|
|
|
|
|
فصل سوم حالا كار من آغاز مي شود . چه جكي ! سوسان ، حكيم چيني ، بر در آگاهي ام مي كوبيد . اين عارفان بسيار زياد اند . هرگز نمي تواني بداني كه چه وقت شروع به در زدن مي كنند . تو در حال عشق بازي با دوست دخترت هستي و سوسان مي آيد و شروع مي كند به در زدن . آنها هر وقت كه دلشان بخواهد مي آيند ، آنها آداب معاشرت سرشان نمي شود . و او به من چه گفت ؟ او گفت : « چرا كتاب مرا به ليست اضافه نكردي ؟ » خداي من ، درست است ! من كتاب او را به ليست اضافه نكردم به اين دليل ساده كه همه ي آن كتابها در اين كتاب جمع شده است . اگر كتاب او را اضافه مي كردم كتاب ديگري مورد نياز نبود . سوسان خودش كافي است . كتاب او هسن هسن مينگ نام دارد . بسيار خوب سوسان ، من كتاب تو را نيز اضافه كردم . آن امروز نخستين كتاب من شده است . متأسفم ، آن بايد اولين كتاب در روز نخست مي شد ، اما من در مورد بيست كتاب ديگر حرف زدم . مهم نيست . هسن هسن مينگ چه من بگويم چه نگويم بهترين و اولين است . دواگيت ، بنويس اولين ، با حروف درشت . هسن هسن مينگ چنان كتاب كوچكي است كه اگر گرجيف سوسان را مي شناخت از نام كتاب به خنده مي افتاد . زيرا آن به كتاب خودش همه و همه چيز مربوط مي شود . و گرجيف هزار صفحه نوشته ، با اين حال اندك واژگان سوسان عميقتر و با نفوذ تر هستند ، خيلي علمي تر اند . آنها مستقيم به قلب تو مي روند . من حتي مي توانم صدا را بشنوم - - نه صداي آن كلمات كه به قلب تو مي روند ، بلكه تعدادي موش ، تعدادي شيطان ، كار او را انجام مي دهند . بگذار كار خودشان را بكنند . كتاب سوسان بسيار كوچك است ، مانند عيسا اپانيشاد ، و بسيار علمي تر . وقتي آن را مي گويم قلبم مي شكند ، زيرا من مي خواستم عيسا كتاب نهايي باشد ، اما چه مي توانم بكنم ؟ - - سوسان آن را مغلوب كرده است . اشكها به چشمانم مي آيند زيرا عيسا شكست خورده است ، و نيز به خاطر اين كه سوسان پيروز شده است . كتاب بسيار كوچك است ، مي تواني آن را روي كف دست ات بنويسي ؛ اما اگر آزمودي ، لطفاً يادت باشد ... دست چپ . آن را روي دست راست ننويس ، آن توهين به مقدسات خواهد بود . آنها مي گويند :« راست راست است و چپ كذب است . » من مي گويم چپ ، راست است و راست ، كذب است ، زيرا چپ نمايشگر تمام زيبايي درون تو است ، و سوسان فقط مي تواند از سمت چپ وارد شود . من مي دانم زيرا من از طريق دست چپ بر هزاران قلب وارد شده ام ، از طريق سمت چپ ، از طريق بخش مؤنث آنها ، يين آنها - - منظورم يين چيني ها است - - من هرگز قادر نبوده ام از طريق يانگ كسي وارد او شوم . همين واژه كافي است تا هركسي را مانع شود : يانگ . گويي كه مي گويد : « برو كنار ! » آن مي گويد : « ايست . اينجا وارد نشو . مراقب باش ! حواست به سگ باشه ! » راست چيزي شبيه آن است . سمت راست به قسمت اشتباه آگاهي تو مربوط است . آن به درد مي خورد ، اما فقط براي خدمت . آن هرگز نبايد يك استاد باشد . پس اگر تو هسن هسن مينگ سوسان را مي نويسي ، آن را بر كف دست چپ بنويس . آن چنان كتاب زيبايي است ، هر واژه اش طلايي است . من نمي توانم واژه اي را در آن پيدا كنم كه بتوان حذفش كرد . آن دقيقاً همان چيزي است كه مورد نياز است ، لازم است ، حداقل در زماني كه او هسن هسن مينگ را مي نوشت . من درباره ي آن حرف زده ام و هرگز بيش از اندازه حرف زدن را دوست نداشته ام . بزرگترين لحظات حرف زدنم زماني بوده است كه در مورد سوسان حرف زده ام . حرف زدن و سكوت هر دو با هم ... حرف زدن و با اين حال حرف نزدن ، سوسان فقط از طريق حرف نزدن مي تواند توصيف شود . او مرد كلمات نبود ، او مرد سكوت بود . او بسيار اندك سخن مي گفت . مرا ببخش سوسان ، من تو را فراموش كرده بودم . فقط به خاطر تو من تعداد بيشتري را به ياد آوردم كه مي توانند بر درم بكوبند و خواب بعداز ظهرم را خراب كنند ، پس بهتر است كه از آنها نامي ببرم . نخست هسن هسن مينگ سوسان است . دوم كتاب منطق سوم پي دي اسپنسكي است . آن يك معجزه است كه او آن را قبل از اينكه حتي چيزي راجع به گورجيف بشنود ، نوشته است . او آن زمان كه آن را مي نوشت نمي دانست كه چه دارد مي نويسد . او خودش بعد ها بود كه درك كرد ، در ملاقات با گرجيف . نخستين كلمات او به گرجيف اين بود: « با نگاه كردن به چشمانت منطق سوم را درك مي كنم . گرچه من آن را نوشته ام ، حال مي توانم بگويم كه آن توسط چيزي كه من از آن خبر ندارم از طريق من نوشته شده است ، من فقط يك واسطه بوده ام . » شايد آن گورجيف حقه باز بود كه آن را از طريق او نوشت ، يا شايد كسي ديگر . صوفياني كه حقه بازان غايي نام دارند ، كساني كه كراماتي انجام مي دهند - - كراماتي شبيه منطق سوم . معني عنوان : « سومين قانون تفكر » است . صوفي ها آن اسم را به واسطه ي غايت داده اند ؛ آن يك شخص نيست بلكه فقط يك حضور است . من مي توانم آن حضور را همين حالا حس كنم ، اينجا ... در همين لحظه . آنها به آن نام معيني داده اند ، زيرا به هر چيزي بايد نامي داده شود ، اما من آن را نخواهم گفت ، نه در حضور اين زيبايي ، اين شكوه و فراواني ... اين سرافرازي ... اين وجد . گفتم كه آن يك معجزه بود كه اسپنسكي توانست منطق سوم را بنويسد ، يكي از بزرگترين كتابها در تمام زبانهاي دنيا . در واقع آن گفته شده است ، و درست است - - به ياد داشته باش ، من تأكيد و تكرار مي كنم ، به درستي - - كه فقط سه كتاب بزرگ وجود دارد : نخست منطق نوشته ي ارسطو ؛ دوم ، منطق دوم نوشته ي بيكن ؛ و سوم پي دي اسنسكي ، منطق سوم . و اسپنسكي بسيار موذي است - - و فقط يك قديس مي تواند چنين موذي باشد - - اضافه كردن كتاب با گفتن ، بي هيچ نفسي ، ساده و فروتنانه ، كه : « اولين وجود دارد اما نه قبل از سومي . سومي قبل از اولي به هستي آمده است . » اسپنسكي تمام شده به نظر مي رسد ، كاملاً و بي نهايت تمام شده ، با كتاب منطق سوم ، زيرا او هرگز نتوانست به آن اوج بازگردد . حتي شهرت گورجيف با در جستجوي معجزه به آن اوج كتاب اسپنسكي نمي رسد . وقتي كه او به گرجيف خيانت كرد او سعي كرد كتابي بهتر از منطق سوم بيافريند . آخرين تلاش او كتاب راه چهارم بود ، اما به شدن شكست خورد . كتاب خوب است ، خوب براي كتاب درسي دانشگاه ها . مي تواني ببيني كه من روش خودم را براي محكوميت چيزي دارم ... راه چهارم مي تواند بخشي از يك دوره ي منظم در دانشگاه باشد ، اما بيشتر از آن نه . گرچه او سعي كرد كتابي بهتر و با ارزشتر از اسپنسكي بنويسد . آن آخرين كتاب او بود . اين دشواري هميشه با تمام چيزهاي با عظمت وجود دارد : اگر تلاش كني ، از دست مي دهي . آن يا بي تلاش مي آيد يا اصلاً نمي آيد . واژه هاي منطق سوم چنان قدرتمندند كه آدمي نمي تواند باور كند كه نويسنده روشن بين نيست ، كه او هنوز به دنبال استاد است ، كه او هنوز در جستجوي حقيقت است . من شاگرد فقيري بودم ، تمام روز را به عنوان خبرنگار كار مي كردم - - آن بدترين شغلي است كه مي تواني داشته باشي ، اما در آن زمان اين كار در دسترس من بود - - و من چنان نيازي داشتم كه به دانشگاه شبانه مي رفتم . تمام روز را به عنوان يك خبرنگار كار مي كردم ، و در شب به دانشگاه مي رفتم . اسم من به شب مربوط است . راجنيش به معناي ماه است : راجني يعني شب ، ايش يعني خدا - - خداي شب . بنابراين مردم عادت داشتند بخندند و بگويند : « اين عجيب است : تو تمام روز را كار مي كني ، و در شب مطالعه مي كني . آيا سعي مي كني به اسمت واقعيت ببخشي ؟ » حال ، مي توانم جواب آنها را بدهم ، بله - - آن را با حروف درشت بنويس - - بله ، من سعي كرده ام به كل زندگي ام واقعيت ببخشم . چه چيزي زيباتر از ماه كامل مي تواند وجود داشته باشد ؟ پس همچون شاگردي فقير در آن روزها ، عادت داشتم تمام روز را كار كنم . اما من مردي ديوانه هستم ، ثروت يا فقر مهم نيستند .... من هرگز دوست نداشته ام كتابهاي قرض گرفته شده از ديگران را بخوانم . در واقع من حتي از كتاب گرفتن از كتابخانه نيز متنفرم ، زيرا كتاب كتابخانه مانند يك روسپي است . من از ديدن علامتها متنفرم ، خط كشيدن توسط مردمي ديگر . من هميشه عاشق تازگي ام ، تازگي برف سفيد . منطق سوم كتاب گراني بود . در هند ، در آن روزها ، فقط هفتاد روپيه در ماه حقوق مي گرفتم ، و برحسب اتفاق قيمت كتاب هم هفتاد روپيه بود - - اما من آن را خريدم . كتابفروش شگقت زده شده بود . او گفت : « حتي ثروتمندترين انسان در جامعه آن را نخريده است . براي پنج سال من آن را براي فروش نگه داشته ام ، و هيچكس آن را نخريده است . مردم مي آيند و آن را نگاه مي كنند ، آنگاه از خريدن پشيمان مي شوند . چگونه مي تواني ، يك شاگرد فقير ، كل روز را كار مي كني و شبها مي خواني ، تقريباً روزي بيست و چهار ساعت كار مي كني ، چگونه مي تواني اين را بخري ؟ » گفتم : « من اين كتاب را مي توانم بخرم حتي اگر به خاطر آن زندگي ام را بدهم . خواندن اولين خط آن كافي بود . من بايد آن را داشته باشم هرچقدر كه قيمت داشته باشد . » اولين جمله اي كه در مقدمه خواندم اين بود : « اين تفكر سوم است ، و فقط سه وجود دارد . اولي متعلق به ارسطو است ، دومي بيكن ، و سومي ، مال من است . » من با اين شهامت اسپنسكي به هيجان آمدم ، كه او گفته : « سومي حتي قبل از اولي وجود داشته . » آن جمله اي بود كه قلبم را به آتش كشيد . من كل حقوق يك ماهم را به كتابفروش دادم . شما نمي توانيد درك كنيد ، زيرا به خاطر آن ، تقريباً كل ماه را بايد گرسنگي مي كشيدم . اما ارزشش را داشت . مي توانم آن ماه زيبا را به ياد آورم : هيچ غذايي ، هيچ لباسي - - نه حتي يك پناهگاه ؛ زيرا من نتوانستم اجاره را بدهم و از اتاق كوچكم بيرون انداخته شدم . اما با منطق سوم زير آسمان شاد بودم . من آن كتاب را زير لامپ هاي خيابان خواندم - - آن يك اعتراف است - - و من آن كتاب را زيسته ام . آن كتاب بسيار زيباست ، و حالا كه مي دانم آن كسي كه آن را نوشته اصلاً نمي دانسته است ، برايم زيباتر هم شده است . پس او چگونه توانسته آن را بنويسد ؟ آن بايد توطئه ي خدايان بوده باشد ، چيزي از ماورا . من نمي توانم بيشتر از اين در مورد آن كلمه اي كه صوفي ها به كار مي برند مقاومت كنم ؛ آنها آن را خيدر مي نامند . خيدر واسطه اي است كه كساني را كه نيازمند راهنمايي هستند را راهنمايي مي كند . منطق سوم دومين كتاب است . سوم : گيت گوويند - - آواز خداوند . اين كتاب توسط شاعري نوشته شده كه بسيار از طرف هندي ها محكوم شده است ، زيرا در گيت گوويند ، آواز خداوند ، او بسيار در مورد عشق حرف مي زند . هندي ها آنقدر مخالف عشق اند كه هرگز از اين كار بزرگ قدرداني نكرده اند . گيت گوويند چيزي است كه بايد سروده مي شد . هيچ چيز در موردش نمي توان گفت . آواز يك مرد ديوانه . اگر آن را برقصي و بخواني ، آن را در خواهي يافت ، راه ديگري وجود ندارد . من نام نويسنده ي آن را ذكر نكردم . مهم نيست . ايكس واي زد .... نه كه نامش را نمي دانم ، اما نام او را نمي گويم زيرا او به دنياي بودا ها تعلق ندارد . با اين حال خدمت بزرگي كرده است . چهارم : حال صبور باش ، زيرا من بايد ليستم را تا ده كامل كنم . من نمي توانم بيشتر از آن را بشمرم . چرا ده ؟ - - زيرا من ده تا انگشت دارم . به همين دليل است كه شماره ي ده وارد هستي شده است : ده انگشت . انسان شمردن را با انگشتانش آغاز كرد بنابراين ده تبديل به شماره ي پايه شد . چهارم : سامياسار كوندا كوندا . من هرگز درباره اش حرف نزده ام . من بارها تصميم گرفتم چيزي بگويم اما منصرف شدم . اين يكي از بزرگترين كتابهاي جين است ، اما آن بسيار رياضي است ؛ به همين دليل است كه هميشه منصرف شده ام . من عاشق شعرم . اگر آن شعر بود در موردش حرف مي زدم . من حتي در مورد شعرهاي نا روشن بينان حرف زده ام ، اما نه درباره ي روشن بينان منطقي و رياضيدان . رياضيات بسيار خشك است . منطق يك بيابان است . شايد او اين اطراف در ميان سانياسين هايم باشد ... اما او نمي تواند باشد . كوندا كوندا يك استاد روشن بين بود ، او نمي تواند دوباره متولد شود . كتاب او زيباست ، فقط مي توانم بگويم كه بسيار زيباست . من چيز بيشتري در مورد آن نخواهم گفت زيرا آن رياضي وار است .. حتي رياضي آن زيباست ، ريتم آن ، به همين دليل آن را اضافه كردم . آن حقيقت خودش است اما بسيار محدود است . سامياسار به معني جوهر و ذات است . اگر برحسب اتفاق به اين كتاب برخورديد ، لطفاً هرگز آن را با دست چپ نگيريد . در دست راست نگه داريد . آن كتاب دست راستي است ، راست در همه ي جهات . به همين دليل است كه تاكنون در موردش حرف نزده ام . آنقدر راست است كه كمي احساس بيزاري نسبت به آن دارم - - البته با چشماني اشكبار ، زيرا زيبايي مردي كه آن را نوشته را مي شناسم . من عاشق كوندا كوندا هستم ، و از روي شهامتم از توصيف رياضي وار او متنفرم . گوديا ، مي تواني كمي بيشتر آزادي داشته باشي زيرا من بايد درباره ي چهار كتاب ديگر حرف بزنم . اگر مي خواهي مي تواني دوباره بيرون بروي . پنجم : اولين و آخرين رهايي كريشنا مورتي . من عاشق اين مردم ، و از اين مرد متنفرم . او را دوست دارم زيرا از حقيقت سخن مي گويد ، اما به خاطر عقلانيت او از او متنفرم . او فقط يك عقل است . در شگفتم ، شايد او تجسد آن ارسطوي يوناني لعنتي باشد . منطق او آن چيزي است كه از آن متنفرم ، عشق او آن چيزي است كه برايم قابل احترام است - - اما كتاب او زيباست . اين اولين كتاب او بعد از روشن بيني بود ، و همچنين آخرين . گرچه تعداد زيادي كتاب ديگر ظاهر شدند اما آنها همگي فقط تكراري فقيرانه از همان بودند . او قادر نبوده است كتابي بهتر از اولين و آخرين رهايي خلق كند . آن پديده ي عجيبي است : خليل جبران شاهكارش پيامبر را زماني نوشت كه فقط هجده سال داشت ، و تمام زندگي اش تلاش كرد چيز بهتري بيافريند اما نتوانست . اسپنسكي نتوانست به وراي منطق سوم برود حتي بعد از اين كه با گرجيف ملاقات كرد ، با او مدت مديدي زندگي و كار كرد . و همين مسأله در مورد جي كريشنا مورتي : كتاب اولي و آخرين رهايي واقعاً اولين و آخرين است . ششم . ششمي كتابي است از يك چيني ديگر ، كتاب هوانگ پو . آن كتاب كوچكي است ، نه يك مقاله ، فقط يك قطعه . حقيقت نمي تواند در يك مقاله به بيان در آيد . تو نمي تواني بر آن پي اچ دي را بنويسي . پي اچ دي درجه اي است كه بايد به ابله ها داده شود . هوانگ پو يك قطعه نوشته است در ظاهر آنها بي ارتباط به نظر مي رسند ، اما اين چنين نيست . بايد مديتيشن كنيد و سپس رابطه را بيابيد . آن يكي از مديتيتيو ترين كتابي است كه نوشته شده . در انگليسي اين كتاب اينگونه ترجمه شده : آموزه هاي هوانگ پو . حتي عنوان آن غلط است . كساني همچون هوانگ پو آموزش نمي دهند . هيچ آموزشي در آن نيست . تو بايد مديتيت كني ، ساكت باشي ، تا دركش كني . كتاب هفتم كتاب هويي هاي است . باز در انگليسي به آموزه هاي هويي هاي ترجمه شده . اين مردان انگليسي بي سواد ، آنها فكر مي كنند در زندگي چيزي جز آموزش وجود ندارد . اين مردان انگليسي همگي معلم اند . و مواظب زنان انگليسي باش ؛ وگرنه گرفتار يك معلم مدرسه خواهي شد ! هويي هاي و هوانگ پو هر دو استاد هستند . آنها سهيم مي كنند ، آموزش نمي دهند . از اين رو آن را كتاب هايي هوي مي نامم ، گرچه آن را در كتابخانه ها نخواهيد يافت . در كتابخانه ها آموزه هاي هويي هاي را خواهيد يافت . هشت : آخري - - حداقل براي امروز ، زيرا آدمي هرگز از فردا خبر ندارد . شياطين ديگر ممكن است شروع به كوبيدن بر در هايم كنند . من بايد بيشتر از هر انسان زنده اي در اين جهان خوانده باشم ، و به ياد بسپار ، من لاف نمي زنم ، فقط حقيقت را مي گويم . من حداقل صد هزار كتاب خوانده ام ، شايد بيشتر ، اما نه كمتر از آن ، زيرا بعد از آن شمارش را رها كردم . پس من از فردايم خبر ندارم ، اما براي هشت تاي امروز .... من كمي در مورد گيت گوويند احساس گناه مي كنم زيرا اسم نويسنده ي آن را به شما نگفتم . خواهم گفت ، اما نخست بگذار هشتمي را به اتمام برسانم . كتاب هشتم كه بي اندازه مرا تحت تأثير قرار داده آدم عجيبي است ، بديهي است كه ؛ وگرنه نمي توانست اصلاً مرا تحت تأثير قرار دهد . شوكه خواهي شد ! حدس بزن كتاب هشتم چه مي تواند باشد ... مي دانم كه نمي تواني حدس بزني - - نه كه آن سانسكريت يا چيني ، ژاپني يا عربي است . درباره اش شنيده اي ، شايد آن را در خانه ات داشته باشي . آن آواز سليمان در عهد قديم است . اين كتابي است كه من از صميم قلب عاشق آن هستم . من از همه ي آن چه كه يهودي است متنفرم جز آواز سليمان . آواز سليمان بسيار بد فهميده شده ، زيرا آن به اصطلاح روان شناسان ، مخصوصاً فرويد ي ها - - متقلبان . آن را به بدترين شكل ممكن تفسير كرده اند ؛ آنها آن را يك آواز سكسي ساخته اند . اينگونه نيست . آن نفساني است ، درست است ، بسيار نفساني ، اما نه سكسي . آن هنوز زنده است ، به همين دليل است كه نفساني است . آن سرشار از لذت است ، به همين دليل است كه نفساني است ... اما نه سكسي . سكس ممكن است بخشي از آن باشد ، اما انسانيت را گمراه نمي كند . حتي يهوديان از آن مي ترسند . آنها فكر مي كنند كه آن اتفاقي به عهد قديم اضافه شده . در واقع اين آواز تنها چيزي است كه ارزش نگهداري دارد ؛ بخشهاي ديگر بايد در آتش افكنده شوند . وقت من تمام شده ؟ چه بد . تو مي گويي : « بله » ، اما من چه مي توانم بكنم ؟ - - اين بسيار زيباست . متشكرم . ام ماني پدمه هوم چه زيباست متوقف كردن اين زيبايي . نه ، نه ، نه . اين « نه » آن چيزي است كه هندي ها وقتي كه به روشن بيني مي رسند مي گويند . آنها مي گويند : « نه ، نه ، نه .... » بعد از اين تجربه ي زيبا ، معناي تداوم چيست ؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:21 توسط اشو
|
|
||