|
|
|
|
|
پرسش 2 اشوي محبوب ، آيا به خدا ايمان داريد ؟
من به ايمان آوردن باور ندارم . نخست اين بايد فهميده شود . هيچكس از من نمي پرسد : « آيا به خورشيد ايمان داري ؟ آيا به ماه ايمان داري ؟ » هيچكس آن سؤال را از من نمي پرسد . با ميليونها نفر ديدار كرده ام ، و براي سي سال به هزاران پرسش پاسخ گفته ام . هيچكس از من نپرسيد : « آيا به گل رز ايمان داري ؟ » نيازي وجود ندارد . تو مي تواني ببيني : گل رز آنجاست يا آنجا نيست . فقط اوهام ، نه حقايق ، بايد ايمان آورده شوند . خدا بزرگترين توهمي است كه بشر خلق كرده است . از اين رو تو بايد به او ايمان بياوري . و چرا انسان چنين توهمي از خدا خلق كرده است ؟ بايد نيازي دروني وجود داشته باشد . من آن نياز را ندارم بنابراين پرسشي وجود ندارد . اما بگذار برايت توضيح دهم كه چرا مردم به خدا ايمان دارند . يكي از چيزهاي مهم كه بايد فهميده شود درباره ي ذهن انسان است ذهن هميشه در جستجو ي معنا در زندگي است . اگر معنايي وجود نداشته باشد ، ناگهان به تو اين احساس دست مي دهد كه اينجا چه مي كني ؟ كه براي چه زندگي مي كني ؟ چرا نفس مي كشي ؟ و چرا فردا صبح دوباره بايد از خواب بلند شوي و همان كارهاي تكراري را انجام دهي - - چاي ، صبحانه ، همان همسر ، همان بچه ، همان بوسه ي ساختگي به همسر ، و همان اداره ، و همان كار ، و عصر مي آيد ، و بي حوصله ، بي نهايت بي حوصله ، به خانه باز مي گردي - - چرا اين كارها را مي كني ؟ ذهن يك پرسش دارد : آيا در همه ي اين كارها معنايي وجود دارد ، يا تو صرفاً يك زندگي گياهي را انجام مي دهي ؟ بنابراين در جستجوي معنا بوده است . او توهم خدا را خلق كرده تا نيازش را به معنا برآورده كند . بدون خدا ، جهان تصادفي مي شود . ديگر آفرينش خداي خردمندي كه آن را براي رشد تو آفريده وجود نخواهد داشت ، براي ترقي تو ، يا براي چيزي . بدون خدا - - خدا را حذف كن و جهان تصادفي است ، بي معني . و ذهن براي زندگي بدون معنا ،صلاحيت لازم را ندارد ، بنابراين تمام انواع توهمات را آفريده است - - خدا ، نيروانا ،بهشت ،فردوس ، زندگي ديگر پس از مرگ – و كل سيستم را مي سازد . اما اين يك توهم است ، براي برآوردن يك نياز معين رواني . من نمي توانم بگويم : « خدا وجود دارد . » من نمي توانم بگويم : « خدا وجود ندارد » از نظر من پرسش نا مربوط است . آن پديده اي خيالي است . كار من كاملاً متفاوت است . كار من به بلوغ رساندن ذهن توست آن چنانكه بتواني بي هيچ معنايي زندگي كني ، و هنوز به زيبايي . معناي يك گل رز چيست ؟ يا يك ابر شناور در آسمان ؟ معنايي وجود ندارد اما زيبايي شگرفي وجود دارد . معنايي وجود ندارد . رودخانه جاري است اما سرشار از شادي و لذت است ، نيازي به معنا وجود ندارد . و تا مگر اينكه يك انسان قادر باشد بدون معنا خواستن زندگي كند ، لحظه به لحظه ،به زيبايي ، با وجد ، اصلاً براي هيچ نيازي ..... فقط نفس كشيدن كافي است . چرا بايد بخواهي براي چه ؟ چرا از زندگي يك تجارت ساخته اي ؟ آيا عشق كافي نيست ؟ مي خواهي بپرسي كه معناي عشق چيست ؟ و اگر معنايي در عشق نيست ، پس حتماً زندگي تو بي عشق مي شود . تو پرسش اشتباهي را پرسيده اي . عشق براي خودش كافي است ؛ نيازي به هيچ معناي ديگري براي زيبا ساختن آن نيست ، يك شادي . پرندگان در صبح آواز مي خوانند ... معناي آن چيست ؟ كل هستي ، از نظر من بي معني است . و هرچه بيشتر در سكوت فرو مي روم و با هستي هماهنگ مي شوم ، بيشتر روشن مي شود كه نيازي به معنا نيست . آن همانگونه كه هست كافي است . توهمات را خلق نكن . زماني كه توهمي را خلق مي كني بايد هزار و يك توهم ديگر را بيافريني تا از آن توهم اصلي پشتيباني كنند ، زيرا در واقعيت پشتيباني ندارد . براي مثال : مذاهبي وجود دارند كه به خدا باور دارند ، و مذاهبي وجود دارند كه به خدا باور ندارند . پس خدا براي مذهب يك ضرورت نيست . بوديسم خدا را باور ندارد ، جينيسم خدا را باور ندارد . پس تلاش كن درك كني ، زيرا در غرب آن يك مشكل است . شما فقط از سه مذهب كه همگي در يهوديت ريشه دارند آگاهي داريد : مسيحيت ، يهوديت و محمديانيسم . همه ي آنها خدا را باور دارند . پس تو از بودا آگاه نيستي . او هرگز خدا را باور نداشت . من گفته ي اچ جي ولز را در مورد بودا به ياد آوردم . او گفته : « او بزرگترين شخص بي خدا است ، و با اين حال بزرگترين با خدا . » يك شخص بي خدا ، و با خدا ؟ فكر مي كني تناقضي وجود دارد ؟ تناقضي وجود ندارد . بودا هرگز خدا را باور نداشت ، نيازي وجود نداشت . ماهاويرا خدا را باور نداشت ، اما زندگي اش همچون خدايان بود . پس وقتي مي گويم خدا يك توهم است ، لطفاً مرا درك كن . خدا يك توهم است اما دينداري يك توهم نيست ؛ آن يك كيفيت است . « خدا » يك شخص است ... به عنوان يك شخص آن يك توهم است . خدايي نشسته در آسمان و خالق دنيا وجود ندارد . و تو فكر مي كني خدا چنين آشفته بازاري را كه دنيا مي نامي اش را آفريده ؟ پس براي شيطان چه جايي باقي مي ماند ؟ هركسي كه اين جهان را آفريده بايد يك شيطان بوده باشد ، آن نمي تواند كار خدا باشد . اما اوهام – و اوهام قديمي ، ميليونها بار تكرار شده اند – واگير واقعيت به روش خودشان . آن آنقدر تكرار شده است كه تو حتي نپرسيده اي كه اين چه جهاني است كه خدا آفريده است ، چه نوع انساني خدا آفريده . اين انسانيت ديوانه ... در سه هزار سال انسان پنج هزار بار جنگيده است . اين مخلوق خداست ؟ و هنوز انسان در حال تدارك ديدن كامل براي خودكشي است ، جنگ نهايي . « خدا » پشت آن است . و چه نوع توهمات ابلهانه اي مي توانند تبديل به حقيقت شوند زماني كه تو شروع به باور كردن آنها مي كني ! « خدا » جهان را آفريده است – مسيحيان فكر مي كنند آن دقيقاً چهار هزار و چهار روز قبل از مسيح روي داده است . حتماً آن بايد در صبح دوشنبه روي داده باشد ، روز اول ژانويه ، مي پندارم - - زيرا انجيل اينگونه گفته است . حال مداركي وجود دارد ، هزار و يك مدرك ، كه اين زمين ميليونها سال عمر دارد . ما در زمين حيواناتي يافته ايم كه ميليونها سال قدمت دارند و حتي فسيل بدن انسانها ، هزاران ساله . اما آخرين پاپ در موردش چه گفته ؟ او گفته « جهان دقيقً زماني خلق شده كه در انجيل آمده است » . چهار هزار و چهار سال قبل از مسيح ؟ يعني شش هزار سال پيش . تمام مدارك بر عليه آن هستند . در هند ما شهرهايي يافته ايم كه هفت هزار سال قدمت دارند . در هند ما ودا را داريم كه ده هزار سال قدمت دارد ، مطابق با همان بينش علمي . مطابق با هندو ها كه نود هزار سال قدمت دارند ، زيرا در ودا از وضعيت خاص ستارگاني ذكر شده است كه نود هزار سال پيش روي داده است . حال ، آن چگونه مي تواند در ودا توصيف شود اگر كه آنها نود هزار سال قدمت ندارند ؟ اما آخرين پاپ چه گفته ؟ او گفته « خدا جهان را با تمام چيزهايش آفريده است . هر چيزي براي او ممكن است ؛ او جهان را چهار هزار و چهار سال قبل از مسيح آفريده ، با بدن حيواناتي كه چندين ميليون ساله به نظر مي رسند . » هر چيزي براي « خدا » ممكن است . يك توهم ، آنگاه تو بايد با توهمي ديگر از آن حمايت كني ، و تو مي تواني چنين مزخرفاتي را بيافريني . و چرا ؟ بارها و بارها انسان اين پرسش را كرده است ؟ يك استدلال بسيار ساده در پشت آن وجود دارد . تو يك گلدان سفالي را ديده اي . تو مي داني كه آن نمي تواند خود ش خودش را بيافريند ! بايد يك سفالگر وجود داشته باشد . اين استدلال ساده ي تمام اين مذاهب است : كه اگر حتي يك گلدان سفالي نتواند توسط خودش خلق شود و نيازمند يك سفالگر براي خلقش باشد ، اين كيهان پهناور به خالق نيازمند است . و آن ذهن ساده ي انساني را راضي كرده است . اما آن نمي تواند يك ذهن ماهر و منطقي را متقاعد كند . اگر بگويي كيهان نيازمند خدايي براي خلق آن است ، هم عرض آن پرسشي مي آيد « چه كسي خدا را آفريده ؟ » و آنگاه وارد سيري قهقرايي خواهي شد . آنگاه خداي يك توسط خداي دو خلق شده ، و خداي دو توسط خداي سه خلق شده ، و خداي سه توسط خداي چهار ، و آنگاه پاياني بر آن نخواهد بود . من نمي خواهم چنين چرندي را ببافم . بهتر است آن را در اولين توهم متوقف كرد ؛ وگرنه تو بذر هاي توهمات بعدي را خواهي كاشت . من مي گويم هستي خودش كافي است ، نيازي به خالق نيست . آن خلاقيت خودش است . بنابراين به جاي اينكه از من بپرسي خالق را باور دارم يا نه ، بايد بپرسي جايگزيني من به جاي خدا چيست ، به جاي خالق . جايگزيني من انرژي وجودي آفرينندگي است . و از نظر من ، خالق بودن ، مهمترين خصوصيت مذهبي است . اگر آوازي خلق كني ، اگر موسيقي خلق كني ، اگر بغي به وجود آوري ، تو يك وجود مذهبي هستي . رفتن به كليسا ابلهانه است ، اما خلق يك باغ كاملاً مذهبي است . به همين دليل است كه در كمون من ، كار ، عبادت ناميده مي شود . ما به هيچ شيوه ي ديگري عبادت نمي كنيم ، ما فقط از طريق خلق چيزي عبادت مي كنيم . از نظر من ، خلاقيت خداست . اما بهتر خواهد بود اگر بگذاري من واژه ي خدا را به دينداري تغيير دهم ، زيرا نمي خواهم بد فهميده شود . شخصي مانند خدا وجود ندارد ، اما انرژي شگرفي وجود دارد - - در حال انبساط ، بي پايان . اين بسط يافتن ، بي پاياني ، انرژي مبسوط ، اين خلاقيت ، الهي است . من آن را مي شناسم ؛ آن را باور ندارم . من آن را چشيده ام ؛ آن را باور ندارم . من آن را لمس كرده ام ، آن را نفس كشيده ام . من آن را در عميق ترين مركز وجودم شناخته ام . و آن همانقدر كه در من هست در تو نيز هست . فقط به درون نگاه كن ، فقط صدو هشتاد درجه بچرخ ، و تو از حقيقت آگاهي مي شوي . آنگاه از اعتقادات پرسش نخواهي كرد . فقط مردمان كور به روشنايي ايمان دارند . آنان كه چشم دارند ... به روشنايي ايمان ندارند ، به سادگي آن را مي بينند . من نمي خواهم تو چيزي را باور كني ، من مي خواهم تو چشم داشته باشي ؛ و زماني كه توانستي چشم داشته باشي چرا به باور قانع باشي و كور بماني ؟ و تو كور نيستي . شايد فقط چشمانت را بسته نگه داشته اي . شايد هيچكس به تو نگفته كه مي تواني چشمانت را باز كني . آنگاه در تاريكي زندگي مي كني ، و در تاريكي مي پرسي : « آيا نور وجود دارد ؟ » من داستان كوچكي از زندگي بودا را به ياد آوردم . مردي نابينا به نزد گوتام بودا آورده شد ، اما او بسيار مرد منطقي اي بود . او چنان منطقي بود كه دانشمندان روستا به شدت از منطق او تغذيه مي شدند . آنها نمي توانستند به او ثابت كنند كه نور وجود دارد . كل روستا آن را مي شناخت ، هركسي آن را ديده بود ، فقط آن مرد منطقي نابينا قادر نبود ببيند . اما او بسيار منطقي بود . او گفت : « هر چيزي كه وجود دارد مي تواند لمس شود . نور را بياور - - من مي خواهم لمسش كنم . هرچيزي كه وجود دارد ، مي تواني با چيزي به آن ضربه بزني ، آن صدا خواهد داد . بگذار صداي نوري را كه آورده اي را با زدن ضربه اي به آن بشنوم . اگر او بويي به مشامم آورد ، مي توانم بويش كنم . اگر آن مزه اي دارد ، مي توانم آن را بچشم . اينها چهار امكان من هستند . » حال ، تو نمي تواني نور را بچشي ، و نمي تواني از آن صدايي در بياوري ، و نمي تواني آن را بو كني ، و نمي تواني لمسش كني . و مرد كور مي خنديد و مي گفت : « شما فقط مي خواهيد به من ثابت كنيد كه من كورم ، از اين رو توهم و خيال خود را از نور خلق مي كنيد . نوري وجود ندارد . شما هم همگي مانند من كور هستيد ؛ شما خودتان را گول مي زنيد . » بودا از كنار روستا مي گذشت ، پس روستاييان فكر كردند كه اين فرصت خوبي است ؛ بگذار ما اين كور را نزد بودا بياوريم ،شايد او قادر به كمك باشد . » بودا به كل داستان گوش داد و گفت : « مرد نابينا درست مي گويد ، و شما همگي اشتباه مي كنيد ، زيرا چيزي كه او نياز دارد بحث و مشاجره نيست ؛ او براي چشمانش به دارو نياز دارد تا معالجه شود . و شما او را اشتباهي نزد من آورده ايد . او را نزد پزشك ببريد . » بودا پزشك شخصي خودش را داشت كه توسط شاه بزرگي استخدام شده بود ، بيمبيسارا ، براي مراقبت از بدن بودا . پس بودا گفت : « شما نيازي نداريد تا راه دوري براي يافتن پزشك برويد ، من يكي را با خود دارم . مي توانيد اين مرد نابينا را به او نشان دهيد . » و او پزشك را در روستا گذاشت و خودش به سفر ادامه داد . در عرض سه ماه چشمان مرد نابينا باز شدند . او واقعاً كور نبود - - فقط يك مرض كوچك ، يك لايه ي نازك جلوي ديدش را گرفته بود . آن برداشته شد . او رقصان آمد . به پاهاي بودا افتاد و گفت : « اگر آنها مرا نزد شما نمي آوردند ، كل زندگي ام را بر عليه نور بحث كرده بودم . و آنها نمي توانستند ثابت كنند . » خداشناسي چيزي نيست كه بحث بتواند ثابت كند يا انكار كند . آن چيزي است كه تو مي تواني تجربه اش كني . شگفت زده خواهي شد اگر بداني ريشه ي واژه ي دارو ( مديسين ) و مديتيشن از يك ريشه آمده اند . دارو بدن را معالجه مي كند ، مديتيشن وجودت را معالجه مي كند ؛ آن داروي دروني است . من خداشناسي را در همه جا تجربه كرده ام ، زيرا چيز ديگري وجود ندارد . اما خدايي وجود ندارد . و اگر تو مي خواهي خداشناسي را تجربه كني - - فقط كمي مديتيشن كن ، كمي بي فكر تر باش و آگاه باقي بمان . زماني كه آگاهي آنجاست و افكار شروع به افتادن مي كنند ، و زماني كه فقط آگاهي وجود دارد و حتي يك فكر باقي نمانده است ، تو آن را خواهي چشيد ، مزه اي واقعي بر روي زبانت ، از چيزي كه مي گويم . و تا زماني كه آن را نچشي ، مرا باور نكن ؛ هيچكس را باور نكن ، زيرا باور مي توانيد يك گدا شود . ممكن است به باور قانع باشي ، و شايد هرگز تلاش نكني . همين ديروز شنيدم ... شيلا به من گفت رونالد ريگان يك دقيقه سكوت را در مدارس و دانشگاهها و انستيتو ها خواستار شده است . فكر خوبي است ، اما من نمي دانم منظور رونالد ريگان از اين كار چيست ، يك دقيقه سكوت . او بايستي منظورش يك دقيقه خاموش بودن بوده باشد ، حرف نزدن . حرف نزدن ، سكوت نيست . تو شايد حرف نزني ، اما در درون هزاران فكر در حال دويدن اند . يك جريان مداوم از افكار وجود دارد ، روز و شب . من دوست دارم به رونالد ريگان بگويم كه نخست يك دقيقه سكوت را بيازمايند . آن يعني براي يك دقيقه هيچ فكري بر صفحه ي آگاهي عبور نكند . آن آسان نيست . آن يكي از سخت ترين كارها در جهان است . اما آن روي خواهد داد اگر به تلاش ادامه دهي . و اگر آن براي يك دقيقه اتفاق افتاد ، كافي است . اگر براي يك دقيقه در وضعيتي باشي كه فكري حركت نكند ... اين كار من در تمام زندگي ام بوده است ، آموزش دادن به مردم كه چگونه ساكت باشند . مردم سعي مي كنند از پهلو به ساعتشان نگاه كنند : نه حتي بيست ثانيه - - يك دقيقه بسيار زياد است ، حتي بيست ثانيه هم نمي توانند بدون فكر باقي بمانند . يك فكر بعد از ديگري ، مي دوند ... و حتي اگر بتوانند براي بيست ثانيه باقي بمانند ، فكر مي آيد : « آها ! بيست ثانيه ! » تمام شد - - فكر آمد . اگر بتواني براي يك دقيقه ساكت باشي ، هنر را فرا گرفته اي . آنگاه مي تواني براي دو دقيقه ساكت باشي ، زيرا آن يكسان است ؛ دومين دقيقه از اولي متفاوت نيست . مي تواني براي سه دقيقه ساكت باشي ؛ تمام دقيقه ها يكسان هستند . وقتي راه را شناختي ... و راه چيزي نيست كه بتواند به تو گفته شود ؛ تو فقط بايد با چشمان بسته بنشيني و شروع كني به ديدن افكارت . در آغاز حمله ي بزرگي وجود خواهد داشت ، اما آهسته آهسته تو خيابان را خلوت تر و خلوت تر خواهي يافت ؛ ماشينهاي كمتري خواهند گذشت ، افكار كمتري خواهند گذشت ، مردمان كمتري خواهند گذشت ، شكاف ها بزرگتر مي شوند . اگر فرد صبورانه ادامه دهد ، در سه ماه او يقيناً به يك دقيقه سكوت دست خواهد يافت . من خيال نمي كنم كه رونالد ريگان هرگز طعم آن را چشيده باشد ، زيرا هر كسي كه طعم آن را چشيده باشد سعي نمي كند كه رئيس جمهور يك كشور شود ، نمي تواند درون سياست باشد . آن براي مديتيتور ها نيست ، آن براي ميانه حالان است . آن پر است از انواع ابلهان و احمقان . شنيده ام : قبل از اين كه رونالد ريگان رئيس جمهور شود عادت داشت كه يك ميمون داشته باشد ... من فقط شنيده ام ، من نمي دانم درست است يا نه . روزي كه ريگان به رياست جمهوري انتخاب شد ، يكي از سانياسين هاي آمريكايي من عكسي از ريگان و ميمونش را به من نشان داد ، و گفت : « ريگان امروز به رياست جمهوري رسيد - - نظر شما چيست ؟ » من زمان درازي به عكس نگاه كردم . سانياسين تعجب كرد و گفت : « موضوع چيست ؟ به چه چيزي در تصوير نگاه مي كنيد ؟ » به او گفتم : « من نمي توانم تشخيص دهم كداميك ريگان است و كداميك ميمون . از اين دو مردك كداميك رئيس جمهور شده اند ؟ » او خنديد و عكس ريگان را به من نشان داد ، و من هنوز جوابم را به ياد دارم ، كه : « خيلي بهتر مي بود اگر ميمون به رياست جمهوري انتخاب مي شد . » حتماً كرملين فوراً تقليد مي كرد و يك ميمون را به رياست جمهوري انتخاب مي كرد . آنها نمي توانند تحمل كنند كه آمريكا جلوتر از آنها باشد . و يك چيز كاملاً مشخص است : با آن ميمون در كاخ سفيد و آن ميمون در كرملين جهان از جنگ جهاني سوم نجات مي يافت ، جنگي كه كل انسانيت و كل زندگي بر اين سياره را نابود خواهد كرد . سياستمداران ميمون هستند . در واقع ميمونها بايد مرا ببخشند - - آنها با ارزشند . اما اين عقيده خوب است ؛ يكبار در زماني ، حتي در ذهن يك ميمون يك عقيده ي خوب مي تواند بيايد . اما اگر منظور او واقعاً همين است ، من مي توانم افرادي را تدارك ببينم تا بتوانند در تمام دانشگاه ها تدريس كنند ، تمام دانشگاه ها و مدارس ، كه چگونه ساكت باشند . من مي توانم سانياسين هايم را به آمريكا بفرستم تا سكوت را تعليم دهند . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 13:3 توسط اشو
|
|
||