيده باشد سعي نمي كند كه رئيس جمهور يك كشور شود ، نمي تواند درون سياست باشد . آن براي مديتيتور ها نيست ، آن براي ميانه حالان است . آن پر است از انواع ابلهان و احمقان .

شنيده ام : قبل از اين كه رونالد ريگان رئيس جمهور شود عادت داشت كه يك ميمون داشته باشد ... من فقط شنيده ام ، من نمي دانم درست است يا نه . روزي كه ريگان به رياست جمهوري انتخاب شد ، يكي از سانياسين هاي آمريكايي من عكسي از ريگان و ميمونش را به من نشان داد ، و گفت : « ريگان امروز به رياست جمهوري رسيد - - نظر شما چيست ؟ »

من زمان درازي به عكس نگاه كردم . سانياسين تعجب كرد و گفت : « موضوع چيست ؟ به چه چيزي در تصوير نگاه مي كنيد ؟ »

به او گفتم : « من نمي توانم تشخيص دهم كداميك ريگان است و كداميك ميمون . از اين دو مردك كداميك رئيس جمهور شده اند ؟ »

او خنديد و عكس ريگان را به من نشان داد ، و من هنوز جوابم را به ياد دارم ، كه : « خيلي بهتر مي بود اگر ميمون به رياست جمهوري انتخاب مي شد . » حتماً كرملين فوراً تقليد مي كرد و يك ميمون را به رياست جمهوري انتخاب مي كرد . آنها نمي توانند تحمل كنند كه آمريكا جلوتر از آنها باشد . و يك چيز كاملاً مشخص است : با آن ميمون در كاخ سفيد و آن ميمون در كرملين جهان از جنگ جهاني سوم نجات مي يافت ، جنگي كه كل انسانيت و كل زندگي بر اين سياره را نابود خواهد كرد .

سياستمداران ميمون هستند . در واقع ميمونها بايد مرا ببخشند - - آنها با ارزشند . اما اين عقيده خوب است ؛ يكبار در زماني ، حتي در ذهن يك ميمون يك عقيده ي خوب مي تواند بيايد . اما اگر منظور او واقعاً همين است ، من مي توانم افرادي را تدارك ببينم تا بتوانند در تمام دانشگاه ها تدريس كنند ، تمام دانشگاه ها و مدارس ، كه چگونه ساكت باشند . من مي توانم سانياسين هايم را به آمريكا بفرستم تا سكوت را تعليم دهند .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:3  توسط اشو  | 

 

 

پرسش 1

اشوي محبوب ،

مسيح مي گويد : « از من پيروي كن . » شما مخالف اين گفته هستيد .

در مورد آن دوست داريد چه بگوييد ؟

 

مسيح مي گويد : « از من پيروي كن » . آن فقط گفته ي مسيح نيست : كريشنا و بودا نيز چنين گفته اند . تمام مذاهب قديمي بر پايه ي اين گفته قرار دارند . اما آن گفته يك بهره برداري رواني از انسان است . من نمي توانم بگويم : « از من پيروي كن » .

نخست ، آنان كه آن را گفته اند انسانيت را فلج كرده اند ، انسانيت را بيچاره و درمانده كرده اند . آنها همانا نيازي معين را برآورده اند . مردم نمي خواهند در راه خودشان باشند . آنها شهامت ندارند كه راه خودشان را داشته باشند ، براي راه رفتن و خلق آن . آنها مي خواهند راهنمايي شوند . اما آنها نمي دانند كه اگر تو راهنمايي شوي ، آهسته آهسته ، حتي اگر چشم داشته باشي ، آنها را از دست خواهي داد . تو از طريق چشمان مسيح ، كريشنا ، محمد خواهي ديد . چشمان تو مورد نياز نخواهد بود ؛ در واقع چشمان تو موجب آشفتگي خواهند شد .

راهنما مي خواهد چشمانت را تسليم كني و از طريق چشمان او نگاه كني ؛ پاهايت را واگذاري و با پاهاي او راه بروي ؛ خودت را باور نكني اما او را باور كني . در نظر من آن يك جنايت است ؛ تو را فلج مي كند ، تو را منهدم مي كند . و تو مي تواني آن را در تمام دنيا ببيني . كل دنيا با آن گفته و با آنگونه افراد به نابودي كشيده شده است .

من مي توانم به تو بگويم : « بيا و مرا سهيم شو » اما نمي توانم بگويم : « مرا پيروي كن » . من كيستم كه تو از من پيروي كني ؟

و تو بايد بفهمي كه هر فردي آنقدر بي همتاست كه اگر تو شروع به پيروي كردن از كسي بكني به طور خودكار تقليد مي كني .

تو هويت خودت را از دست خواهي داد . رياكار و حقه باز مي شوي . تو خودت نخواهي بود ، جز كسي ديگر . تو تقسيم مي شوي .

تو يك ماسك خواهي داشت : مسيحي ، هندو ، محمدي ، بوديست . آن فقط ماسكي خواهد بود كه تو و آن كسي كه پيروي اش مي كني خلق كرده ايد – آن چهره ي معتبر تو نيست . تو بر عليه خودت خواهي بود و در رنج خواهي بود ... و كل انسانيت در رنج است .

گفتن اين كه آن گفته جنايتكارانه است ، بسيار عجيب است . زيرا آنها مردمان قشنگي همچون مسيح ، بودا و كنفسيوس هستند . تو مي تواني دشواري كار مرا نيز درك كني . من مجبورم بگويم كه راه آن است .

هر كودكي سعي مي كند از والدينش تقليد كند ، از نزديكانش ، از همكلاسي اش ، معلمانش ... و آنها همگي سعي مي كنند تا او را وادار كنند .

من كودكي ام را به ياد دارم . آن فقط يك تصادف بود كه من در يك خانواده ي جين به دنيا آمدم . آن يك مذهب باستاني در هند است ، شايد باستاني ترين مذهب دنيا . اما پدرم به طور حتم يك وجود انساني بود . او عادت داشت مرا به معبد ببرد ، اما به من گفت نيازي نيست از او تقليد كنم . او شيوه هاي نيكانش را تقليد كرده بود اما هيچ چيز نيافته بود . او به من گفت : «‌من نمي توانم تو را مجبور كنم كه از شيوه هاي من پيروي كني . من مي توانم تو را آشنا كنم – كه اين راهي است كه من در آن مي روم ، اين خداياني است كه من در برابرشان تعظيم مي كنم ، اين عباداتي است كه من انجام مي دهم ، اما هيچ چيز برايم روي نداده است .

من اصرار نخواهم كرد كه تو آن كارها را انجام بدهي ؛ برعكس ، اصرار خواهم كرد تا زماني كه چيزي حس نكرده اي ، هرگز انجامش نده .

من هرگز از هيچكس پيروي نكرده ام و آن برايم هزينه ي گزافي در پي داشته .

آن بزرگترين بركتي است كه مي تواند براي يك وجود انساني ممكن شود : پيروي نكردن .

من سعي كرده ام فقط خودم باقي بمانم .

تو به شهامت نياز خواهي داشت . تو به هوش نياز خواهي داشت . تو به جستجوي درست نياز خواهي داشت ؛ فقط آنگاه مي تواني ريسك كني . وگرنه مردماني در اطراف تو وجود دارند ، آنها همه فروشنده اند ...

حال ، مسيح فقط يك فروشنده است ، مي گويد : « از من پيروي كن ، زيرا كساني كه از من پيروي مي كنند خدا را خواهند يافت ، بهشت را و تمام لذلت درون آن را خواهند يافت . و كساني كه از من پيروي نكنند در دوزخ تاريك و ابدي سقوط خواهند كرد . »  حال ، به هيچكس كمكي نكرده است . او از نياز تو به راهنمايي سوء استفاده كرده است ، از نياز تو به يافتن راه ؛ در ابتدا ، نياز تو به داشتن معناي معيني در زندگي ات . و او آن را نويد مي دهد : « من حاضرم تا آن را به تو بدهم . تمام چيزهايي كه بايد داشته باشي در باور داشتن من است ، مسلماً ، بي هيچ شكي . تمام آن چه كه نياز داري ايمان كامل داشتن است . »

با درخواست از ديگران براي باور كردن فلج كردن هشياري آنهاست ، آنها را ميانه حال مي سازد ،‌ محكوم ساختن ابدي او به احمق ماندن است .

يك مسيحي نمي تواند بپرسد : « خدا چيست ؟ همه ي اين چرنديات در مورد روح القدس چيست ؟ » و او چندان مقدس به نظر نمي رسد .

او يك متجاوز است ؛ او به مريم باكره تجاوز مي كند . و اين سه گانه : خدا ، پسر و روح القدس – آنها اجازه نداده اند كه حتي يك زن در آن سه گانه باشد . بدون يك مادر ، پسر متولد شده است ... در اين سه گانه هيچ امكاني براي حضور يك زن وجود ندارد . و هيچكس نپرسيده است : « و چه دليلي دارد كه تو تنها پسر خدا باشي ؟ » اما تو نپرسيده اي ، تو باور كرده اي . آن يك معامله است . او به تو خواهد داد ، بعد از مرگ ، تمام لذات زندگي را ؛ تمام خيالات قابل تصور برآورده خواهند شد . و تو شگفت زده خواهي شد كه اين مردمان مذهبي چه نوع خيالاتي دارند .

محمد مي گويد در بهشت او ، رودهايي از شراب وجود دارند . « هر چقدر مي خواهي بنوش ، خودت را غرق كن ، در شراب شنا كن » و زنان جواني در دسترس هستند كه هميشه جوان باقي مي مانند ، در شانزده سالگي متوقف مانده اند . آنها هنوز شانزده ساله اند . هر جا بروي ، آنها شانزده ساله خواهند بود ؛ آنها رشد نمي كنند . و نه فقط آن – زيرا در كشورهاي محمديان همجنس گرايي يك سنت بسيار قديمي بوده است . محمد قول پسران زيبا و جوان را به قديسان بزرگ مي دهد .

آن يك معامله است . تو فلج باقي مي ماني ، ناهشيار ، ميانه حال ، احمق – و بعد از مرگ به همه چيز خواهي رسيد . و هيچكس نمي داند كه بعد از مرگ چه روي مي دهد . هيچكس بازنگشته و نگفته است كه چه اتفاقي مي افتد .

بنابراين آنان چنين تجارت افسانه واري را انجام داده اند – كالايي را فروخته اند كه نامرئي است ، لمس ناكردني ، و آنها در عوض به كل انسانيت شما چه داده اند ؟ آنها كاملاً شما را نابود كرده اند .

مي توانم بگويم : « بيا و با من سهيم شو » اين ديدگاهي كاملاً متفاوت است .

من چيزي شناخته ام .

من چيزي ديده ام .

من چيزي را زيسته ام .

و مي توانم تو را در آن سهيم كنم .

و به ياد داشته باش ، من تو را الزام نمي كنم كه وقتي آن را با تو سهيم مي كنم به من خدمت كني ، زيرا زماني كه ابر سرشار از آب باران است ، زمين با دريافت باران به آن خدمت مي كند . به تو مي گويم : من سرشار از وجد و شور ام . و مساله ي معامله ي بعد از مرگ نيست . من به تو قولي در آينده را نمي دهم ، و از تو نمي خواهم در عوض آن چيزي به من بدهي ، نه حتي يك تشكر ، زيرا من سپاسگذار هستم كه تو با من سهيم شده اي .

مذهب من مذهب سهيم شدن است ، نه پيروي كردن . آن مذهب عشق است . همين عقيده ي پيروي مرا مريض مي كند . آن بيمار كننده است . تو بايد خودت باشي ، و زماني كه شكوفا مي شوي ، شبيه من يا شبيه مسيح يا شبيه بودا نمي شوي . تو فقط شبيه خوت مي شوي : تو هرگز قبلاً روي نداده اي ، و دوباره نيز روي نخواهي داد . آن فقط با تو ممكن مي شود . تو تكرار ناپذيري . اگر از شخص ديگري پيروي كني فرصت بزرگي را كه هستي در اختيار تو قرار داده را از دست مي دهي ، و تو هرگز دوباره روي نخواهي داد .

هيچ مسيحي شاد نيست ، هيچ هندويي شاد نيست ، هيچ بوديستي شاد نيست ؛ آنها نمي توانند باشند . چگونه مي تواني شاد باشي ؟

فقط به اين بينديش : اگر گل رز سعي كند نيلوفر شود ، نيلوفر سعي كند رز شود ، هر دو به سختي آسيب خواهند ديد ، زيرا نه رز مي تواند نيلوفر شود و نه نيلوفر مي تواند رز شود . حداكثر آنها مي توانند وانمود كنند ،‌ و وانمود ها واقعي نيستند . يك گل رز فقط مي تواند يك گل رز باشد . و بدبختي اينجاست ، زماني كه رز شروع به تلاش براي نيلوفر شدن مي كند ، انرژي آن به سمت تلاش براي نيلوفر شدن مي رود . هرگز نمي تواند يك نيلوفر شود ، پتانسيل آن را ندارد . آن يك نيلوفر نيست ،‌و نيازي نيست كه آن يك نيلوفر باشد . اگر هستي نيلوفر مي خواست ،‌نيلوفر مي بود . هستي به رز نياز دارد . سعي در نيلوفر شدن ،‌انرژي رز را بيهوده هدر خواهد داد ، تلاش نا اميدانه ،‌و شايد حتي قادر نباشد كه يك رز شود . براي رز شدن از كجا انرژي و نيروي حياتي خواهد يافت ؟

اين يكي از پديده هاي مهم روانشناختي است كه بايد فهميده شود : هر فردي يگانه است . هرگز قبل از اين چنين فردي وجود نداشته است و در آينده نيز به وجود نخواهد آمد .

اگر پيرو كسي باشي ، به هستي خيانت كرده اي زيرا به وجود دروني خود خيانت كرده اي . تو به شكوفايي خودت خيانت كرده اي . و چرا مردم خيلي راحت پيرو مي شوند ؟ چرا كل دنيا پيرو كسي يا ديگري است ؟ و اگر گاهي اوقان فرد توسط مسيحيت تغذيه شود ، او يك هندو مي شود ؛ هندو توسط هندوييسم تغذيه مي شود ، او بوديست مي شود .

اما پيروي ادامه مي يابد . تمام صفان فردي همان باقي مي ماند . كتاب عوض مي شود ، راهنما عوض مي شود ،‌اما پيرو ... و كل پروسه همان طور باقي مي ماند ،‌ همان پروسه ي مخرب و ويرانگر .

من مخالف پيروي هستم زيرا آن بر خلاف اصل روانشناختي يگانگي فردي است .

تو بايد كمي بيشتر به واژه ي فرد توجه كني . آن به معني غير قابل تقسيم است – نمي تواند تقسيم شده باشد .از لحظه اي كه پيروي مي كني ، تقسيم مي شوي . تو چيزي هستي ، سعي مي كني چيزي ديگر شوي ؛ تو جايي هستي ، سعي مي كني به جايي ديگر برسي . حال تنش را در وجودت خلق مي كني . به همين دليل تمام دنيا در اضطراب و اندوه به سر مي برد .

مذهب من مذهب پيروي نيست . من فقط مي توانم آنچه را كه براي من روي داده است را با تو سهيم شوم . و من نمي گويم كه همان تجربه براي تو روي خواهد داد . من به سادگي مي گويم كه اگر من مي توانم ببينم ، تو نيز مي تواني ببيني . اگر من مي توانم احساس كنم ، تو نيز مي تواني احساس كني . يقيناً تو به شيوه ي خودت خواهي ديد و به شيوه ي خودت احساس خواهي كرد . شعري كه در تو متولد خواهد شد شعر تو خواهد بود ،‌آن مال من نخواهد بود .

بنابراين مردمي را كه در اينجا مي بيني پيروان من نيستند . من راهنماي هيچكس ها هستم . آن واژه ي احمقانه ي راهنما مناسب سياست است ،‌ اما نه در مذهب . در سياست ،‌يقيناً به احمقها نياز داري . احمق بزرگتر راهنماي احمق كوچكتر است . اما در مذهب ، شكوفايي هوش نياز است ، نه حماقت .

بنابراين كار من به طور اساسي سهيم كردن است . مي خواهم برايت يك داستان زيباي قديمي را بگويم .

ماده شيري كودكي را در گله ي گوسفندان به دنيا مي آورد . كودك در ميان گوسفندها رشد مي كند و طبيعتاً باور مي كند كه يك گوسفند است – شير جوان چه كار ديگري مي تواند بكند ؟ يك روز يك شير پير ، فقط داشت از كنار گله گوسفند رد مي شد ، به اين معجزه نگاه كرد : يك شير جوان و زيبا در ميان گله ي كوسفندان داشت قدم مي زد . هيچ گوسفندي از او نمي ترسيد ، و شير نيز متفاوت رفتار مي كرد .

شير پير شگفت زده شد . او به سمت شير جوان رفت ، گرفتن او بسيار دشوار بود زيرا او داشت فرار مي كرد ،‌مانند ديگر گوسفندان داشت فرار مي كرد . اما سرانجام او را گرفت . شير جوان شروع به گريه و زاري كرد ، مانند يك گوسفند . و شير پير گفت : « مسخره بازي بس است ! » او را نزديك يك درياچه برد ،‌او را با پهلويش به درياچه مي كشاند ،‌ او را نگه داشت تا به آب بنگرد ... و ناگهان شير جوان همچون يك شير غرش كرد .

شير پير هيچ كاري انجام نداد . او فقط چهره اش را به خودش نشان داد ،‌ چهره يواقعي اش را ، و او تشخيص داد كه يك شير است – او يك گوسفند نيست . و فقط همان شناخت كافي است . آن تحول است . شير پير اصلاً كاري انجام نداد . او به شير جوان نگفت : « از من پيروي كن » تا « از من تقليد كن » ي ، و « اينها فراميني هستند براي تو ، و اين شخصيتي است كه بايد به دست آوري ، و اينها اصول هستند ،‌و اينها كارهايي هستند كه نبايد انجام دهي . »

او هرگز اينگونه عمل نكرد .

آن كاركرد يك استاد است : فقط نزديك كردن تو به تجربه ي خودش تا چيزي در تو روي دهد .

ناگهان غرش شير ... و تحول ، و تو خودت هستي – نه يك هندو ، نه يك محمدي ، نه يك مسيحي . اما دنيا نيازمند جمعيت و ازدحام است . آن از فرد مي ترسد زيرا هر فرد معتبري مهياي شورش است ، زيرا او بر وجود خودش اصرار مي كند .

آدولف هيتلر  فرد ها را دوست ندارد ،‌ مسيح هم فرد ها را دوست ندارد . و جالب اينجاست كه حتي مسيح نمي تواند بفهمد كه او دوستدار يهوديان نيست . او يك يهودي متولد شد ، به عنوان يك يهودي زيست ،‌به عنوان يك يهودي مرد . به ياد داشته باش ، او هرگز واژه ي مسيحيت را در كل زندگي اش نشنيد . او هرگز يك مسيحي نبود ، زيرا واژه ي مسيحيت در زبان آرامي وجود ندارد كه او سخن مي گفت ، كه زبان مادري اش بود . و نه در زبان عبري اين واژه وجود ندارد كه زبان خاخام ها بود .

آن سيصد سال بعد از مسيح بود ، زماني كه انجيل به يوناني ترجمه شد ،‌ واژه ي مسيحا از زبان عبري به مسيح برگردانده شد . بعد از سيصد سال واژه ي مسيح معنا دار شد ، و بعد از اين بود كه پيروان اش مسيحيان خوانده شدند .

اما عيسي يك مسيحي نبود ، و تنها جرم او اين بود كه يك فرد بود ، خودش بود ، شيوه ي زندگي خودش را آزمود ، دلواپس سنت نبود .

به همين دليل يهوديان بسيار عصباني شدند . آنها مي خواستند به او عشق بورزند ، مي خواستند از او يك خاخام بزرگ بسازند ، اما او شيوه ي فردي خودش را آزمود ، نه راه سنت را . او به روي صليب مرد زيرا بر وجود فردي اش پافشاري كرد .

من در شگفتم كه حتي چنين مردي كه به خاطر فرديت خودش رنج كشيد همان اشتباه را با ديگر مردمان مرتكب شد : از آنها خواست تا از از او پيروي كنند . همان چيزي كه خاخام از او مي خواست : «‌ از ما پيروي كن ، سعي نكن به شيوه ي خودت باشي . »  آنها مي گفتند « از ابراهيم پيروي كن ، از موسا پيروي كن ، از حزقيل پيروي كن » از عيسي مي پرسيدند : « مدرك تو چيست ؟ » و او مي گفت : « من مدرك خودم هستم »

اين روشي است كه يك فرد سخن مي گويد : « من مدرك خودم هستم – و من قبل از ابراهيم بوده ام » ابراهيم سه هزار سال قبل از مسيح بود ، و او مي گويد « من قبل از ابراهيم بوده ام » او به سادگي اعلام مي كند كه به سنت وابسته نيست ، كه به آهنگ خودش شكوفا مي شود . اما عيسي نمي تواند اين را درك كند كه همان اشتباه خاخام را او نيز مرتكب مي شود . و يقيناً پاپها نيز همان اشتباه را تكرار كرده اند . اگر عيسي نتوانست ببيند ، پس چه اميدي به پاپها هست ؟ آنها فقط يك عده پيرو كور هستند . آنها سعي مي كنند تمام دنيا را تبديل به دنياي مسيحيت كنند ؛ آنها به اين راضي نيستند كه هم اكنون بسياري مسيحي هستند – و چه چيزي به دست آورده اند ؟ انسان چه چيزي از طريق آن به دست آورده است ؟

بيشتر از هر كس ديگري خونهاي بسياري توسط مسيحيان ريخته شده  است ،‌بيشتر از هر كس ديگري جنگهاي بسياري توسط مسيحيان درگرفته است .

مردم قتل عام شده اند ، قصابي شده اند ، زنده توسط مسيحيان سوزانده شده اند ... و آنها همگي از مسيح پيروي مي كنند ! آنها در واقع از يهودياني پيروي مي كنند كه مسيح را به صليب كشيدند . آنها ديگر فرد ها را به صليب كشيده اند ؛ هركسي كه از فرديت اش دفاع مي كند ، آنها او را به صليب كشيدند .

راه من راه پيروي از كسي نيست .

پيرو بودن فقط يك مرض است . راهنما بودن يك مرض است . راهنما به نوعي به فرديت معتبر خودش يقين ندارد .  او پيرواني مي خواهد زيرا اگر او پيرواني داشته باشد بيشتر مطمئن مي شود كه او بايد بر حق باشد . اگر بسياري از مردم از او پيروي كنند ، چگونه مي تواند بر خطا باشد ؟ در تنهايي بدگمان مي شود . در تنهايي شك و ترديد از راه مي رسد : چه كسي مي داند او بر حق است يا بر خطا ؟ او به پيروان نيازمند است . آن نياز اوست كه پيروان بايد وجود داشته باشند . هر چه تعداد پيروان بيشتر باشد بيشتر قانع مي شود . او مي داند كه بر حق است ؛ وگرنه چگونه ممكن است اين همه آدم از او پيروي كنند ؟ استدلال اين است .

و چرا پيروان با او هستند ؟ آنها رضايت او را ديده اند ، گفته هاي معتبر او را ، تلاش مصمم او را . حال وقتي مسيح مي گويد : « من تنها فرزند خدا هستم » با اطمينان ، طبيعتاً مردمان فقير ... چه كساني از او پيروي كردند ؟ هرگز درباره اش انديشيده اي ؟ دوازده حواري – اينها چه كساني بودند ؟ همه بي سواد : ماهيگير ها ، كشاورزها ، هيزم شكن ها ، نجارها . فقط يهودا كمي تحصيل كرده بود ؛ پس او به مسيح خيانت كرد .

ديگران همگي بي شواد بودند ، مردم فقيري كه به دنبال كسي مي گشتند تا بتواند دست آنها را بگيرد و به آنها قدرتي را كه احتياج داشتند بدهد .

يك نقشه ي دوطرفه . و هر دو نا آگاه : راهنما نا آگاه است كه او به پيروان نياز دارد تا با عقيده اش احساس راحتي كند ، با خيالش ، و پيرو نا آگاه از ابنكه چرا از اين مرد پيروي مي كند . او پيروي مي كند زيرا راهنما بسيار مقتدر به نظر مي رسد ، و او خودش ، پيرو ، احساس تزلزل و شك و ترديد دارد . او فكر مي كند بهتر است با مردي باشد كه مي شناسد . آنها از همديگر پشتيباني مي كنند .

من به هيچ پيروي نياز ندارم زيرا هرچه مي دانم ، مي دانم ؛ و هرچه هستم ، هستم .

حتي اگر تمام دنيا با من مخالف باشد آن ذره اي ترديد در من ايجاد نخواهد كرد ، نه حتي حتي يك پرسش كوچك در من . آنها همگي ناپديد شده اند .

من كاملاً با خودم راحتم و با هستي . من به هيچ پيروي نياز ندارم ، و من اصرار مي كنم كه دانسته يا ندانسته نبايد به دام پيرو بودن بيفتي ، زيرا ازآن پس قادر نخواهي بود كه خودت باشي ،‌ يك فرد شكوفا .

كمونيسم يك ايده را در جهان خلق كرده است كه انسانها با هم يكسان اند ، كه كاملاً مزخرف است . هر انساني چنان بي همتاست كه نمي تواند با كسي ديگر يكسان باشد . آن به معناي بالا يا پايين بودن او نيست ؛ فقط به معناي آن است كه هركسي بي همتا و يگانه است .

و پرسش در مورد مقايسه وجود ندارد ،‌ مقايسه اي در كار نخواهد بود . رز در رز بودنش كاملاً زيباست ؛‌ نيلوفر در نيلوفر بودنش كاملاً زيباست . علف هرز كاملاً در علف هرز بودنش زيباست .

اگر انسان را از زمين برداري ، علف هرز ،‌ رز ،‌ نيلوفر ،‌ ارزش متفاوتي نخواهند داشت . آنها همگي به يك اندازه بي همتا هستند . بادها با آنها متفاوت برخورد نخواهند كرد ، خورشيد متفاوت بر آنها نخواهد تابيد ،‌ ابرها به طريقي ديگر بر آنها نخواهند باريد . اين انسان و حماقت اوست كه ايده ي مقايسه را آورده است ،‌بالاتر ، پايين تر ؛ و آنگاه پرسش اين است كه – نه ، هر كسي بي همتاست . هيچ انساني بالاتر يا پايين تر از ديگري نيست ، و هيچكس با ديگري يكسان نيست .

به ياد بسپار ،‌ نكته ي سوم من بيشترين اهميت را دارد : هر كسي يگانه است . و من به اين يگانگي احترام مي گذارم .

چگونه مي توانم به تو بگويم : « بيا و از من پيروي كن » ؟ از روي احترام فقط مي توانم بگويم ، « بيا و با من سهيم شو . فراواني ام را سهيم شو . »

و زيبايي در اين است كه بيشتر ثروت دروني را سهيم كني ، بيشتر آنها را خواهي داشت . بيشتر بدهي ،‌بيشتر خواهي داشت . اگر آنها را احتكار كني ، آنها را از دست خواهي داد . پس هركسي كه به سعادت دروني مي رسد نمي تواند آن را احتكار كند . احتكار آن را مي كشد . او بايد آن را تقسيم كند ، سهيم كردن امري كاملاً ضروري مي باشد . فقط با سهيم كردن است كه زنده و شكوفا باقي مي ماند . و بيشتر و بيشتر به سمت تو مي آيد . فرد به سادگي متعجب مي شود .

اقتصاد معمولي اينجا كار نمي كند . اگر پول داشته باشي و به مردم بدهي ، يقيناً پولت را از دست خواهي داد . آن يك اقتصاد معمولي است . اما اگر سكوت را دارا باشي ،‌ آرامش ،‌ عشق ، شادي ، وجد – اينها را بده و ببين چه روي مي دهد . بيشتر بدهي ، هستي بيشتري بر تو خواهد باريد .

پس تو مرهون من نيستي ، من مرهون تو ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:38  توسط اشو  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:45  توسط اشو  |