تبليغاتX
استاد -
 

 

پرسش 1

اشوي محبوب ،

مسيح مي گويد : « از من پيروي كن . » شما مخالف اين گفته هستيد .

در مورد آن دوست داريد چه بگوييد ؟

 

مسيح مي گويد : « از من پيروي كن » . آن فقط گفته ي مسيح نيست : كريشنا و بودا نيز چنين گفته اند . تمام مذاهب قديمي بر پايه ي اين گفته قرار دارند . اما آن گفته يك بهره برداري رواني از انسان است . من نمي توانم بگويم : « از من پيروي كن » .

نخست ، آنان كه آن را گفته اند انسانيت را فلج كرده اند ، انسانيت را بيچاره و درمانده كرده اند . آنها همانا نيازي معين را برآورده اند . مردم نمي خواهند در راه خودشان باشند . آنها شهامت ندارند كه راه خودشان را داشته باشند ، براي راه رفتن و خلق آن . آنها مي خواهند راهنمايي شوند . اما آنها نمي دانند كه اگر تو راهنمايي شوي ، آهسته آهسته ، حتي اگر چشم داشته باشي ، آنها را از دست خواهي داد . تو از طريق چشمان مسيح ، كريشنا ، محمد خواهي ديد . چشمان تو مورد نياز نخواهد بود ؛ در واقع چشمان تو موجب آشفتگي خواهند شد .

راهنما مي خواهد چشمانت را تسليم كني و از طريق چشمان او نگاه كني ؛ پاهايت را واگذاري و با پاهاي او راه بروي ؛ خودت را باور نكني اما او را باور كني . در نظر من آن يك جنايت است ؛ تو را فلج مي كند ، تو را منهدم مي كند . و تو مي تواني آن را در تمام دنيا ببيني . كل دنيا با آن گفته و با آنگونه افراد به نابودي كشيده شده است .

من مي توانم به تو بگويم : « بيا و مرا سهيم شو » اما نمي توانم بگويم : « مرا پيروي كن » . من كيستم كه تو از من پيروي كني ؟

و تو بايد بفهمي كه هر فردي آنقدر بي همتاست كه اگر تو شروع به پيروي كردن از كسي بكني به طور خودكار تقليد مي كني .

تو هويت خودت را از دست خواهي داد . رياكار و حقه باز مي شوي . تو خودت نخواهي بود ، جز كسي ديگر . تو تقسيم مي شوي .

تو يك ماسك خواهي داشت : مسيحي ، هندو ، محمدي ، بوديست . آن فقط ماسكي خواهد بود كه تو و آن كسي كه پيروي اش مي كني خلق كرده ايد – آن چهره ي معتبر تو نيست . تو بر عليه خودت خواهي بود و در رنج خواهي بود ... و كل انسانيت در رنج است .

گفتن اين كه آن گفته جنايتكارانه است ، بسيار عجيب است . زيرا آنها مردمان قشنگي همچون مسيح ، بودا و كنفسيوس هستند . تو مي تواني دشواري كار مرا نيز درك كني . من مجبورم بگويم كه راه آن است .

هر كودكي سعي مي كند از والدينش تقليد كند ، از نزديكانش ، از همكلاسي اش ، معلمانش ... و آنها همگي سعي مي كنند تا او را وادار كنند .

من كودكي ام را به ياد دارم . آن فقط يك تصادف بود كه من در يك خانواده ي جين به دنيا آمدم . آن يك مذهب باستاني در هند است ، شايد باستاني ترين مذهب دنيا . اما پدرم به طور حتم يك وجود انساني بود . او عادت داشت مرا به معبد ببرد ، اما به من گفت نيازي نيست از او تقليد كنم . او شيوه هاي نيكانش را تقليد كرده بود اما هيچ چيز نيافته بود . او به من گفت : «‌من نمي توانم تو را مجبور كنم كه از شيوه هاي من پيروي كني . من مي توانم تو را آشنا كنم – كه اين راهي است كه من در آن مي روم ، اين خداياني است كه من در برابرشان تعظيم مي كنم ، اين عباداتي است كه من انجام مي دهم ، اما هيچ چيز برايم روي نداده است .

من اصرار نخواهم كرد كه تو آن كارها را انجام بدهي ؛ برعكس ، اصرار خواهم كرد تا زماني كه چيزي حس نكرده اي ، هرگز انجامش نده .

من هرگز از هيچكس پيروي نكرده ام و آن برايم هزينه ي گزافي در پي داشته .

آن بزرگترين بركتي است كه مي تواند براي يك وجود انساني ممكن شود : پيروي نكردن .

من سعي كرده ام فقط خودم باقي بمانم .

تو به شهامت نياز خواهي داشت . تو به هوش نياز خواهي داشت . تو به جستجوي درست نياز خواهي داشت ؛ فقط آنگاه مي تواني ريسك كني . وگرنه مردماني در اطراف تو وجود دارند ، آنها همه فروشنده اند ...

حال ، مسيح فقط يك فروشنده است ، مي گويد : « از من پيروي كن ، زيرا كساني كه از من پيروي مي كنند خدا را خواهند يافت ، بهشت را و تمام لذلت درون آن را خواهند يافت . و كساني كه از من پيروي نكنند در دوزخ تاريك و ابدي سقوط خواهند كرد . »  حال ، به هيچكس كمكي نكرده است . او از نياز تو به راهنمايي سوء استفاده كرده است ، از نياز تو به يافتن راه ؛ در ابتدا ، نياز تو به داشتن معناي معيني در زندگي ات . و او آن را نويد مي دهد : « من حاضرم تا آن را به تو بدهم . تمام چيزهايي كه بايد داشته باشي در باور داشتن من است ، مسلماً ، بي هيچ شكي . تمام آن چه كه نياز داري ايمان كامل داشتن است . »

با درخواست از ديگران براي باور كردن فلج كردن هشياري آنهاست ، آنها را ميانه حال مي سازد ،‌ محكوم ساختن ابدي او به احمق ماندن است .

يك مسيحي نمي تواند بپرسد : « خدا چيست ؟ همه ي اين چرنديات در مورد روح القدس چيست ؟ » و او چندان مقدس به نظر نمي رسد .

او يك متجاوز است ؛ او به مريم باكره تجاوز مي كند . و اين سه گانه : خدا ، پسر و روح القدس – آنها اجازه نداده اند كه حتي يك زن در آن سه گانه باشد . بدون يك مادر ، پسر متولد شده است ... در اين سه گانه هيچ امكاني براي حضور يك زن وجود ندارد . و هيچكس نپرسيده است : « و چه دليلي دارد كه تو تنها پسر خدا باشي ؟ » اما تو نپرسيده اي ، تو باور كرده اي . آن يك معامله است . او به تو خواهد داد ، بعد از مرگ ، تمام لذات زندگي را ؛ تمام خيالات قابل تصور برآورده خواهند شد . و تو شگفت زده خواهي شد كه اين مردمان مذهبي چه نوع خيالاتي دارند .

محمد مي گويد در بهشت او ، رودهايي از شراب وجود دارند . « هر چقدر مي خواهي بنوش ، خودت را غرق كن ، در شراب شنا كن » و زنان جواني در دسترس هستند كه هميشه جوان باقي مي مانند ، در شانزده سالگي متوقف مانده اند . آنها هنوز شانزده ساله اند . هر جا بروي ، آنها شانزده ساله خواهند بود ؛ آنها رشد نمي كنند . و نه فقط آن – زيرا در كشورهاي محمديان همجنس گرايي يك سنت بسيار قديمي بوده است . محمد قول پسران زيبا و جوان را به قديسان بزرگ مي دهد .

آن يك معامله است . تو فلج باقي مي ماني ، ناهشيار ، ميانه حال ، احمق – و بعد از مرگ به همه چيز خواهي رسيد . و هيچكس نمي داند كه بعد از مرگ چه روي مي دهد . هيچكس بازنگشته و نگفته است كه چه اتفاقي مي افتد .

بنابراين آنان چنين تجارت افسانه واري را انجام داده اند – كالايي را فروخته اند كه نامرئي است ، لمس ناكردني ، و آنها در عوض به كل انسانيت شما چه داده اند ؟ آنها كاملاً شما را نابود كرده اند .

مي توانم بگويم : « بيا و با من سهيم شو » اين ديدگاهي كاملاً متفاوت است .

من چيزي شناخته ام .

من چيزي ديده ام .

من چيزي را زيسته ام .

و مي توانم تو را در آن سهيم كنم .

و به ياد داشته باش ، من تو را الزام نمي كنم كه وقتي آن را با تو سهيم مي كنم به من خدمت كني ، زيرا زماني كه ابر سرشار از آب باران است ، زمين با دريافت باران به آن خدمت مي كند . به تو مي گويم : من سرشار از وجد و شور ام . و مساله ي معامله ي بعد از مرگ نيست . من به تو قولي در آينده را نمي دهم ، و از تو نمي خواهم در عوض آن چيزي به من بدهي ، نه حتي يك تشكر ، زيرا من سپاسگذار هستم كه تو با من سهيم شده اي .

مذهب من مذهب سهيم شدن است ، نه پيروي كردن . آن مذهب عشق است . همين عقيده ي پيروي مرا مريض مي كند . آن بيمار كننده است . تو بايد خودت باشي ، و زماني كه شكوفا مي شوي ، شبيه من يا شبيه مسيح يا شبيه بودا نمي شوي . تو فقط شبيه خوت مي شوي : تو هرگز قبلاً روي نداده اي ، و دوباره نيز روي نخواهي داد . آن فقط با تو ممكن مي شود . تو تكرار ناپذيري . اگر از شخص ديگري پيروي كني فرصت بزرگي را كه هستي در اختيار تو قرار داده را از دست مي دهي ، و تو هرگز دوباره روي نخواهي داد .

هيچ مسيحي شاد نيست ، هيچ هندويي شاد نيست ، هيچ بوديستي شاد نيست ؛ آنها نمي توانند باشند . چگونه مي تواني شاد باشي ؟

فقط به اين بينديش : اگر گل رز سعي كند نيلوفر شود ، نيلوفر سعي كند رز شود ، هر دو به سختي آسيب خواهند ديد ، زيرا نه رز مي تواند نيلوفر شود و نه نيلوفر مي تواند رز شود . حداكثر آنها مي توانند وانمود كنند ،‌ و وانمود ها واقعي نيستند . يك گل رز فقط مي تواند يك گل رز باشد . و بدبختي اينجاست ، زماني كه رز شروع به تلاش براي نيلوفر شدن مي كند ، انرژي آن به سمت تلاش براي نيلوفر شدن مي رود . هرگز نمي تواند يك نيلوفر شود ، پتانسيل آن را ندارد . آن يك نيلوفر نيست ،‌و نيازي نيست كه آن يك نيلوفر باشد . اگر هستي نيلوفر مي خواست ،‌نيلوفر مي بود . هستي به رز نياز دارد . سعي در نيلوفر شدن ،‌انرژي رز را بيهوده هدر خواهد داد ، تلاش نا اميدانه ،‌و شايد حتي قادر نباشد كه يك رز شود . براي رز شدن از كجا انرژي و نيروي حياتي خواهد يافت ؟

اين يكي از پديده هاي مهم روانشناختي است كه بايد فهميده شود : هر فردي يگانه است . هرگز قبل از اين چنين فردي وجود نداشته است و در آينده نيز به وجود نخواهد آمد .

اگر پيرو كسي باشي ، به هستي خيانت كرده اي زيرا به وجود دروني خود خيانت كرده اي . تو به شكوفايي خودت خيانت كرده اي . و چرا مردم خيلي راحت پيرو مي شوند ؟ چرا كل دنيا پيرو كسي يا ديگري است ؟ و اگر گاهي اوقان فرد توسط مسيحيت تغذيه شود ، او يك هندو مي شود ؛ هندو توسط هندوييسم تغذيه مي شود ، او بوديست مي شود .

اما پيروي ادامه مي يابد . تمام صفان فردي همان باقي مي ماند . كتاب عوض مي شود ، راهنما عوض مي شود ،‌اما پيرو ... و كل پروسه همان طور باقي مي ماند ،‌ همان پروسه ي مخرب و ويرانگر .

من مخالف پيروي هستم زيرا آن بر خلاف اصل روانشناختي يگانگي فردي است .

تو بايد كمي بيشتر به واژه ي فرد توجه كني . آن به معني غير قابل تقسيم است – نمي تواند تقسيم شده باشد .از لحظه اي كه پيروي مي كني ، تقسيم مي شوي . تو چيزي هستي ، سعي مي كني چيزي ديگر شوي ؛ تو جايي هستي ، سعي مي كني به جايي ديگر برسي . حال تنش را در وجودت خلق مي كني . به همين دليل تمام دنيا در اضطراب و اندوه به سر مي برد .

مذهب من مذهب پيروي نيست . من فقط مي توانم آنچه را كه براي من روي داده است را با تو سهيم شوم . و من نمي گويم كه همان تجربه براي تو روي خواهد داد . من به سادگي مي گويم كه اگر من مي توانم ببينم ، تو نيز مي تواني ببيني . اگر من مي توانم احساس كنم ، تو نيز مي تواني احساس كني . يقيناً تو به شيوه ي خودت خواهي ديد و به شيوه ي خودت احساس خواهي كرد . شعري كه در تو متولد خواهد شد شعر تو خواهد بود ،‌آن مال من نخواهد بود .

بنابراين مردمي را كه در اينجا مي بيني پيروان من نيستند . من راهنماي هيچكس ها هستم . آن واژه ي احمقانه ي راهنما مناسب سياست است ،‌ اما نه در مذهب . در سياست ،‌يقيناً به احمقها نياز داري . احمق بزرگتر راهنماي احمق كوچكتر است . اما در مذهب ، شكوفايي هوش نياز است ، نه حماقت .

بنابراين كار من به طور اساسي سهيم كردن است . مي خواهم برايت يك داستان زيباي قديمي را بگويم .

ماده شيري كودكي را در گله ي گوسفندان به دنيا مي آورد . كودك در ميان گوسفندها رشد مي كند و طبيعتاً باور مي كند كه يك گوسفند است – شير جوان چه كار ديگري مي تواند بكند ؟ يك روز يك شير پير ، فقط داشت از كنار گله گوسفند رد مي شد ، به اين معجزه نگاه كرد : يك شير جوان و زيبا در ميان گله ي كوسفندان داشت قدم مي زد . هيچ گوسفندي از او نمي ترسيد ، و شير نيز متفاوت رفتار مي كرد .

شير پير شگفت زده شد . او به سمت شير جوان رفت ، گرفتن او بسيار دشوار بود زيرا او داشت فرار مي كرد ،‌مانند ديگر گوسفندان داشت فرار مي كرد . اما سرانجام او را گرفت . شير جوان شروع به گريه و زاري كرد ، مانند يك گوسفند . و شير پير گفت : « مسخره بازي بس است ! » او را نزديك يك درياچه برد ،‌او را با پهلويش به درياچه مي كشاند ،‌ او را نگه داشت تا به آب بنگرد ... و ناگهان شير جوان همچون يك شير غرش كرد .

شير پير هيچ كاري انجام نداد . او فقط چهره اش را به خودش نشان داد ،‌ چهره يواقعي اش را ، و او تشخيص داد كه يك شير است – او يك گوسفند نيست . و فقط همان شناخت كافي است . آن تحول است . شير پير اصلاً كاري انجام نداد . او به شير جوان نگفت : « از من پيروي كن » تا « از من تقليد كن » ي ، و « اينها فراميني هستند براي تو ، و اين شخصيتي است كه بايد به دست آوري ، و اينها اصول هستند ،‌و اينها كارهايي هستند كه نبايد انجام دهي . »

او هرگز اينگونه عمل نكرد .

آن كاركرد يك استاد است : فقط نزديك كردن تو به تجربه ي خودش تا چيزي در تو روي دهد .

ناگهان غرش شير ... و تحول ، و تو خودت هستي – نه يك هندو ، نه يك محمدي ، نه يك مسيحي . اما دنيا نيازمند جمعيت و ازدحام است . آن از فرد مي ترسد زيرا هر فرد معتبري مهياي شورش است ، زيرا او بر وجود خودش اصرار مي كند .

آدولف هيتلر  فرد ها را دوست ندارد ،‌ مسيح هم فرد ها را دوست ندارد . و جالب اينجاست كه حتي مسيح نمي تواند بفهمد كه او دوستدار يهوديان نيست . او يك يهودي متولد شد ، به عنوان يك يهودي زيست ،‌به عنوان يك يهودي مرد . به ياد داشته باش ، او هرگز واژه ي مسيحيت را در كل زندگي اش نشنيد . او هرگز يك مسيحي نبود ، زيرا واژه ي مسيحيت در زبان آرامي وجود ندارد كه او سخن مي گفت ، كه زبان مادري اش بود . و نه در زبان عبري اين واژه وجود ندارد كه زبان خاخام ها بود .

آن سيصد سال بعد از مسيح بود ، زماني كه انجيل به يوناني ترجمه شد ،‌ واژه ي مسيحا از زبان عبري به مسيح برگردانده شد . بعد از سيصد سال واژه ي مسيح معنا دار شد ، و بعد از اين بود كه پيروان اش مسيحيان خوانده شدند .

اما عيسي يك مسيحي نبود ، و تنها جرم او اين بود كه يك فرد بود ، خودش بود ، شيوه ي زندگي خودش را آزمود ، دلواپس سنت نبود .

به همين دليل يهوديان بسيار عصباني شدند . آنها مي خواستند به او عشق بورزند ، مي خواستند از او يك خاخام بزرگ بسازند ، اما او شيوه ي فردي خودش را آزمود ، نه راه سنت را . او به روي صليب مرد زيرا بر وجود فردي اش پافشاري كرد .

من در شگفتم كه حتي چنين مردي كه به خاطر فرديت خودش رنج كشيد همان اشتباه را با ديگر مردمان مرتكب شد : از آنها خواست تا از از او پيروي كنند . همان چيزي كه خاخام از او مي خواست : «‌ از ما پيروي كن ، سعي نكن به شيوه ي خودت باشي . »  آنها مي گفتند « از ابراهيم پيروي كن ، از موسا پيروي كن ، از حزقيل پيروي كن » از عيسي مي پرسيدند : « مدرك تو چيست ؟ » و او مي گفت : « من مدرك خودم هستم »

اين روشي است كه يك فرد سخن مي گويد : « من مدرك خودم هستم – و من قبل از ابراهيم بوده ام » ابراهيم سه هزار سال قبل از مسيح بود ، و او مي گويد « من قبل از ابراهيم بوده ام » او به سادگي اعلام مي كند كه به سنت وابسته نيست ، كه به آهنگ خودش شكوفا مي شود . اما عيسي نمي تواند اين را درك كند كه همان اشتباه خاخام را او نيز مرتكب مي شود . و يقيناً پاپها نيز همان اشتباه را تكرار كرده اند . اگر عيسي نتوانست ببيند ، پس چه اميدي به پاپها هست ؟ آنها فقط يك عده پيرو كور هستند . آنها سعي مي كنند تمام دنيا را تبديل به دنياي مسيحيت كنند ؛ آنها به اين راضي نيستند كه هم اكنون بسياري مسيحي هستند – و چه چيزي به دست آورده اند ؟ انسان چه چيزي از طريق آن به دست آورده است ؟

بيشتر از هر كس ديگري خونهاي بسياري توسط مسيحيان ريخته شده  است ،‌بيشتر از هر كس ديگري جنگهاي بسياري توسط مسيحيان درگرفته است .

مردم قتل عام شده اند ، قصابي شده اند ، زنده توسط مسيحيان سوزانده شده اند ... و آنها همگي از مسيح پيروي مي كنند ! آنها در واقع از يهودياني پيروي مي كنند كه مسيح را به صليب كشيدند . آنها ديگر فرد ها را به صليب كشيده اند ؛ هركسي كه از فرديت اش دفاع مي كند ، آنها او را به صليب كشيدند .

راه من راه پيروي از كسي نيست .

پيرو بودن فقط يك مرض است . راهنما بودن يك مرض است . راهنما به نوعي به فرديت معتبر خودش يقين ندارد .  او پيرواني مي خواهد زيرا اگر او پيرواني داشته باشد بيشتر مطمئن مي شود كه او بايد بر حق باشد . اگر بسياري از مردم از او پيروي كنند ، چگونه مي تواند بر خطا باشد ؟ در تنهايي بدگمان مي شود . در تنهايي شك و ترديد از راه مي رسد : چه كسي مي داند او بر حق است يا بر خطا ؟ او به پيروان نيازمند است . آن نياز اوست كه پيروان بايد وجود داشته باشند . هر چه تعداد پيروان بيشتر باشد بيشتر قانع مي شود . او مي داند كه بر حق است ؛ وگرنه چگونه ممكن است اين همه آدم از او پيروي كنند ؟ استدلال اين است .

و چرا پيروان با او هستند ؟ آنها رضايت او را ديده اند ، گفته هاي معتبر او را ، تلاش مصمم او را . حال وقتي مسيح مي گويد : « من تنها فرزند خدا هستم » با اطمينان ، طبيعتاً مردمان فقير ... چه كساني از او پيروي كردند ؟ هرگز درباره اش انديشيده اي ؟ دوازده حواري – اينها چه كساني بودند ؟ همه بي سواد : ماهيگير ها ، كشاورزها ، هيزم شكن ها ، نجارها . فقط يهودا كمي تحصيل كرده بود ؛ پس او به مسيح خيانت كرد .

ديگران همگي بي شواد بودند ، مردم فقيري كه به دنبال كسي مي گشتند تا بتواند دست آنها را بگيرد و به آنها قدرتي را كه احتياج داشتند بدهد .

يك نقشه ي دوطرفه . و هر دو نا آگاه : راهنما نا آگاه است كه او به پيروان نياز دارد تا با عقيده اش احساس راحتي كند ، با خيالش ، و پيرو نا آگاه از ابنكه چرا از اين مرد پيروي مي كند . او پيروي مي كند زيرا راهنما بسيار مقتدر به نظر مي رسد ، و او خودش ، پيرو ، احساس تزلزل و شك و ترديد دارد . او فكر مي كند بهتر است با مردي باشد كه مي شناسد . آنها از همديگر پشتيباني مي كنند .

من به هيچ پيروي نياز ندارم زيرا هرچه مي دانم ، مي دانم ؛ و هرچه هستم ، هستم .

حتي اگر تمام دنيا با من مخالف باشد آن ذره اي ترديد در من ايجاد نخواهد كرد ، نه حتي حتي يك پرسش كوچك در من . آنها همگي ناپديد شده اند .

من كاملاً با خودم راحتم و با هستي . من به هيچ پيروي نياز ندارم ، و من اصرار مي كنم كه دانسته يا ندانسته نبايد به دام پيرو بودن بيفتي ، زيرا ازآن پس قادر نخواهي بود كه خودت باشي ،‌ يك فرد شكوفا .

كمونيسم يك ايده را در جهان خلق كرده است كه انسانها با هم يكسان اند ، كه كاملاً مزخرف است . هر انساني چنان بي همتاست كه نمي تواند با كسي ديگر يكسان باشد . آن به معناي بالا يا پايين بودن او نيست ؛ فقط به معناي آن است كه هركسي بي همتا و يگانه است .

و پرسش در مورد مقايسه وجود ندارد ،‌ مقايسه اي در كار نخواهد بود . رز در رز بودنش كاملاً زيباست ؛‌ نيلوفر در نيلوفر بودنش كاملاً زيباست . علف هرز كاملاً در علف هرز بودنش زيباست .

اگر انسان را از زمين برداري ، علف هرز ،‌ رز ،‌ نيلوفر ،‌ ارزش متفاوتي نخواهند داشت . آنها همگي به يك اندازه بي همتا هستند . بادها با آنها متفاوت برخورد نخواهند كرد ، خورشيد متفاوت بر آنها نخواهد تابيد ،‌ ابرها به طريقي ديگر بر آنها نخواهند باريد . اين انسان و حماقت اوست كه ايده ي مقايسه را آورده است ،‌بالاتر ، پايين تر ؛ و آنگاه پرسش اين است كه – نه ، هر كسي بي همتاست . هيچ انساني بالاتر يا پايين تر از ديگري نيست ، و هيچكس با ديگري يكسان نيست .

به ياد بسپار ،‌ نكته ي سوم من بيشترين اهميت را دارد : هر كسي يگانه است . و من به اين يگانگي احترام مي گذارم .

چگونه مي توانم به تو بگويم : « بيا و از من پيروي كن » ؟ از روي احترام فقط مي توانم بگويم ، « بيا و با من سهيم شو . فراواني ام را سهيم شو . »

و زيبايي در اين است كه بيشتر ثروت دروني را سهيم كني ، بيشتر آنها را خواهي داشت . بيشتر بدهي ،‌بيشتر خواهي داشت . اگر آنها را احتكار كني ، آنها را از دست خواهي داد . پس هركسي كه به سعادت دروني مي رسد نمي تواند آن را احتكار كند . احتكار آن را مي كشد . او بايد آن را تقسيم كند ، سهيم كردن امري كاملاً ضروري مي باشد . فقط با سهيم كردن است كه زنده و شكوفا باقي مي ماند . و بيشتر و بيشتر به سمت تو مي آيد . فرد به سادگي متعجب مي شود .

اقتصاد معمولي اينجا كار نمي كند . اگر پول داشته باشي و به مردم بدهي ، يقيناً پولت را از دست خواهي داد . آن يك اقتصاد معمولي است . اما اگر سكوت را دارا باشي ،‌ آرامش ،‌ عشق ، شادي ، وجد – اينها را بده و ببين چه روي مي دهد . بيشتر بدهي ، هستي بيشتري بر تو خواهد باريد .

پس تو مرهون من نيستي ، من مرهون تو ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:38  توسط اشو  |